چیزهایی که هست، چیزهایی که نیست

دکمه ریموت را که فشار داد، خانه غرق در نور شد. از خوشحالی فریاد کشید و بالا و پایین پرید. این چراغ‌های جدید خیلی زیبا بود و تصاویر بدیع و خلاقانه‌ای روی درودیوار می‌انداخت. چند قدم به عقب رفت و با لذت به درخت خیره شد. درخت کریسمس تنها چیزی بود که هیچ‌وقت جذابیتش را برای او از دست نمی‌داد. دوباره سراغ ریموت رفت و تنظمیات چراغ‌ها را تغییر داد. حالا همه خانه با عدد 2065 روشن شد. با خودش فکر کرد: این‌طوری بهتره. خیلی قشنگ شد. نگاهی به ساعت کرد. ساعت هشت و نیم بود. تا نیم ساعت دیگر چارلز می‌آمد و فقط سه ساعت نیم تا رسیدن سال 2065 باقیمانده بود. از داخل کشو هدیه کریسمس چارلز را درآورد و کنار درخت گذاشت. بلیت تور گردش در اتمسفر اطراف زمین هدیه‌ای بود که او می‌خواست به چارلز بدهد به همراه مونیتور کوچکی که اطلاعات برنامه‌های آینده او روی آن بود. از وقتی‌که تصمیم مهم زندگی‌اش را گرفته بود به روش‌های مختلفی که برای گفتن این مسئله مهم به چارلز وجود داشت فکر کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که گفتن مطلب همراه با رسیدن سال نو بهترین روش است. وقتی به این مسئله فکر می‌کرد که بعد از سی‌وشش سال زندگی تا مدت‌ها کریسمس را نخواهد دید، غرق در لذت می‌شد! فکر کرد هفته دیگر این موقع چقدر زندگی‌اش تغییر کرده است!
آنجلا عاشق هیجان بود. هر چیزی بعد از یک مدت کوتاه جذابیتش را برای او از دست می‌داد و سراغ چیزهای جدیدتری می‌رفت. مثلاً وقتی شش سال پیش برای اولین بار به تور گردش در اتمسفر رفت خیلی لذت برد ولی بعد از دو سه مرتبه این مسئله برایش عادی شد. گردش در ماه، سفر در فضاپیماهای مختلف، تهیه هر وسیله جدیدی که به بازار می‌آمد، خرید ماشین‌های پرنده همه و همه اول جذاب و هیجان‌انگیز بود ولی حالا همه‌چیز یکنواخت بود و همه این مسائل باعث شده بود که تصمیم بگیرد تغییری اساسی در زندگی‌اش ایجاد کند. فقط تنها چیزی که متوجه نمی‌شد این بود که او با این روحیه شاد و شلوغ چطور عاشق چارلز آرام و رمانتیک شده بود. چارلز... چارلز آرام و عاشق‌پیشه که هنوز مثل پنجاه سال پیش زندگی می‌کرد. ماشین او هنوز باانرژی خورشید کار می‌کرد، هنوز غذاهای عادی و معمولی می‌خورد و از قرص‌های غذا متنفر بود و از همه عجیب‌تر اینکه موبایلش هنوز از آن مدل‌های عهد دقیانوس بزرگ صفحه لمسی بود و از موبایل‌های هوشمندی که به‌اندازه یک سنجاق کوچک بودند، استفاده نمی‌کرد! ولی آنجلا عاشقش بود.
زنگ در به صدا درآمد. ریموت در را زد. چارلز وارد شد و مثل همیشه همراه او عطر گل رز هم آمد. آنجلا با لبخند به سراغش رفت و گفت: عزیز من. بازهم گل طبیعی خریدی! گل‌های دیجیتالی بهتر نیست؟
چارلز بوسه‌ای به گونه دختر زیبا زد و گفت: گل‌های دیجیتالی عطر ندارد!
آنجلا سراغ جعبه ریموت ها رفت. چارلز دستش را گرفت و گفت: ریموت و روبات و بقیه را ول کن. بیا امشب خودمون قهوه درست کنیم.
