آسمان خاکستری

وای نگاش کن! چه دست های کثیفی! آخ آخ! با همون دست ها شیر آب را باز کرد و آب خورد! چه ریخت و قیافه ای! حتما معتاده! بلا به دور!
نگاه کن! خجالت نمی کشه! سن مادر بزرگ منو داره اومده با وسایل ورزشی کار می کنه! آخه یکی نیست بگه تو یه پات این ور گوره یه پات اونور گور! حالا ورزش نکنی چی می شه؟!
وااای چقدر این بچه ها جیغ می کشن! کل پارک را گذاشتن رو سرشون! خوب بازی کنین! جیغ کشیدنتون چیه! سرم رفت! نگاه کن تورو خدا! به جای اینکه از پله بره بالا و سر بخوره از اینور سرسره می ره بالا! بچه نیستن که بلای جونن اینا!
پاشم یه کم راه برم! اصلا نمی فهمم این شمشادها چه قشنگی داره که تو همه پارک ها هست؟ نگاه کن شهرداری مثلا اومده خلاقیت به خرح بده! شصت رنگ گل کاشتن یه جا! مثلا گل آرایی کردن! اصلا هم قشنگ نیست. هیچ خوشم نیومد!
واه واه! پناه برخدا! این دوتا را نگاه کن! همچین چسبیدن به هم...! استغفرالله! حجب و حیا هم خوب چیزی به خدا! لباس شون را نگاه کن! پسره خجالت نمی کشه! آخه مرد هم تیشرت زرد می پوشه! واقعا این جوون ها چی فکر می کنن! اینا که مرد زندگی نیستن! دختره که همچین آرایش کرده انگار می خواد بره عروسی! دوره آخر الزمان شده! والله!
آخ نفسم گرفت! آخه این چه پارکیه! پارک که نباید سربالایی داشته باشه! خوبه برگردم همونجا که بودم! الله اکبر! فقط این مدل کم داشتیم! چادر و دستکش و عینک آفتابی و کتونی! اصلا خوشم نیومد! عینک آفتابی قرطی بازیه با چادر که جور در نمی یاد! نمی فهمم مردم چرا این مدلی شدن؟
ببین! اصلا مردم بخیل شدن! این باغبونه دیده من چند روزه میام اینجا می شینم تا دو قدم رفتم اونطرف زود اومد چمن های اینچا را خیس کرد که نشینم! وقتی من می گم مردم همه یه جوری شدن از من ایراد می گیرن! نیم ساعته اومدم پارک یه آدم درست و حسابی ندیدم! مثلا همین پسره! چند صفحه جزوه دستش گرفته اومده نشسته وسط چمن ها مثلا درس می خونه! خوب معلومه اومده دنبال پدرسوخته بازی! اگه می خوای درس بخونی بشین تو خونه!
پاشم برم تا حالم بدتر نشده! این روانشناس ها که چیزی حالیشون نیست! نشسته پشت میزش و ژست می گیره می گه: شما باید پیله ای که دور خودتون تنیده اید را پاره کنید. برو وسط مردم. برو به دل طبیعت.
بیا یه پارک اومدم این همه اعصابم خورد شد. فکر کن اگه راه دورتر می رفتم چی می شد. اصلا از همون روز اول هم به دخترم گفتم: این مشاوره بی سواده! من می گم یه آدم نرمال درست و حسابی دور و بر من نیست، می گه ورزش کن، مسافرت برو، با مردم د رارتباط باش. خوب وقتی هر کی از راه می رسه می ره دانشگاه، مملکت همین می شه دیگه! از اول هم به دخترم گفتم این فقط می خواد ما رو ببره بیاره پول بگیره، قبول نکرد که نکرد!
ای بابا! گذشت اون زمانی که دخترها فکر مادراشون بودن. این دختره می خواد منو از سر خودش بازکنه، اصلا فکر کنم با این روانشناسه همدست شده، می خواد من برم این طرف و اونطرف تو خونه نباشم هرکاری دلش می خواد بکنه! فکر کرده! من از اون مادرها نیستم که بچه ام را تنها بذارم، فکر کرده چون بیست و پنج سالشه و نامزد کرده می تونه منو دور بزنه! اونوقت همش می گه مامان جون من به فکرتم!
چی بگم! حرف نزنم بهتره! بد دوره زمونه ای شده! وای پاییز هم که شده، این برگ ها می ریزه زمین و خش خش می کنه اعصاب آدم بیشتر خورد می شه، آسمون هم که خاکستریه آدم بیشتر دلش می گیره. اصلا پاییز را دوست ندارم. تابستونم گرمه اونم دوست ندارم! زمستونم که نگو! مزخرفه! بهار هم مثل یه بچه لوس می مونه که دوست داره همه دوسش داشته باشن ولی من دوسش ندارم.
آخی رسیدم خونه! باز اینجا بهتره! وای همینو کم داشتن که چشمم بیفته به این همسایه تازه به دوران رسیده! همچین می شینه پشت فرمون ماشین قراضه اش انگار مالک کل شهره! تازه به دوران رسیده ان دیگه کاریش نمی شه کرد!
خوبه زنگ نزنم، یواش برم خونه ببینم این دختره که اینقدر اصرار داشت من برم بیرون چی کار داره می کنه! آره باید حواسم را جمع کنم و مراقب آدم های دورو برم باشم. تو این دوره زمونه آدم خوب کم پیدا می شه! خیلی کم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی ,شهره کبودوندپور ,م.فرياد ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مهدی دارویی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرحناز شورکی (4/7/1395),مهدی دارویی (4/7/1395),مریم مقدسی (5/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (5/7/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (5/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (5/7/1395),مریم حسین پور (5/7/1395),فرزانه رازي (5/7/1395),زهرابادره (آنا) (5/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (5/7/1395),محسن اسماعیلی (5/7/1395),ف. سکوت (5/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (5/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (5/7/1395),شهره کبودوندپور (6/7/1395),ف. سکوت (6/7/1395),م.ماندگار (9/7/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 مهر 1395 - 00:40

