توقف در طبقه سوم

تق...خش...دینگ
تق...خش...دینگ
خنده‌اش گرفته بود. فکر کرد هیچ موجودی در جهان وجود ندارد که صدای پایش این‌قدر مضحک باشد! ولی دست خودش نبود. پای راستش را محکم برمی‌داشت. تق. پای دومش کمی درد می‌کرد بی‌اراده روی زمین می‌کشید. خش! لاستیک ته عصایش از بین رفته بود و فلزش با کف زمین برخورد می‌کرد. دینگ!
از ذهنش گذشت یک موجود سه پا که هر پایش صدای خاص خودش را دارد. به خانه رسید. کیسه‌های کوچک خیار و سیب‌زمینی و پیاز را روی زمین گذاشت. کلید را از جیبش درآورد و وارد خانه شد. در را بست و روی نیمکت کنار در نشست و مثل همیشه که روی این نیمکت می‌نشست زیر لب گفت: حمید آقا خدا عمرت بده!
با خودش فکر کرد: بازهم خدا را شکر! با هشتاد سال سن هنوز روی پا هستم و می‌توانم کارهایم را انجام دهم.
حدود سه ماه پیش بود. وقتی یک روز از خرید برگشته بود، خسته و عرق‌ریزان وارد خانه شد و روی زمین کنار در نشست. آن روز حمید آقا مدیر ساختمان در پارکینگ بود و وقتی خستگی پیرمرد همسایه را دید، نیمکتی را کنار در گذاشت. از آن زمان به بعد هر وقت به خانه می‌رسید، کمی روی نیمکت می‌نشست و استراحت می‌کرد و بعد به خانه‌اش می‌رفت.
نگاهی به ساعتش کرد. ساعت یازده بود. عجله‌ای نداشت، فکر کرد: یعنی الآن آسانسور طبقه چندمه؟!
چند وقتی بود ذهنش درگیر آسانسور شده بود! فکر می‌کرد: واقعاً وسیله جالبیه! وارد خانه که می شی می تونی بفهمی نفر قبلی به کدوم طبقه رفته!
این‌قدر به این موضوع دقیق شده بود که حالا دقیقاً می‌دانست در چه ساعتی آسانسور بیشتر در چه طبقه‌ای هست!
صبح‌ها از ساعت شش تا هفت و نیم آسانسور بین طبقه اول و دوم دررفت و آمد بود. زوج جوان طبقه اول به اداره می‌رفتند. دوقلوهای طبقه دوم به مدرسه می‌رفتند و حمید آقا پدر دوقلوها به اداره!
از ساعت نه و ده رفت‌وآمد طبقه چهارم شروع می‌شد. خانواده ملکشاهی که ساکن طبقه چهارم بودند سرکار می‌رفتند. آقای خانه به تولیدی لباسش و خانم خانه به آرایشگاهش.
حدود ساعت دوازده تا یک، دوقلوها از مدرسه برمی‌گشتند و آسانسور به طبقه دوم می‌رفت. چهارتا پنج کارمندان ساختمان برمی‌گشتند و آسانسور به طبقه اول و دوم می‌رفت و هفت و هشت شب هم‌طبقه چهارم.
ولی از همه جالب‌تر جمعه‌ها بود! صبح زود آسانسور از طبقه اول و دوم به پارکینگ می‌رفت دو خانواده جوان از منزل خارج می‌شدند، بعد رفت‌وآمد آسانسور بین پارکینگ و طبقه چهارم شروع می‌شد. جمعه‌ها دختر و پسر آقای ملکشاهی به همراه بچه‌هایشان به خانه پدر و مادر می‌آمدند. گاهی خواهرزاده و برادرزاده‌های آقای ملکشاهی هم به این جمع اضافه می‌شدند. تا ساعت یازده خانه پر می‌شد. او عادت داشت در سکوت و تنهایی خودش می‌نشست و به سر صدا و خنده و شادی طبقه چهارم گوش می‌کرد. بزرگ‌ترین تفریح او در جمعه‌ها همین بود. احساس می‌کرد عضوی از خانواده ملکشاهی است. او حالا به‌خوبی می‌دانست که نوه آقای ملکشاهی (عسل) در مدرسه تیزهوشان درس می‌خواند و برای المپیاد فیزیک انتخاب‌شده است. نوه دیگرش (امیرعلی) با دوستان دانشگاهش یک شرکت کوچک زده و کارهای تبلیغاتی انجام می‌دهند. حتی می‌دانست که هفته قبل خانم ملکشاهی کوفته درست کرده بود و قرار است این هفته کشک‌بادمجان درست کند چون همه هوس کشک‌بادمجان‌های مادر جان را کرده‌اند و بازهم می‌دانست هیچ‌کس دست‌پخت خانم ملکشاهی را ندارد. این جمله آخر را آقای ملکشاهی هر هفته می‌گفت.
نفس عمیقی کشید. دوباره با خودش فکر کرد: اگر خانم من هم زنده بود، اگر دخترم بعد از پایان تحصیلاتش به کشور برمی‌گشت، اگر پسرش با یک دختر خارجی ازدواج نمی‌کرد، اگر امیرعلی (نوه خودش) گاهی به ایران می‌آمد، آن‌وقت آسانسور بعضی مواقع در طبقه سوم هم توقف می‌کرد!
طبقه سوم، طبقه‌ای بود که خودش زندگی می‌کرد و همیشه حسرت آن را داشت که یک‌بار آسانسور در آن طبقه توقف کند. به عادت همیشه سرش را تکان محکمی داد. این حرکت باعث می‌شد احساس کند افکار منفی از ذهنش دور می‌شود. زیر لب زمزمه کرد: خوب موقعیت پسر و دختر من الآن خیلی خوبه. دخترم استاد دانشگاه معروفی در اروپاست. پسرم موقعیت عالی دارد و وضعیت امیرعلی من با امیرعلی آقای ملکشاهی اصلاً قابل‌مقایسه نیست. مهم موفقیت بچه‌هاست. در برابر موفقت آن‌ها مسائل دیگر بی‌اهمیت است. مسائلی مثل‌اینکه سیزده سال بود دخترش را ندیده بود، در جشن عروسی پسرش نبود، چون آن‌ها نمی‌توانستند صبر کنند تا ویزای او آماده شود، نوه‌اش را که الآن بیست‌ویک سال داشت و درست هم سن نوه آقای ملکشاهی بود را فقط دو بار دیده بود! یک‌بار در شش‌ماهگی و یک‌بار در هفت‌سالگی. این‌ها مسائل جزئی و بی‌اهمیت بودند و مهم موفقیت بچه‌ها بود!
