نابغه

او نابغه بود. اولین بار پزشکی که در بیمارستان معاینه‌اش کرد این جمله را بر زبان آورد. دکتر گفت: این بچه نابغه است! تا حالا ندیده بودم نوزادی هفت‌ماهه دنیا بیاید و این‌قدر دقیق به دور و برش خیره شود!
همین جمله کافی بود تا پدر و مادرش هر جا که می‌نشستند باافتخار بگویند: پسر ما نابغه است و الحق که تشخیص دکتر زیاد هم اشتباه نبود. چون او در چهارماهگی نشست، در نه‌ماهگی راه افتاد و دریازده ماهگی حرف زد.
پدر و مادرش شادمان از اینکه فرزندی باهوش دارند همه شرایط را برای او فراهم کردند. طوری که در چهارسالگی الفبای فارسی را کامل بلد بود و وقتی به مدرسه رفت به‌خوبی می‌خواند و می‌نوشت. آن‌هم به دو زبان فارسی و انگلیسی و زمانی که در چهارده‌سالگی دیپلم گرفت و به دانشگاه رفت، فرانسه و عربی و انگلیسی را هم به‌خوبی می‌نوشت و صحبت می‌کرد. دوره کارشناسی را سه‌ساله تمام کرد و باپشتکار پدر و مادرش توانست از یکی از بهترین دانشگاه‌های جهان پذیرش بگیرد و برای ادامه تحصیل راهی دیار غربت شد. مادرش به همراه همه وسایلی که برایش جمع کرده بود پرستارش را هم فرستاد تا مراقب برنامه روزانه‌اش باشد. برنامه روزانه‌ای که شامل نرمش، صبحانه، کلاس و درس، ناهار، مطالعه، عصرانه، مطالعه، شام و خواب بود. برنامه‌ای که از سه‌سالگی تا آن زمان به‌دقت اجراشده بود. نابغه جوان ما موفق شد در مدت سه سال و نیم دکترایش را بگیرد و نامش را به‌عنوان جوان‌ترین فارغ‌التحصیل این مقطع در دانشگاه ثبت کند.
دانشگاه از او دعوت به کارکرد و پدر و مادر پیغام دادند که: همان‌جا بمان، دل‌تنگی یعنی چه؟ مهم موفقیت است و ما به تو سر می‌زنیم. تو بمان و بخوان و تحقیق کن و مسیر موفقیت را پشت سر بگذار.
حالا نابغه ما سی‌ساله داشت و یکی از معروف‌ترین دانشمندان رشته خودش که شهرتش عالم‌گیر بود. حالا برنامه روزانه‌اش کمی تغییر کرده بود و نوشتن کتاب و مقاله، تدریس و سخنرانی در دانشگاه‌های مختلف هم به آن اضافه‌شده بود و به‌جز پرستار دوران کودکی‌اش چند خدمتکار و پرستار دیگر هم در خانه بزرگ و زیبایش مراقبت از او را بر عهده داشتند. حالا هر جا می‌رفت احترام می‌دید و همه با حسرت به او نگاه می‌کردند و دلشان می‌خواست جای او باشند. خوب طبیعی است مگر چند نفر در این دنیا هستند که علم و پول و شهرت و محبوبیت را باهم داشته باشند؟!
ولی نمی‌دانست چراگاهی مواقع احساس می‌کرد حفره‌های بزرگی در زندگی‌اش وجود دارد. مثل چند روز پیش وقتی در ماشینش از دانشگاه به کتابخانه می‌رفت و بچه‌ها را دید که در کنار خیابان زیر باران می‌دوند و می‌خندند، یا هفته پیش که دانشجویان در زمین چمن دانشگاه فوتبال بازی می‌کردند یا سه روز پیش که به برادرش تلفن زد و او با خوشحالی گفت که دارد پدر می‌شود. ولی از همه بدتر دیروز بود. وقتی‌که سخنرانی‌اش در یک دانشگاه تمام شد و راننده او را به فرودگاه رساند تا به شهرش برگردد. هواپیما کمی تأخیر داشت و او گوشه‌ای نشست و سریع لب تابش را روشن کرد تا ایمیل‌هایش را چک کند. نیم ساعت بعد سرش را از روی کامپیوتر بلند کرد تا به چشمانش استراحت دهد و در همان لحظه پسر جوانی را دید که شاخه گلی در دست جلوی پای دختر جوانی زانوزده بود. وقتی دختر گل را گرفت، وقتی پسرک با خوشحالی دختر را در آغوش کشید و وقتی دو جوان صورت یکدیگر را غرق در بوسه کردند و همه حاضران در فرودگاه به افتخارشان دست زدند، به‌شدت احساس بدبختی کرد و برای اولین بار به خاطر همه‌چیزهایی که نداشت و هرگز در زندگی تجربه نکرده بود، به تلخی گریست!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

