یک قطره اشک

دریا آرام بود. خورشید گرم و درخشان می‌تابید. قطره کوچک بر سطح دریا بود و از زندگی لذت می‌برد. فکر کرد: چه خوب همیشه روی این دریای زیبا و آبی زندگی می‌کنم. قطره چشم به خورشید دوخت. احساس کرد دارد از دریا جدا می‌شود. خواست مقاومت کند ولی فایده‌ای نداشت. از دریا جدا شد و به آسمان پیوست.
قطره جوان در میان ابرها بود. ابر سفید و پنبه‌ای در آسمان آبی این‌سو و آن‌سو می‌رفت. قطره نگاهی به اطرافش کرد و گستردگی آسمان را که دید فکر کرد: خیلی هم بد نشد. آسمان از دریا زیباتر و بزرگ‌تر است. پس همین‌جا می‌مانم.
ناگهان باد وزیدن گرفت. ابرها در هم پیچیدند و به باران تبدیل شدند. قطره جوان هرچه کرد نتوانست در آسمان بماند. باران شد و به زمین رسید.
قطره‌ها در میان چند سنگ جمع شدند و برکه‌ای کوچک را ساختند. قطره در میانه زندگی‌اش فکر کرد. چه جای کوچکی. یک برکه کوچک کجا و دریای بزرگ و باعظمت کجا. دلش گرفت. این زندگی را دوست نداشت. ناگهان دستی لرزان در برکه فرورفت. زنی تنها و دل‌شکسته کنار برکه نشسته بود. جرعه‌ای آب نوشید تا بغضش فروکش کند. آب را که خورد کمی آرام شد. قطره پیر و ناتوان خود را به دست سرنوشت سپرد تا به چشم زن تنها راه پیدا کند. زن بغضش را با آب برکه فروخورد. بی‌اراده قطره اشکی از چشمش سرازیر شد. کمی که گریست. برخاست. نگاهی به آسمان کرد و گفت: خدایا شکرت. خیلی سبک شدم.
قطره پیر که از چشم زن بر سنگی فروافتاده بود با شنیدن این جمله دلش آرام گرفت و با آسودگی چشمانش را بست و در دل آرزو کرد در سفر بعدی‌اش به زمین هم بتواند مرهمی برای یک دل‌شکسته باشد. قطره لبخند زد، از سنگ جدا شد و به آسمان پرواز کرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

ناصرباران دوست ,پیام رنجبران(اکنون) ,م.فرياد ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان ,زهرابادره (آنا) ,مهدی دارویی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهدی دارویی (28/5/1395),م.فرياد (28/5/1395),الف.اندیشه (28/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (28/5/1395),زهرابادره (آنا) (28/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (28/5/1395), ناصرباران دوست (29/5/1395),داوود فرخ زاديان (29/5/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (29/5/1395),ف. سکوت (29/5/1395),م.فرياد (1/6/1395),م.فرياد (3/6/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 15:07

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر بانو شریفی عزیز

داستان زیبا و پر احساسی بود .

لذت بردم.

شاد و پیروز باشید:x @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 17:17

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مرسی دوست عزیز و گرامی تشکر از حضورتان
شاد و سلامت باشید:x :x @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 19:06

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
یه سلام گرم به گرمی قلمتون
عرض ادب فراووووووووووون
عجب داستانی بود ... اینقدری ک این داستان چسبید .. یه پارچ آب یخ تگری توی صلاه ظهر نمیچسبید
پر از حس های ناب شدم .. گفته بودم قلم مهربونی دارید ؟ نگفته بودم نه ؟ خب الان میگم
بانو قلم خیلی مهربونی دارید .. واقعا زیبا مینویسید و پر از احساس .. خیلی داستان رو دوست داشتم
اسم داستان منو یاد یکی از شعر های پروین اعتصامی انداخت
آن نشنیدید که یک قطره اشک/صبحدم از چشم یتیمی چکید
برد بسی رنج نشیب و فراز/گاه در افتاد و زمانی دوید
گاه درخشید و گهی تیره ماند/گاه نهان گشت و گهی شد پدید
عاقبت افتاد بدامان خاک .....

