فالگیر

فال گرفتن عادتش شده بود. اوایل فقط برای سرگرمی این کار را می‌کرد. دنبال چیزی بود که بتواند او را از فضای سنگینی که اطرافش را گرفته بود رها کند، برای همین شروع کرد به فال گرفتن. ولی حالا فالگیری عادتش بود و اگرچند ساعتی می‌گذشت و فال نمی‌گرفت، حالش بد می‌شد! البته فال گرفته‌ای او با همه فرق داشت، مثلاً صبح زود که به صحرا می‌رفت، نیت می‌کرد که اگر امروز بتوانم یک گل صحرایی قرمز پیدا کنم حتماً روز خوبی می‌شود.
یا وقتی در ایوان می‌نشست و سبزی‌ها را پاک می‌کرد، نیت می‌کرد اگر بتوانم یک جعفری پنج شاخه پیدا کنم، روز خوبی است. وقتی قالی می‌بافت، نیت می‌کرد اگر یک رج را بدو ن اشتباه ببافم، روز خوبی است!
خلاصه هر کاری می‌کرد نیتی می‌کرد و به قول خودش فال می‌گرفت و دلش به همین کارها خوش بود. کم‌کم این فال گرفتن برای بچه‌های کوچک جذاب شد. بچه‌ها بیشتر دوست داشتند در کنار خاله ماهرو باشند و با او کار کنند و فال بگیرند و نیت کنند.
خاله ماهرو هر جا بود، بچه‌های آن خانه بزرگ اربابی هم کنارش بودند. بچه‌ها یاد گرفته بودند که در فال گرفتن‌ها، خاله عزیزشان را همراهی کنند. مثلاً وقتی‌که ارباب ده گونی برنج سالانه را خرید، بچه‌ها و خاله نیت کردند هرکس بتواند یک سینی برنج پاک کند، ده تا سنگ از آن سینی پیدا کند، زودتر به آرزویش می‌رسد! همین نیت باعث شده برنج‌ها در عرض یک روز پاک شود. همه اعضای خانواده از این شرایط راضی بودند، خدمتگزارها وقتی می‌دیدند این‌همه آدم در کارها کمک می‌کنند، خوشحال بودند. درست که وقتی ماهرو به آشپزخانه می‌رفت، تعارف می‌کردند که: وای خانم‌جان ما را خجالت می دین! ولی ته دلشان راضی بودند. خوب اداره کردن آن خانه بزرگ اربابی که خان روستا و پنج دختر و پسر و عروس و داماد و نوه‌ها در آن زندگی می‌کردند، کار راحتی نبود.
دخترها و عروس‌ها هم خوشحال بودند که بچه‌ها در کنار ماهرو هستند، از دست شیطنت آن‌ها راحت شده‌اند و خاله جانشان با ترفندهای خودش سر آن‌ها را گرم می‌کند و آن‌ها راحت می‌توانند دور از چشم ارباب، گوشه‌ای بنشینند و غیبت کنند.
ولی ارباب از همه خوشحال‌تر بود. چون ماهرو دختر عزیزش شادبود و از همه مهم‌تر اینکه چند وقتی بود، چشمانش برق خاصی داشت و سرو حال تر بود.
این روزها بچه‌ها هم از شادی خاله خوشحال‌تر بودند. مدتی بود خاله ماهرو لباس‌های زیبا می‌پوشید، سرمه‌ای به چشمانش می‌کشید و اغلب کارهایش را روی ایوان و پشت‌بام انجام می‌داد. او دار قالی‌اش را گوشه راست ایوان گذاشته بود و موهای بلند و زیبایش را طرف چپ صورتش می‌ریخت و آوازی زیر لب زمزمه می‌کرد و قالی می‌بافت و برای بچه‌ها فال می‌گرفت؛ که مثلاً هرکس بتواند یک صفحه از شاهنامه را بدون غلط بخواند، حتماً به آرزویش می‌رسد، یا هرکس لباس‌هایش را کثیف نکند و تا شب مرتب و منظم باشد، حتماً به آرزویش می‌رسد، یا ...
هرقدر این ماجراها بیشتر می‌شد، پچ‌پچ‌های خانه اربابی هم زیادتر می‌شد. کسانی که ماهرو را دوست داشتند با تأسف به این رفتارها نگاه می‌کردند و کسانی که از توجه و محبت ویژه ارباب به او ناراحت بودند، پوزخندی می‌زدند و می‌گفتند: خوب حق دارد، هرکس جای او بود، همین‌طوری می‌شد.
