پایان زندگی

قرار نبود زندگی ام اینطوری تموم بشه! چی شد اون همه وعده و وعید!!
خوب و خوش داشتم زندگی می کردم . اومدن همه چیز را بهم ریختند! هیچ وقت یادم نمی ره. پاییز بود. همه درخت های جنگل داشتند برای خواب زمستانی آماده می شدند که یک دفعه اومدن و اره گذاشتند به تنه ما و یکی یکی کنده شدیم افتادیم وسط زمین. آخ اگه بدونید چقدر دلم سوخت برای آن شاخه کوچولویی که سمت چپم بود. جوان بود تازه بهار همان سال در آمده بود و هر برگ جدیدی که رویش جوانه می زد کلی خوشحال می شد و ذوق می کرد. آنوقت من قشنگ افتادم روی آن شاخه کوچک و طفلکی خرد شد.
بعد گذاشتنمون توی یک کامیون رفتیم یه جای دور. خیلی دور از جنگل و کوه و ابر و مه. چقدر دلتنگ بودم. یک روز آدمی آمد و یکی یکی ما را جدا کرد. بعضی ها رو گذاشت یک طرف و گفت: اینها را می بریم کارخانه کاغذ سازی.
درخت پیری که همراهمان بود گفت ما خوشبخت شدیم. چون آینده خوبی داریم. تبدیل می شیم به دفتر و کتاب و تابلو و خلاصه جاودانه خواهیم شد!!
ما هم با خیال جاودانه شدن دل خوش شدیم و همه دردها را تحمل کردیم و شدیم کاغذ و منتظر موندیم تا جاودانه شویم!!
ولی اوضاع بدتر شد. تکه تکه شدیم. پاره شدیم. هرکسی خودکاری ، مدادی دستش بود ما را خط خطی کرد. روانه سطل زباله شدیم. اصلا انگار نه انگار که ما ارزش داریم. حیفیم. کلی عمر داریم. می شه چند بار از ما استفاده کرد.
کاغذهای چند تا شاخه ام که افتاد دست یه شاعر کلی امیدوار شدم. گفتم حداقل یک بخشی از وجودم جاودانه می شه. شاعر شعرهای قشنگی می گفت و خوش خط بود. داشتم همه دردها و غصه ها را فراموش می کردم که نمی دونم چی شد که شاعر هم یک روز همه شعرهاشو جمع کرد و ریخت بیرون. بعدش هم سبزی فروش اومد و ما را برداشت و سبزی پیچید و داد دست مشتری!!
دیگه نمی تونم حرف بزنم. آخه حیف نیست. زندگی من یک درخت سرو بلند و زیبا اینطوری تموم بشه!! کاش حداقل یک صفحه از اون همه کاغذ دست کسی می افتاد که قدرمو می دونست...
زن گردنش درد گرفته بود. سبزی پاک کردن همیشه خسته اش می کرد. خواست آشغال ها را جمع کند که چشمش به خط زیبای روی کاغذ افتاد. به آرامی کاغذ را برداشت و خاک روی آن را تکاند. مصرع زیبایی روی کاغذ نوشته شده بود. با خودش فکر کرد: کی دلش اومده این شعر زیبا را دور بیندازه؟
برخاست و با دقت خاصی کاغذ را روی یک مقوا چسباند و روی آن نایلونی کشید و آرام آن را به دیوار اتاقش چسباند. با لذت به دیوار نگاه کرد و رفت سراغ بقیه کارهایش...
نسیمی وزید و پرده پنجره را کنار زد. درخت سرو جوان توی حیاط با دیدن آخرین یادگاری سرو پیر بر دیوار اتاق از خوشحالی به وجد آمد و با نسیم بهاری به رقص در آمد!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,حمیدرضا محدثی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهدی دارویی (14/6/1395),مریم مقدسی (14/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (15/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (15/6/1395),زهرابادره (آنا) (15/6/1395),فرزانه رازي (16/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (19/6/1395),حمیدرضا محدثی (20/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (21/6/1395),رضا فرازمند (22/6/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 شهريور 1395 - 17:36

سلام،
پایان زندگیتان کمی با خط فکری من همسو بود.
آن درخت دوست داشت عمرش را مفید و آنچه دوست دارد بگذراند و آخر نیز لوح یک شعر با خطی خوش شد که حتی میان گل و لای سبزی ها نیز درخشید ...
آدمی نیز اینگونه است و دوست دارد عمرش مفید تر از آنچه که انتظارش را دارد سپری کند.
شما بعد ماجرای درخت را نوشتید و من داستانک کوتاهی دارم که قبل تبدیل شدنش را بازگو می کند که تقدیم شما بانوی عزیز می کنم.

"سارق "

جنگلبان هروقت تبر حمل می کرد آواز پرندگان قطع می شد.


موفق باشید بانوی خلاق

@};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 10:47

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چقدر خوشحال شدم که بازهم یکی از نوشته های زیباتونو به من هدیه کردید. ممنون ممنون ممنون
تشکر از توجه شما. خیلی لطف داری دوست خوبم. سپاس از حضورتان:x :x :x


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 07:09

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
روی ساختار جملات بیشتر کار کنید.
سعی کنید جملات کامل باشند و حالت شکسته نداشته باشند.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 15 شهريور 1395 - 10:49

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست گرامی. تشکر از حضورتان و سپاس از تذکر خوبتان. خیلی ممنونم


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 22:11

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا@};- @};-


@رضا فرازمند توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 07:26

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تشکر از لطفتون خوشحالم از حضورتون@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.