داستان دست ها

دستانش تند و تند کار می‌کرد. دست چپش فاکتورها را برمی‌داشت و دست راستش سریع اعداد روی فاکتور را به کیبور منتقل می‌کرد و چشمانش صفحه مونیتور را کنترل می‌کرد که اشتباهی صورت نگیرد. هرچند دقیقه یک‌بار به دستان همکارش خیره می‌شد و با دیدن انگشتری زیبا که روی انگشتش نشسته بود بی‌اراده آه می‌کشید. همه فکرش پیش آن انگشتری بود. صبح که همکارش وارد شد برق نگین‌های برلیان هوش از سرش برد. وسط شوخی‌ها و خنده‌ها متوجه شد که انگشتر هدیه روز زن است که دوازده میلیون تومان قیمت دارد!
دوازده میلیون تومان! با خودش فکر کرد: اگر ما دوازده میلیون پول داشتیم چه‌کارها که نمی‌کردیم. می‌توانستیم یک جشن کوچک راه بیندازیم و بعد از دو سال نامزدی برویم سرخانه وزندگی خودمان. یا می‌توانستیم این پول را سرمایه کارکنیم تا شوهرم مغازه‌اش را کمی بزرگ کند، شاید دخل‌وخرجش جور شود. دوازده میلیون! وای خدایا این‌همه پول، اگر نصف این پول را هم داشتم دیگر مجبور نبودم شب‌ها تا دیروقت پای کامپیوتر بنشینم و کارکنم. واقعاً چقدر خوب است شوهر آدم پولدار باشد، چقدر خوب است فقط برای تفریح سرکار بیایی، چقدر خوب است مجبور نباشی مرتب حساب‌کتاب کنی! چقدر خوب است...
نگاهی به حلقه ساده نامزدی‌اش کرد و دوباره آه کشید.
دستانش روی کیبورد حرکت می‌کرد ولی همه حواسش به ناخن‌های همکارش بود. همکارش رفته بود ناخن کاشته بود و طرح‌های زیبای آن دستان سفیدش را زیباتر کرده بود. با خودش فکر کرد: خوب مجرد است. مسئولیتی ندارد. همه‌وقتش برای خودش است. حالا بگو سه ساعت هم توی آرایشگاه بنشیند تا ناخن بکارد، اتفاقی نمی‌افتد، وقتی خانه هم برود که مادرش همه‌چیز را برایش آماده کرده. من هم جای او بودم می‌رفتم ناخن می‌کاشتم. تازه هر هفته می‌رفتم طرحش را عوض می‌کردم. آخ اگر مجرد بودم، اگر ازدواج‌نکرده بودم، اگر شوهرم بیست سال از من بزرگ‌تر نبود، اگر مریض نبود، اگر اگر اگر. اگر فقط یکی از این اگرها واقعیت داشت چقدر زندگی‌ام قشنگ‌تر بود. خسته شدم از بس با پرستار و خدمتکار سروکله زدم. همه‌چیز که پول نیست. حالا مثلاً با این انگشتر چه کارکنم؟ قبول دارم قشنگ هست، جواهر است ولی من دلم می‌خواست فقط یک روز وارد خانه‌ای شوم که از مریضی و دکتر و پرستار در آن خبری نباشد. کاش مجرد بودم، کاش همه‌وقتم برای خودم بود، کاش شوهرم بیمار نبود. کاش...
نگاهی به انگشتری که روی انگشتش نشسته بود کرد و بی‌اختیار آه کشید.
دستانش بااحتیاط روی کیبورد حرکت می‌کرد. نگران ناخن‌هایش بود که تازه کاشته بود و سنگینی آن‌ها کمی اذیتش می‌کرد. هنوز به این ناخن‌های بلند عادت نکرده بود. واقعیت این بود که کمی هم کلافه بود ولی به روی خودش نمی‌آورد. تصمیم گرفته بود هر طور شده به این ناخن‌ها عادت کند. نگاهی به حلقه ظریفی کرد که در دست همکارش بود. فکر کرد: من هم اگر نامزد داشتم، ناخن نمی‌کاشتم. خوب تعارف که نیست سی‌وپنج را هم گذرانده‌ام. باید به خودم برسم تا جوان و خوشگل و مرتب باشم، شاید بالاخره ازدواج کردم. آخ فکر کن اگر آدم همان بیست و یکی دوسالگی ازدواج کند چقدر خوب است. مثل همین عروس خانم. بیست‌وپنج سالش نشده ولی نامزد دارد. برای همین انگیزه دارد، برنامه دارد، تند تند کار می‌کند، پول‌هایش را جمع می‌کند، فکر کن چقدر قشنگ است آدم کار کند وسیله برای خانه‌اش بخرد. او وقتی هم سن من شود حتماً یک بچه ده دوازده‌ساله هم دارد و یکی از نگرانی‌های من را تجربه نکرده است. نگرانی انتخاب نشدن و تنها ماندن. خیلی لذت‌بخش است که بدانی کسی هست که بتوانی به او تکیه کنی. این مدل زندگی خیلی شیرین است.
دوباره نگاهی به طرح‌های روی ناخنش کرد و بی‌اراده آه کشید.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

ابوالحسن اکبری ,پروين خواجه دهي , ناصرباران دوست ,همایون طراح ,شیدا محجوب , ک جعفری ,م.ماندگار ,همایون به آیین ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شیدا محجوب (18/1/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (19/1/1396),ابوالحسن اکبری (19/1/1396), ناصرباران دوست (19/1/1396),سید رسول بهشتی (19/1/1396),همایون به آیین (19/1/1396),همایون طراح (19/1/1396), ک جعفری (20/1/1396),فاطمه رنجبر (20/1/1396),پروين خواجه دهي (23/1/1396),رضا فرازمند (23/1/1396),سعید بیک زاده (23/1/1396),ترنم سرخسی (24/1/1396),علی عطایی (25/1/1396),م.ماندگار (26/1/1396),داوود فرخ زاديان (26/1/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (23/2/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (6/5/1397),

