یک اتفاق ساده

چه اتفاقی افتاده؟ چرا این‌طوری شدم؟ چرا همه من را یک‌جوری نگاه می‌کنند؟ مثلاً این آقا تا چشمش افتاد به من زیر لب چیزی زمزمه کرد! انگار من جن هستم! یا این خانم تا من را دید چشم بچه‌اش را گرفت و بغلش کرد و تند رفت. خوب منم یکی هستم مثل شما! فقط یک‌کم حالم بده! جذام که نگرفتم! ولی جدی چرا این‌طوری شدم؟
زیر آفتاب نشستم ولی سردمه! خیس عرق هستم ولی می‌لرزم! یک نفر که نفهمیدم کی بود یک شیشه آب به دستم داد. ولی دستم تکان نمی‌خورد! پلیس آمد. پلیس‌ها را دوست دارم. از بچگی دوستشان داشتم. وقتی چهارپنج‌ساله بودم یک‌بار گم شدم و یک پلیس کمک کرد تا مادرم را پیدا کنم از همان موقع هر وقت پلیس می‌بینم حس خوبی پیدا می‌کنم. شاید این پلیس به من کمک کند. خواستم صدایش کنم ولی نمی‌توانم حرف بزنم. پلیس آرام کنارم نشست. خانم پیری کمی آب به دهانم ریخت. پلیس به‌آرامی گفت: می خواین به کسی تلفن بزنید؟
خدایا چرا امروز همه عجیب‌وغریب شدند! خوب من اگر بخواهم به کسی تلفن بزنم، می‌زنم. ولی خوب حتماً باید در این لحظه تلفن کنم. پلیس‌ها همه کارشان حساب‌کتاب دارد.
لب‌هایم را باز کردم. زن مهربان دست‌هایم را می‌مالد. با صدایی که خودم هم باور نمی‌کنم صدای من باشد گفتم: به شوهرم زنگ بزنم؟
پلیس به‌آرامی گفت: به کس دیگری زنگ بزنید! مثلاً پدر یا برادرتان!
کم‌کم دارم باور می‌کنم اتفاق مهمی افتاده، ولی من که داشتم از خرید برمی‌گشتم. من و شوهرم و دخترم. سه‌تایی رفته بودیم برای دخترم کفش بخریم!
شادی کجاست؟ احسان کجا رفته؟ چرا من را بااین‌حال و روز تنها گذاشته؟ نگاهی به دوروبر می‌کنم. کلی آدم غریبه دوره‌ام کرده‌اند. نگاه‌هایشان عجیب است. چند نفر بلندم می‌کنند. تازه متوجه شدم روی زمین نشستم. خواستم برگردم ولی همان غریبه‌ها نگذاشتند. مردی کمی دورتر روی زمین نشسته و گریه می‌کند. خوشحال شدم. شاید او هم همان دردی را گرفته که من گرفتم. وقتی هر دو وسط خیابان روی زمین نشستیم، حتماً همدرد هستیم! با بلندترین صدایی که از گلویم خارج می‌شد، خطاب به آن مرد گفتم: احسان و شادی من کجا هستن؟
این حرف را که زدم. گریه مرد شدت گرفت. واقعاً نمی‌فهمم چه خبر شده؟ همان غریبه‌ها من را کنار پیاده‌رو نشاندند. چند تا ماشین پلیس و آمبولانس در خیابان جمع شده. باید فکر کنم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده! کسی که جواب درست‌وحسابی نمی‌دهد. ما سه‌تایی رفتیم برای شادی کفش خریدیم. شادی گفت: بریم پارک. ولی احسان خسته بود. طفلک حرفی نزد ولی از چشمانش پیدا بود که چقدر خسته است. آخ که چقدر چشمان احسان را دوست دارم. یک جفت چشم آبی زیبا با نگاهی مهربان. اگر فقط احسان بیاید و به من نگاه کند، همه‌چیز درست می‌شود. به شادی گفتم باید بریم خونه! می خوام شام براتون دلمه درست کنم. شادی و احسان عاشق دلمه هستند. شادی خندید. احسان بازویم را نوازش کرد. خواستیم از خیابان رد شویم تا آن‌طرف سوار اتوبوس شویم که یک‌دفعه...
وای نه خدایا! اشتباه می‌کنم! حتماً اشتباه می‌کنم. با ترس سرم را چرخاندم. همان پیرزن مهربان که از اول کنارم بود، سعی کرد مانعم شود. ولی در یک‌لحظه خیلی کوتاه آن‌طرف خیابان را دیدم. احسان و شادی وسط خیابان بودند. همان لحظه کوتاه باعث شد نیرویی عجیب در من ایجاد شود. با یک حرکت سریع از جا بلند شدم و خودم را به آن نقطه شوم رساندم. احسان و شادی وسط خیابان بودند. صورتشان پوشیده بود. باور نمی‌کنم. نه این حقیقت ندارد. شادی فقط پنج سال دارد! کفش‌های صورتی نویی که برایش خریده بودیم وسط خیابان است. آرام بلند می‌شوم. تا کفش‌ها را بردارم. کسی آرام زیر گوشم گفت: می‌خواهید به کسی زنگ بزنید؟ فکر کردم باید به پدرم تلفن کنم. پدرم خودم، پدر احسان. برگشتم. کسی که صورتش را نمی‌دیدم، کیفم را در دست داشت. خواستم کیفم را بگیرم که دستم بین زمین و آسمان خشک شد. دردی عجیب از دستم شروع شد و به سرم رسید. بعد ناگهان آرام شد. خودم هم آرام شدم. گوشه‌ای نشستم. دیگر آفتاب نبود. نمی‌لرزیدم. آن مرد که نفهمیدم که بود، گریه نمی‌کرد. هوا خنک بود. بوی دلمه همه‌جا پیچیده بود. چه خوب! کسی آمده و برای همه ما دلمه درست کرده است. به اطرافم نگاه کردم. خیابان روشن‌شده بود، همه‌چیز آرام بود. شادی با کفش‌های صورتی کنارم نشسته بود و می‌خندید. احسان آمد و با چشمان زیبایش نگاهم کرد و دستم را گرفت. بعد هر سه آرام و راحت درجایی که نمی‌دانستم کجاست، نشستیم و دلمه‌هایی که نمی‌دانستم از کجا آمده خوردیم و خوردیم و خوردیم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

