نقاب


- با توجه به این آمار و ارقام و مجموع گزارش‌هایی که در پوشه‌هایی که در اختیارتون گذاشتم هست، به این نتیجه می‌رسیم که شرکت ما با توجه به سابقه کاری و امکاناتی که در اختیار داره بهترین گزینه برای شماست تا این پروژه را با بهترین کیفیت و در کمترین زمان آماده کنه!
هشت مردی که دور میز نشسته بودند، با حیرت به زنی که ایستاده بود و یک ساعت تمام با آمار دقیق و دلایل قاطع تلاش می‌کرد تا آن‌ها را قانع کند، خیره شده بودند.
خانم مهندس واقعاً در کارش خبره بود و آوازه مهارت، خوش‌قولی و دقت او همه‌جا پیچیده بود، قیمت پیشنهادی او هم عالی بود پس دلیلی برای مخالفت وجود نداشت. مهندسین موافقت خود را اعلام کردند و تاریخ عقد قرارداد مشخص شد.
خانم مهندس با خوشحالی وسایلش را جمع کرد و از شرکت خارج شد. دلش می‌خواست بدود و جیغ بکشد و به همه مردم شهر بگوید که یک هفته کار مداوم او نتیجه داده و موفق شده است پروژه خیلی خوبی را برای محل کارش به دست بیاورد. سریع پیامی برای مدیرش فرستاد. سوار ماشین شد و جزوه‌ها و تبلت و گوشی را روی صندلی انداخت. کفش‌های پاشنه‌بلندش را درآورد، موسیقی شادی گذاشت و با خوشحالی تمام به سمت مدرسه پسرش رانندگی کرد. او اکنون یک مهندس موفق بود.
کتانی‌هایی که در ماشین داشت پوشید و از ماشین پیاده شد، پسرش تازه تعطیل‌شده بود. کنار پیاده‌رو زانو زد و پسرش با بغل کرد و بوسید.
- مامان بریم پارک؟
- بریم عزیزم!
مادر و پسر در پارک بازی می‌کردند. پسرک خیلی خوشحال بود. مادرش فوتبالیست فوق‌العاده‌ای بود. همه بچه‌های مدرسه تعجب می‌کردند وقتی او می‌گفت با مادرش فوتبال بازی می‌کند و او به این مسئله افتخار می‌کرد. زن بدون توجه به نگاه حیرت‌زده مردم با پسرش بازی می‌کرد. برای او شادی پسرش مهم بود، مردم هرچه می‌خواهند فکر کنند. پسرش باید خوشحال باشد. او اکنون یک مادر موفق بود.
در را باز کرد و وارد خانه شد. سریع غذای بچه‌ها را در ماکرویو گذاشت تا گرم شود. دخترش تا چند دقیقه دیگر می‌رسید. سالاد درست کرد. میز را باسلیقه چید. زنگ خانه به صدا درآمد. دختر نوجوان برخلاف همیشه ساکت و غم‌زده وارد شد. مادر سریع فهمید مشکلی پیش‌آمده. غذای پسرش را کشید و به اتاق دخترش رفت. خیلی خوب می‌توانست مشکلات دوران نوجوانی را درک کند. دورانی که خودش به‌سختی و تنهایی گذرانده بود. کنار دخترش نشست. موهایش را نوازش کرد. از خاطرات خودش گفت. یخ دخترک باز شد. ترسش ریخت. آرام شد و از پسری برای مادرش تعریف کرد که چند روزی بود سر راهش می‌ایستاد و حرف‌های قشنگی می‌زد و حالا فهمیده بود که همان حرف‌ها را به اکثر دخترهای مدرسه گفته است. مادر آرام به حرف‌هایش گوش کرد. صبر کرد تا دخترک بگوید و سبک شود. بعد آرام و ساده طوری که یک ذهن جوان و عاشق شانزده‌ساله درک کند از عشق و هوس و دوست داشتن گفت. یک ساعت بعد دخترک لبخند به لب کنار میز نشسته بود و غذایش را می‌خورد. دخترک خوشحال بود که مادرش بهترین دوستش است. زن اکنون یک دوست خوب و موفق بود.
با سرعتی باورنکردنی مشغول به کار بود. خانه تمییز و مرتب بود. عطر خوش غذایش همه‌جا پیچیده بود. گل‌های مریم داخل گلدان روی میز در کنار ظرف میوه و آجیل عطرافشانی می‌کردند. دسر داخل یخچال آماده و تزیین‌شده بود. لباس مرتبی پوشید و به خودش عطر زد. شوهرش زنگ که زد با لبخند به استقبالش رفت. مرد وارد خانه زیبا و مرتب که شد خستگی‌اش دررفت. با آرامش روی مبل نشست و شربتی را که همسرش برایش آورده بود سر کشید و همان‌طور که با موبایلش سایت‌های خبری را چک می‌کرد، اخبار تلویزیون را هم گوش می‌کرد. زن همه را برای صرف شام صدا کرد. همه با لذت غذای خوشمزه را خوردند. مرد از دست‌پخت زنش تعریف کرد. زن خندید. او اکنون یک کدبانوی موفق بود.
وارد اتاق نیمه‌تاریک شد. تخت دونفره وسط اتاق درست مثل دهانه یک چاه بزرگ و عمیق بود. به شوهرش نگاه کرد که مثل پسربچه کوچکی خوابیده بود. فکر کرد: فقط وقتی خوابه گوشی از دستش می افته!
نگاهی به لباس‌خواب توری کرد که مدت‌ها بود به چوب‌لباسی آویزان بود. چشمش به لاک ناخن‌های روی میز آرایشش افتاد. دلش می‌خواست لاک بزند، لباس‌خوابش را بپوشد ولی خیلی خسته بود. دستی به موهای بلندش کشید. چقدر دلش می‌خواست شوهرش بیدار بود و موهایش را نوازش می‌کرد. حالا همه نقاب‌هایی را که از صبح به چهره می‌زد، برداشته بود. به آینه خیره شد. بغض گلویش را فشرد. تن خسته‌اش را روی تخت رها کرد. او اکنون یک زن تنها و غمگین و دل‌شکسته بود!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

