رنگ عشق

رنگ عشق
- سلااام. من اومدم!
صدای دختر جوان که در خانه پیچید، پدر جان گرفت. برخاست و به استقبالش رفت.
- وای نمی دونید چقدر هوا گرمه!
دختر سریع مانتو و روسری‌اش را درآورد و به چوب‌رختی آویزان کرد. پدر عاشقانه دخترش را در آغوش گرفت و بوسید و صورت دخترش را میان دو دستش گرفت و به چهره‌اش خیره شد. ابروهای باریک و رنگ‌شده و موهای مش شده چهره او را به زنی جوان تبدیل کرده بود. پدر دوباره با مهر پیشانی‌اش را بوسید و گفت: بیا یه شربت خنک بخور عروس خانم که خستگی‌ات دربره!
مادر با سینی شربت از آشپزخانه آمد. دختر روی مبل نشست و خریدهایی را که کرده بود درآورد و با اشتیاق به پدر و مادرش نشان داد.
- مامان ببین این کیف خریدم که هدیه‌های سر عقد را توش بذاریم. خیلی قشنگه، مگه نه؟ این شال هم برای تو این شیک تره، دوست ندارم چیزی از مادر حمید کم داشته باشی!
پدر و مادر با مهر به دختر جوانشان نگاه می‌کردند. فقط دو شب به عروسی تنها فرزندشان مانده بود و آن‌ها دوست داشتند همه‌چیز همان‌طوری برگزار شود که او دوست دارد.
عروس جوان دستش را در کیفش برد و نگه داشت و گفت: و اما! بابا اگه گفتی برای تو چی خریدم؟!
پدر خندید و گفت: حتماً یه انگشتر طلاست که تو کیفت جا شده!
دختر خندید و گفت: نخیر اینه! و یه جعبه‌رنگ مو از کیفش درآورد.
مادر جا خورد و گفت: سحر! رنگ مو؟ برای بابات!
- خوب چه ایرادی داره! دلم می خواد بابا م جوون باشه، خوشگل‌تر بشه، ماه بشه!
دختر دستش را در گردن پدر انداخت و ادامه داد: مامانی نکنه می‌ترسی شوهرت خوشگل‌تر بشه از دستت در بیارن!
پدر ساکت بود و بامحبت و حیرت به دخترش نگاه می‌کرد. لبخندی زد و گفت: حالا یه کاری می‌کنیم. فعلاً بذار ناهار بخوریم!
دختر بوسه‌ای بر گونه پدرش زد و گفت: قربونت برم!
وقتی مادر و دختر به آشپزخانه رفتند، مرد با تعجب قوطی رنگ مو را برداشت و زیر و رویش کرد. با خودش فکر کرد در این هفتاد و دو سالی که از عمرش می‌گذرد هیچ‌وقت سراغ این‌جور وسایل نرفته است. دوباره در ذهنش مرور کرد: هفتاد و دو سال!
درحالی‌که دخترش فقط بیست و دو سال داشت. فکرش به گذشته‌ها پر کشید. وقتی‌که فقط یازده سال داشت و پدرش فوت کرد و او ماند و مادرش سه خواهر کوچک. مدرسه را رها کرد و رفت سرکار. از شاگردی و پادویی در یک صحافی شروع کرد. حالا که فکر می‌کرد تازه متوجه می‌شد که چه روزگار سختی را گذرانده است. دوازده ساعت کار برای یک بچه یازده‌ساله خیلی زیاد است. سال‌ها گذشت و او در کارش خبره شد. درآمدش بیشتر شد. خواهرانش بزرگ شدند. مغازه‌ای خرید و نامش به‌عنوان یک صحاف زبردست همه‌جا پیچید. دوست داشت بهترین زندگی را برای مادر و خواهرانش فراهم کند. سی‌ساله بود که عاشق شد. عاشق دختر همسایه! اسمش مرضیه بود. هنوز هم وقتی یادش می‌افتاد بی‌اراده آه می‌کشید. آن زمان دو خواهرش عروسی کرده بودند. خوشحال بود که توانسته است جهیزیه مناسبی برای آن‌ها فراهم کند. خانه بزرگ دوطبقه‌ای داشتند. با مادرش به خواستگاری رفت ولی مادر مرضیه خیلی راحت گفت: به شرطی موافق عروسی آن‌هاست که خانه‌ای جدا بگیرد چون دخترش نمی‌تواند با یک شوهر نصفه‌نیمه زندگی کند!