دستش گرم بود و چشمان مهربانش از عشق می‌درخشید. قهوه درست کردند و آرام‌آرام نوشیدند و حرف زدند. آنجلا از پیشرفت‌های مختلف علوم، چارلز از کتاب‌هایی که خوانده بود. آنجلا از یکنواختی همه‌چیز گفت و چارلز از آخرین اشعاری که خوانده بود. آنجلا از تکنولوژی جدید در درمان بیماری‌ها گفت و چارلز از عشق و برنامه‌هایی که برای آینده زندگی هر دو نفرشان داشت. صحبت به زندگی دونفره که رسید، آنجلا سکوت کرد! سکوتی که همیشه برای چارلز آزاردهنده بود.
ساعت به دوازده نزدیک شد. آنجلا با هیجان دستان گرم و مهربان چارلز را گرفت و کنار درخت کریسمس ایستاد. درست در لحظه تحویل سال پاکت هدیه را در دستش گذاشت و گفت: سال خوبی داشته باشی عزیزم.
چارلز هم حلقه جواهر نشانی را که با هزار وسواس انتخاب کرده بود را در دست گرفت تا در انگشتان عشقش بکند. آنجلا به‌آرامی گفت: اول هدیه‌ات را ببین بعد در مورد حلقه فکر می‌کنیم.
چارلز کمی ناراحت شد. ازنظر او بعد از شش سال آشنایی نیازی به فکر کردن نبود. پاکت را باز کرد و بلیت را دید و لبخند زد. بعد سراغ مونیتور کوچک رفت. آن را روشن کرد. اول فکر کرد اشتباه دیده است ولی نه درست بود. قراردادی که به نام آنجلا با موسسه آلفا تنظیم‌شده بود. چارلز احساس کرد همه بدنش یخ‌زده است. نفسش به شماره افتاد. باور نمی‌کرد آنجلا چنین تصمیمی گرفته باشد. چشمان آنجلا از اشتیاق می‌درخشید. به‌سرعت شروع به حرف زدن کرد. گویا می‌ترسید اگر سکوت کند قرارداد لغو شود.
- ببین چارلز. من در این سی‌وشش سال عمرم هر کاری را که دوست داشتم تجربه کردم. دلم می خواد دنیای آینده را هم ببینم. فکر کن. ببین الآن با کریسمس صدسال پیش چقدر فرق داره. ما چقدر امکانات داریم که در سال 1965 نبود. خوب دنیا تا صدسال آینده خیلی فرق می کنه. حالا که علم این‌قدر پیشرفت کرده که می شه منجمد شد و صدسال، دویست سال دیگه به زندگی برگشت چرا ازش استفاده نکنیم؟! من دلم می خواد کریسمس سال 2165 را ببینم. نگاه کن. قرارداد را برای صدسال تنظیم کردم. خیلی خوشحالم. تو هم خوشحال باش. وقت من برای ششم ژانویه اس. شش روز فرصت داریم باهم باشیم و لذت ببریم. بخند عزیزم.
چارلز خندید. خیلی آرام حلقه را در جیبش گذاشت. سرش را در میان گیسوان آنجلا فروبرد تا او اشک‌هایش را نبیند...
صبح روز ششم ژانویه یک روز ابری و دلگیر بود. حتی بادبزن‌های برقی بزرگی که در شهر کار می‌کرد هم نتوانسته بود ابرها را از جلوی خورشید دور کند. صبح زود آنجلا با خوشحالی بیدار شد. لباسش را پوشید. ریموت اصلی خانه را زد تا همه وسایل خاموش شود و به‌سرعت از خانه خارج شد. چارلز با همان ماشین قدیمی روبه روی خانه منتظرش بود.
آنجلا با خنده گفت: تو اینجا چکار می‌کنی؟ گفتم که خودم می رم.
چارلز به‌آرامی گفت: دوست داشتم بیام.
دستان آنجلا را گرفت. دستانش سرد بود ولی آنجلا اصلاً متوجه نشد. تا به موسسه برسند، تمام مدت در مورد صدسال آینده حرف می‌زد.
وارد موسسه شدند. همه‌چیز آماده بود. روباتی به استقبال آنان آمد و راهنمایی‌شان کرد. دکتر و پرستار که از ماه‌ها قبل آنجلا را تحت نظر داشتند منتظر او بودند. آن‌ها درخواست چارلز را پذیرفتند و قرار شد تا آخرین لحظه او در کنار آنجلا باشد.
