یک دل سیر عاشقی

پنجره را که باز کرد باد خنک پاییزی به صورتش خورد و خواب از سرش پرید. کش‌وقوسی به بدنش داد و با لذت به اطرافش نگاه کرد. خانه همان خانه بود ولی او فرق کرده بود. شادبود. یک حس خوب شادی در قلبش موج می‌زد که چهارده ماه و شانزده روز بود از زندگی‌اش رفته بود. سراغ موبایلش رفت. می‌خواست پیامی برای عزیز دلش بفرستد. هر وقت تصمیم می‌گرفت برای عزیز دلش پیام بفرستد همه شعرهایی که حفظ بود فراموشش می‌شد، کلمه‌ها از سرش پر می‌زدند و می‌رفتند و خلاصه مصیبتی بود تا بتواند چند خط آن‌طور که دوست دارد و به دلش می‌چسبد پیدا کند و برای عزیز دلش بفرستد.
گوشی را زیرورو کرد. همه گروه‌ها از متن‌های زیبا در مورد پاییز پر بود. متن‌هایی که اکثراً ا ز زیبایی‌ها و دل‌تنگی‌های این فصل می‌گفت، ولی او دل‌تنگ نبود و این متن‌ها به کارش نمی‌آمد. به یاد پاییز سه سال پیش افتاد. زمانی که ناگهان همه‌چیز تغییر کرد. زندگی و موقعیت کاری خودش و عزیزش آن‌هم درست درزمانی که داشتند که به شناخت خوبی از یکدیگر می‌رسیدند. از هم دور افتادند. آن پاییز چقدر برایش دلگیر بود. سعی می‌کرد به هر طریقی که شده رابطه‌شان را حفظ کند. رابطه‌ای که تازه شکل‌گرفته بود و هنوز به تداوم آن اطمینان نداشت. چقدر از دنیای مجازی خوشش می‌آمد. فکر می‌کرد اگر ایمیل و وایبر و پیامک و فیس بوک نبود، از دل‌تنگی می‌مرد. وقتی پیامی می‌فرستاد با دلهره منتظر پاسخ بود. اگر پاسخ می‌گرفت تا عرش می‌رفت و اگر جوابی نمی‌آمد، روزهایش از شب هم تیره‌تر بود. بهترین زمان وقتی بود که عزیزش برای او پیامی می‌فرستاد. فکر اینکه عزیزش به یادش هست و دل‌تنگش شده بسیار شیرین بود.
گاهی برحسب موقعیت کاری همدیگر را می‌دیدند. آن روزها محشر بود. حتی اگر این دیدار در یک جلسه رسمی بود. او این‌سوی میز بود و عزیزش در آن‌سوی میز. ولی بازهم غنیمت بود. اینکه فکر کنی فقط چند متر با او فاصله‌داری و در هوایی نفس می‌کشی که عزیزت نفس می‌کشد و از همه مهم‌تر صدایش را برای لحظاتی بشنوی.
خلاصه برزخی بود این مدت تا اینکه دوباره شرایط کاری عوض شد و همان دیدارهای کوتاه هم حذف شد. حالا همه دل‌خوشی‌اش همین فضای مجازی بود و پیام‌هایی که ردوبدل می‌شد. به یاد پاییز سال قبل افتاد. آن روزها همه متن‌های غمگینی که در فضای مجازی بود، گویای حال روزش بود و چقدر خوشحال بود که عزیزش هم از همان متن‌ها برایش می‌فرستاد. ولی حالا و در این پاییز زیبا هیچ‌کدام از این متن‌ها به کارش نمی‌آمد. چراکه هفته پیش عزیزش را دیده بود؛ یعنی عزیزش خواسته بود همدیگر را ببینند. عزیزش با خودش و خانواده‌اش کنار آمده بود و می‌خواست برای همیشه در کنار او بماند. دیروز درست پس از چهارده ماه و شانزده روز عزیزش را دیده بود. نه در یک جلسه اداری. دریک دیدار دوستانه که فقط خودش بود و او. دقیقاً دو ساعت و بیست‌وپنج دقیقه در کنار هم نشسته بودند و حرف زده بودند. از همه‌چیز گفته بودند. از دل‌تنگی‌هایشان، از غم فراق، از تنهایی و از اینکه در این مدت به این نتیجه رسیده بودند که نمی‌توانند بدون یکدیگر زندگی کنند و حالا در اولین صبح بعدازآن دیدار حس خوبی داشت. یک حس خیلی خیلی خوب. آن‌قدر شادبود که نمی‌توانست کلمه‌ای برای توصیف آن پیدا کند و برای همین هرقدر فکر می‌کرد نمی‌توانست جمله‌ای پیدا کند که بیانگر احساسش باشد. دوباره کنار پنجره رفت. اتومبیلی از کوچه رد شد. صدای آهنگی از آن به گوش می‌رسید:
همه می گن که تو رفتی...
همه می گن که تو نیستی...
یادش آمد تا همین دو هفته پیش این شعر چقدر برایش دردناک بود. ولی حالا همین شعر غمناک هم برایش لذت‌بخش بود و می‌توانست با آن موسیقی برقصد. دست‌هایش را باز کرد و با حرکاتی زیبا خودش را جلوی آینه رساند و به چهره خودش خیره شد. به یاد چشم‌های عزیزش افتاد. چشم‌هایی سیاه با نگاهی نافذ و زیبا که تا عمق جانش رسوخ می‌کرد.
صدای گوشی‌اش بلند شد. ضربان قلبش بالا رفت. عزیز دلش بود که پیامی فرستاده بود:
مصلحت نیست قیاس رخ تو با خورشید
شمس اگر اذن طلوع از تو بگیرد ادب است
خواسته بود تا دوباره همدیگر را ببینند. نوشته بود دیگر مانعی برای باهم بودنشان وجود ندارد. نوشته بود...
خوشحالی‌اش حدومرزی نداشت. حس می‌کرد در آسمان‌هاست. دیگر نمی‌توانست بخواند. فقط نوشت:
این پاییز با تو...
با نفس‌های تو...
با طنین خنده‌های تو...
می‌شود یک دل سیر عاشقی کرد.
پی‌نوشت: شعر انتهای داستان بخشی از نوشته زیبای نویسنده معاصر جناب آقای حسین شفیع‌زاده است.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,تیشکه رستاری ,فرحناز شورکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (8/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (8/7/1395), ناصرباران دوست (9/7/1395),رضا فرازمند (9/7/1395),ف. سکوت (9/7/1395),م.فرياد (9/7/1395),م.فرياد (9/7/1395),فرزانه رازي (9/7/1395),تیشکه رستاری (9/7/1395), ناصرباران دوست (10/7/1395),مهدی دارویی (10/7/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (11/7/1395),تیشکه رستاری (11/7/1395),غزل سادات پورنسایی (11/7/1395),مریم حسین پور (12/7/1395),فرحناز شورکی (14/7/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 19:42

