سفره ناهار

به خودش نهیب زد بلند شو امروز پنج‌شنبه است کلی کارداری. پاهایش درد می‌کرد. آرام بلند شد. کمی پاهایش را ماساژ داد. موهایش را شانه کرد و بی‌سروصدا به سمت آشپزخانه رفت. پنج‌شنبه‌ها سرش شلوغ بود. حاجی ( شوهرش ) زود مغازه را تعطیل می‌کرد و ناهار به خانه می‌آمد. پسر و دختر و عروس و داماد و نوه‌ها هم همیشه پنج‌شنبه ظهر تو خانه جمع می‌شدند. برای همین خیلی کار داشت. با خودش فکر کرد چی درست کنم؟ بعد به این نتیجه رسید باید برود آشپزخانه و ببیند حاجی چی خریده ؟
به‌سختی از پله‌ها پایین رفت و در آشپزخانه را باز کرد. زیر لب گفت: ای‌وای. حاجی فکر کرده قراره به یک لشکر ناهار بدیم. این‌همه سبزی و گوشت و برنج می خوام چه کار. لبخندی گوشه لبش نشست و با لذت گفت: حاجی منه دیگه . دست‌ودل‌باز. مهمان‌دوست!
آرام نشست و شروع کرد به سبزی پاک کردن. با سرعت سبزی‌ها را پاک کرد. برنج را شست. گوشت را قطعه‌قطعه کرد. بعد کناری ایستاد و دور برش را نگاه کرد. فکر کرد قورمه‌سبزی درست می‌کنم و کتلت و کشک‌بادمجان.
در یخچال را باز کرد و دوباره لبخند زد: حاجی منه دیگه می دونه نوه ها کتلت دوست دارند. گوشت چرخ کرده هم گرفته. تند و تند مواد کتلت را آماده کرد و درحالی که آنها را در ماهیتابه سرخ می کرد. بادمجان ها را پوست کند و شست.
با خودش فکر کرد ماست و خیار و سالاد هم خوبه. خیارها را پوست گرفت و کاهو را هم خورد کرد. بعد گوشه‌ای نشست و با لذت به همه‌چیز نگاه کرد. عطر دل‌نشین غذا همه‌جا پیچیده بود. دست‌هایش را شست و آرام از آشپزخانه بیرون رفت.
وارد راهرو که شد دختر جوانی را مقابل خود دید. دختر گفت: مهری خانم دوباره رفتی تو آشپزخانه؟
پیرزن گفت: خوب امروز بچه‌ها همه اینجا جمع می شن. تو هم ناهار بیا پیش ما.الآن باید برم حمام.
دختر بدون هیچ بحثی او را به‌طرف حمام برد. می‌دانست حریفش نمی‌شود. نیم ساعت بعد مهری خانم با لپ‌های گل‌انداخته داشت موهایش را خشک می‌کرد. ساک لباسش را برداشت و گفت: امروز این پیرهن گلدارم را می‌پوشم. این را دامادم برام خریده و حاجی می گه خیلی بهم میاد!
لباسش را پوشید. موهایش را دوباره شانه کرد. زیر لب گفت: حاجی از هیچ‌چیز به‌اندازه موی نامرتب بدش نمیاد. با یک گیره سر موهایش را جمع کرد و روسری زیبایی به سرش بست. خودش را در آینه نگاه کرد و آرام به سمت آشپزخانه رفت...
سرپرستار جدید داشت از بخش‌های مختلف آسایشگاه دیدن می‌کرد. وارد آشپزخانه شد با تعجب پیرزن زیبا و مرتبی را دید که داشت غذاها را می‌چشید. با عصبانیت گفت: این مددجو اینجا چکار می کنه؟
سرپرستار باتجربه همکار تازه‌کارش را کناری کشید و گفت: این مهری خانومه. حواس درست‌وحسابی نداره. بعضی روزها فکر می کنه پنج‌شنبه است. ظاهراً قدیم‌ها همه افراد خانواده پنج‌شنبه‌ها برای ناهار دورهم جمع می‌شدند. این روزها خودش را برای شوهرش که سال‌هاست فوت کرده خوشگل می کنه! کاری به کارش نداشته باش. بذار دلش خوش باشه. تازه این روزها ما هم غذای خوشمزه می خوریم. دست‌پختش حرف نداره!
مهری خانم نگاهش به پرستار تازه‌کار افتاد و گفت: آب‌لیمو را کجا گذاشتی؟ ترشی قورمه‌سبزی کمه! آخه حاجی غذای ترش دوست داره!
پرستار جوان در حالی که بغض گلویش را می فشرد، بوسه ای بر گونه پیرزن مهربان زد و گفت: منم غذای ترش دوست دارم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

محسن نيرومند ,م.فرياد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,پیام رنجبران(اکنون) ,مریم مقدسی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,فرزانه رازي ,مهدی دارویی ,شهره کبودوندپور ,مریم صیاد آموز ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.فرياد (21/6/1395),محسن نيرومند (21/6/1395),فرزانه رازي (21/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (22/6/1395),مهدی دارویی (22/6/1395),مریم صیاد آموز (22/6/1395),م.ماندگار (22/6/1395),مهدی دارویی (23/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (24/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (24/6/1395),شهره کبودوندپور (24/6/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 شهريور 1395 - 12:20

سلام ،
بانو دم ناهار دهنمونو آب انداختی
از خوندن داستان لذت بردم و خوشحالم که روز به روز بر زیبایی قلمتون اضافه می کنید
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 07:23

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز. خوب بفرمایید ناهار در خدمت باشیم:) :) :)
ممنون از لطفتون و وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید@};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 شهريور 1395 - 18:37

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام
داستان روان و یک دستی بود. لذت بردم. فقط کاش قسمت آخر رو زیاد باز نمیکردین. خواننده خودش خوب میدونه چی شده. البته این نظر بنده است.