آن روز خیلی دلش گرفت. مادرش گفت: برود سراغ زندگی خودش! ولی نمی‌توانست. همان زمان تصمیم گرفت تا خواهر کوچکش عروسی نکرده به خواستگاری نرود. سال‌ها گذشت. خواهر کوچکش به دانشگاه رفت. پزشکی خواند، برای خودش خانم دکتری شد. ازدواج کرد. سال بعد از عروسی خواهر کوچکش مادرش به رحمت خدا رفت و او در آن خانه بزرگ تنها شد. خواهرانش هرکدام در گوشه‌ای از کشور بودند. گاهی تلفنی می‌زدند و هرچند ماه یک‌بار به تهران می‌آمدند. همان زمان‌ها بود که یکی از دوستانش اعظم را به او معرفی کرد. دختری که هیجده سال از او کوچک‌تر بود. به خواهرانش گفت. آمدند و به خواستگاری رفتند و عروسی سر گرفت. خوشحال بود که بالاخره در چهل‌وهشت‌سالگی سروسامان گرفت. خوشبخت بود. اعظم واقعاً زن خوبی بود وزندگی آرامی داشتند و دو سال بعد بود که سحر به جمع آن‌ها اضافه شد وزندگی رنگ عشق گرفت.
حالا دخترش داشت عروس می‌شد. دخترش شادبود و او از شادی دخترش خوشحال. در تمام این سال‌ها در مورد اختلاف سن با همسر و فرزندش گوشه‌کنایه‌هایی شنیده بود. معمولاً مغازه‌دارها فکر می‌کردند همسرش دختر اوست و دخترش نوه‌اش! او همیشه در پاسخ این حرف‌ها سکوت می‌کرد و لبخند می‌زد. اعتقاد داشت دلیلی ندارد به همه توضیح دهد. همین‌که خواهرانش خوشبخت هستند و مادرش زندگی راحتی داشت و تا روزی که زنده بود او را دعا می‌کرد برایش کافی بود. ولی حالا با مسئله دیگری روبه‌رو شده بود. صدای دخترش را از آشپزخانه شنید که به مادرش می‌گفت: بابا اگه موها شو رنگ کنه از بابای حمید خیلی خوشگل‌تر می شه! چه اشکالی داره؟
اعظم آرام گفت: بابای حمید فقط پنجاه‌وپنج سالشه! خوب معلومه که ظاهرش با پدر تو فرق داره! نگو این حرفا رو ممکنه بابات ناراحت بشه!
مرد دوباره به قوطی رنگ مو نگاه کرد و به فکر فرورفت...
ساعت یک‌نیمه شب بود که به خانه برگشتند. اعظم داشت کت‌وشلوارش را به چوب‌رختی آویزان می‌کرد. دستش را گرفت و گفت: بذار برای فردا صبح. خیلی خسته شدی!
خودش هم خسته بود. سرش درد می‌کرد. ولی خوشحال بود. جشن عروسی دخترش خیلی باشکوه برگزار شد و چیزی که بیشتر از همه خوشحالش می‌کرد، رضایت و شادی دخترش بود. درست که از روز قبل که اعظم رنگ مو را روی سرش گذاشته بود سردرد داشت، درست که از چشم‌هایش کلی اشک آمد، درست که دوستانش که در عروسی بودند تا توانستند متلک بارانش کردند، درست که جلوی فامیل خجالت کشید و درست که وقتی جلوی آینه می‌رفت از چهره‌ جدیدش متعجب می شد ولی همه این‌ها در برابر برق چشمان دخترش وقتی‌که وارد سالن شد و پدر را با آن چهره جوان دید هیچ بود و حاضر بود هر کار دیگری هم بکند تا یک‌بار دیگر سحر با شادی او را در آغوش بگیرد و با صدای آسمانی‌اش در گوشش نجوا کند: بابا خیلی دوستت دارم! مرسی که به حرفم گوش کردی!
زیرنویس: نظر بسیار جالب جناب فریاد که در ذیل داستان (همه آرزوهای یک زن) نوشته بودند تلنگری بود که به یاد بیاورم زیاد در مورد مردان نمی‌نویسم. این شد که به یاد پدرم افتادم با همه مهربانی‌ها و گذشت هایش و نتیجه این داستان شد که به‌نوعی برگرفته از زندگی پدرم است. با سپاس فراوان از همه دوستان.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