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
جای من محفوظ بمونه تا برگردم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 20:48

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلااااااام بیا عزیزم منتظرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 22:13

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــلام

عرض ادب فراووون
به بانو پهلوان کندر شریفی عزیزم

خیلی با تاخیر برگشتم ببخشید .. امان از کار های پیش بینی نشده.. عذر خواهی میکنم
البته داستانتون رو داغ داغ خوندم و رفتم و چقدر لذت بردم از خوندنش .. پر شدم از حس هاب بی نظیر و ناب
عجب شخصیت دقیقی داشت آدم توی داستان .. به خاطر عدد سال و روز و ساعت ها
داستان با حال و هوای این فصل و ماه خوب جور شده بود و راوی هم خیلی خوب جلو و عقب رفت و از زیر و بم شخصیت و روابط شخصیت های داستان گفت
اگه بخوام خیلی سخت گیری کنم و ایراد بنی اسرائیلی بگیرم ... کلمه عزیز بعضی قسمت های داستان زیاد تکرار شده بود
داستان روانی بود .. و با یه ریتم و ضرب آهنگ ملایمی جلو میرفت .. از اسم داستان خیلی خوشم اومد و
دیگه اینکه
من فکر میکنم شخصیت داستان خانوم بود ..البته دفعه اول ک خوندم فکر میکردم آقاست .. ولی یه چند تایی جمله توی داستان مخصوصا قسمت های آخرش به نظرم شخصیت خانوم بود ... البته فرقی هم نمیکنه .. چون خیلی راحت میشد خودت رو جای شخصیت داستان بذاری و داستان رو بخونی .. اینش خیلی خوب بود
و دیگه اینکه
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 13 مهر 1395 - 08:34

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلااااااااام عزیزم. ممنون که داستانم را خواندی:x :x :x
و چقدر دقیق خواندی. زمان هایی که در داستان آوردم، زمان های واقعی است که برای خودم اتفاق افتاده. واقعیت است نه خیال پردازی! و چقدر خوشحال شدم که به چشم آمد. ممنون از حضور گرمت و تشکر از لطفی که داری@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 19:49

سلام بانو
خوب بود ولی "عزیزش " زیاد تکرار شده بود
شعر ها هم قشنگ بود
حرفی دیگه ندارم فقط داستان قبلی خیلی قویتر بود
انتظارم از شما بالا رفته
منتظر داستان دیگه ای از شما هستم اما مثل داستان قبلی قوی اینم خوب بود ولی خب...
موفق باشید :x @};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 20:52

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز. چقدر از نظرت خوشم آمد. کاملا حرفت را قبول دارم ولی راستش را بخوای من یه بیماری دارم که نمی دونم اسمش چیه:D :D :D :D
یه موقع یه چیزهایی مثل خوره می افته تو سرم تا ننویسم راحت نمی شمs:-s :-s :-s
مظلوم تر از شما دوستای داستانکی هم سراغ ندارم. این خزعبلات را می ذارم روی این سایت و شماها رو اذیت می کنم. ببخشید
کاملا قبول دارم که داستان قوی نیست ولی شرمنده نمی دونید از وقتی که نوشتمش چقدر راحت شدم.
ولی باید درست و حسابی به فکر درمان این بیماری باشم
ممنون از حضورتون. ممنون از راهنمایی های خوبتون