به قول پسرش الآن دنیا به یک جزیره کوچک تبدیل‌شده و آن‌ها ماهی یک‌بار از طریق تلفن تصویری باهم حرف می‌زدند! ولی امیرعلی هفته‌ای یک‌بار به پدربزرگش زنگ می‌زد. تازه دفعه قبل به او گفته بود که دلش می‌خواهد ایران را ببیند و آدرس خانه را هم گرفته بود. خوب یک پدر دیگر چه توقعی می‌تواند از فرزندانش داشته باشد!
کیسه‌های خریدش را برداشت و آرام به سمت آسانسور رفت. با خودش فکر کرد یعنی الآن چراغ آسانسور طبقه چندم را نشان می‌دهد؟
جلوی در رسید. خشکش زد! آسانسور طبقه سوم ایستاده بود! باورش نمی‌شد. ولی چراغ‌قرمز کوچک چشمک می‌زد و عدد سه را نشان می‌داد. چند لحظه صبر کرد! ولی آسانسور حرکت نمی‌کرد! امید در رگ‌هایش به جریان افتاد. امیرعلی گفته بود دوست دارد ایران را ببیند! چراغ چشمک می‌زد. کلید را دوباره فشار داد ولی آسانسور حرکت نمی‌کرد! دیگر طاقت نداشت، به سمت پله‌ها رفت.
تق...خش...دینگ
تق...خش...دینگ
صدای پایش در پله‌ها می‌پیچید. فکر کرد: جوان‌های این دوره دوست دارند دیگران را غافلگیر کنند. چند هفته پیش بود نوه آقای ملکشاهی از پنج‌شنبه پیش پدربزرگش آمده بود و آقای ملکشاهی مرتب می‌گفت: غافلگیرم کردی!
تق...خش...دینگ
به طبقه اول رسید. نگاهی به آسانسور کرد. هنوز عدد دوست‌داشتنی سه به او چشمک می‌زد. فکر کرد وقتی کسی از خارج بیاید وسایلش زیاد است. حتماً طول می‌کشد تا چمدان‌هایشان را از آسانسور خارج کنند.
تق...خش...دینگ
به طبقه دوم رسیده بود. صدایی از بالا به گوشش رسید.
- چرا نمی یاد؟
- صبر کن بالاخره میاد!
خدای من. حتماً پسرم هم آمده است.
کیسه‌های خریدش را کنار پله‌ها گذاشت. نفسش بالا نمی‌آمد. خیس عرق بود. نمی‌توانست تصور کند در آغوش گرفتن نوه‌اش بعد از چهارده سال چه حسی دارد.
تق... خش...دینگ
به‌ردیف آخر پله‌ها رسید. نور آفتاب از پنجره به پله‌ها تابیده بود. سایه چند نفر را دید که جلوی آسانسور ایستاده بودند.
- آهان اومد!
- خداروشکر!
قلبش داشت از جا کنده می‌شد. با آخرین توانی که داشت پله‌ها را بالا رفت. دستش را روی شانه یکی از مردها گذاشت. نفس‌نفس می‌زد.
- ای‌وای پدر جان! از پله‌ها اومدی؟
چشمانش جایی را نمی‌دید. احساس کرد کسی به او کمک کرد تا روی پله‌ها بنشیند.
در میان همهمه‌ای که دورش را گرفته بود، صدای حمید آقا را تشخیص داد. با دستان لرزانش عرق صورتش را پاک کرد. می‌خواست نوه‌اش را ببیند. کسی لیوانی آب به او داد. حالش کمی بهتر شد. دوست داشت پسرش را محکم بغل کند. نگاهی به دور و برش کرد. چمدانی در کار نبود! دو مرد غریبه در کنار حمید آقا و خانم ملکشاهی ایستاده بودند.
حمید آقا با مهربانی گفت: بهتر شدی پدر جان! کاش یه کم صبر می‌کردی! آسانسور طبقه سوم گیرکرده! حالا خوب شد کسی توش نبود. سرویس‌کار اومده و درستش کرد!
یکی از مردها کیسه‌های خریدش را از پایین برایش آورد. خانم ملکشاهی کلید را از دستش گرفت و در خانه‌اش را باز کرد. حمید آقا کمکش کرد که بلند شود. با صدایی لرزان گفت: دستتون درد نکنه. زحمت کشیدین. آرام وارد خانه شد و در را بست.
آسانسور به‌آرامی حرکت کرد و به پایین رفت.
سه ...دو... یک و چراغش برای همیشه خاموش شد!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون به آیین ,فرزانه رازي ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی , ناصرباران دوست ,علی غفاری دوست (مارتین) ,حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (2/9/1395),شیوا خان آبادی (2/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (3/9/1395),همایون به آیین (3/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (3/9/1395),فرزانه رازي (3/9/1395),حسین شعیبی (3/9/1395),ترنم سرخسی (3/9/1395),ترنم سرخسی (3/9/1395),الف . محمدی (4/9/1395), ناصرباران دوست (4/9/1395),روح انگیز ثبوتی (5/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (5/9/1395), ناصرباران دوست (5/9/1395),ترنم سرخسی (5/9/1395),فرهاد گرامی (6/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (6/9/1395),ترنج.ق (7/9/1395),ترنج.ق (11/9/1395),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 08:51

