وقتی گل های توری غنچه می کنند

سوزن و متر قیچی در دست آماده بود تا اگر نسرین خانم صدایش کرد به‌سرعت حاضر باشد ولی همه حواسش به عروس جوانی بود که لباس زیبا و باشکوهش را پوشیده بود و خود را در آینه برانداز می‌کرد. با تمام وجود آرزو کرد عروس جوان از تورهای پایین لباس خوشش نیاید! همراهان عروس روی مبل‌های مجلل مزون نشسته بودند و قهوه می‌نوشیدند. عروس دوباره نگاهی به تصویر خودش در آینه کرد و گفت: خوب شده، فقط اگه می شه یه پاپیون روی کمر بدوزید، پاپیون از این گل‌ها بهتره، تور و دانتل و گیپور زیاد دوست ندارم، این تورهای پایین لباس هم نباشه بهتره!
دلش غنج رفت، معجزه به وقوع پیوست. آن‌هم بسیار بزرگ‌تر از حد تصورش. نسرین خانم کوک گل‌ها و تورها را شکافت و آن‌ها را به دستیارش داد. الهام سریع تورها و گل‌ها را گوشه‌ای گذاشت و به عروس کمک کرد تا لباسش را درآورد و در همان حال فکر کرد لباس خودش با این تورها و گل‌ها چقدر قشنگ می‌شود.
این فکرها باعث شد نگاه مهربان و زیبای مهدی در ذهنش زنده شود و جانی دوباره بگیرد. درست نیمی از عمرش را در این مزون کارکرده بود. بیست‌وچهارساله بود. از دوازده‌سالگی کار می‌کرد. کودکی بیش نبود که شرایط خانواده او را از مدرسه به این مزون کشاند. آن روزها متوجه نبود ولی الآن خدا را شکر می‌کرد که صاحب‌خانه‌شان او را به نسرین خانم معرفی کرده بود و توانسته بود در جای خوبی کار کند. درست که روزی‌ده ساعت کار برای یک کودک دوازده‌ساله سخت بود، درست که جابه‌جا کردن پارچه‌های سنگین سخت بود، درست که گاهی مشتری‌ها بدقلقی می‌کردند ولی نسرین خانم صاحب‌کار خوبی بود. او آرام‌آرام الهام کوچک را بزرگ کرد و به او خیاطی یاد داد و حالا پس‌ازاین همه‌سال او به‌عنوان دستیار اول نسرین خانم در آن مزون که در طی این سال‌ها بزرگ‌تر و معروف‌تر شده بود کار می‌کرد.
حالا دو سالی بود که الهام به یاد خودش افتاده بود! در تمام سال‌های گذشته آن‌قدر درگیر مشکلات خانواده بود که اصلاً حواسش به خودش نبود ولی از دو سال پیش که مهدی یک مغازه کوچک لوازم‌التحریرفروشی سر خیابانشان بازکرده بود، کمی هم به خودش فکر می‌کرد. البته در تمام رؤیاهایش مهدی هم بود. با همان لبخند گرم و صمیمی و با همان چشمان مهربان که همیشه با دیدن او برق می‌زد.
از دو سال پیش تصمیم گرفت که بیشتر کار کند. چون حالا علاوه بر خرج خانه و شهریه دانشگاه خواهرش و هزینه مدرسه برادرش، مخارج دیگری هم داشت. حالا می‌خواست اندک‌اندک برای خودش جهیزیه بخرد. با نسرین خانم صحبت کرد و قرار شد کارهای سنگ دوزی را در خانه انجام دهد. وقتی نظافت کار مزون استعفا داد، تصمیم گرفت شب‌ها یک ساعت دیرتر برود و کار نظافت را دور از چشم بقیه کارکنان انجام دهد. وقتی مشتری می‌آمد و عجله داشت تا دیروقت کار می‌کرد و اضافه‌کار می‌گرفت. همه این کارها باعث شده بود اغلب اوقات گردن درد داشته باشد، چشمانش کمی ضعیف شده بود و نوک انگشتانش به خاطر تماس مداوم با نخ و سوزن می‌سوخت. ولی وقتی پایان ماه حقوقش را می‌گرفت و خرج‌های خانه را کنارمی گذاشت و با پول‌های باقیمانده می‌توانست برای خودش وسیله‌ای بخرد، همه خستگی‌هایش به شور و شوق تبدیل می‌شد. روزهایی که خرید می‌کرد روزهای قشنگی بود. معمولاً سر راه به مغازه مهدی می‌رفت و چیزهایی را که خریده بود به او نشان می‌داد. آن روزها مهدی دو تا فنجان چای می‌ریخت، در مغازه را می‌بست و روی زمین می‌نشستند و با شوق‌وذوق اجناس را نگاه می‌کردند. این وسایل گاهی شش تا لیوان بود، گاهی یک پتو و یک ماه که مزون حسابی شلوغ شده بود سرویس زیبا و توردوزی شده حوله عروس. آن روزها وقتی کنار مهدی نشسته بود و چای می‌نوشید، همه دردها و خستگی‌ها را فراموش می‌کرد.