داوود فرخ زاديان ,زهرابادره (آنا) ,پروين خواجه دهي ,متین یحیی زاده , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد علی ناصرالملکی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (17/11/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (17/11/1395),م.ماندگار (17/11/1395),محمد علی ناصرالملکی (17/11/1395), ناصرباران دوست (17/11/1395), ناصرباران دوست (17/11/1395),ابوالحسن اکبری (18/11/1395),ترنم سرخسی (18/11/1395),همایون به آیین (19/11/1395),پ صداقت (19/11/1395),رضا فرازمند (19/11/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (20/11/1395),زهرابادره (آنا) (21/11/1395),پیام رنجبران(اکنون) (22/11/1395),نوید عظیمیان (23/11/1395),غزل غفاری (24/11/1395),داوود فرخ زاديان (25/11/1395),مهدی علیزاده فخرآباد (27/11/1395),محمدبیگلری (10/12/1395),آوات نیک زبان (13/12/1395),پروين خواجه دهي (23/1/1396),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 بهمن 1395 - 15:45

درود بانو
داستان خوبی بود
موفق باشید@};-


@متین یحیی زاده توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 18 بهمن 1395 - 09:12

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز و گرامی سپاس از حضور پر مهر شما


نام: ناشناس   ارسال در یکشنبه 17 بهمن 1395 - 16:38

این داستان حقیقت زندگی خیلی از مردم هر جای دنیا بود اینقدر توی درس و کار و پول و پول و پول غرق میشن خوشی های زندگی رو از دست میدن
زیبا بود ممنون@};-


@ناشناس توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 23 بهمن 1395 - 08:45

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب ناشناس
حالا چرا ناشناس؟؟:-/ :-/
به هرحال ممنون که آمدید و داستان را خواندید. سپاس از حضور گرمتان


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 بهمن 1395 - 22:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو جعفری
عرض ادب و احترام
داستان زیبایی بود
چه راحت گاهی همه چیز را فدای پیشرفت هایی می کنیم که همه چیز به فرزندانمان می دهد اما زندگی را و نشاط زندگی را از آنها می گیرد و نقطه ی شروعش همین برچسبهاست برچسب تیز هوشی برچسب کند ذهنی و..
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 17 بهمن 1395 - 23:20

نمایش مشخصات ناصرباران دوست بانو شریفی بزرگوار
لطفن اشتباه بنده را در تایپ اسم شریفتان ببخشید


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 18 بهمن 1395 - 09:15

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام استاد عزیز و گرامی مشکلی نیست شما ما را یاد کنید حالا به هرنامی که دوست دارید مهم حضور شماست.
من با تمام وجود اعتقاد دارم انسان های تک بعدی، انسان های موفقی نیستند و دچار مشکل می شوند. آدمی موفق است که بتواند همه ابعاد وجودی خود را رشد دهد و این نکته ای است که متاسفانه گاهی از طرف والدین نادیده گرفته می شود. ممنون از حضور پر مهر شما@};- @};- @};-


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 بهمن 1395 - 23:45

سلام بر بانوی شریفی عزیز
داستان زیبایی است، زندگی یعنی زندگی کردن در هر لحظه.
در دوران ابتدایی ،برچسپ نابغه بودن به من خورده بود ومعلمایی بودند که اصرار داشتند ،آن دوران را جهشی بخوانم ،اما هیچگاه قبول نکردم،چون فکر می کردم،لذت تحصیل به همراهی دوستان وهمکلاسی هایم بستگی دارد ،نه به تند تند ،بالا رفتن از نردبانی که در آخر به سطح صاف وبی هیجانی مبدل می شود ،چرا که لذت زندکی در همان پله ها ست. نه در نابغه ریاضی شدن ودکتر متبحر شدن.
داستان زیبایتان لذت بردم
موفق وموید باشی