فرزین مرزوقی ,شیدا محجوب ,رضا فرازمند , ツفریماه آرام فر ツ , ک جعفری ,پروين خواجه دهي ,الف . محمدی ,حسین شعیبی ,حمیدرضا محدثی ,سیروس جاهد , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (8/3/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (8/3/1396),سعید بیک زاده (8/3/1396),همایون طراح (8/3/1396), ツفریماه آرام فر ツ (8/3/1396), ک جعفری (8/3/1396),سیروس جاهد (8/3/1396),سید رسول بهشتی (8/3/1396),پروين خواجه دهي (8/3/1396),روشنا جهانگیرفام (8/3/1396), ツفریماه آرام فر ツ (9/3/1396),شیدا محجوب (10/3/1396),الف . محمدی (10/3/1396),سمانه جباری (11/3/1396),روح انگیز ثبوتی (11/3/1396),حسین شعیبی (12/3/1396),فرزین مرزوقی (12/3/1396),ساجده حیدری (15/3/1396),رضا فرازمند (15/3/1396),آرمیتا مولوی (16/3/1396),حمیدرضا محدثی (22/3/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (22/3/1396),مهشید سلیمی نبی (26/5/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (16/12/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (30/3/1397),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 خرداد 1396 - 11:15

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
بسیار زیبا بود
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 17 خرداد 1396 - 09:29

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان لطف دارید ممنون از حضورتان@};- @};-


نام: فرزین مرزوقی کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 خرداد 1396 - 19:40

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی با سلام و درود
بسیار زیبا بود
درودها@};- @};-


@فرزین مرزوقی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 17 خرداد 1396 - 09:29

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام ممنون ازوقتی که برای خواندن داستان گذاشتید و تشکر از حضورتان


نام: رضا فرازمند   ارسال در دوشنبه 15 خرداد 1396 - 17:23

سلام

بانوی ادیب

زیبا نگاشتید

موفق باشید

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 10:17

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام سپاس از حضور پر مهرتان@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.