نمایش مشخصات مریم مقدسی سلام
داستانی که روایتش بصورت مونولوگ بود و این نوع مونولوگی که نویسنده انتخاب نمودند حدیث نفس گفته می شود. در حدیث نفس راوی از افکار خودش بدون آنکه مخاطبی در برابر حرف هایش باشد شروع به مرور کردن افکارش می کند.
باید گفت نویسنده در اجرای این نوع روایت خوب عمل کرده است. همانطور که از افکار شخصیت داستان پیداست شخصیت از بیماری پارانوید رنج می برد و این نشان دهنده شخصیت پردازی خوب نویسنده است که شخصیت را می توان درک کرد و البته حتی بخوبی جنسیتش را نیز بیان کردند.
داستان هم خوب شروع شد و هم خوب پایان یافت و در چنین روایتی آن هم بعنوان یک داستان کوتاه نیازی به اضافه گویی نمی بینم.
نویسنده بطور غیر مستقیم نشان داد که این بیمار ها دنیای اطرافشان را چگونه می بینند و چه رنجی به خود و اطرافیانشان می دهند
داستان را داستان خوبی می بینم و به نویسنده تبریک می گویم
لذت بردم و موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 14:24

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خانم مقدسی عزیزو ممنون از توجه و لطفتون و سپاس که چقدر دقیق داستان من را ارزیابی کردید. از نوشته تون خیلی خوشم اومد و خوشحالم که از داستان خوشتون اومد


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 10:47

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو شریفی گرامی@};-
داستان تان را کامل خواندم.
خیلی زیبا داستان را فضاسازی کرده بودید من کم کم داشتم احساس می کردم که روی نیمکت تووی ‍پارك ملت اراك نشسته ام و در حال نگاه كردن به اطراف هستم.
بنابراين فضاي سازي بي نهايت عالي تان جاي تقدير دارد.
استفاده از سبك مونولوگ نيز بسيار جالب بود چون خيلي خوب با مخاطب ارتباط برقرار مي كرد.
خيلي خوب جزييات را نگاشته بوديد و اين كه نگاه شما به عنوان يك داستان نويس تمام جزييات يك پارك را ثبت . ضبط كرده نيز شايان تقدير است.
براي قلم تان پيشرفت تومان را آرزومندم.
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 10:50