یک سالی می‌شد که نسرین خانم به او اجازه داده بود که هر چیزی که از لباس مشتری‌ها اضافه می‌آید برای خودش بردارد. او پس از چند ماه توانست مجموعه‌ای از تور و گل و سنگ و پارچه و آستری داشته باشد. نسرین خانم که متوجه حال و هوای دستیارش شده بود، دیگر چیزی را دور نمی‌انداخت. حتی به‌جای آنکه نیم متر آخر توپ پارچه را کنار بگذارد، یک متر را کنار می‌گذاشت و زمانی که توپ دانتلی که موردعلاقه الهام بود به آخر رسید، نسرین خانم سه متر آخر را کنار گذاشت و گفت: رنگش تیره شده!
آن روز الهام از شادی پر درآورد. او می‌توانست با همه وسایلی که جمع کرده بود و پارچه‌هایی که داشت برای خودش یک لباس بدوزد. حالا بعدازاین همه‌وقت لباسش آماده بود و فکر اینکه اگر این گل‌ها و تورها را روی یقه‌اش بدوزد چقدر لباسش زیبا می‌شود، قلبش را به رقص درآورده بود. یک‌بار که عکس لباس نیمه‌کاره را به مهدی نشان داده بود او گفته بود اگر روی یقه‌اش تور و گل داشته باشد خیلی زیباتر می‌شود و حالا او می‌توانست آرزوی عشقش را برآورده کند.
خانواده عروس از مزون خارج شدند. الهام بااحتیاط لباس عروس را آویزان کرد و بعد گل‌ها و تورها را برداشت و پیش نسرین خانم رفت تا آمد حرفی بزند، صاحب‌کارش با مهربانی گفت: این‌ها دیگه لازم نمی شه! می دونی که من دوست ندارم چیزی را که شکافتم روی یه لباس دیگه بدوزم.
با خوشحالی لبخند زد و وسایل را در کیفش گذاشت. فکر کرد: امروز بعدازاینکه کارم تمام شد، وقتی نظافت را انجام دادم، وقتی به خانه رفتم و سنگ دوزی لباس‌ها را تمام کردم، این گل‌ها را روی لباسم می‌دوزم و عکس می‌گیرم و به مهدی نشان می‌دهم.
این روزها خیلی خوشحال بود، دوباره از ذهنش گذشت: با پس‌اندازی که دارم می تونم یه گاز و یخچال بخرم، خورده ریزها را که هم که دارم، مهدی هم که فرش و تلویزیون خریده، پس مهدی می تونه بیاد خواستگاریم...
فکر اینکه می‌توانند زندگی ساده و عاشقانه خود را شروع کنند قلبش را به تپش انداخت.
آن شب وقتی به خانه ‌برمی‌گشت، هنوز مغازه مهدی باز بود. به مغازه رسید و دید که پدر مهدی آنجاست. لحظه‌ای درنگ کرد و گل‌های توری زیبا را از کیفش درآورد و تکانی داد و سریع به‌سوی خانه رفت. ولی در همان لحظه کوتاه توانست لبخند زیبای مهدی را ببیند و احساس کند همه ستاره‌های آسمان با مهدی می‌خندند.
به خانه رسید. پدرش، بیمار و پیر و مهربان در بستر دراز کشیده بود و به او خسته نباشید گفت. مادرش سینی شام را برایش آورد. همه ساکت بودند. خواهرش چشمانش را به تلویزیون دوخته بود ولی کاملاً مشخص بود حواسش جای دیگری است. آرام پرسید: چیزی شده؟
مادر درحالی‌که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشد گفت: واسه خواهرت خواستگار اومده!
- وای چقدر خوب! مبارکه!
از جا بلند شد و خواهرش را بوسید.
- خوب این مرد خوشبخت کیه؟
- از همکلاسی هاشه. تو دانشگاه!
الهام از جا بلند شد و گفت: خوب حالا چرا همه عزا گرفتین؟ خواهرم می خواد عروس بشه!
پدر و مادر و خواهرش را بوسید. اشک‌های خواهرش سرازیر شد و گفت: عروسی خرج داره، جهیزیه خرج داره!