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو شریفی گرامی
در کل، عالی بود! یه داستان زیبا و پرکشش!
عنوان داستان به زیبایی طرح داستان نبود و بنظرم جای این دارد که عنوان زیباتری برای آن انتخاب گردد.
داستان ،آغاز زیبایی داشت:«تق...خش...دینگ» این سه کلمه میتونست خیلی بهتر به ادامه داستان کمک بکنه، اگر نویسنده در یک بند، بشکل توضیحی ان را آشکار نمی کرد! بنظرم لازم نبود حتمن در ابتدا منظور ازا ین سه کلمه گفته بشه، میتونست در کل ماجرای داستان گنجانده بشه!فرصت خوبی بود برای استفاده از این سه کلمه!
آپارتمان و خانه می بایست تفکیک می شد تا اختلالی در تداعی صحنه و لوکیشن داستان پیش نیاد! مثلن شما آنجا که گفتی:«... از آن زمان به بعد هر وقت به خانه می رسید،کمی روی نیمکت می نشست ... و بعد به خانه اش می رفت.» دو تا (خانه) در اینجا اومده که منظور از اولی،آپارتمان است!
من از اواسط داستان به بعد را بیشتر پسندیدم چون بیشتر خواننده را با خود همراه می کرد. در کل طرح بسیار خوبی بود!


