من دیروز مردم!

من دیروز مردم! خیلی راحت و آسان! اصلاً هم ناراحت نشدم. خوب هر مدلی که حساب کنید وقتش بود! هشتادوچهار سال از خدا عمر گرفتم و از زندگی‌ام خیلی راضی بودم. ازدواج کردم. دو فرزند دارم که آن‌ها هم ازدواج کردند. تازه ‌عروسی نوه‌ام را هم دیدم. کارکردم، سفر رفتم، درس خواندم، استاد دانشگاه شدم. چند کتاب نوشتم و ترجمه کردم و تا همین دیروز هم صحیح و سالم بودم. مثل هرروز رفته بودم پارک پیاده‌روی که یک‌دفعه احساس کردم قلبم از جا کنده شد و بعد مردم. به همین سادگی و دقیقاً همان‌طوری که دوست داشتم. همیشه می‌گفتم من دوست دارم یک‌دفعه بیفتم و بمیرم و همیشه همسرم سربه‌سرم می‌گذاشت و می‌گفت: حالا دوست داری بمیری بعد بیفتی یا بیفتی بعد بمیری؟!
خلاصه من هم دیروز مردم و از همان اول هم فهمیدم که مردم. اصلاً مثل فیلم‌ها نبود که سرگردان باشم و گیج بزنم و بعد بفهمم زندگی‌ام تمام‌شده است.
یک‌گوشه نشستم و فکر کردم خوب این مرحله از زندگی را هم‌پشت سر گذاشتم و وارد مرحله بعدی شدم و درست همان زمان بود که از ذهنم گذشت که مردن هم زیاد بد نیست! سبک و راحت بودم. یک حس زیبای رها شدن، شناور شدن و از همه مهم‌تر فکر کردم چه خوب حالا هیچ کاری برای انجام دادن ندارم و نباید نگران باشم.
خوب می‌دانید من آدم منظمی هستم و دوست دارم همه‌چیز طبق برنامه باشد. هرروز صبح ساعت هفت از خواب بیدار می‌شوم. پیاده‌روی، صبحانه، مطالعه روزنامه و پیگیری اخبار اقتصادی جهان، کار هرروز من است. بعد عادت دارم با چند تلفن کارهای شرکت انتشاراتی کوچکی را که دارم پیگیری کنم. بعد ناهار و استراحت. بعدازظهر مطالعه و نوشتن و ترجمه و از همه مهم‌تر سرکشی به اتومبیل عزیزم که خیلی دوستش دارم. عادت دارم اول شب شامی سبک با همسرم بخورم و تماشای فیلم یا خواندن متون ادبی آخرین کار هرروز من است.
تازه الآن چهار سال است که به شرکت نمی‌روم و کمی کارم سبک شده است. تا ده سال پیش که علاوه بر همه این کارها تدریس هم می‌کردم و خلاصه همیشه سرم شلوغ بود و حالا که مردم و فکر می‌کنم هیچ کاری ندارم، خیلی خوشحالم.
تو همین فکرها بودم که از ذهنم گذشت واقعاً وقت مردنم بود. هر کاری که یک انسان می‌تواند انجام دهد من کرده بودم و دیگر کاری تو این دنیا نداشتم! از این فکر خیلی خوشحال شدم که درست زمانی از دنیا رفتم که همه‌چیز مرتب و منظم بود.
نگاهی به جسدم کردم. مردم دورم جمع شده بودند و هرکس چیز می‌گفت. یک‌دفعه به ذهنم رسید حالا همسرم چه می‌شود؟ کی به او خبر می‌دهد؟ که یک‌دفعه دیدم در خانه هستم. همسرم روبه روی عکس من نشسته بود و گریه می‌کرد. اول کمی گیج شدم بعد فهمیدم اینجا زمان و مکان معنا ندارد. یک دقیقه اینجا هستی و لحظه بعد آن سر دنیا. درست مثل الآن که نمی‌فهمیدم زنم از کجا فهمیده که من دیگر زنده نیستم. زنم نشسته بود با همان چشم‌های زیبایی که شصت و دو سال پیش دل من را برده بود به عکسم خیره شده بود و آرام گریه می‌کرد.
شصت‌ودو سال پیش بود که خانواده همسرم به محله ما اسباب‌کشی کردند و در آن روز گرم تابستانی همسرم که دختر جوانی بود با یک چادر سفید که گل‌های ریز صورتی داشت پشت در خانه ما ظاهر شد و از ما یخ خواست. نمی‌دانم آمدن او و آوردن یخ چقدر طول کشید ولی می‌دانم که این آمدن و رفتن دل مرا هم با خود برد و من دیگر آن آدم قبلی نشدم. تمام مدت آن دو چشم زیبای قهوه‌ای جلوی چشمم بود و از همان روز تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم؛ یعنی تصمیم نگرفتم. می‌دانستم بدون آن چشم‌ها نمی‌توانم زندگی کنم! حالا