آنجلا هنوز در مورد اینکه در صدسال آینده چه چیزهایی در دنیا هست که الآن نیست صحبت می‌کرد. از خوشحالی گونه‌هایش گل‌انداخته بود. پرستار از او خواست لباس‌های مخصوص را بپوشد و روی تخت دراز بکشد. دکتر برای چارلز توضیح داد که شوکی به آنجلا می‌دهند تا قلبش از کار بیفتد بعد به‌سرعت بدن او را سرد و منجمد می‌کنند و در محفظه مخصوص قرار می‌دهند تا زمانی که از انجماد خارج شود. پرستار اعلام کرد که همه‌چیز آماده است. دکتر دستگاه شوک را به بدن آنجلا وصل کرد. پرستار آرام پرسید: آماده‌ای؟
- بله. بله. ماه‌هاست که آماده‌ام.
- مطمئنی چیزی نمی خوای؟ کاری نیست که بخوای انجام بدی؟
- بله. صد در صد.
چارلز آرام نزدیک شد و گفت: ببخشید یه لحظه!
دست در جیبش کرد و شاخه گل رزی درآورد و در دستان آنجلا گذاشت. سرش را به‌صورت او نزدیک کرد و پیشانی‌اش را بوسید. آنجلا یک‌لحظه به چشمان او خیره شد. برای اولین بار از ذهنش گذشت صدسال آینده چارلز نیست، این چشمان مهربان نیست، دوستانش، پدر و مادرش، عمه مری که این‌قدر دوستش داشت، هیچ‌کدام در صدسال آینده نیستند! برای اولین بار فکر کرد که صدسال آینده چقدر تنهاست. خواست حرفی بزند ولی دردی جانکاه در قلبش پیچید و نفسش قطع شد و دیگر چیزی نفهمید. چارلز با اندوه به چشمان آنجلا خیره شد که برای اولین بار با عشق به او خیره شده بود. حیرت کرد. در تمام این شش سال این‌همه عشق در نگاه او نبود. دیگر طاقت نیاورد و از اتاق خارج شد.
پرستار به‌سرعت وسایل منجمد کردن بدن آنجلا را آماده می‌کرد. دکتر وارد اتاق شد و با تعجب به بدن بی‌جان روبه رویش خیره شد. آرام به پرستار گفت: نفهمیدم چی شد. من شوک ندادم ولی قلبش از کار ایستاد!
پرستار خشکش زد. دکتر کمی فکر کرد و گفت: چه فرقی می کنه! او قرارداد را امضا کرده. قرار بود قلبش از کار بایستد حالا خودش از کار ایستاد.
پرستار دوباره مشغول به کار شد. وقتی خدمتگزاران آمدند تا بدن آنجلا را در محفظه شیشه‌ای که قرار بود برای صدسال آینده خانه‌اش باشد قرار دهند، پرستار دلش نیامد و گل رز قرمز را در میان دستان او قرارداد. در محفظه بسته شد و آنجلا در کنار همه‌کسانی قرار گرفت که به امید آینده‌ای بهتر زندگی فعلی خود را منجمد کرده بودند. پرستار وقتی می‌خواست از اتاق خارج شود دوباره برگشت و نگاهی به مشتری جدیدش کرد. گل رز قرمز در میان دستان او یخ‌زده بود و چشمان آنجلا همچنان باز بود. عشق، پشیمانی و انتظار در نگاه یخ‌زده او موج می‌زد.
پی‌نوشت: پانزده شانزده‌ساله بودم که برای اولین بار مقاله‌ای در مجله‌ای علمی در مورد انجماد انسان‌ها به امید زندگی بهتر در آینده خواندم. آن مقاله و عکس‌هایش تأثیر عجیبی بر من گذاشت ولی درگذر زمان قضیه را کم‌کم فراموش کرده بودم که جندی پیش خبری مبنی بر منجمد کردن بدن دختر بیمار چهارده‌ساله‌ای که برخلاف رضایت پدر و مادرش و به امید زندگی بهتر در آینده تن به این کار داده است را شنیدم. این خبر دوباره همه احساس‌های قبلی نسبت به این کار را در من زنده کرد و نتیجه‌اش شد این داستان که همیشه دوست داشتم بنویسم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