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) ببخشید یادم رفت بخش روانشناسی داستان را بگوییم که علاوه بر آموزش مفاهیم روانشناسی بخوبی حال یک بیمار ‍‍پارانويدي را متصور شد.
بنظرم خود داستان تان يك پا كتاب آموزش روانشناسي بود. موفق باشيد.@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 14:38

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب جعفری گرامی. تشکر فراوان از وقتی که برای خواندن داستان من گذاشتید. سپاسگزارم از لطفی که دارید و خوشحالم که حس خوبی از خواندن داستان به شما دست داد.


نام: فاطمه زردشتی نی ریزی   ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 13:53

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.... کلافه شدم... این چی بود خانم پهلوان کندر شریفی عزیز؟؟؟؟؟:-s :-s


@فاطمه زردشتی نی ریزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 14:41

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام .آخی ببخشید که کلافه تون کردم. راستش را بخواهید من مدتی با چنین آدمی همنشین بودم و می دانم که واقعا کلافه کننده است که کسی فقط منفی بافی کند و هیچ نکته مثبتی را در هیج چیز نبیند. فکر کردم نوشتن این مسئله می تواند تلنگری برای همه باشد که چقدر افکار منفی می تواند مخرب و مایوس کننده باشد.


@فاطمه زردشتی نی ریزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 14:41

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی قول می دم داستان بعدیم شاد و آرام بخش باشه :) :) :) :) :) :)


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 15:58

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، به نظر من، موضوع و محتوا خیلی جالب بود. نگارش هم همین طور.


@ف. سکوت توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 08:40

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاسگزارم دوست گرامی. خوشحالم که داستان را خواندید و خوشحالم که مورد پسند شما واقع شد.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 21:42

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی این آسمان ک خاکستری نبود ک .. سیاه سیاه بود خخخ
ســـــــــــــــلام
یه سلام گرم به خانوم پهلوان کندر شریفی عزیزم

یعنی داشتم داستان رو می خوندم ..همه اش توی ذهنم دنبال این میگشتم ک با چی میتونم صدای این شخصیت داستان رو خفه کنم ...صبر کنید برم هفت تیر بیارم یه تیر توی مغزش خالی کنم ..خخخخ
شخصیت پردازی داستان خیلی خوب بود ...به غیر از شخصت اصلی داستان ک به خوبی بهش پرداخته بودید و به راحتی میشد تصورش کرد و شخصیت های توی پارک هم با تعریف هایی ک خانم داستان داشت خیلی خوب میشد تصورشون کرد
راستش دلم برای دختر این خانوم خیلی سوخت
بد بینی .. زندگی ادم رو مختل میکنه
کل داستان اگرچه منفی بود ولی شیرینی خاصی داشت ..ناخوادگاه به خنده می افتادم با خوندن بعضی از جمله ها
کل داستان مثل یه فیلم مستند بود ک دوربین فیلمبرداری توی پارکی کار گذاشته بودن.. با صدای راوی ک توصیفاتش به بدترین نحو تصاویر رو توصیف میکرد
خیلی لذت بردم از خوندن داستان ... عالی بود
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 08:40

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیز دلم. ببخشید من خودم می کشم این شخصیت اصلی داستان را که اینقدر دوست خوبم را عصبانی کرده.
ولی واقعا همینه من مدتی با چنین شخصی همنشین بودم. خیلی دردناکه که آدم هیچ چیز زیبا و قشنگی در این دنیای دلفریب نبینه و فقط و فقط منفی بافی کنه و بد بین باشه. ممنون که داستانم را خوندی و ممنون که حضور داری
من برم این خانم را بکشم و برگردم


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 04:27

سلام
درود بر شما
در کل قلم داستانی تان را دوست دارم .
سبز باشید.@};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 10:33