@محسن نيرومند توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 07:24

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام سپاس از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید. به نکته جالب اشاره کردید. ممنون از راهنمایی خوبتون@};- @};- @};-


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 10:39

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود بر شما .داستان زیبایی است اما یک نکته این که داستان در اواسط قابل پش بینی بود .اگر آخر داستان را معما گونه بنویسید جذابیت داستان بیشتر می شود .البته این فقط یک نظر است:)


@مریم صیاد آموز توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 07:25

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و سپاس از حضورتون. ممنون راهنمایی خیلی خوبی بود حتما در نوشته های دیگرم مد نظر قرار می دهم. تشکر از لطفت دوست خوبم@};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 04:16

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
به بانوی مهربان و دوست داشتنی
خانم پهلوان کندر شریفی عزیزم

این پیز زن ها ..عشق من هستن .. اینقدر ک دوستشون دارم ... اگه بگم من عین همین داستان رو به چشم دیدم باور میکنید ؟ یعنی داستان تموم شد به خودم گفتم ..این داستان زندگی خانم قاسمی هست
شروع داستان خیلی خوب بود . واقعا فکر میکردم روز پنج شنبه هست و قراره مهمون بیاد و بعد قراره یه اتفاقی وسط مهمونی بیفته .. کلا وسط داستان ک رسیدم فهمیدم رودست خوردم
دم مهری خانم گرم ..کاش یکی بود بهش میگفت خیار ها رو پوشت نگیر .. اینقدر ک روی این موضوع حساسام ..حاضرم سر پوست گرفتن خیار خون به پا کنم ...خخخخ ولی گشنم شدا
مثل همیشه داستان روان و یک دست ..با محتوای ارزش مند و پایان بندی خوب .. همه چیز درست و دقیق و به جا
لذت بردم از خوندن داستا نتون .. خیلی زیاد

دم قلمتون همیشه خدا گرم


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 07:30

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست خوب من
می دونید هوس چی کردم؟ هوس کردم این خانم قاسمی را ببینم. واقعا که پیرزن ها و پیرمردها خیلی دوست داشتنی هستند. ممنون ا زحضورتون. ممنون از انرژی مثبتی که منتقل کردید و ممنون ازلطفتون.
ولی یادم می مونه که به شخصیت های داستان هام بگم دیگه خیار پوست نکنن :D :D :D شوخی که نیست دوست خوب من خیار با پوست دوست داره:x :x


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 09:03

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر شما بانوی نويسنده و اديب@};-
بسيار از خوانش اثرتان لذت بردم.
غافلگيری نهايی عالی بود.
قلمتان بسيار صميمی و من را ياد فيلم سينمايی"مهمان مامان" انداخت.
سربلند باشيد و سرافراز.


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 09:50

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان. ممنون از حضورتان و تشکر از لطف بی پایان شما. موفق باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 14:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور یادش بخیر
سفره ی قلمکار و پارچه ای خونه ی بی بی جون!
عطر سبزی خوردن تازه! خنکای دوغ درون تنگای شیشه ای
کاسه های گلسرخی آبگوشت خوری!
سنگگ تازه و گرمای لبخند نوه ها و عروسها و دامادها ! دورادور سفره
بعد از اون چای قندپهلو توی ایوون کنار شمعدونیها و نسترنهای پای دیوارش !
و حالا
سفره های نایلونی یکبار مصرف و مقواهای مملو از فست فود و فینگرفود و جامهای چک با ژله های رنگین و بطریهای نوشابه
اخم خاله خانم و قهر داماد و برادر زن و پز دادن مبلمان استیل پری خانم به جاری اش !!
تشییع پیکر مهربان پدربرزگ و مادربزرگ از درب آسایشگاه سالمندان! و تبدیل خونه باغ بی بی به آپارتمان سرد بتونی ..

سلام سعیده عزیز
داستانت زیبا و غافلگیرکننده بود
ملموس و دلچسب!
ذیل داستانم گفته بودی کار خونه داری رو دوست داری
اتفاقا من عاشق کار خونه و به ویژه زندگی سنتی هستم
و شخصیت مهری خانم رو خیلی دوست داشتم

نویسا باشی
تنور دلت گرم و روشن

:x @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 17:45

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیزم. چقدر قشنگ نوشتی چه تفسیر جالبی از مهمانی های قدیم و جدید. لذت بردم. من واقعا کار خونه را دوست دارم و از ان لذت می برم. مثلا فردا می خوام ترشی درست کنم:) :) :) :)
ممنون از توجهت. ممنون از لطفت و ممنون از وقتی که برای خواندن داستان من گذاشتی دوست خوبم. پایدار باشی@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.