خیلی نزدیک

برای آخرین مرتبه پول‌های توی کیفش را شمرد و در ذهنش با موجودی کارتش جمع زد. بعد با اطمینان دست همسرش را گرفت و به سمت مغازه رفت.
فروشنده وقتی مشتری‌ها را دید، ریموت را زد و درباز شد. زن و مرد وارد مغازه شدند. فروشنده به گرمی به آنان خوش‌آمد گفت. زن با اشتیاق به ویترین‌ها نگاه می‌کرد.
فروشنده گفت: بفرمایید. در خدمتم.
مرد پاسخ داد: خانم انتخاب می‌کنند و به قیمت‌های فروش که روی تابلوی مغازه نوشته‌شده بود نگاه کرد. باورش نمی‌شد در همین چند ساعت بازهم قیمت‌ها بالا رفته بود. ولی نگران نبود به‌اندازه کافی پول داشت.
بعد از چند دقیقه زن با شوق‌وذوق انتخاب‌هایش را نشان داد و فروشنده بااحتیاط آن‌ها را از ویترین درآورد. زن و مرد با خوشحالی به هم نگاه کردند.
مرد درحالی‌که روی مبل زیبای مغازه می‌نشست گفت: همین‌ها خوبه! می شه لطفاً قیمت نهایی را بفرمایید.
شاگرد مغازه دو فنجان قهوه جلوی زن و مرد خریدار گذاشت. فروشنده اجناس را کشید و قیمت را گفت. مرد از جایش برخاست و یک دسته پول به هماره کارت‌بانکی را به فروشنده داد و گفت: لطفاً بقیه‌اش را کارت بکشید!
شاگرد اجناس را بسته‌بندی کرد و به دست زن داد. مرد فاکتور را گرفت و به گرمی با فروشنده دست داد و منتظر شد تا در را باز کند.
فروشنده با احترام گفت: خانم لطفاً جعبه‌ها را داخل کیفتان بگذارید. دزدها این اطراف خیلی زیاد هستند. چند روز به مشتری که فقط یک گوجه‌سبز خریده بود حمله کردند! شما که دو تا گوجه‌سبز و یک توت‌فرنگی گرفتید باید خیلی مراقب باشید!!
زن سریع سه جعبه کوچک را در کیفش گذاشت. مرد گفت: عزیزم کیف را بده به من! خطرناکه!
و دوباره از فروشنده تشکر کرد. فروشنده درحالی‌که مشتری‌های ثروتمندش را تا در خروجی مشایعت می‌کرد گفت: بازهم تشریف بیاورید! تا هفته آینده زردآلو هم به بازار میاد! خوشحال می شم در خدمتتان باشیم!
مرد بازهم تشکر کرد و درحالی‌که باافتخار کیفی که جعبه‌های کوچک دو گوجه‌سبز و یک توت‌فرنگی در آن بود را در دست داشت، با گام‌هایی استوار به سمت ماشینش رفت!
تهران- اردیبهشت 1416!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,ابوالحسن اکبری ,تینا قدسی ,همایون به آیین , ک جعفری ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (3/2/1396),الف . محمدی (4/2/1396),سعید بیک زاده (4/2/1396),م.ماندگار (4/2/1396),ماریه آزاد (4/2/1396),مهدی براهویی (4/2/1396),ابوالحسن اکبری (4/2/1396),تینا قدسی (5/2/1396),همایون به آیین (6/2/1396), ک جعفری (6/2/1396),ترنم سرخسی (6/2/1396),محمدبیگلری (9/2/1396),هستی مهربان (14/2/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/10/1396),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 08:49

درود بر بانو شریفی عزیز
داستان زیبایی بود! غافلگیری داستان هم توی ذوق نمی زد! منطقی و قابل استدلال بود! بعید نیست ما انسان ها با این مصنوعات و بلاهایی که سر طبیعت می آوریم، روزی برسد که میوه ها اینچنین گرانبها شوند!


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 17:29

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب به آیین و عرض پوزش بابت تاخیر در پاسخ دهی. چند روزی نبودم. سپاس از حضورگرمتان. دقیقا همین است ما نعمت های بی شماری در اختیار داریم و متاسفانه خیلی قدردان نیستیم و زمانی به ارزش آن ها پی می بریم که نایاب شوند. باز هم سپاس از اینکه داستان های من را می خوانید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.