فرزانه رازي ,حمیدرضا محدثی ,ف. سکوت ,محمد علی ناصرالملکی ,حسین شعیبی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (21/9/1395),روح انگیز ثبوتی (21/9/1395),ف. سکوت (21/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (21/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (21/9/1395),حسین شعیبی (21/9/1395),محمدحسین عظیمی (21/9/1395),ترنم سرخسی (21/9/1395),الف . محمدی (21/9/1395),فرزانه رازي (22/9/1395),حمیدرضا محدثی (23/9/1395),ترنم سرخسی (24/9/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 19:12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
از این داستان لذت بردم ، من هم خبر را خواندم .
اما در مورد داستان چند نکته باعث شد ، که برایتان بنویسم ،
داستان اسامی خارجی داشت ؛ موضوعش با بسیاری از داستانهایی که خواندن متفاوت بود ، و روان محکم و لذت بخش نوشته بودید .
موفق باشید و شاد @};- :) :x


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 19:13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
از این داستان لذت بردم ، من هم خبر را خواندم .
اما در مورد داستان چند نکته باعث شد ، که برایتان بنویسم ،
داستان اسامی خارجی داشت ؛ موضوعش با بسیاری از داستانهایی که خواندن متفاوت بود ، روان و محکم و لذت بخش نوشته بودید .
موفق باشید و شاد @};- :) :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 20:38

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی خواندم


@محمد علی ناصرالملکی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 08:19

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب ناصر الملکی سپاسگزارم از حضور شما و ممنون از انرژی مثبتی که منتقل کردید. عکس پروفایلتان را خیلی دوست دارم. مستدام باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 19:49

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
عالی بود. لذت بردم. یک داستان رمانتیک بسیار زیبا
موفق باشید.


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 08:20

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی گرامی
خیلی سپاسگزارم از حضور پر مهرتان@};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 08:26

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی گرامی
خیلی سپاسگزارم از حضور پر مهرتان@};- @};- @};-


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 23:12

سلام ودرود بر شما
فکر می کنم ،دارای یه حس مشترک هستیم ،منم مدت ها پیش در مورد این موضوع شنیده بودم وقلبم را آزرده کرده بود که چرا انسانی که به او زندگی در بر هه ای داده شده است ،با تمام عشق های زمانش ،آن را زیر پا له می کند و به پروردگارش بی احترامی می کند،آن هم فقط به دنبال یه هدف واهی وسرنوشت نا معلوم.حتی چند شب بیش با خانواده در مورد این موضوع بحث می کردیم ومن به شدت پایبند این موضوع بودم که خیلی از آنان افراد بی خانمان هستند که برای تا مین معا ش بازماندگانشان دست به این کار زده اند.اما شنیدم که برای این کار باید پولی هم پرداخت کرد.یعنی پیش پرداخت برای مرگ یا همان زندگی بهتر،البته اگر صحت داشته باشد.نمی دانم اگر به این کار خودکشی نمی گویند ،پس چه می گویند.فکر می کنند زنده اند ودر مکان امنی قرار دارند،اما چه کسی امنیت آنجا را فراهم می کند.مثلا اگر سیل یا زلزله یا نمی دانم،از این قبیل حوادث طبیعی رخ دهد ،باز هم مکانشان امن خواهد بود.
دیگر مجالی برای سخن نیست،با تشکر از داستان زیبایتان
نویسا ومانا باشید،البته در عصر خودمان


@ترنم سرخسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 08:31

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر خانم سرخسی عزیز. دقیقا مسئله این است که من اصلا نمی توانم با این قضیه کنار بیایم. مخصوصا اینکه تا به حال دانشمندان هیج انسانی را از حالت انجماد خارج نکرده اند تا مشخص شود این یخ زدگی که با نیتروژن مایع انجام می شود چه اثری بر بافت سلولی دارد و آیا ارگان ها سالم می ماند یا نه. تازه این بعد جسمی است قضیه است ولی بعد روانی آن بسیار مهم تر است که ظاهرا کسی در مورد آن فکری نکرده است و خوب است بدانید که سازمانی که این کار را انجام می دهد هزینه هم دریافت می کند به همین دلیل تنها افرادی که تمکن مالی داشته باشند می توانند برای این کار اقدام کنند. البته هر کار علمی موافقان و مخالفان خود را دارد و هیچ چیزی بی عیب نیست و کمال مطلق در علوم تجربی معنایی ندارد. سپاس از حضور پر مهرتان موفق باشید@};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 11:24

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
عکس پروفایل مربوط به ( دنیای دیگر - داستانهای من و تیگرا ) اولین داستانی است که در سایت قرار دادم @};- @};- @};- :)