آن دو چشم قهوه‌ای که گذر زمان زیباترش کرده بود، گریان بود و همین موضوع دلم را به درد آورد. یک‌دفعه یادم آمد که من در تمام این سال‌ها به او نگفتم که عاشق چشم‌هایش بودم! وحشت کردم! همیشه فکر می‌کردم او باید متوجه شود که چقدر دوستش دارم. احساس می‌کردم گفتن این جملات لوس‌بازی است ولی حالا دلم می‌خواست فقط چند لحظه به این دنیا برمی‌گشتم و این دو جمله را به او می‌گفتم! دلم از ترس لرزید. در یک‌لحظه بسیار کوتاه، کوتاه‌تر از پلک زدن چشم، حجم وسیعی از کارهایی همیشه پشت گوش انداخته بودم به ذهنم هجوم آورد. یادم آمد هیچ‌وقت پسرم را در آغوش نگرفتم، هرگز موهای لخت و زیبای دخترم را نوازش نکردم، با نوه‌ام به استخر نرفتم، یک بیت شعر برای عروسم نخواندم، به صدای سه‌تار دامادم گوش ندادم و از همه بدتر یادم آمد دیروز به پسرک آدامس‌فروش پارک قول دادم فردا همه آدامس‌هایش را می‌خرم و امروز قبل از اینکه او را ببینم مردم!
دلم گرفت. تازه فهمیدم این کارهایی که همیشه به نظرم بی‌اهمیت می‌آمد چقدر مهم است. دوست داشتم فقط یک روز فرصت داشتم تا چند جمله از عشق به همسرم بگویم و لحظاتی که در کنار خانواده‌ام هستم در مورد چیزی به‌غیراز وضعیت بورس و دنیای اقتصاد حرف بزنم.
یک‌دفعه به خودم آمدم و دیدم جنازه‌ام را در قبر گذاشتند. همه حواسم به آن دو چشم زیبای قهوه‌ای بود. همسرم اشک‌ریزان به درون قبر خیره شد. گویی می‌خواست از آخرین لحظات نیز استفاده کند و برای بار آخر من را ببیند. وقتی آخرین سنگ لحد را داخل قبر گذاشتند و روی من کامل پوشیده شد صدای ضجه‌اش را شنیدم که با اندوه فریاد سر داد: کاش به تو گفته بودم چقدر دوستت دارم؟
دوباره حالم بد شد. واقعاً همین‌طور بود. او هم هرگز به من نگفته بود دوستم دارد و حالا درست زمانی که دیگر کنار هم نبودیم این جمله را بر زبان آورد.
گوشه‌ای نشسته بودم و می‌گریستم. یک‌دفعه حس کردم کسی به من نزدیک شد. نگاه کردم. پسر کوچکی با کیسه‌ای گندم کنار قبرم ایستاده بود. آرام جلو آمد و مشت کوچکش را پر از گندم کرد و روی خاک قبرم ریخت. پسرم متوجه او شد. دست در جیبش کرد و دو تا ایران چک پنجاه‌هزارتومانی به او داد و گفت: برای پدرم دعا کن. او بچه‌ها را خیلی دوست داشت.
پسرک با دیدن پول‌ها خندید و دو چال زیبای کوچک روی گونه‌اش افتاد. یک‌لحظه فکر کردم چقدر قیافه او برایم آشناست.
لحظاتی بعد که روی زمین شب شده بود، از فراز آسمان‌ها دیدم که پسرک آدامس‌فروش با غصه برای برادرش تعریف می‌کرد مردی که قرار بود همه آدامس‌هایش را بخرد نیامد و برادرش با شادی گفت: نگران نباش امروز سر قبر مردی گندم ریختم که پسرها را خیلی دوست داشت و پسرش صد هزار تومان به من پول داد!
برق شادی چشم‌های دو کودک قبرم را نورانی کرد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شیدا محجوب ,"صابرخوشبین صفت" ,الف.اندیشه ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (7/4/1395),شیدا محجوب (7/4/1395),الف.اندیشه (7/4/1395), ناصرباران دوست (7/4/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (7/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (7/4/1395), ناصرباران دوست (8/4/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (8/4/1395),"صابرخوشبین صفت" (8/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (9/4/1395),سحر ذاکری (9/4/1395),رضا فرازمند (10/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (23/4/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 11:27