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 21:25

دوباره سلام
وای نه بانو خزعبلات چیه
اتفاقا من شما رو یه نویسنده موفق می دونم
منظورم از اون کامنت این بود که شما خیلی خوب می نویسید پس موضوع این داستان هم می تونست بهتر از این نوشته بشه
وگرنه این چند مدت که با قلمتون آشنا شدم خیلی خوشم اومده و دوستش دارم :x
اتفاقا خیلی خوبه که موضوعی که ذهنتونو قلقلک میده می نویسید


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 21:48

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز خیلی ممنونم از لطفتون.
باور کنید من لیاقت این همه لطف شما را ندارم. خیلی خوشحالم که در جمع شما دوستان هستم و ممنون از مهربانی های شما@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 08:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو شزیفی
عرض ادب وارادت
فضاسازی داستان را دوست داشتم بخصوص تاثیر شرایط و کیفیت رابطه بر حس وحال کاراکتر داستان خوب تصویر شده بود.
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 17:01

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر استاد عزیز. چقدر خوشحالم. یکی از چیزهایی که مد نظرم بود به خواننده منتقل کنم، همین مسئله تاثیر نوع رابطه در زندگی آدم هست. ممنون از حضورتون و تشکر از وقتی که برای خواندن داستان من گذاشتید


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 10:00

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

چه زیبا

هوای دونفره را

عشق را

توصیف کردید-ولی نه غمناک بلکه اینبار شاد

بداهه ی مرا پذیرا باشید

پاییز یعنی

من -تو

یک نیمکت خالی

ودوفنجان قهوه ی تلخ

راستی چقدر شیرین است
این قهوه ی تلخ
وچقدر گرم

باهرم نفسهای
پاییزی تو
-فصل - راباید

فراموش کرد
این روزها موعود
وصل است
نه فصل@};- @};-


@رضا فرازمند توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 17:02

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به به . عجب شعر زیبایی. خیلی لطف کردید. سپاس از لطف و حضورتان


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 12:07

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، راستش خانم پهلوانی نسبت به داستان قبلی شما که فرد دچار پارانویید بود، اصلا خوب نبود.@};-


@ف. سکوت توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 17:03

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و شرمنده که نتوانستم راضی تان کنم. ببخشید در جواب خانم مقدسی هم گفتم این داستان نتیجه همان بیماری من است. بازهم عذرخواهی می کنم. امیدوارم بتوانم با نوشته های بعدی ام جبران کنم:( :( :( :(


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 17:57

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
چون اون داستان بسیار زیبای شما را خوانده بودم، در مقایسه با اون عرض کردم. امیدوارم ناراحت نشده باشید.@};-


@ف. سکوت توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 19:10

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست گرامی اصلا ناراحت نشدم . تازه از حضورتون خیلی خیلی هم خوشحال شدم. واقعیتش من وقتی خودم وقت می ذارم و یک کتاب یا نوشته یا فیلم می بینم که خوب نیست ناراحت می شم و الان هم ناراحت شدم که شما وقت گذاشتید و لذت نبردید. واقعا از نظرتون خیلی خوشم امد چون باعث می شه بیشتر دقت کنم@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 18:34

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم پهلوان گرامی@};-
داستان لطیف و بااحساسی بود و زلال و روون@};-
ولی ‍پیرنگ ضعیفی داشت بنظرم:-/ مثل داستانی بود که سر و تهش زده شده باشه. مثل خلاصه ای از یه داستان
:(
شخصیت پردازی هم بنظرم کمرنگ بود. به سختی میشد زن یا مرد بودن شخصیتها رو فهمید:-/
نمیدونم:-/ شاید هم الان من گرسنه ام و باید بعداْ دوباره با دقت بیشتری داستان رو بخونم:)
خوشحالم که هستید و می نویسید@};-
شاد باشید@};-


@م.فرياد توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 17:04

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام . نه جناب فریاد اصلا به گرسنگی شما مربوط نیست. دقیقا می خواستم مشخص نباشه شخصیت زن هست یا مرد. دوست داشتم هرکس که چنین تجربه ای در زندگی اش داشته بتونه خودشو جای شخصیت اصلی بذاره. تشکر از حضور شما


نام: تیشکه رستاری کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 00:00

نمایش مشخصات تیشکه رستاری سلام بر شما بانوی عزیزم
داستان با احساس و خوبی بود
خوشم اومد
موفق باشید بانوی من@};-


@تیشکه رستاری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 17:05

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز. چقدر ازحضورتان و نظر دلگرم کننده شما خوشحال شدم. تشکر @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 01:07

تقدیم به داستان شما @};-

رعیتی
در استبداد چشمان تو
و
اسارت
یک فرمانروا
در قلبم
جمهوری بزرگی خواهم شد !



@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 08:52

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی وااااای بانوی شاعر و ادیب
خیلی قشنگ بود. خیلی . بعضی شعرها نفس آدم را بند میاره . نفسم بند اومد و اول صبحی حالم خوب شد. ممنون که شعرتان را به من داستان من تقدیم کردید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.