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم پهلوان گرامي@};-
عالي بود. روون و رسا@};- @};- @};-
معلومه كه حسابي در اين زمينه كار كرديد، چون واقعا زنجيروار و منطقي داستان رو پيش برديد و خواننده رو قدم به قدم به فضاي خاكستري ذهن يك بيمار مبتلا به پارانوئيد كشونديد@};-
براي عوض شدن اين حال و هواي خاكستري، بذاريد يه داستان براتون بگم: مردي مرتب به روانپزشك مراجعه ميكرد و ميگفت كه يه تمساح توي خونه زير ميز تحريرمه! و روانپزشك براي درمانش داروهاي گوناگون تجويز ميكرد. مدتي خبري از مرد نشد و تلفنش رو هم جواب نميداد. پزشك، منشي خودش رو فرستاد تا خبري از مرد بگيره... همسايه هاي مرد گفتند: چند وقت پيش تمساحي كه در منزلش بود تكه پاره اش كرد!
مردم اينجا آفتاب را
در سياهچال هراس
به زنجير دلبستيگهايشان كشيده اند
ذهنها همه قنديل بسته است
و قلبها مثل بيد مي لرزند
خدايا! چگونه ثابت كنم
كه ظهر تابستان است؟!...م.فرياد
ممنون بخاطر داستان زيبا و هنرمندانه تون
در پناه حق باشيد@};-


@م.فرياد توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 12:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب فریاد.ممنون از حضورتان و تشکر از لطف بی پایان شما. عجب شعر زیبایی واقعا لذت بردم. خیلی قشنگ بود.
داستان هم معرکه بود. یاد مادر عزیزم افتادم. طفلکی چند ماه قبل از اینکه بیمار بشه مرتب می گفت من قلبم بزرگ شده !من و خواهر و برادرم فکر می کردیم چون تنهاست دچار خیالات شده ولی وقتی حالش بد شد و بردیمش دکتر و اکو کردند، دکتر دقیقا گفت: قلبش اینقدر بزرگ شده که به ریه ها فشار آورده و نمی شده جراحی کرد!!
ببخشید این مهر ماه برای پر است از خاطرات مرگ پدر و مادرم هر اتفاقی می افته یاد آن عزیزان می افتم. بازهم سپاسگزام از حضورتان


نام: مهدی دارویی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 11:04

نمایش مشخصات مهدی دارویی سلام
به نظرم این سبک نوشتن کار سختیه و شما خوب از عهده ان بر اومدین و من به شما تبریک میگم
البته من از نقد چیز زیادی بلد نیستم ولی فقط حس کردم اون قسمت فصلها کمی اضافی بود و اگه حذف میشد بهتر بود
@};-


@مهدی دارویی توسط مهدی دارویی Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 11:08

نمایش مشخصات مهدی دارویی ضمنا از جناب فریاد هم متشکرم به خاطر داستان و شعر زیبایشان@};-


@مهدی دارویی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 12:17

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب دارویی. فکر می کنم نظر شما درست است. ولی دلم این حس را به وجود بیاورم که چنین افرادی از همه چیز ایراد می گیرند. ا زآدم ها و گل و گیاه و شهرداری گرفته تا فصل ها. ولی می شد بهتر بنویسم. تشکر از حضورتان


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 22:44

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام بانو
درود بر شما
داستان زیبایی خواندم .هر چند نوشتن این داستانها کمی سخت است.
راستش چند باری برایت نظر گذاشتم اما نمیدانم چه شد.
سبز باشید.@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 17:23

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب صابر خوشبین
چقدر از حضورتان خوشحالم. دقیقا من هم نمی دانم نظرهای شما چه شد؟:-/ :-/ :-/
یکبار نظرتان را در ذیل یکی از داستان هایم دیدم تا آمدم جواب بدم نیست شد. حتی از کامپیوترهای دیگر هم به سایت سر زدم نبود که نبود:( :( :( :(
یک نظری در آخر یکی از داستان های خودتان نوشتم که خدای ناکرده دلگیر نشوید.
بهر حال خوشحالم که از داستان من خوشتان آمدو بازهم بابت غیب شدن نظرهایتان عذرخواهی می کنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.