@ترنم سرخسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 19 بهمن 1395 - 08:15

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی. سپاس از حضورتان. آفرین همین انتخاب شما نشان دهنده هوش سرشار شماست. دقیقا این نکته ای است که علم روانشناسی به آن رسیده است. یک فرد باهوش نباید از همسالانش جدا شود او باید در کنار آنها زندگی عادی داشته باشد ولی می توان از قابلیت های او استفاده کرد. مثلا یک کودکی که بهره هوشی بالایی دارد می تواند در کنار مدرسه، زبان های مختلف، نقاشی و موسیقی را هم بیاموزد چون نیاز ندارد وقت زیادی برای یادگیری دروس عادی صرف کند. خوشحالم که شما با سن کمی که داشتید انتخاب خوبی کردید و خوشحالم که در کنار ما هستید و با حضور پر مهرتان دل گرمم می کنید@};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 بهمن 1395 - 11:56

درود بر بانو شریفی عزیز
در نوشته های شما، آنچه که بیشتر حس میشه، تعهد شماست و همیشه در پایان پیامی تاثیر گذار را هم بدنبال دارد و این اشکالی هم ندارد! اما چیزی که هست این نگرش شما و یا بهتره بگم این بعد فراگیر نگرش شما در داستان نویسی سبب شده که در نوشته های شما تکیه بر روایت هست و این ویژگی نوشته های شما بیشتر به قصه گویی می ماند تا داستان! در صورتیکه در داستان، یکی از محورهای مهم شخصیت داستان هست و تحول پذیری این شخصیت که آنهم باید بصورت کنش و واکنش و یادرگیری در ماجراها چه بصورت عینی و چه ذهنی و ... در داستان بشکلی تنیده شود که برای خواننده احساس نگردد،نویسنده و یا راوی بدون دخالت او و بدون اینکه توسط او این موضوع حس گردد، تنها بازگو می گردد! همانند داستان زندگی این بچه باهوش که از ابتدا خواننده فقط یک شنونده محض بود!
در پایان، نمی توان قلم روان و جملات کم اشکال شما را نادیده گرفت و از آن تمجید نکرد! بنظر من شما از آندسته دوستانی هستید که کم اشکال می نویسید!


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 20 بهمن 1395 - 08:25

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب به آیین گرامی. اینکه شما وقت می گذارید و داستان های من را می خوانید افتخار بزرگی است چون کاملا مشخص است که شما دانش والایی در مقوله نگارش و داستان نویسی دارید و من تا کنون از نقدهای شما بر داستان های خودم و دیگر دوستان بسیار آموخته ام و چیزی که ارزش سخنان شما را بیشتر می کند، بی ادعایی است. یعنی در حالی که کاملا مشخص است شما دانش فراوانی در این زمینه دارید بی هیچ ادعایی می خوانید و نظرات ارزشمند خود را بیان می کنید. نوشتار شما بر این داستان واقعا من را به فکر فرو برد. صحیح می فرمایید من در برخی موقع قصه گو هستم!! بسیار متشکرم از حضورتان و لطفی که دارید و حسن نظرتان.
ممنون که آموخته های خود را در اختیار ما نیز می گذارید.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 بهمن 1395 - 08:42

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم پهلوان کندر شریفی عزیز
داستان از مضمون و پیام زیبایی برخوردار بود پیامی که زندگی ماشینی بعضی را تحت الشعاع قرار داده است
نمی دانم چه سری است که وقتی انسان به علم نزدیک میشود از عشق دور میشو د
شاید دو روی سکه هستند .
در هر حال داستان با قلم زیبا و روان شما به خوبی پیش رفت و احساس خوبش را منتقل کرد .و من لذت بردم
برایتان م فقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 23 بهمن 1395 - 08:43

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خانم بادره گرامی سپاس از حضورتان . کاملا درست است انسان موجودی چند وجهی است و در صورتی که موفق است که بتواند در همه زمینه ها رشد کند. رشد تک بعدی نابودی به همراه دارد. باز هم سپاس@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.