آداب زندگی امیرزاده خاتون دختر معتضدالملک

- نیا تو! این‌جوری نیا تو چند بار بگم؟ وای از دست‌تو پنج‌ساله دارم زحمت می‌کشم هنوز هیچی یاد نگرفتی؟
- آخه دیگه چه مشکلی هست؟ من که هر کاری گفتید کردم. کت‌وشلوار پوشیدم. کراوات و دکمه‌سردست هم دارم. کفشم ورنی بنددار هم پوشیدم و بندها را یک گره و یک پاپیون زدم. موهامم هم روغن زدم و شونه کردم. خواهش می‌کنم ایراد نگیرید بذارید کارم را بکنم و برم.
- ایراد؟ من ایراد نمی‌گیرم. من امیرزاده خاتون دختر معتضد الملک آداب و قوانین خاصی ...
- بله بله می دونم. شما آداب و قوانین خاصی برای زندگی خودتان دارید و بدون این قوانین نمی‌توانید روزگارتان را بگذرانید و اصلاً به خاطر پایبندی به همین اصول است که زندگی شما این‌قدر پربار و پررونق است. ببین مادر جان چقدر خوب همه را حفظ شدم!
- مادر جان! خجالت نمی‌کشی به من می گی مادر! فکر کردی پسر چارده ساله هستی! تو حتی از نوح هم بیشتر عمر کردی!
- ببخشید! ببخشید! شرمنده! قصور این‌جانب را بپذیرید! بانوی گرامی! سرکار علیه! اجازه می‌دهید داخل شوم و کارم را انجام دهم! به خدا کلی کاردارم! صد جای دیگه هم باید برم!
- آفرین! احسنت! کم کم داری یاد می‌گیری! شخصیت آدم که فقط به لباس و ظاهرش نیست. بماند که چقدر تلاش کردم تا لباس پوشیدن یاد گرفتی! آدم باید بلد باشه چطوری صحبت کنه! مخصوصاً با یک خانم! مثلاً تو باید در بزنی. وقتی اجازه دادم، وارد بشی! اگه دستم را آوردم جلو اجازه داری یه بوسه به دستم بزنی بعد اگه اجازه دادم بشینی و کارت را انجام بدی! نه اینکه همین‌طوری سرت بندازی پایین بیای تو!
- چشم! چشم! بانوی گرامی اجازه ورود می‌دهید؟
- بیا تو!
- اگر رخصت دهید من سریع کارم را انجام بدهم و بروم!
- وااای! آدم‌بشو نیستی! تا من اجازه ندادم که نباید حرف بزنی؟ تو چی فکر کردی! این ملیحه را می‌بینی؟ ده سالش بود اومد خونه ما! الآن پنجاه‌ساله برای ما کار می کنه. فقط دو هفته وقت گذاشتم همه چی یاد گرفت. هنوز تا اجازه ندم دهن باز نمی کنه! اونوقت پنج سال تموم زحمت کشیدم تو هنوز هیچی یاد نگرفتی!
- چشم! من همین‌جا دست‌به‌سینه می مونم. دیگه حرف نمی‌زنم! هر وقت اجازه دادید، کارم را انجام می دم و می رم!
- خوب حالا ناراحت نشو! بیا بشین! خودمونیم این‌طوری خیلی خوشگل شدی! چی بود اون قیافه روز اولت! واه واه! بلا به دور! خوب همین ریختی لباس پوشیدی که هیچ‌کس دوستت نداره! بیا جلو ببینم! به به! موهاتم روغن زدی و یه وری شونه کردی خیلی قشنگ شده! پدر خدا بیامرزم، معتضدالملک را می گم، همیشه می‌گفت: فرق موهای یه مرد باید صاف صاف باشه! تو هم الآن خوب موها تو شونه کردی! امیدوارم شدم بهت!
- بانو رخصت می‌دهید! به خدا خیلی کاردارم! یه عالمه آدم الآن منتظرم هستم! من برای هیچ‌کس این‌قدر وقت نمی ذارم! خواهش می‌کنم! استدعا...
- خوب! بسه خودتو لوس نکن! مثل‌اینکه این منم که کلی واسه تو وقت گذاشتم و درستت کردم! یه چیزی هم بدهکار شدیم! عیب نداره! راستش از وقتی‌که برات گذاشتم راضیم! خوب من دیگه مشکلی ندارم! اجازه می‌دهیم شما به کار خود مشغول شوید!
- بسیار سپاسگزارم بانو! منت گذاشتید! با اجازه! .........خوب! بالاخره این کارم انجام دادم! بیچاره شدم. این چند هزار سال این‌قدر دچار مصیبت نشده بودم. واه واه دارم خفه می شم! چیز عجیبیه این کراوات! نفس آدم بالا نمی یاد. وای وای! این کفش ورنی‌ها هم که پامو داغون کرد! ای‌وای! عجب بوق کرکننده‌ای داره این دستگاه‌ها! این ملیحه کجاست؟ چرا نمی یاد دستگاه‌ها را خاموش کنه؟ ظاهراً این دستگاه‌ها می خوان به‌اندازه تمام پنج سالی که به این پیرزن بیچاره وصل بودن بوق بزنن! آخ آخ ببخشید! پیرزن بیچاره چیه؟ امیرزاده خاتون دختر معتضدالملک! خدا بیامرزدت! پنج سال منو بردی آوردی تا بالاخره جونتو بهم دادی! ولی راستشو بخای خیلی هم بدم نیومد. تو این چندین هزار سال هیچ‌کس لباس پوشیدن بهم یاد نداده بود. کراوات و کفش ورنی دوست ندارم. ولی چه اشکال داره عزرائیل هم کت‌وشلوار بپوشه و موها شو روغن بزنه و صاف شونه کنه؟! دکمه سردست هم خیلی دوست دارم! آدم احساس ابهت می کنه! انصافاً خوشگلم! خوشگل‌ترم شدم! دستت درد نکنه امیرزاده خاتون. خدابیامرزت!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم صیاد آموز ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (24/6/1395),مهدی دارویی (25/6/1395),زهرابادره (آنا) (25/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (25/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (25/6/1395),مریم صیاد آموز (26/6/1395),فرزانه رازي (27/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (27/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (27/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (29/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (5/11/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 20:09