الهام گفت: تو نگران هیچی نباش. پس فکر کردی من این‌همه خرت‌وپرت واسه چی خریدم. تو فقط قرار خواستگاری را بذار و بگو دوست داری یقه لباس عروست گل داشته باشه یا نه؟!
دختر جوان در میان خنده و گریه گفت: نه من گل زیاد دوست ندارم...
آن شب الهام تا دیروقت مشغول سنگ دوزی روی لباس‌هایی بود که از مزون آورده بود. یک‌دفعه به یاد گل‌هایی افتاد که در کیفش گذاشته بود. گل را درآورد و آرام نوازش کرد. نگاه مهدی در ذهنش جان گرفت. بغضی سنگین گلویش را فشرد. آن شب گل‌های توری زیر اشک‌های عاشقانه دختر جوان جان گرفت و غنچه کرد!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,شیدا محجوب ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,زهرا بانو ,نرجس علیرضایی سروستانی ,تینا قدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (12/8/1395),شیدا محجوب (12/8/1395),تینا قدسی (13/8/1395),فرزانه رازي (13/8/1395),حسین شعیبی (13/8/1395),م.ماندگار (13/8/1395),مسعود کوشانی (13/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (13/8/1395),مهدی باقری مهارلویی (13/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (14/8/1395),زهرا بانو (14/8/1395),ترنم سرخسی (14/8/1395),ツ فریماه آرام فر ツ (14/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (15/8/1395),داوود فرخ زاديان (16/8/1395),مسعود کوشانی (16/8/1395),ابوالحسن اکبری (16/8/1395), ناصرباران دوست (16/8/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 آبان 1395 - 17:27

سلام

وقتی به آخر داستان رسیدم از فداکاری دختر داستان جا خوردم و خیلی خیلی قشنگ بود
خیلی خوب بود بانو
واقعا از قلمتون لذت می برم
پر از درس زندگی
عالیه
عالی

موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 15 آبان 1395 - 09:15

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بانو مقدسی عزیز.
خوشحال که داستان را پسندید.واقعیت این است که بارها و بارها با دختران جوانی سرو کار داشته ام که با تلاش و زحمت بار اقتصادی خانواده را بر دوش می کشند و این داستان تقدیری است از این عزیزان


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 17:14

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان بسیار زیبایی بود.
موفق باشید.


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 15 آبان 1395 - 09:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی گرامی
تشکر از حضور دلگرم کننده شما


نام: مسعود کوشانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 20:50

نمایش مشخصات مسعود کوشانی باسلام و عرض خسته نباشید خدمت شما
داستانی جالب و پر معنایی بود.
خوش و سلامت باشید.


@مسعود کوشانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 15 آبان 1395 - 09:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام تشکر از حضورتانو خوشحالم که مورد پسند واقع شد. پاینده باشید


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 22:38

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 08:29

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بسیار سپاسگزام که آمدید و داستان مرا خواندید. پاینده باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.