دیگر به او فکر نمی کنم!

امروز اولین روز از فصل جدید زندگی منه! چون تصمیم گرفتم دیگه به کسری فکر نکنم. سه ماه تموم نشستم و غصه خوردم چی شد؟ خوبه برم استخر! مشاورم گفت ورزش خیلی خوبه! ولی نه! کسری استخر دوست نداشت! هر وقت می‌رفتم استخر می‌گفت همه خونه بوی کلر گرفته! شوخی می‌کرد! ولی ورزش که فقط شنا و استخر نیست!
بس کن ملیحه! خودت تصمیم بگیر! کسری رفته! دیگه مهم نیست او چی دوست داشت و چی دوست نداشت!
ولی خودم هم زیاد حوصله استخر ندارم! خوبه پارک برم! این‌طوری خیلی بهتره! الآن پارک‌ها خیلی قشنگه و هوا هم خوبه! تو فضای سبز و بین گل‌ها و درخت‌ها که راه برم حالم خیلی بهتر می شه!
حالا کجا برم؟ تهران این‌قدر پارک داره که نگو! آهان فهمیدم! راحت با مترو می رم و میام!
آخ یادش بخیر! کسری چقدر مترو دوست داشت! می‌گفت مترو یه شهر کوچیکه! مرتب با مترو این‌طرف و اونطرف می‌رفتیم. چقدر از دست‌فروش‌های مترو برای من خرید می‌کرد. حالا باید تک‌وتنها سوار مترو بشم! خیلی سخته!
ملیحه! کسری را ول کن! قرار بود به کسری فکر نکنی و مرحله تازه‌ای از زندگی‌ات را شروع کنی! درسته من حالم خوبه و امروز هم روز قشنگیه! فکر کنم تاریخ‌مصرف این ریمل گذشته! برای همین اشکم سرازیر شد!
چقدر مترو خلوته! هیچ‌وقت صبح به این زودی سوار مترو نشده بودم! شب‌ها خوابم نمی بره! تا چشمهام می یاد رو هم پنج سال زندگی‌ام جلوی چشمم رژه می ره! چقدر برای آینده برنامه داشتم. می‌خواستم بچه‌دار بشم! ای‌وای کی فکر می‌کرد یک‌دفعه همه‌چیز به هم بریزه! راستی کسری هم‌دلش برای من تنگ‌شده؟ خوب که چی؟ اصلاً اهمیت نداره! ولی کاش یه کم‌دلش برام تنگ بشه!
چه زود رسیدم! وای چقدر اینجا قشنگ شده! این بهار معجزه می کنه به خدا! آخ درخت بید مجنون! کسری عاشق بید مجنون بود! عادت داشت هرروز صبح می‌رفت تو میدون جلوی خونه زیر درخت بید می‌ایستاد و برای من دست تکون می‌داد! وقتی زیر درخت می‌ایستاد، قشنگی درخت صد برابر می‌شد! اون روز آخر هم زیر درخت ایستاد! زمستون بود، کسری که به درخت رسید، درخت خشک‌شده سبز شد!
ای‌وای ملیحه از دست‌تو! دوباره برگشتی سر جای اولت! به خاطرات خوب فکر کن! به شادی‌هایی که با کسری داشتی نه به اون روز لعنتی! ببین اینجا چقدر قشنگه! یادش بخیر چقدر با کسری اینجا میومدیم. هر وقت خیلی ناراحت بود یا خیلی خوشحال بود می‌آمدیم اینجا! می‌نشست روی همین نیمکت کنار این درخت بید! می دونستم وقتی اینجا هستیم باید ساکت باشم! کسری دوست داشت با مادرش خلوت کنه! تازه باهم آشنا شده بودیم که برای اولین بار اومدیم اینجا. محکم دست من را گرفت و کنار همین بید مجنون ایستاد و گفت: مامان این دختر خوشگل را می‌بینی؟ عروسته!
یادش بخیر! اون روز هم بهار بود و درخت‌ها تازه جوانه‌زده بودند! کسری این جمله را که گفت، خندید. وقتی او خندید درختان غرق شکوفه شدند!

ولی اون روز آخر نخندید، منتظر بودم مثل هرروز برگرده و لبخند بزنه و برام دست تکون بوده، ولی برنگشت. نشست! فکر کردم می خواد بند کفشش را ببندد. بعد ناگهان ولو شد روی زمین! نفهمیدم چه اتفاقی افتاده! سریع رفتم پایین! کسری، کسری عزیز من بی‌حرکت وسط میدون افتاده بود! نفهمیدم کی به اورژانس زنگ زد، نفهمیدم کی به بیمارستان رفتیم، نفهمیدم کی کسری را بردند، نفهمیدم چی شد که کسری رفت، نفهمیدم چطوری به پدر و پدرشوهرم زنگ زدم، فقط فهمیدم شیرین‌ترین روزهای زندگی‌ام تموم شد. دو روز بعد وقتی دیگه کسری نبود فهمیدم یک رگ کوچولوی اضافی تو مغز شوهر عزیزم بوده که دیواره‌اش نازک شده و یک‌دفعه خونریزی کرده و باعث شده کسری زیر درخت بید پر بکشه و بره! چیزی که دکترها بهش می گن آنوریسم، ولی به نظر من یک هوو بود که شوهرم را از من جدا کرد!
وای اصلاً حواسم نبود، این گوشی خودش را کشت! جانم مامان جون! گوشی ته کیفم بود متوجه نشدم! نگران نباش حالم خوبه! اومدم پارک هواخوری! نه بابا گریه نکردم! یادت نیست آلرژی من با بهار شروع می شه! باشه! باشه! ناهار میام پیشتون! خیالت راحت! من خوبم! دوست دارم!
آخی! سبک شدم! واقعاً این روانشناس‌ها خیلی خوب راهنمایی می کنن! امروز که اومدم بیرون و بین دارودرخت قدم زدم خیلی حالم بهتره! جدا چقدر بهشت‌زهرا قشنگ شده! از هر پارکی قشنگتره! اصلاً برنامه می ذارم هفته یکی دو بار میام اینجا! فهمیدم! برای اینکه حالم بهتر بشه، جمعه‌ها زیرانداز و ناهار و چایی با خودم میارم، از صبح تا عصر همین‌جا می مونم، مشاورم گفت باید از خونه دربیام و بزنم به دل طبیعت! چه طبیعتی قشنگ‌تر ازاینجا! تازه یه کتاب هم میارم و مثل اون وقت‌ها بلندبلند می خونم! چقدر کسری کتاب خوندن منو دوست داشت! مطمئنم به صدای من گوش می کنه! همونطور که او مطمئن بود مادرش به حرف‌هاش گوش می کنه!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

