چقدر دلم تنگ شده!

سلام عزیز دلم! وای که چقدر دلم برات تنگ شده! قهر نکن دیگه! من که گردش نرفته بودم. ماموریت اداره بود. اگه به خودم بود اصلا نمی رفتم. خودت که می دونی چقدر دوری تو برام سخته! بد قلقی نکن دیگه! دو هفته تموم رفتم وسط بیابون تو اون گرما . نمی دونی عجب جایی بود. درست وسط کویر بودیم و دور و برمون همش شن و ماسه. آب و برق هم نبود! تلفن آنتن نمی داد! انگار رفتی صد سال قبل! آخه خودت بگو می شد تورو ببرم اونجا؟ نه جان من می شد؟! همه بچه ها هم تنها اومده بودن. ولی بذار یه چیزی بهت بگم. هیچ کس به اندازه من دلتنگ نبود. شب ها اصلا خوابم نمی برد. یاد شب هایی می افتادم که با تو بودم. آخ اگه بدونی چقدر با تو بودن را دوست دارم. هیچ کس مثل تو محرم راز نیست. چیزایی بهت گفتم که هیچ کس هیچ کس هیچ کس تو این دنیا نمی دونه. بین خودمون باشه. واسه همینه مامان چشم دیدنتو نداره! اینقدر خوشحال شد وقتی فهمید تنها می رم ماموریت! خودمونیم زنها هم موجودات عجیبی هستن. آخه یکی نیست بگه من اگه تو رو نبردم، مامانم که نبردم! چه می دونم من که از کارشون سر در نیاوردم.
- مهدی! رفتی تو اتاق چی کار می کنی؟ بیا بشین یه دقه ببینمت!
بفرما! دیدی گفتم. مطمئنم می دونه الان دارم با تو حرف می زنم که صداش دراومده. بذار برم یه کم پیشش بشینم بعد میام تا صبح با همیم!!
بذار یه چیزی بگم که ذوق کنی! می دونی می خوام با حق ماموریتم چی بخرم؟ یه پاور بانک درست و حسابی! اگه یه پاور بانک خوب داشته باشم وقتی همچین ماموریت هایی بهم می خوره می تونم تو رو با خودم ببرم. اونوقت وسط بیابون زیر ستاره های کویر تا صبح با هم می شینیم و ....
وااای چه کیفی داره! بذار حق ماموریتم را بدن! تازه یه کیف خوبم برات می خرم تا شن و ماسه ها اذیتت نکنه!
- مهدی! نیومده دوباره چسبیدی به این لب تاپ! بابا دلم تنگ شده بیا یه کم بشین پیش من! حداقل شامتو بخور! من که سر درنیاوردم شما جوونا چی از جون این کامپیوترا می خواین. بیا پسرم! به خدا تنهایی دق کردم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (12/5/1395),فرزانه بارانی (12/5/1395),لیلا حسن زاده (13/5/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (13/5/1395),زینب مهمی (13/5/1395),الف.اندیشه (14/5/1395),امین فرومدی ( حسین علی ) (14/5/1395),رضا فرازمند (14/5/1395), ناصرباران دوست (15/5/1395),محمد شاهکان (15/5/1395),همایون به آیین (16/5/1395),داوود فرخ زاديان (17/5/1395),مهدی دارویی (28/5/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی   ارسال در چهار شنبه 13 مرداد 1395 - 13:20

چه درد دل عاشقانه ای:D
سلام و عرض ادب بر بانو پهلوان کندر شریفی عزیزم :x
منم دلم تنگ شده بود :">
واقعا هم همین طور شده هااا .. همه مون عجیب به وسایلمون وابستگی پیدا کردیم .. به لب تاپ و گوشی و هزارتا کوفت دیگه .. در واقع افتضاحه این اتفاق
خیلی خوب داستان رو شروع کردید و پیش بردید تا اونجایی ک یه چیزی گفت تا ذوق کنه .. حتی حدس هم نمی زدم ک داره با لب تاپش حرف میزنه
خیلی خوب بود .. به نظرم همین طوری ک داستان رو به ظاهر روایت کردید پشت پرده اش این بود ک آدم ها این روز ها بد جوری تنها شدن همه تنهاییشون هم این وسایل پر کرده .. بدون دوست واقعی و حقیقی موندن .. از جمع خانواده هم دور افتادن
یاد این رباعی افتادم از آقای حسین گلچین
جادارد اگر خردوکلان گریه کنند
همواره زمین وآسمان گریه کنند
ای آدمیان چقــــدر تنها هستید
مرغان هـوا به حالتان گریه کنند
داستان جالب و روانی بود وبا محتوای خوب .. البته غافلگیری انتهاش هم حرف نداشت
دم قلمتون همیشه گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 14 مرداد 1395 - 17:28

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست خوبم. ممنون از انرژی مثبتی که همیشه به من منتقل می کنید و سپاس از شعر زیبایی که نوشتید@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 14 مرداد 1395 - 17:32

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام مرسی بانوی عزیز. خداروشکر که این مثلا داستان من مورد پسند شما قرار گرفت. تشکر فراوان@};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 مرداد 1395 - 17:22

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر بانو شریفی

زیبا و دلنشین و ملموس .

صدایم کن عزیزم
بگذار صدایت در گوش تنهایی ام ته نشین شود
دستانم را بگیر
اجازه بده بهار
از تلاقی سرانگشتانمان چشم باز کند
کنارم بمان
و نگذار فاصله ها
به خاطره هایمان ریشخند بزنند
دوستم داشته باش
دنیا به کوتاهی یک خواب است
و مرگ با زدن ضربه ای به شانه مان
از خواب بیدارمان می کند!
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش من
از هر دستی که به شانه ام می خورد
می ترسم ...!


"مریم توفیقی"

لذت بردم بانو . شاد و پیروز باشید.:x @};-


@الف.اندیشه توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 14 مرداد 1395 - 17:32

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام مرسی بانوی عزیز. خداروشکر که این مثلا داستان من مورد پسند شما قرار گرفت. تشکر فراوان@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 مرداد 1395 - 10:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درودبر شما
عرض ادب و احترام
خییلی عالی بود . ازدواج مرد با لپ تاپ و کشیدن نازش . غافلگیر شدم در پایان داستان .

@};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 16 مرداد 1395 - 08:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر استاد ارجمند و تشکر از حضور گرم شما و نظرات مثبت و انرژی بخشی که می نویسید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.