عروسک موطلایی

مادر که از اتاق بیرون رفت سریع دستان کوچکش را دراز کرد و موهای طلایی را که در زیر انبوه عروسک‌های خروس و سگ و اردک بود را گرفت و بیرون کشید. عروسکی بود به شکل یک دختر زیبا با لب‌هایی خندان و موهایی طلایی. دلش ضعف رفت. عروسک را بوسید و محکم در آغوش گرفت. دستانش را که در میان موهای لطیف عروسک فروکرد، سوزش انگشتان از یادش رفت. با لذتی وصف‌ناپذیر عروسک را دوباره بوسید که صدای مادر او را به خودش آورد.
- عروسک بازی می‌کنی؟ ساعت هشته! احمد آقا ساعت نه میاد و تا اون موقع باید اینا را تموم کنیم!
- مامان ببین چقدر خوشگله؟
- حتماً اشتباه شده! زود باش اول عروسک‌های خروس را درست کن! امسال سال خروسه! اونا واجبتره!
درحالی‌که همه حواسش به عروسک موطلایی بود، مشغول به کار شد. از ساعت دوازده که از مدرسه آمده بود، مشغول کار بود. او با دست‌های کوچک و ظریفش خیلی خوب می‌توانست الیاف را داخل بدن عروسک‌ها بکند و به آن‌ها شکل بدهد. ماه‌ها بود که این کار را می‌کرد. از همان زمانی که صاحب کارگاهی که پدرش در آن کار می‌کرد، ورشکست شد و پدر مجبور شد کلی وام بگیرد تا یک ماشین دست چندم بخرد و روی ماشین کار کند. او با ذهن کوچک هشت‌ساله‌اش درست نمی‌فهمید ورشکستگی یعنی چه؟ ولی می‌دانست که اصلاً چیز خوبی نیست. چون از وقتی آقای مهندس ورشکست شده بود او دیگر نمی‌توانست بازی کند، نمی‌توانست مشق‌هایش را سر فرصت بنویسد و نوک انگشتانش همیشه می‌سوخت و گردنش درد می‌کرد.
صدای کلید به گوشش رسید. پدر بود. با خوشحالی به سمت او دوید. پدر دست در جیبش کرد و گل سر توری سفیدی را به او داد و گفت: اینم برای دختر خودم!
مادر سینی چای در دست آمد و با ناراحتی گفت: چرا زود اومدی؟
- این‌قدر ترافیکه دیدم تو خیابون بودن فایده نداره!
دخترک با خوشحالی گل سر را به موهای عروسک بست.
پدر پرسید: اینو از کجا آوردی؟
- بین عروسک‌ها بود!
پدر گفت: حتماً اشتباه شده! زود باشین! باید عروسک‌ها را تموم کنیم.
همه خانواده مشغول درست کردن عروسک شدند. اخبار گزارشی در مورد کودکان کار پخش می‌کرد. تصاویر کودکان دست‌فروش از تلویزیون پخش می‌شد. دخترک با خودش فکر کرد: چرا در مورد بچه‌هایی که عروسک درست می کنن چیزی نمی گه؟
ساعت نه بود که احمد آقا آمد. او خوشحال از پیدا کردن چنین کارگران منظمی، به‌سرعت پول‌ها را شمرد و در دستان پدر گذاشت. پدر خوشحال شد، مادر زیر لب خدا را شکر کرد، احمد آقا عروسک‌ها را برداشت و از پله‌ها پایین رفت. در آن هیاهو هیچ‌کس حواسش به گزارشگر که همچنان در مورد کودکان کار صحبت می‌کرد، نبود. هیچ‌کس حواسش نبود گل سر توری سفید را از موهای عروسک باز کند و هیچ‌کس حواسش به دختر کوچکی نبود که با انگشتان زخمی و گردنی دردناک از خستگی روی زمین خوابش برده بود و خواب یک عروسک موطلایی را می‌دید.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فا طمه سادات ابراهیمیان ,هستی مهربان ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (24/12/1395),الف . محمدی (24/12/1395),فاطمه رنجبر (24/12/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (25/12/1395),همایون به آیین (25/12/1395),هستی مهربان (25/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (25/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/12/1395),حسین شعیبی (7/1/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/1/1396),مرتضی حبیب االهی یان (14/1/1396),فا طمه سادات ابراهیمیان (28/1/1396),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 اسفند 1395 - 03:09

درود بانوی عزیزم

فقر از نیاز میاد و کاش هیچکس نیازمند بنده خدا نباشه. داستان تلخ و البته رئالی بود. این کاریکلماتور تقدیم داستانتان می کنم

کودک کار پیش از آنکه " بازی گوشی" کند، در "گوشه "ای "بازی" را چال می کند!


موفق باشید و نویسنده

@};-


@متین یحیی زاده توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 25 اسفند 1395 - 14:48

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست گرامی. واقعا فقر تلخ و آزار دهنده است و بدترین قسمت نگاه کلیشه ای ما به به برخی مسائل است مثلا فکر می کنیم کودک کار فقط بچه ای است که سر چهار راه فال می فروشد یا کفش واکس می زند. در حالی که بسیاری از کودکان کار می کنند و در فقر خانواده سهیم هستند و بار زندگی را به دوش می کشند. سپاس از کاریکلماتوری که به من و داستانم هدیه کردید. نوروز پیشاپیش بر شما مبارک باد@};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 اسفند 1395 - 09:59

درود بر بانو شریفی عزیز
این داستان شما با پایان یافتن تاثیرش همچنان در خواننده باقی می مونه! متفاوت بود با داستان های قبلی تان!
پیروز باشید. پیشاپیش نوروز باستانی را به شما شادباش میگم@};-


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 25 اسفند 1395 - 14:45

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب به آیین گرامی. نوروز و سال نو بر شما هم مبارک باد. سپاس از حضور سبزتان و انرژی مثبتی که به من دادید. شاد و سربلند باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 فروردين 1396 - 14:26

نمایش مشخصات حسین شعیبی یا سلام
سال نو مبارک
داستان زیبا و تلخی بود ولی نسبت به کارهای قوی قبلی شما فاصله داشت.


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 14 فروردين 1396 - 09:09

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام سال نو شما هم با کمی تاخیر مبارک:) :)
با تشکر از حضور و نظر تان. مستدام باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.