مگر نمی خواهی او را ببینی؟

چند سالی می‌شد که یک سوپر مارکت داشتم. معمولاً شب‌ها تا ساعت یازده دوازده شب باز بودم و صبح‌ها بین ساعت نه تا نه و نیم می‌رفتم مغازه. یک روز می‌خواستم از شرکتی جنس تحویل بگیرم و هماهنگ کرده بودیم صبح زود در مغازه باشم. آن روز ساعت شش و نیم مغازه را باز کردم و منتظر ویزیتور شرکت بودم که یک‌دفعه یک خانم جوان پا به مغازه‌ام گذاشت وزندگی‌ام را زیرورو کرد. آن خانم خیلی عادی سلامی کرد و دو بسته آدامس خرید و رفت. از ظاهرش مشخص بود که کارمند اداره‌ای باید باشد. بی‌اراده با نگاه دنبالش کردم. سر خیابان کنار خانم دیگری ایستاد و بعد از چنددقیقه‌ای مینی‌بوسی که مشخص بود سرویسشان است از راه رسید و آن‌ها را سوار کرد و رفتند. آن روز حس خاصی داشتم. یک حس ناب شاد بودن که هرگز تجربه نکرده بودم. فکر می‌کردم همه‌چیز زیباتر شده، مشتری‌ها همه مهربان و خوش‌اخلاق هستند، از فروشم بسیار راضی بودم، با شرکت‌های مختلف به‌آرامی صحبت می‌کردم و سفارش می‌دادم و تا شب اصلاً احساس خستگی نکردم و خیلی خوب و سرو حال به خانه برگشتم. فردا صبح بی‌اراده ساعت پنج و نیم از خواب بیدار شدم. دوست داشتم سریع به مغازه بروم. همین کار را هم کردم، رفتم و منتظر ماندم. آن خانم دوباره آمد و از جلوی مغازه رد و شد و سوار سرویس شد و رفت. کل مدت‌زمان حضور آن خانم شاید دو دقیقه هم نمی‌شد ولی من بازهم حالم خوب بود. شادبودم و احساس می‌کردم قلبم از شادی قهقهه می‌زند. چند روز گذشت. روال زندگی‌ام تغییر کرده بود. حالا عادت داشتم صبح زود از خواب بیدار شوم. به‌محض اینکه چشمم باز می‌شد گویی کسی در گوشم نجوا می‌کرد: مگر نمی‌خواهی او را ببینی؟ این جمله یک دنیا انرژی داشت و مرا به مغازه می‌کشاند. آرزو می‌کردم او چیزی احتیاج داشته باشد و برای خرید به مغازه من بیاید. روزهایی که این اتفاق می‌افتاد عالی بود. در آسمان سیر می‌کردم. یک روز همکار خانم جوان که باهم سوار سرویس می‌شدند به مغازه آمد. سر حرف را باز کردم و توانستم بفهمم کجا کار می‌کنند و ساعت کارشان تا چند است و ظهرها مسیر سرویس از خیابان پشتی هست و کلی از بچه‌های اداره در این منطقه هستند و وقتی آن خانم گفت: من و خانم الیاسی اولین نفرهایی هستیم که سوار سرویس می‌شویم تا عرش خدا رفتم. الیاسی... الیاسی پس نامش این است. حال خودم را نفهمیدم. طوری که کلی طول کشید تا حساب چهار قلم جنسی که آن خانم خریده بود را بکنم. تمام آن هفته شادبودم. یک شادی وصف‌ناپذیر. خودم متوجه نبودم ولی این حال خوب باعث تغییر رفتارم شده بود. مشتری‌ها می‌گفتند: آقا یونس مهربون شدی! پدرم از سحرخیز شدنم خوشحال بود و مادرم از اینکه غر نمی‌زدم تعجب می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست علت تمام این شادی‌ها همان دو دقیقه صبحگاهی است که کسی مانند نسیم از جلوی مغازه‌ام رد می‌شود و دنیای از آرامش و نشاط را در قلبم می‌ریزد. چند ماهی گذشت. یک روز همان خانم همکار به مغازه‌ام آمد. زن جاافتاده‌ای بود. چیزی خرید و بعد ایستاد و به چشمانم خیره شد و گفت: پسرجان، چرا دست‌دست می‌کنی؟ مگر نمی‌خواهی برای همیشه او را داشته باشی؟ خجالت نکش! پا پیش بگذار!
گرگرفتم. احساس کردم گوش‌هایم داغ شده و تمام بدنم خیس از عرق شد. خانم ادامه داد: من خودم پسر جوان دارم و خوب حالت را می‌فهمم. زمان را از دست نده.
آن خانم راست می‌گفت ولی من خجالت می‌کشیدم. مرتب با خودم کلنجار می‌رفتم تا موضوع را به مادرم بگویم. فکر می‌کردم باید با مادرم حرف بزنم بعد یک روز او را با خودم به مغازه بیاورم تا او سر حرف را با خانم الیاسی باز کند و بعد به رؤیا فرومی‌رفتم و خود را در مراسم خواستگاری و عروسی می‌دیدم و و
بازهم روزها گذشت. تصمیم گرفته بودم هر طور شده جمعه با مادرم حرف بزنم. آن هفته خبری از خانم الیاسی نبود. تمام هفته را نیامد. حوصله نداشتم. هر طور می‌خواستم خودم را قانع کنم نمی‌شد. به خودم می‌گفتم: این‌همه آدم از صبح تا شب از جلوی مغازه رد می‌شوند. او هم یکی مثل بقیه. ولی خودم هم می‌دانستم که این‌طور نیست. او با همه عالم فرق داشت. جمعه هم گذشت. شنبه شد ولی او نیامد. دیگر طاقت نیاوردم. یکشنبه رفتم سر خیابان. تا آن خانم آمد و مرا دید گفت: پسرم دیر کردی! خانم الیاسی ازدواج کرد و منتقل شد شهرستان!
وا‌رفتم. روزهای بعد حالم بد بود. نه اینکه فکر کنید مثل این فیلم‌ها کنج اتاقم نشستم و آینه شکستم و زیر باران پیاده از این سر شهر تا آن سر شهر رفتم. نه هیچ‌کدام از این کارها را نکردم. صبح زود بیدار می‌شدم. می‌رفتم مغازه، کار می‌کردم، غذا می‌خوردم ولی قلبم شاد نبود. آن شادی که آن شش ماه در قلبم موج می‌زد باخانم الیاسی کوچ کرد و به یک شهر دور رفت.
حالا سال‌ها از آن زمان می‌گذرد. عادت سحرخیز بودن هنوز در من باقی است. هنوز آرام هستم. مشتری‌ها از دستم راضی هستند و به کاسب خوش‌خلق محل معروفم. هنوز سرویس آن اداره از سر خیابان رد می‌شود. ولی زندگی من یک تفاوت بزرگ کرده. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم دیگرکسی در گوشم نجوا نمی‌کند: مگر نمی‌خواهی او را ببینی؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