خیلی خوب بود .. لذت بردم از خوندنش
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 17:41

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلاااااام دو روز رفتم مسافرت حالا که برگشتم دوستانم غافلگیرم کردن
سلام دوست خوبم. سلام به قلب مهربونت. مرسی که داستانم را خوندی و نظرت زیبا تو نوشتی. مرسی که هستی@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 20:03

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود بر بانو شریفی عزیزم
داستان زیبایی از شما خواندم
زندگی از زبان قطره آب بی نهایت با احساس است
لذت بردم
مانا باشید


@زهرابادره (آنا) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 17:42

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر سرور ما . ممنون از وقتی که گذاشتید از مسافرت آمدم و دیدم دوستان چقد ربه من لطف داشتند. پاینده باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 22:12

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












قصه بسیار دلنشینی بود!
..
آنچه قصه را از داستان جدا می نماید، روابط علّی میان رویداد هاست، یعنی در حوادث قصه ممکن است روابط علت و معلولی که در داستان ها وجود دارد،نباشد! قصه بر حسب حوادث پشت سر هم تعریف می شود! و همچنین، ما در قصه "قهرمان" داریم و نه "شخصیت"! یعنی، قهرمان یا خوبه خوب است یا بده بد! که وجه تفاوت و تمایزش با شخصیت این است: شخصیت ها خاکستری هستند، یعنی هم خلقیات خوب دارند و هم بد! هم ویژگی های خوب دارند و هم ویژگی های بد! شخصیت اساسن در داستان ارتباط مستقیمی با بُعد و عمقش دارد! که این امر حاصل تعریف «پیش داستان» یا عقبه برای کاراکتر است! پیش داستان، معمولن اتفاق مهم و تلخی است که در گذشته برای شخصیت اصلی رخ داده که هنوز او و زمان حالش را در سیطره ی خودش قرار دارد. این اتفاق مهم را اصطلاحن : جراحت یا خاطره تلخ شخصیت هم می گویند، حادثه ای که در واقع بخشی از اوست.

اما تیپ : نماینده گروهی خاص است که مدام در داستان ها تکرار می شود، تیپ ها نیازی به بُعد یا عمق ندارند یعنی یک دست و تخت هستند، آنان را کلیشه هم می گویند، یعنی مخاطب به محض مواجه شدن با آنان، برایش آشنا هستند و بصورت اتوماتیک آنان را می شناسد! مثلن: تیپ های جاهل،بذله گو،بازاری،زن خانه دار،معتاد و ...

ما تیپ شخصیت هم داریم که بماند برای بعد...

:)

ببخشید به بهانه نوشته شما، نسبتن بی ربط یه چیزایی نوشتم :D

موفق باشید.
درود بر شما.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 17:43

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب اکنون
خیل یهم نوشته خوبی بود. یک کلاس آموزشی بسیار مفید مرسی از همراهی شما


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 01:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو شریفی
عرض ادب
خیلی از خوانش داستان لذت بردم . زیبا و ساده و دلنشین بود مثل یک شعر کودکانه که بر عمق جان تاثیر می گذارد .
نویسا بمانید و سربلند
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 17:44

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر استاد ارجمند سرور گرامی. خوشحالم که به دلتان نشست. با غ دلتان بر صفا باد@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: داوود فرخ زاديان کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:17

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان سلام خانم پهلوان
کوتاه و زيبا و دلنشين بود، ممنون که ما رو همراه اين قطره ي مهربون کرديد، کاش ما هم در طول عمر کوتاه خود بتونيم قطره اي هم که شده مهرباني کنيم و خوبي به جاي بگذاريم.
پيروز و بهروز


@داوود فرخ زاديان توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 17:45

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بسیار خوشوقتم از زیارت شما. واقعا ای کاش همه زندگی مفید و زیبایی داشته باشیم. خیلی خوشحالم که نوشته این حقیر را مطالعه کردید. سپاس فراوان


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:23

سلام خانوم پهلوان گرامی@};-
دلنشین و زیبا@};- @};- @};-
بالش عاشق، دیوان شعریست، اگر زبان اشک را بلد باشی...م.فریاد
ممنون بخاطر قصه ی لطیفتون@};-
جام احساستون لبریز!@};-


@م.فرياد توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 17:46

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب فریاد بزرگوار
عجب شعر زیبایی لذت بردم.
سپاس از توجهتون .
مستدام باشید


نام: مهدی دارویی   ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 17:41

زیبا بود


نام: مهدی دارویی   ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 23:49

سلام
زیبا بود


@مهدی دارویی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 08:12

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام سپاس فراوان ا زابراز لطف کوتاه ولی بسیار تاثیر گذار شما. خوشحالم که داستان به دلتان نشسته است



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.