ناصرباران دوست , ک جعفری ,م.ماندگار ,همایون به آیین ,نرجس علیرضایی سروستانی ,تینا قدسی ,الف . محمدی ,ماریه آزاد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (1/2/1396),مهشید سلیمی نبی (1/2/1396),همایون به آیین (2/2/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (2/2/1396),رجبعلی باقری (2/2/1396),فاطمه رنجبر (2/2/1396),هستی مهربان (2/2/1396), ک جعفری (3/2/1396),م.ماندگار (4/2/1396),ماریه آزاد (4/2/1396),تینا قدسی (5/2/1396),محمدبیگلری (29/2/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (17/12/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (6/5/1397),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 ارديبهشت 1396 - 10:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو شریفی
عرض ادب و احترام
داستان را خواندم .خیلی عالی حس راوی را منتقل کرده اید . تصاویر وفضاسازی عالی بود . لذت بردم از خوانش این داستان ساده و صمیمی و عالی .
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 2 ارديبهشت 1396 - 11:53

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام استاد همیشه از حضور شما خوشحال می شم. ممنون از لطفی که به دارید. سپاس فراوان@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 ارديبهشت 1396 - 07:43

درود بر بانو شریفی عزیز
داستان خوبی بود! تلفیقی از ماضی و مضارع! ترکیبی از خاطره و اکنون!


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 2 ارديبهشت 1396 - 11:54

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب به آیین گرامی. خوشحالم که آمدید و خواندید و نظر دادید و بازهم انرژی مثبتی که به من منتقل شد. سپاس فراوان@};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 ارديبهشت 1396 - 10:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
به بانوی نویسنده مهربان :x
خانوم شریفی عزیزم

داستان های شما همیشه یه غافلگیری های خاصی داره که مخصوص قلم خودتون هست و من همیشه منتظرم که این اتفاق شیرین توی داستان بیفته و چقدر نرم و لطیف و زیبا مخاطب رو وارد داستان میکنید. اینقدری که وسط های داستان یهو می بینی با راوی و شخصیت های داستان همراه شدی و اصلا متوجه نشدی که کی و چه وقت این اتفاق افتاده :)
شخصیت های صمیمی بالحنی ارام و دلنشین و با زبانی گرم و ساده و روان و محتوایی که همیشه حرفی برای گفتن داره توی کل داستان و.......
مثل همیشه عالی بود و لذت بخش :)
من دو جا توی داستان غافلگیری و چرخش هنرمندانه دیدم .. یکی اونجایی که فکر میکردم خانوم داستان طلاق گرفته و بعد فهمیدم شوهر فوت کرده و یکی آخر داستان که پارک و فضای سبز تعبیر میشه به بهشت زهرا .. عالی بود
درگیری های ذهنی شخصیت لابه لای تعریف هاش خیلی به جذابیت داستان اضافه کرده بود .. از گذشته به حال و دوباره گذشته
ودیگه اینکه ... ممنونم که هستید و مینویسید
برقرار باشید
دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 2 ارديبهشت 1396 - 11:56

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست خوبم. چقدر خوبه که هستی و ممنون از لطفی که به من دارید.
خیلی خوشحالم چیری که در ذهنم بود را توانستم منتقل کنم و چقد رخوشحالم که داستانم را دوست داشتید. پاینده باشی:x :x :x :x @};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 ارديبهشت 1396 - 15:00

نمایش مشخصات ک جعفری

این روزها خیلی به این جمله داستایوسکی که نویسنده متبحری در زمینه روح و روان آدمی ست ، فکر می کنم .
داستایوسکی می گوید :
« رستاخیز زن ، عشق است . عشق نجات واقعی زن از هرفساد و تباهی ست . عشق تولد دیگر اوست. محال است زن بتواند خود را بازیابد و حقیقت خود را آشکار کند مگر در عشق ! »

به این جمله می اندیشم و از صحت آن می هراسم و به تهوع می رسم !

درود بر شما سعیده بانو !
با قلم صمیمی و روان و سلیسِ شما ، مشکل بتوان صمیمی نشد !

@};-


@ ک جعفری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 - 11:19

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و درود بر بانو جعفری چه ساده و صمیمی حس درونی خود را گفتید و چقدر به دلم نشست و بی اراده لبخند به دلم آورد. سپاس ا زحضور پر مهرتان@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.