پیام رنجبران(اکنون) ,م.فرياد ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,اميرمحمد نائيجيان ,زهرابادره (آنا) ,مهدی دارویی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (9/6/1395),مهدی دارویی (9/6/1395),م.فرياد (9/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (9/6/1395),م.ماندگار (9/6/1395),زهرابادره (آنا) (10/6/1395),م.فرياد (10/6/1395),نیما موذن (10/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (10/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (10/6/1395),همایون به آیین (13/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (19/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (3/8/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 14:36

سلام خانوم پهلوان گرامی@};-
آفرین بر شما! بسیار بسیار زیبا و لطیف و پراحساس@};- @};- @};-
یه عشق پاک و تاثیرش بر زندگی یه انسان رو با زیبایی و لطافت تموم به تصویر کشیدین@};- @};- @};-
فک کنم هر آدمی که حتی واسه یه بار عشق رو تجربه کرده باشه با داستان شما به خوبی ارتباط برقرار میکنه:)
ممنون از حس خوبی که آفریدید@};-
جام احساستون لبریز@};-


@م.فرياد توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 11:20

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب فریاد. سپاس از اینکه داستان را خواندید و تشکر از شعر زیبا و لطیفی که نوشتید. خوشحالم از حضورتان


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 17:24

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی مهمترين ويژگي روايت شما، رواني گفتار و بي‌پيراگي خالصي بود كه مكرر بودن مضمون داستان را درنظر خواننده به حاشيه مي‌راند. اين مسئله حكايت از توانمندي شما در نوشتن دارد. حال اگر يك مضمون بكر و تازه را هم به داستان خود الحاق كنيد، قطعا اثري ماندگار و زيباتر خلق خواهيد كرد....
با سپاس


@حمیدرضا میرمعزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 11:23

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب میر معزی گرامی. چقدر از این نظرتان خوشم آمد. واقعیت این است من این داستان را حدود دو سال پیش نوشتم و دقیقا گویای حال و هوای آن موقع خودم بود ولی چون شاید هنوز در جامعه ما بعضی احساس ها از جانب خانم ها جا نیفتاده، من شخصیت اصلی را آقا انتخاب کردم ( البته اینقدر پول ندارم که سوپر مارکت بزنم) خلاصه چند رو زپیش تصمیم گرفتم داستان را که خیلی دوستش دارم روی سایت بگذارم. حالا که نظر شما را خواندم دیدم دقیق و درست فرمودید، ماجرا یک ماجرای تکراری است ولی چون برای خودم تازگی داشت و این احساس را فقط یک بار در زندگی ام تجربه کردم متوجه تکرای بودنش نشده ام. ممنون از راهنمایی تان، ممنون از تعریفتان و ممنون از حضورتان


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 19:15

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو
داستان زیبا و پر احساسی بود
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 11:24

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس دوست گرامی، تشکر فراوان ممنون از حضور دلگرم کننده شما. ماندگار باشید@};- @};- @};-


نام: اميرمحمد نائيجيان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 16:11

نمایش مشخصات اميرمحمد نائيجيان واقعا زيبا بود.وسطاش با خودم گفتم خدا كنه تهش كليشه اي نشه و با قلم خوب شما اين اتفاق نيفتاد و با زيبايي هم به پايان رسيد.


@اميرمحمد نائيجيان توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 07:49

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تشکر آقای نائیجیان. من خودم اصلا از داستان های کلیشه ای خوشم نمی یاد و سعی می کنم ( تاکید می کنم سعی می کنم که امیدوارم این سعی من به نتیجه برسد) هرگز کلیشه ای ننویسم. خوشحالم که داستان را دوست داشتید و سپاس از حضورتان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.