ولی ماهرو اصلاً به این مسائل اهمیت نمی‌داد. او دوست داشت همه ساعت‌ها را روی ایوان یا پشت‌بام سر کند و با فال‌هایش که حالا علت مهمی داشت، دل‌خوش باشد. او دوست داشت صبح زود، خود را بیاراید و موهایش را روی صورتش بریزد و به صحرا برود، صبح‌ها در ایوان بنشیند و قالی ببافد و گلدوزی کند، عصرها به بام برود و شاهنامه بخواند و شب‌ها زیر نور ماه به رؤیاهایش فکر کند و در تمام لحظات نیت کند که اگر چنین شود به آرزویم می‌رسم!
هیچ‌کس متوجه نبود که همه این تغییرات از زمانی شروع‌شده که ساخت خانه روبه روی خانه اربابی تمام شد و خانواده‌ای از ده بالا آنجا ساکن شدند که آن خانواده پسر جوانی به نام جهانگیر دارد که بسیار خوش قد و بالاست که هر وقت ماهرو در ایوان یا بام است، جهانگیر هم حتماً در کوچه است که شب‌ها نامه‌هایی از بالای دیوار خانه اربابی به داخل حیاط پرت می‌شود، همان نامه‌هایی که جان تازه‌ای به ماهرو داده و رنگ به گونه‌هایش می‌بخشد.
ماهرو خوشحال بود که با جهانگیر از تمام زخم‌زبان‌ها و نیش و کنایه‌ها رها می‌شود ولی می‌ترسید، نگران بود. نمی‌دانست اگر جهانگیر حقیقت را بداند چه می‌کند!
آن روز ماهرو نیت کرد اگر صبح در صحرا یک گل آبی پیدا کنم، حقیقت را به او می‌گویم! اولین گلی که دید یک گل زیبای آبی بود. هراسی به دلش نشست!
بعد نیت گرد اگر همه بچه‌ها یک صفحه از شاهنامه را بدون غلط بخوانند حقیقت را می‌گویم. آن روز هیچ‌کس اشتباهی نداشت، دلش لرزید.
نیت کرد اگر در سبزی‌ها پنج جعفری شش شاخه پیدا کنم، با جهانگیر حرف می‌زنم، بیشتر جعفری‌ها شش شاخه بود، قلبش از جا کنده شد.
ماهرو تصمیمش را گرفت. تا شب بی‌قرار بود، هرچه قالی بافت اشتباه شد، گلدوزی‌اش را خراب کرد. ماه که بالا آمد و خانه با نور مهتاب روشن شد و اهالی به خواب رفتند، بهترین لباسش را پوشید، موهایش را روی صورتش ریخت و به ایوان رفت. جهانگیر با نامه‌ای در دست در کوچه بود. ماهرو لبخندی زد و لبخندی پاسخ گرفت. دستش را بالا برد و موهایش را از روی صورتش کنار زد، جهانگیر شوکه شد. ماهرو هیچ حرکتی نمی‌کرد. جهانگیر چند قدم جلو آمد و به ماهرو خیره شد. آبله سمت چپ صورتش را نابود کرده بود! حالا می‌فهمید چرا دختر ارباب تا این سن ازدواج‌نکرده، چرا همیشه موهایش را روی صورتش می‌ریزد. ماهرو همچنان ساکت و بی‌حرکت ایستاده بود. جهانگیر نامه را در دستانش فشرد و برگشت و به سمت خانه‌اش رفت. ماهرو همچنان ایستاده بود. بغضی سنگین گلویش را می‌فشرد. به آسمان خیره شد، ابری نزدیک ماه بود، نیت کرد اگر ابر روی ماه را بگیرد جهانگیر برمی‌گردد. آن شب تا صبح حیاط خانه اربابی غرق در نور مهتاب بود!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,م.فرياد ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,حسین شعیبی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (21/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (21/7/1395),م.ماندگار (21/7/1395),حسین شعیبی (21/7/1395), ناصرباران دوست (22/7/1395),ف. سکوت (23/7/1395),ابوالحسن اکبری (23/7/1395),شهره کبودوندپور (24/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (24/7/1395),حسین شعیبی (24/7/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (24/7/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (25/7/1395),داوود فرخ زاديان (25/7/1395),همایون به آیین (25/7/1395),داوود فرخ زاديان (26/7/1395),داوود فرخ زاديان (28/7/1395),کیمیا کاظمی (7/8/1395),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مهر 1395 - 14:31