نقطه نظرات

نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در شنبه 19 فروردين 1396 - 11:18

داستان جالبی بود. لذت بردم...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 فروردين 1396 - 12:33

نمایش مشخصات ناصرباران دوست بانو شریفی بزرگوار
سلام وعرض ادب
داستانتان در عین سادگی زیبا بود و به خوبی "کسی خبر از درون کسی ندارد " را به تصویر می کشاند .
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 20 فروردين 1396 - 08:14

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام استاد چقدر از حضورتون خوشحال شدم. دقیقا همینه هیچ کس واقعا از درون زندگی کسی خبر نداره و حسرت خوردن های ما واقعا گاهی بی مورد است و گاهی آنچه که ما داریه همه آرزوی دیگران است. سپاس فراوان@};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 فروردين 1396 - 13:00

درود بر بانو شریفی عزیز
زن اول:( شوهر دارد و بسختی کار میکند و خودش را با زن دوم که انگشتری گرانقیمت از شوهرش گرفته مقایسه می کند در حالیکه خبر ندارد شوهرش بیست سال از او بزرگتره و بیمارست!)
زن دوم ):خودش را با زن سوم که مجرد است و ناخن مصنوعی گذاشته مقایسه می کند و حسرت مجردی او را می خورد!)
زن سوم:( خودش را با زن اول مقایسه می کند و حسرت زندگی اش را می خورد! او که شوهر دارد و تند تند کار می کند تا پول هایش را جمع کند برای آینده اش!)
داستان خیلی روان و زیباست! و نوع روایت هم خواندنی و لذت بخش است! لذت بردم از خوانش داستان شما!


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 19 فروردين 1396 - 13:01

اون استیکرها ناخواسته بود از کد انها در وورد استفاده کرده بودم که در انتقال به این صفحه به اینصورت به نمایش درآمد.


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 20 فروردين 1396 - 08:17

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خواهش می کنم مسئله ای نیست. این ها مشکلات دنیای دیجیتاله دیگه:) :) :) :)


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 20 فروردين 1396 - 08:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب به آیین. چقدر خوشحالم از خواندن داستانم لذت بردید. این بزرگترین شادی من است که کسی از خواندن نوشته هایم لذت ببرد. به خصوص اگر آن شخص خود، صاحب نظر در عرصه هنر و ادبیات باشد.


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 فروردين 1396 - 12:40

نمایش مشخصات ک جعفری

دومین اثریست که از شما می خوانم !

ساده و روان و صمیمی و بی تکلف می نویسید ، و با مضامینی روشن و آشنا .

فقط یک نکته در مورد منطق داستان :

خانمهایی که همکارند ، ساعاتی از روز را در کنار هم بسر می برند ، و با وجود مشغولیت کاری به تمام جزییات و ظواهر یکدیگر توجه می کنند و حتی از قیمت انگشتری یکدیگر هم مطلعند ؛ چگونه هست که از چند و چون زندگی یکدیگر بی خبرند؟!

درود بر شما بانو !

@};-


@ ک جعفری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 20 فروردين 1396 - 15:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی. لطف دارید که وقت می گذارید و داستان های من را می خوانیدولی در مورد مسئله ای که گفتید. همه ما احساس های پنهانی و درونی داریم که شاید هیچ گاه بر زبان نیاوریم و شاید بی راه نباشد که بگوییم همین احساسات پنهانی ماست که زیر بنای زندگی ما را تشکیل میدهد. همکارانی که ساعات طولانی از روز را در کنار هم هستند لایه ظاهری زندگی یگدیگر را می بینند. شما تا به حال دختر مجردی که سن بالایی دارد را دیده اید که ترس از تنهایی و بی همزبانی را بر زبان بیاورد؟! اگر هم بگوید به صمیمی ترین دوستانش خواهد گفت. خود من دوستان زیادی دارم ولی فقط دونفر هستند که همه دردها و احساسات و حتی بزرگترین شادی هایم را به آنها می گویم. من سعی کردم در این داستان به این بخش زندگی انسان ها اشاره کنم. همان لایه های پنهان که هیچ گاه نمی توان بر زبان آورد و زیر لایه های ظاهری پنهان می کنیم. حالا این لایه ظاهری میتواند یک انگشتر باشد یا ناخن مصنوعی یا شادی ازدواج در سن پایین یا هر چیز دیگری.
صادقانه می گویم از اینکه داستان هایم را می خوانید بسیار خشنودم. @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 فروردين 1396 - 19:43

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
داستان خیلی خیلی قشنگی بود.
لذت بردم@};-


@فاطمه رنجبر توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 21 فروردين 1396 - 11:00

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز خوشحالم که داستان را دوست داشتید. سپاس از حضورتان@};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه   ارسال در سه شنبه 22 فروردين 1396 - 10:24

خیلی جالب بود


@فاطمه توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 24 فروردين 1396 - 18:25

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و سپاس به خاطر وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید@};- @};- @};- @};-


نام: پروين خواجه دهي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 فروردين 1396 - 14:52

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي خیلی جالب و آموزنده بود. بهتون رای دادم.


@پروين خواجه دهي توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 24 فروردين 1396 - 18:25

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام ممنون دوست خوبم خیلی لطف دارید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در چهار شنبه 23 فروردين 1396 - 17:59

سلام
زیبا
بود

گفت ظاهر زندگی دیگران را با بطن زندگی خودت مقایسه نکن

بهره بردم
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.