=)) عزرائیل و کفش ورنی و کراوات=))
سلام بانوی عزیز
باور کن تا قبل اینکه اون آخرها حرف عزرائیل بشه داشتم حدس میزدم که گفته شد احسنت ایده بکری بود خیلی خوشم اومد
جا داره این کاریکلماتورمو تقدیم حضورتون کنم

عزرائیل در انتهای جاده زندگی منتظر مهمان هایش است.

موفق باشید


@};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 11:20

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست شاعر عزیز. دستت درد نکنه که نوشته ها تو هدیه می دی برام خیلی ارزشمند است. ممنون از حضورت و سپاس از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتی@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 شهريور 1395 - 16:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
جای منم محفوظ بمونه تا بیام


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 15:59

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
یه سلام گرم :x
یه سلام بلند و بالا
یه سلام همراه یه عالمه مهر :x
عرض ادب به خانوم پهلوان کندر شریفی عزیز
داستان رو ک خوندم ..به خودم گفتم ..این ک میگن طرف به این راحتی ها جون به اعزائیل نمیده ..این بوده داستانش
:D :D :D :D
غافلگیری آخرش عالی بود
از زبان و ادبیات داستان هم خیلی خوشم اومد
این ک بزرگ زاده گان هم با ادب و رسوم میمیرن جالبه .. اینم یه نمونه اش ک حتی اعزائیل رو هم مجبور میکنن شیک پوش بشن و با ادب :D
داستان رو یه بار دیگه وقتی فهمیدم یکی از شخصیت هاش اعزائیل بوده خوندم و کلی خندیدم ..مخصوصا اونجایی ک میگه من عجله دارم .. این میگه تا من نگفتم حرف نزدن:D
یا اون جایی ک میگه اگه اجازه دادم وارد شد دستم رو میارم جلو یه بوسه بزن:D :D
خیلی خوب بود .. ایده بکری بود .. خیلی روان و جالب هم نوشته بودید ... عالی بود
تا حالا التماس کردن اعزائیل رو ندیده بودم .. امیر زاده خاتون دختر معتضدالملک ..خوب حالش رو گرفت :D :D تصورش خیلی با مزه بود
حالو احوالم عوض شد با خوندن داستانتون :)

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 11:21

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست خوبم. خوشحالم که داستان حال و احوالت را عوض کرد. خوب معجزه هنر همینه دیگه. هر چیزی که دلت بخواد در عالم هنر امکان پذیر می شه. مثل التماس کردن عزرائیل
ممنون که هستی و داستان های من را می خوانی@};- @};- @};- @};-


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 شهريور 1395 - 07:39

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود بانو خیلی قشنگ بود .اما به نظر من بهتر است کلمه عزرایل حذف شود داستان زیباتر می شود


@مریم صیاد آموز توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 27 شهريور 1395 - 11:22

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام چقدر خوشحالم که داستان را دوست داشتید و تشکر از تذکر زیبا و به جاتون. حتما در نوشته های بعدی بیشتر دقت می کنم. سپاس از حضور شما دوست عزیز@};- @};- @};-


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 15:59

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی زنده باد. بويژه پيش كشيدن پاي آقا يا خانم عزراييل بعنوان قهرمان داستان. از بابت اين نگاه بكر و تازه به شما تبريك ميگويم. البته نيم نگاه شما به تشريفات شايد بدون منطق برخي خانواده‌ها (كه بنده با گوشت و پوست و خونم دردآوري آنهارا حس كرده‌ام!) نيز ستودنيست.
همچنان بر مسير بدعت و يافتن موضوعات نو برويد كه تا قله‌هاي موفقيت دنبالتان ميكنيم.
با سپاس دوباره....


@حمیدرضا میرمعزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 17:08

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و سپاس فراوان از حضورتان و نظر مثبتی که به داستان اینجانب داشتید. بی شک همراهی شما دوستان ارجمند و نقطه نظراتتان بسیار مفید و موثر خواهد بود. به امید موفقیت همه دوستان داستانکی


نام: فاطمه زردشتی نی ریزی   ارسال در شنبه 3 مهر 1395 - 16:59

زیبا بود... آفرین


@فاطمه زردشتی نی ریزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 4 مهر 1395 - 09:06

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و سپاس از حضور و لطفتان. پاینده باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.