حسرت

زن کلافه و خسته از پشت میز بلند شد. کاغذها و دفترچه‌های قسط و قبض‌ها را برداشت و سر جایش گذاشت ولی هنوز اعداد و ارقام را در سرش جمع می‌زد و هر کار می‌کرد حساب‌وکتابش جور نمی‌شد. یک چای برای خودش ریخت و با خودش گفت: بی‌خیال. چه‌کار کنم. این ماه هم صرفه‌جویی می‌کنیم و چیز اضافه نمی‌خریم. قسط که واجب تره. ولی ناخودآگاه به یاد مانتوی خوشگلی افتاد که در مغازه دیده بود. کنار پنجره ایستاد و چای نوشید که دوباره ماشین خانم همسایه در خیابان پارک کرد. یک ماشین خارجی قرمز که خانم همسایه با مانتویی زیبا از آن پیاده شد. زن با خودش فکر کرد: یک مانتوی جدید خریده و بی‌اختیار آه کشید. از خانه روبه‌رو خدمتکار سریع خارج شد و خریدها را از دست خانم همسایه گرفت. زن با حسرت به مارک روی کیسه‌های خرید نگاه کرد و با خودش فکر کرد: خوش به حالش. من اصلاً از جلوی این مغازه‌ها هم نمی تونم رد بشم.
خانم همسایه ماشین را قفل کرد. برگشت و به آپارتمان روبه‌رو نگاهی کرد و وارد خانه بزرگ و ویلایی خودش شد. زن به خانه بزرگ، ماشین زیبا، پنجره‌های بلند و پرده‌های قشنگ خیره شد و با خودش فکر کرد زندگی در این خانه چقدر می‌تواند دل‌چسب باشد!
صدای پیامک گوشی بلند شد. همسرش بود که پیام داده بود: میام دنبالت باهم بریم بیرون. زن غم بی‌پولی را فراموش کرد. شوهرش آن‌قدر مهربان بود که با او می‌شد سختی‌ها را تحمل کرد. سریع بلند شد. کتری را روشن کرد. چند تا میوه توی کیسه گذاشت. قند و چای برداشت. دو تا ساندویچ نان و پنیر درست کرد. فلاسک را پر کرد و همه وسایل را داخل سبد کوچکش گذاشت تا مجبور نباشند از بوفه پارک چیزی بخرند. لباس‌هایش را پوشید و کمی آرایش کرد و حاضر و آماده منتظر نشست تا همسر مهربانش بیاید.
صدای زنگ خانه بلند شد و شوهرش گفت: بیا پایین منتظرم. زن به‌سرعت پایین رفت و همین‌که داخل ماشین نشست مرد یک بسته پاستیل نوشابه‌ای در دستش گذاشت و با مهربانی خندید و گفت: از همونا که دوست داری!
زن با عشق لبخندی زد و مانتوی خوش‌رنگ ویترین مغازه را از یاد برد...
خانم همسایه خسته از خرید داخل خانه رفت. لباس‌هایی را که خریده بود نگاه کرد و با خود اندیشید: امشب در مهمانی چی بپوشم؟ از صبح چند بار به شوهرش اس ام‌اس داده بود و از او خواسته بود شب زودتر بیاید تا باهم به مهمانی برود. متأهل بود ولی مثل مجردها همیشه تنها بود. شوهرش آن‌قدر درگیر کار و جلسه بود که وقتی برای او و خانه نداشت. خانم همسایه از تنها زندگی کردن در این خانه بزرگ و پرتجمل که ارثیه پدرشوهرش بود خسته شده بود. دوباره به گوشی نگاه کرد. شوهرش جوابی نداده بود. پشت پنجره ایستاد و با حسرت به آپارتمان کوچک روبه‌رو نگاه کرد. زن جوان را دید که پشت پنجره چای می‌خورد. خانم همسایه به پنجره‌های تمییز نگاه کرد و با خودش گفت: دوباره شیشه‌ها را تمییز کرده! صدای زنگ پیامک آمد با خوشحالی به سمت گوشی رفت. شوهرش بود. نوشته بود سرش شلوغ است و مستقیم از شرکت به مهمانی می‌آید و از او خواسته بود تنها برود. خانم همسایه بغض کرد. دلش می‌خواست شوهرش اولین نفر باشد که لباس مهمانی را در تنش می‌بیند. اشک‌هایش سرازیر شد. دلش کمی محبت می‌خواست. برخاست و پشت پنجره رفت. پراید تصادفی همسایه روبه‌رو را دید. فهمید مرد دوباره دنبال زنش آمده تا باهم بیرون بروند. زن جوان را دید که با سبد کوچک همیشگی شاد و خوشحال در ماشین نشست. آن‌قدر دقیق شده بود که حتی خنده مرد و برق عشق را در نگاه زن دید و با خودش فکر کرد زندگی در آن آپارتمان کوچک چقدر دل‌چسب می‌تواند باشد!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,رضا فرازمند ,لیلا حسن زاده ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (24/3/1395),لیلا حسن زاده (25/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (25/3/1395), ناصرباران دوست (25/3/1395),داوود فرخ زاديان (25/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (25/3/1395),سحر ذاکری (25/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (25/3/1395),سید رسول مصطفوی (26/3/1395),سونیا جهانبخش (26/3/1395),رضا فرازمند (28/3/1395),

نقطه نظرات

نام: لیلا حسن زاده   ارسال در سه شنبه 25 خرداد 1395 - 07:25

سلام خانم پهلوان؛ داستانتان خوب بود؛ علی رغم اینکه سوژه نو نبود؛ از دو زاویه مقایسه ی خوبی صورت داده بودید. یه مثل هست که میگه داخلمون خودمون رو کشته، بیرونمون مردم رو،‌این در مورد دو زندگی‌ای که به تصویر کشیدید صدق میکنه؛ پایدار باشید
تقدیم قلم سبزتون@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 خرداد 1395 - 08:09