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر بانو .
با احترام :

بهار با تو بودن ها چه شد؟ پاییز دلتنگی است
کجایی صبح من؟ شام ملال انگیز دلتنگی است

کجایی ماهی آرام در آغوش اقیانوس؟
به من برگرد! این دریای غم لبریز دلتنگی است

اگر چیزی به دست آورده ام از عشق، می بخشم
غزل هایی که خود سرمایه ی ناچیز دلتنگی است

در آن دنیا برای دیدنت شاید مجالی شد
همانا مرگ، پایان سرورآمیز دلتنگی است

نسیمی شاخه هایم را شکست و با خودم خواندم:
بهار با تو بودن ها چه شد؟ پاییز دلتنگی است

" سجاد سامانی "

شاد و عاشق .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 17:09

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی. چه شعر زیبایی و چه دعای دلنشینی ( شاد و عاشق باشید) بسیار لذت بردم از نظر زیبا و از آن مهم تر حضور دلگرم کننده شما.
پایدار باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مهر 1395 - 16:18

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو
عالی بود
قلمتان نویسا
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 17:09

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر ماندگار گرامی
سپاس از حضورتان. خوشحالم که داستان را پسندید@};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مهر 1395 - 22:08

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
بسیار زیبا
تصویرسازی و توصیفات همگی عالی
خط داستانی بسیار حساب شده و درست
خسته نباشید. از خواندنش لذت بردم.


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 17:13

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی بسیار سپاسگزارم که اینقدر دقیق داستانم را خواندید و تحلیل کردید. خوشحالم که مورد پسندتان بود. تشکر از حضورتان. پایدار باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مهر 1395 - 08:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم شریفی
سلام وعرض ادب
فالگیر داستان زیبایی بود با تصویر سازی های عالی فضاسازی خوب و دلنشین و جذاب . از خواندنش لذت بردم
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 17:14

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام استاد گرامی ببخشید چند روزی دور از شهر و اینترنت بودم. ببخشید که دیر پاسختان را دادم. خیلی از حضورتان خوشحالم. ماندگار باشید@};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 10:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :( :x
سلام بانو !
جهانگیرها هرگز باز نمی گردند و ماهروها هر شب باید به ماهی بنگرند که فرسنگها دور است!
دیروز تو صفحه ی اینستاگرامم نوشتم :
قرنها پیش در این شهر
همه یا عاشق بودند یا معشوق
نمی دانم کی و کجا طوفان شد؟!
یکدیگر را گم کردیم
و اکنون سالهاست
همه لنگه به لنگه زیر سقفها کنار هم
زندگی می کنیم و اسم احساس دروغینمان به هم را گذاشته ایم
عشق...

از شما چه پنهان من هم از این فالها زیاد می گیرم و فالگیری شده ام برای خودم !!
نویسا باشی نازنینم :x :x @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 17:18

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر بانو کبودوند
هر نوشته ای تا حدی تاثیر گرفته از زندگی نویسنده است. من هم عادت دارم از این فالها بگیرم :) :) :)
واقعا زیبانوشتید که اسم احساس دروغینمان را عشق می گذاریم و گرنه عشق چیزی نیست که در لحظه به وجود بیاید و در لحظه نابود شود.
بسیار خشنودم از حضورتان و سپاس از نوشته بسیار زیبایتان@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 12:37

نمایش مشخصات مریم مقدسی سلام
داستان بسیار دلنشینی بود
خیلی چسبید.
بسیار قلم زیبایی دارید و خیلی خوب در صحنه سازی ها فکر می کنید
عالی
موفق باشید@};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 17:19

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست گرامی عزیز تشکر از حضور دلگرم کننده شما خیلی خوشحالم که داستان را دوست داشتید. شما زیبا می خوانید این نوشته های پر از ایراد من را@};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 13:05

نمایش مشخصات مریم مقدسی تقدیم به داستان فوق العاده شما

برایت خواب دیدم
تا
در آغوشم
تعبیر شوی...


@};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 17:20

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی بهترین هدیه ای که از دوستانم می گیرم، نوشته ها و اشعاری است که به من هدیه می دهند و الان مجموعه ای از اشعار زیبا دارم که هدیه شماست@};- @};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 20:13

نمایش مشخصات مریم مقدسی وقتی قلم کسی دوست داشته باشم دوست دارم براش بنویسم و شما بعد خانوم محجوب دومین نفری هستید که قلمشو خیلی دوست دارم :x :x :x


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 25 مهر 1395 - 08:55

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی وااای دوست عزیز چقدر خوشحال شدم و همین لطف شما انگیزه بیشتری برای نوشتن به من می دهدو سپاس فراوان:x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: داوود فرخ زاديان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 07:26

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان سلام، دلنشين و تلخ بود داستان ماهروي فالگير. و امان از حرف مردم: خوب حق دارد هر کس جاي او بود همينطوري مي شد!. اي کاش اما ماهرو بداند که زندگي مرزهاي بيشمار دارد براي درنورديدن.
پيروز و بهروز باشيد


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 18:32

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب فرخ زادیان
واقعا دنیا همیشه چنین داستان های تلخی را داشته است. ماهرویانی که دردهایشان را در درونشان پنهان کرده اند و گوششان را بر حرف اطرافیان بسته اند.
سپاس از حضورتان. پایدار باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.