@محمد علی ناصرالملکی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 11:34

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ممنون که گفتید. حتما می رم و این داستان را می خوانم:) :) :) :)


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 15:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
یه سلام پر از مهر :x

عجب تخیلی داشت داستان ... هم تخیلی بود هم رمانتیک
به نظرم تصور آینده خیلی سخته .. یه ذهن قوی میخواد ک از آینده بگه . و شما خیلی خوب از پس نوشتنش بر اومدید :)
این قسمت داستان ک پزشک میگه قبل از شوک دادن قلب خودش وایساده بود و پرستار هم در جوابش میگه قرارداد رو ک امضاء کرده و پس بی خیالش .. خیلی باحال بود :D :D
چن مدت پیش منم خبری مشابه همین خبر رو خوندم .. ک یه سری از ادم ها ک بیماری های خاص و نادری دارن . بدنشون رو منجمد میکنن .. تا منتظر بمونن ک علم پیشرفت کنه و دارو و درمانی برای بیماریشون پیدا بشه
فکر میکنم این رفتار ها بر میگرد به قبول نداشتن روح ... فقط در صورت نبودن روح میشه این کار رو انجام داد.. روح رو ک نمیشه منجمد کرد .. جسم هم ک منجمد بشه تبدیل به جسد میشه .. میشه گفت یه مدل خودکشی بدون درد همراه با یه عالمه امید
با تضاد بین شخصیت های داستان فضا سازی زندگی توی آینده رو خیلی خوب نشون دادید .. شخصیت پردازی های داستان عالی بود
توی داستان کریسمس سال 2065 هست .. من فکر میکنم اگه بخوایم اون سال رو تصور کنیم به نسبت این سال .. باید این قضیه انجماد ها مثل خیلی عوامل دیگه توی داستان پیشرفته تر شده باشه .. در صورتی ک مسافرت به ماه و گردش توی اتمسفر و دنیای کاملا دیجیتال برقراره ولی هنوز هم آدم ها رو منجمد میکنن به امید دیدن آینده .. یه خوده تخیلی تر فکر کنیم باید سال 2065 یه روش جدیدتر و به روز تر و پیشرفته تری پیش میگرفتن برای منجمد کردن آدم ها
در پشت کلمه و جمله های داستان، احساسات ناب و زیبایی دیده میشد :)
خلاصه اینکه .. عالی بود @};- @};- @};- :x :*

دم قلمتون همیشه گرم


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 17:10

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلااااام بر دوست عزیز. مثل همیشه یک نظر خوب و پر از انرژی. ممنون که هستی و داستان های من را می خوانی. اتفاقا من در مورد تکنولوژی اصلا خیال پردازی بلد نیستم. مثلا فکر می کنم می شد در مورد پیشرفت تکنولوژی در این داستان بهتر نوشت. ولی چه می شه کرد بضاعت ما همین بود:D :D :D :D
در مورد سال 2065 و انجماد انسان ها هم من فکر می کنم وقتی الان این کار را برای بیماران لاعلاج انجام می دهند شاید تا پنجاه شصت سال آینده به صورت داوطلبانه این کار را انجام دهند ;) ;) ;) ;)
به هرحال مهم حضور شما دوستان عزیز بود که حاصل شد.
باز هم سپاس به خاطر حضور پرمهر و دوست داشتنی تو عزیز مهربان@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 آذر 1395 - 23:35

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام.
داستا هایی که شروع جذابی داشته یاشند، در انتقال خواننده به داخل جهان داستان بسیار موفقند؛ و داستان شما چنین بود. حس دلپذیری از این داستان فانتزی به انسان سرایت می کند. آدمیزاد هر چقدر لای چرخ دنده های تکنولوژی له و لورده شود، جوهر انسانی خود را از دست نمی دهد.
زنده باشید و برقرار.


@حمیدرضا محدثی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 08:23

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب محدثی گرامی. سپاس از حضور پر مهرتان. دقیقا نکته ای که همیشه به آن اعتقاد دارم همین است که ابعاد انسانی و پرورش آن نیاز اصلی انسان است که گاهی در شلوغ بازار تکنولوژی گم می شود. سپاس از حضور پر مهرتان و تشکر از وقتی که برای خواندن داستان من گذاشتید. @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.