پروين خواجه دهي ,هستی مهربان , ک جعفری ,حسین شعیبی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,رجبعلی باقری ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (15/2/1396), ک جعفری (15/2/1396),رجبعلی باقری (15/2/1396),م.ماندگار (15/2/1396),متین یحیی زاده (15/2/1396),پروين خواجه دهي (15/2/1396),ترنم سرخسی (15/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (16/2/1396),تینا قدسی (16/2/1396),علی عطایی (16/2/1396),همایون به آیین (17/2/1396),سید رسول بهشتی (17/2/1396),حسین شعیبی (17/2/1396),هستی مهربان (21/2/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (23/2/1396),سعید بیک زاده (8/3/1396),مهشید سلیمی نبی (26/5/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (17/12/1396),

نقطه نظرات

نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 11:38

نمایش مشخصات ک جعفری

حکایتی آشنا :

او اکنون یک زن تنها و غمگین و دل شکسته بود !



موجز ، ساده ، روان و بسیار زیبا !

درود بر بانوی ساده نویسمان سعیده بانوی عزیز !

@};-


@ ک جعفری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 07:56

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بانو چقدر از حضورتان خوشحال می شوم. ممنون از شما@};- @};- @};-


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 23:56

سلام ،بر بانوی توانمند
داستان ،عالی است ،تقریبا آخرش را حدس میزدم همان کاری ،که بیشتر خانمها انجام میدهند ،خد را فدای خانواده میکنند وخودشان را وخواسته هایشان را فراموش می کنند ،که د. نهایت ،همین بر آورده نشدن خواسته های درونی منجر به افسردگی ومشکلات پیرامونش میشود ،مثل حس پوچی یایه رباط بی احساس وخیلی از حس های دیگر.امیدوارم ،روزی برسد که خانمها به خود وخواسته هایشان،بهای بیشتری بدهند.
پایدار وبرقرار باشید


@ترنم سرخسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 07:58

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دقیقا این حکایت آشنایی است و دلم می خواست نشان دهم که زنان همانطور که به سادگی می رنجند به سادگی نیز دلخوش می شوند. به اینکه دست نوازشی بر موهایشان کشیده شود و به اندازه یک لاک زدن وقت داشته باشند و نمی دانم چرا ما گاهی این شادی های ساده را از یکدیگر دریغ می کنیم. سپاس از حضور پر مهرتان@};- @};- @};-


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 15:55

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سلام بانو...
همیشه از خواندن داستانهای شما لذت می‌برم.
با خواندن داستانتان ناخودآگاه یاد این نوشته مرحوم سیمین دانشور افتادم...
براستی زن بودن کار مشکلی است...
مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی....
همانند یک مرد کار کنی،...
شبیه یک دختر جوان به نظر برسی....
و مثل یک سالمند فکر کنی...

درود بر شما...


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 15:56

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سلام بانو...
همیشه از خواندن داستانهای شما لذت می‌برم.
با خواندن داستانتان ناخودآگاه یاد این نوشته مرحوم سیمین دانشور افتادم...
براستی زن بودن کار مشکلی است...
مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی....
همانند یک مرد کار کنی،...
شبیه یک دختر جوان به نظر برسی....
و مثل یک سالمند فکر کنی...

درود بر شما...


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 08:00

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بانو بسیار خوشحالم که داستان هایم را دوست دارید و سپاسگزارم که انها را می خوانید. واقعا زن بودن کار مشکلی است. روح سیمین دانشور شاد بباد. مستدام باشید@};- @};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 ارديبهشت 1396 - 08:56

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان بسیار خوب پیش رفت تا قبل از پاراگراف آخر که من با نتیجه‌گیری آن کمی مشکل دارم.
منظورم را فقط با یک سوال بیان می‌کنم:
آیا با کودک خود بازی کردن و یا با دختر خود هم کلام شدن و راهنما بودن و یا حتی یک کارمند موفق بودن باید در پس یک نقاب باشد؟
یعنی همه این رفتارهای منطقی و عاقلانه ریاکارانه است؟
ببخشید قرار بود یک سوال باشد ولی دوتا شد.
داستان زیبایی بود که بهتر میتوانست تمام بشود.
موفق باشید.


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 7 خرداد 1396 - 15:12

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عذرخواهی می کنم. نظرتان را دیر دیدم و دیر پاسخ دادم. تاخیرم را ببخشید.
سپاس ازحضورتان و ممنون از پیشنهاد خیلی خوبتان.
نه کارهایی که او از صبح انجام می داد، ریاکارانه نبود. مشکل نیازهای زن داستان است که کسی به آن توجه نمی کند. چیزی که بارها شاهدش بودم. وقتی کسی مطمئن و موفق در مسیر زندگی جلو می رود اطرافیان اصلا متوجه نمی شوند که او هم ممکن است خسته شود، ممکن است نیازی داشته باشد، ممکن است چیزهایی بخواهد که پشت نقاب اقتدار و موفقیتش پنهان شده که شاید نتوانسته ام به خوبی بیان کند. باز هم تشکر می کنم از حضورتان.
در ضمن این مشکل در آقایان هم دیده می شود ولی چون دنیای زنان را بهتر می شناسم شخصیت داستان را زن انتخاب کردم.@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.