م.فرياد ,پیام رنجبران(اکنون) ,اميرمحمد نائيجيان , ناصرباران دوست ,مهدی دارویی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,حمیدرضا محدثی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (4/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/6/1395),الف.اندیشه (4/6/1395),م.ماندگار (4/6/1395), ناصرباران دوست (4/6/1395),مهدی دارویی (5/6/1395),حمیدرضا محدثی (5/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (5/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (5/6/1395),زهرابادره (آنا) (5/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (6/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (6/6/1395),م.فرياد (7/6/1395),م.فرياد (10/6/1395),آسیه خلیلی (14/6/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 13:40

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام
یه سلام پر از مهر به بانو پهلوان کندر شریفی عزیز :x

سلام ...خیلی خوش اومدی ( یه مریضی ناشناخته دارم به همه سلام ها باید جواب بدم حتی سلام های توی داستان ):D :D :D اصلا داستانی ک با سلام شروع بشه نخونده لایک :)
چه رنگ زیبایی داشت داستان .. بهتر از رنگ عشق هم مگه داریم ؟ هم رنگ عشق بود هم رنگ عشق .. شایدم رنج عشق
خیلی خوبه ک از پدر گفتید .. واقعا توی داستان ها جای بابا ها خیلی خالیه ... عجیب داستان رو دوست داشتم ... واژها و جمله هاش بوی مهربونی میداد .. به آخرش ک رسیدم دلم برای بابام تنگ شد :"> :(
شروع داستان خیلی خوب بود و وسطاش ک فلش بک داشت به گذشته پدر .. خیلی خوب داستان برگشت به عقب و زندگیش رو توضیح داد .. اسم رنگ مو ک اومد داشتم توی ذهنم تصور میکردم عکس العمل بابای داستان چی میتونه باشه . بعدش به خودم گفتم با این مهرو محبتی ک داستان شروع شد .. حتما قبول میکنه ک موهاش رو رنگ کنه :)
و اینکه توی داستان تا حدودی از دلخوشی های پدر گفته شد .. همه دلخوشی های یه بابا .. مگه چیزی به غیر از خوشبختی فرزندانش و خانواده اش هست ... الانه ک اشکم در بیادا .. بذار یه شعر بنویسم و برم :(
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 05:21

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)














سسسسسسسسسسسسسسسسسسلام نرجس خانم :D




.................


و سلام به بانوی نویسنده این داستان زیبا. آره بانو راجع به مردها زیاد بنویسید، ثواب داره بخدا. همش که نمیشه خانم ها محور اصلی داستان ها باشن.
موید باشید:">


@پیام رنجبران(اکنون) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 15:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :) :) :)
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
یه سلام بلند و بالا و کش دار :D
عرض ارادت
بنده فضولتا ... این توصیه تون به خانم شریفی رو میذارم به حساب یه داستان سفارشی ... بصبرید یه مدت کوتاه تا بنویسمش
یه پسین پاییزی، پدر پیام از پله های آپارتمان پایین اومد ..پیام رو دید ک پرده رو کنار زده و از پشت پنجره برای پدر دست تکون میده .. سمت پارکینگ رفت سوار پراید پسته ایش شد ... و پیچید توی خیابون ..میخواست بره حق پایمال شده اش رو پس بگیره .. توی راه ..حواسش پرت پیرمرد پرتغالی فروشی شد ک توی پیاده رو کنار پارک پرتغال میفروخت ..یه پیکان با سرعت بالا کوبید به پشت پرایدش :D :D :D :D :D (پسین منظور همون عصر هست)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:13

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلاااام . سلام. مرسی که آمدید مرسی که سلام عروس داستان من را پاسخ گفتید و مرسی که بازهم لطف کردید و داستان من را خواندید. ممنون که هستید و با نظرتان خوبتان دلگرمم می کنید.@};- @};- @};- @};-


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 19:55

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
خدا نگه دار همه پدران زحمت کش باشه .
داستان زیبایی بود


@سید رسول مصطفوی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:15

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام . سپاس فراوان ا زلطفتان


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 23:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
عرض ادب
داستان لطیف و پر احساسی بود .
از خواندنش لذت بردم.
خدا سایه ی همه ی پدرهارا بر سر فرزندانشون مستدام بدارد . و روح پدران درگذشته را قرین رحمت کند .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر استاد ارجمند. ممنون. امیدوارم خدا حافظ همه پدران از جمله شما باشد تا در کنار فرزندانتان باشید@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 12:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام عزیزم
داستان خوبی بود عشق دختران به پدر و برعکس همیشه قابل ستایش است
خداوند پدرتان را سلامتی دهد آمین
موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:17

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خانم بادره. تشکر فراوان. واقعا پدران دختران خود را جور دیگری دوست دارند@};- @};- @};-


نام: مهدی دارویی   ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 22:17

سلام
بسیار زیبا


@مهدی دارویی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:17

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب دارویی و تشکر از حضورتان


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 20:29

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم پهلوان گرامی@};-
داستان بسیار لطیف و صمیمانه و تاثیرگذاری بود@};-
بعضی از داستانا بوی شعر میدن و داستان شما از این دست بود@};-
خدا رحمت کنه همه ی پدر و مادرهای سفرکرده رو و حفظ کنه این فرشته های زمینی بی جایگزین رو@};-
ممنون بخاطر داستان پراحساستون@};-
عذرخواهی میکنم از اینکه دیر خدمت رسیدم. داستان قشنگتون رو با موبایل خونده بودم ولی نتونستم کامنت بذارم تا امروز... حتی از کامنتای داستان خودمم هم یکی دو تا جواب دادم و نت قطع شد:(
جام احساستون لبریز@};-


@م.فرياد توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 10:14

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با سلام بر جناب فریاد گرامی . تشکر که آمدید، تشکر که خواندید و تشکر که تعریف کردید. سپاسگزارم.
واقعا خدا همه پدر و مادران درگذشته را رحمت کند و مراقبت آنها که هستند باشد.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
سپاس فراوان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.