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، خیلی زیبا،
واقعا کاش وقت مردن این قدر راحت و آسوده باشیم ، و جملاتی مثل دوستت دارم را به کسانی که باید بگوییم ، بگوییم@};- :x :)


@محمد علی ناصرالملکی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 08:15

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با سلام و تشکر از لطف و توجه شما


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 14:03

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم شریفی
درود بر شما
داستان زیبا و تامل بر انگیزی بود ! به سادگی و با تصاویری زیبا به مخاطب یاد اوری می کرد که قدر لحظه لحظه های زندگی را بداند و هیچ کاری را به فردا موکول نکند .که شاید فردایی در کار نباشد .
بی حسرت هیچکس نرود از جهان به در
الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 08:15

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر استاد بزرگوار. بسیار خشنودم که نوشته های مرا می خوانید و نظر می دهید و تشکر از حسن توجه شما


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 16:31

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم پهلوان کندر شریفی
داستان " من دیروز مردم " را خواندم . به شما خسته نباشید عرض می کنم . داستان حاوی نکات پند آموزی بود باید درس گرفت و قدر لحظه ها را دانست . هیچ کاری با ارزش تر از شاد کردن دل بنده خدای نیست .
خوش باشید و موفق @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 08:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام ممنون استاد گرامی و تشکر فراوان از توجه شما


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 23:51

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر بانو شریفی :x

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود !

به راستی که ترس ما از مرگ برای کارهای انجام نداده ی ماست . برای نگاه پر عشقی که دریغ کردیم . برای دوستت داریم هایی که نگفتیم .و متاسفانه چقدر زود دیر می شود!

بانو جان

باید اینو بگم که این داستان تا به حال بهترینی بود که از شما خواندم . اگر چه تلخ ولی حقیقی .واقعن عالی نوشتید .آفرین .
قسمت پایانی داستان رو هم خیلی دوست داشتم .

شاد و پیروز باشید.:x @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 08:17

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست عزیز و گرامی
بی تعارف بگویم که تعریف شما خیلی بر دلم نشست.
شعری هم که نوشته بودید خیلی زیباست.
سپاس از همراهی شما@};- @};- @};- @};- :x


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 11:02

سلام سعیده خانوم عزیز؛ زیبا نوشته بودی؛ لذت بردم
قلمت سبز و نویسا@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 13:36

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیزم مرسی بسیار تشکر موفق باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 22:01

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام بانو
درودها
بنظرم داستانت خوب نبود عالی بود.بی نظیر بود .
از خواندنش لذت بردم .
سرسبز باشید .
@};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 تير 1395 - 10:12

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام تشکر از انرژی مثبتی که به من دادید و سپاس از وقتی که برای خواندن نوشته من کردید. موفق باشید


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 تير 1395 - 23:02

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

احسنت

خواهر درس آموز

لذت بردم@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.