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام مرسی عزیزم . لطف دارید مستدام باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 خرداد 1395 - 09:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم شریفی
درود و عرض ادب و احترام
"حسرت" هم داستان و روایت زیبایی بود از حال ما انسانها که اغلب در مقایسه ی زندگی خود با دیگران بجای توجه به داشته ها، به نداشته هامان فکر می کنیم و از این بابت رنج تحمل می کنیم! و البته نیم نگاهی هم به فاصله وشکاف عظیم طبقاتی در جامعه .
داستان خوب بود و از خوانش آن لذت بردم
پاینده باشید و برقرار

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 25 خرداد 1395 - 19:35

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان استاد از حسن نظر شما و وقتی که برای مطالعه نوشته های ای حقیر می گذارید


نام: سونیا   ارسال در سه شنبه 25 خرداد 1395 - 17:32

خیلییییییییییییییییییییی قشنگ بود
تازشم این دفعه تو نام گذاریش اشتباه نکردید

امیدوارم همیشه اینطور به پیش برید@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x


@سونیا توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 25 خرداد 1395 - 19:36

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دختر گل.ممنون که داستان های من را می خوانی. واقعا نظر های تو برایم خیلی مهم است و خوشحالم که از این داستان خوشت آمده. مطمئن هستم تو بسیار موفق خواهی بود. بازهم در مورد نوشته های من نظر بده@};- @};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط سونیا   ارسال در چهار شنبه 26 خرداد 1395 - 17:01

شما به من لطف دارید خانومی:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 خرداد 1395 - 22:25

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما دوست عزیز


داستان حسرت ... آدمایی که دائم به حال هم غبطه می خورن !

حسرت از دو زاویه جالب و زیبا نوشته شده بود .

دست مریزاد .شاد و پیروز باشید.
@};-


@الف.اندیشه توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 26 خرداد 1395 - 08:17

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام مرسی دوست خوبم لطف دارید


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 خرداد 1395 - 02:58

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
زیبا بود آفرین
این داستان زیبا را می تونم مثل یه فیلم کوتاه در بیارم ،دو دید از دو زاویه که حسرت در هر دو جا دیده می شه ،خیلی خوب بود ،شما باید مسیر نوشتن هاتون را بیابید ،مغز شما یه مسیر مشخص داره ،سوژه های شما تکراری هستند ولی خوب از کار در میان .
شخصیا های داستان شما روح ندارن چون شما درون اونا نیستید بهتره برید داخل قالب شخصیت داستان و بعد هر آنچه می بینید بنویسید .
موفق باشید


@سید رسول مصطفوی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 26 خرداد 1395 - 08:25

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس از وقتی که گذاشتید و داستان را خواندید و تشکر از راهنمایی هایتان. این که گفتید می شود این داستان را فیلم کوتاه کرد برایم خیلی لذت بخش بود. من همیشه حسرت می خورم که چرا ما نمی توانیم نوشته های خوب موجود را به آثار سینمایی تبدیل کنیم تا بیشتر شناخته شود. باز هم تشکر.
چه جالب خودم هم حسرت خوردم!!!!! ظاهرا همه آدم ها حسرت هایی دارند:"> :">


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 خرداد 1395 - 02:59

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام دوباره
در بالا منظورم این بود از نگاه اول شخص بنویسید .


نام: سونیا   ارسال در چهار شنبه 26 خرداد 1395 - 17:31

سلام خانوم پهلوان . من یه مشکلی دارم=(( :( :-/
مشکلم اینکه چی کار کنم که داستانو بزارن تو لیست داستانام؟ آخه داستان نوشتم ولی نمی دونم چطور باید تاییدشون کنم که بتونم بزارمشون تو سایت
خواهش می کنم کمکم کنید


@سونیا توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 26 خرداد 1395 - 18:22

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیزم اصلا ناراحت نباش. کار خیلی ساده ایه. نمی دونم عضو سایت شدی یا نه. اگر عضو نیستی اول باید عضو بشی. صفحه اول سایت سمت چپ یه قسمتی هست نوشته ثبت نام نویسندگان. اونجا کلیک کن یه فرم می یاد. کاملش کن. پیشنهاد می کنم برای پرداخت هزینه از پدر و مادرت کمک بگیر. بعد از اینکه عضو شدی با نام کابری خودت وارد سایت شو.
بازهم صفحه اول سایت سمت چپ نوشته ارسال داستان جدید. وارد آن قسمت که بشی. یک صفحه ای است که باید اول یک دفتر داستانی برای خودت درست کنی. سمت راست نوشته ایجاد دفتر داستانی. صفحه را باز می کنی . فقط باید یک اسم برای دفترت انتخاب کنی و فارسی و انگلیسی بنویسی و سال را مشخص کنی.
بعد دوباره برگرد همان قسمت ارسال داستان جدید. حالا صفحه ای که باز می شه قسمت بالا اسم دفتر داستانی را انتخاب می کنی و بعد کل داستانت را کپی می کنی در بخش مربوطه و ارسال را می زنی.
دیدی چقدر راحت بود.
@};- @};- @};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط سونیا   ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 16:10

ممنونم ازش استفاده کردم:*
آخه 5-6روزه که یه تایمر پیشش زده بود خوب منم گفتم شاید مشکلی داره
ولی خوب از شما مچکرم که بهم یاد دادین@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 خرداد 1395 - 18:49

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

احسنت زیبا بود

خواهر گلم

بهره بردم@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.