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 3 آذر 1395 - 12:06

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب به آیین
بسیار سپاسگزارم از حضورتان. نقدهای شما بسیار عالی و آموزنده است. صحیح گفتید، شاید نیاز نبود از همان اول در مورد صدای پای پیرمرد توضیح می دادم.
سپاسگزارم که داستان را اینقدر دقیق خواندید. درمورد نامگذاری هم کاملا می پذیرم. واقعیت این است که من چند سالی بدون ذکر نام خودم برای سایت یکی از دوستان داستان و مقاله می نوشتم. آن دوست خودش زحمت می کشید و برای نوشته های من اسم می گذاشت و همین مسئله من را بد عادت کرده است.:D :D
بازهم از از حضورتان سپاسگزارم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 آذر 1395 - 21:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر بانو شریفی
عرض ادب و ارادت و احترام
داستانتون بسیار عالی بود و تاثیر گذار . ممنون بخاطر نوشتن این داستان خوب .
وقتی داستان را خواندم یادم افتاد در یک گروه تلگرامی عضو هستم به اسم سیمرغ یک محفل ادبی با اساتید بزرگوار و نو قلمان و جوانانی پر ذوق و شوق و همچنین پیر هایی تنبل مثل بنده و اونجا هر ماه یک مسابقه برگزار میشه با موضوع مشخص. مسابقه ی داستان نویسی . در ضمن این گروه سیمرغ یک طورهایی مرتبط شده با سرای سالمندان شمس کریمان . در این ماه مسابقه ی داستان نویسی سیمرغ با موضوع پدران و مادران فراموش شده برگزار میشه و داستانهای برگزیده توسط شمس کریمان بصورت کتاب چاپ میشه . حقیقتا حیفم امد که داستان شما در اون کتاب نباشه و برای ساکنان شمس کریمان خوانده نشه . لینک گروهو میگذارم اگر تمایل داشتید تشریف بیارید و داستانتون را برای مسابقه ارسال بفرمایید .
آخرین فرصت ارسال داستان 15آذر ماه
دسترسی به مجموعه سیمرغ


@ ناصرباران دوست توسط روح انگیز ثبوتی Members  ارسال در جمعه 5 آذر 1395 - 15:33

جناب ناصر دوست
روزگارتان به تندرستی.
پیشنهاد شما برای شرکت سرکار خانم پهلوان کندر شریفقی را خواندم. من هم می توانم در سایتی که ذکر کردید یک داستان بفرستم؟
اگر می توانم خوشحال می شوم لینک سایت برایم بفرستید.
ممنون و سپاس


@روح انگیز ثبوتی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 5 آذر 1395 - 16:29

نمایش مشخصات ناصرباران دوست s://telegram.me/linkseemorgh/2
ببخشید لینکها کپی نمیشدند


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 6 آذر 1395 - 08:40

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلااااام به استاد عزیز
چقدر خوشحال شدم که من را به جمع کریمانه خودتان دعوت کردید. حتما می آیم و حتما داستانم را می فرستم.چقدر خوشحالم که داستان من را لایق چاپ شدن دانستید. چقدر خوشحالم که داستان مورد قبولتان بود. خیلی خوشحالم خیلی زیاد. ممنون از لطفتان. مستدام باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 آذر 1395 - 16:23

نمایش مشخصات ناصرباران دوست انجمن ادبی سیمرغ

درباره ما


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 5 آذر 1395 - 16:24

نمایش مشخصات ناصرباران دوست simorghngo@yahoo.com


@ ناصرباران دوست توسط روح انگیز ثبوتی Members  ارسال در شنبه 6 آذر 1395 - 17:18

دست شما دردر نکند جناب ناصر باران دوست.
انگار این سایت فعالیت زیادی ندارد. بله؟
به هر حال محبت کردید


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 آذر 1395 - 13:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام@};-
شروع داستان تون واقعا زیرکانه و ‍پر از خلاقیت بود.
و نحوه ي ارتباط شروع داستان تان به بدنه و ورود با شيب ملايم به داستان اصلي و حفظ همين تم شروع تا آخر داستان، بي نظير و استادانه بود.
قلمتون نويسا@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 6 آذر 1395 - 17:12

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر مسافر شب داستانک
سپاس از حضورتان و تشکر ازاینکه با اندیشه زیبایتان داستان من را خوب دانستید. بسیار خشنودم از حضور گرمتان
پایدار باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.