باغبان زندگی

امروز نزدیک‌ترین دوستم را از دست دادم. خیلی دلم گرفته است. ما باهم متولد شدیم. باهم بزرگ شدیم درست که زندگی خیلی متفاوتی داشتیم ولی خیلی به هم نزدیک بودیم. بیشتر از این دلم گرفته که صدبار به او گفتم این روش زندگی درست نیست. گفتم باید یاد بگیری روی پای خودت بایستی و این‌قدر به دیگران تکیه نکنی! ولی به گوشش نرفت که نرفت. می‌گفت: این‌طوری راحت‌تر است. اصلاً عادتش شده بود که حتماً به کسی تکیه کند. اوایل خیلی با او صحبت می‌کردم ولی راستش را بخواهید وقتی دیدم به حرف‌هایم توجه نمی‌کند، دیگر چیزی نگفتم. خوب هرکس یک مدل زندگی را دوست دارد. من از همان اول دوست داشتم محکم باشم و روی پای خودم بایستم و با مشکلات مبارزه کنم. گاهی مقابله با مشکلات خیلی سخت است ولی لذت مبارزه را دوست دارم. مثلاً همان طوفانی که چند روز پیش آمد، چنددقیقه‌ای همه‌چیز به هم‌ریخت. برای چند لحظه همه‌جا تاریک شد و گردوغبار همه‌جا را فراگرفت. خوب من هم ترسیدم ولی سعی کردم محکم بایستم. آن‌وقت او چه‌کار کرد؟ هیچ. فقط محکم به پر و پای من پیچید و گریه و ناله سر داد. روز بعد از طوفان وقتی اوستا محمود آمد و دید که چسبیده به من آهی کشید و سری تکان داد. همان روز دلم گواهی بدی داد. به او گفتم: عزیز من بزرگ شدی، این رفتارها درست نیست. اوستا محمود اصلاً از این حرکت خوشش نیامد. دیدی چه اخمی کرد؟
ولی کو گوش شنوا! این هم نتیجه‌اش! امروز صبح اوستا محمود آمد و جلوی من ایستاد. نگاهی به شاخه شکسته‌ام کرد. اوستا محمود باغبان خیلی مهربانی است که همیشه مراقب ماست. این شاخه هم در همان طوفان چند روز پیش شکست. کمی آب به من داد و دوباره نگاهی به دوستم کرد. دوستم پیچک محکم به شاخه‌های من چسبیده بود. اوستا محمود آرام او را از شاخه‌های من باز کرد. اول فکر کردم دیگر از دست پیچک عصبانی نیست ولی بعد که شاخه‌های من را از دست پیچک نجات داد، با خشونت او را کاملاً از ریشه درآورد و کنار بقیه زباله‌ها گذاشت. اوستا محمود گفت: خوب بوته رز زیبای من حالا که از دست آن پیچک سمج راحت شدی، زودتر جان می‌گیری.
بعد دستی به غنچه‌های کوچک من کشید و رفت. دلم گرفته. نگاهی به دوستم کردم که نالان و گریان روی تل زباله‌ها افتاده بود. با خودم فکر کردم کاش کمی به حرف‌های من گوش کرده بود، کاش از تلاش و استقامت نمی‌ترسید، کاش روی پای خودش ایستاده بود، کاش...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

لیلا حسن زاده ,سونیا جهانبخش ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,شايسته دولتخواه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (27/3/1395),لیلا حسن زاده (27/3/1395), ناصرباران دوست (27/3/1395),سحر ذاکری (27/3/1395),سونیا جهانبخش (28/3/1395),شايسته دولتخواه (29/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (29/3/1395),نیما موذن (29/3/1395),آریو پرویزی (29/3/1395),مهدی چالی ها (29/3/1395),داوود فرخ زاديان (30/3/1395),سعید پرمشکانی زاده (30/3/1395),سید رسول مصطفوی (30/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (30/3/1395),امید رضا خدادادی (2/4/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 10:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم شریفی .
داستان طرح جالبی داشت! از خواندن آن لذت بردم.

هرکه ننشیند بجای خویشتن
افتد و بیند سزای خویشتن

پاینده و برقرار باشید .

@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 09:51

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان استاد متشکرم از حسن توجه شما


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 13:23

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر بانوی عزیزم

داستانتان موضوع زیبا و بدیعی داشت .
عشقه یا پیچکی که می پیچد و برای بالا رفتن و رسیدن به آسمان به دیگری تکیه می کند و اورا از حرکت جا میگذارد !
حکایت پیچک همان عشق است که انسان را محدود و وابسته می کند !
و گاهی که بسیار نفسمان میگیرد آرزوی نبودنش و دل کندن از او را می کنیم !

از داستان لذت بردم .ولی جسارتن میشد با کمی تغییر زیباتر نوشت .البته این نظر شخصی منه و نویسنده صاحب اختیار .

شاد و پیروز باشید بانو.:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 09:51

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سونیا   ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 01:49

عالی بود
بخاطر همین قشنگیش داستانتو تو انتشارات ویژه گذاشتنامیدوارم همیشه لایق این مقام با ارزش باشی
درود بر شما


@سونیا توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 09:52

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مرسی عزیزم . ممنون که داستانم را خواندی@};- @};-


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 08:22

درود دوست بزرگوار زيبا بود @};- @};- @};- @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 29 خرداد 1395 - 09:54

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان از حسن توجه شما. متشکرم که داستان راخواندید و تشکر ازنقد دوستانه شما.


نام: سعید پرمشکانی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 خرداد 1395 - 12:50

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 خرداد 1395 - 13:31

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 خرداد 1395 - 13:56

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
موضوع داستانتان خیلی عالی است ،خوب نوشتید ولی می توانید با تغییراتی بسیار با حس تر و عمیق تر بنویسید ،در هر صورت موفق باشید .
شما انسان خوبی هستید .


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 خرداد 1395 - 17:45

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تشکر فراوان بسیار سپاسگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.