خوشحالم که هستی

ای‌وای خواب ماندم. دیرم شده ولی مهم نیست فوقش کمی دیرتر می‌رسم اداره. الآن تازه ساعت پنج و نیمه یه کم که گذشت به همکارم اس ام‌اس می‌دهم تا در جریان باشه. آرام از اتاق می‌آیم بیرون. نباید سروصدا کنم چون ممکنه عزیز دلم بیدار بشه. دیشب خیلی بد خوابید. منم خوابم نبرد برای همین هم خواب موندم. سریع یه دوش می‌گیرم تا سر دردم آرام بشه. سماور را روشن می‌کنم و بعد از خواندن نماز می‌روم سراغ ناهار. عزیز دل من عدسی خیلی دوست داره. یه کم عدس و با برنج می‌شورم، یک پیاز رنده می‌کنم تاکمی قوت داشته باشه و قابلمه را می‌گذارم روی گاز. چای دم کشیده. میز صبحانه را می‌چینم. مرتب و باسلیقه. گلدان‌های ایوان را آب می‌دهم تا بوی خاک بلند شوم. عطر خاک را خیلی دوست دارم. گلدان شمعدانی غنچه کرده. خوشحال می‌شوم. همیشه احساس می‌کنم ظهور غنچه یعنی یک زندگی تازه. ساعت شش و ربع شده به همکارم پیام می‌زنم و می‌روم داخل اتاق.
- سلام. صبح‌به‌خیر.
یک لبخند زیبا پاسخ من است. عزیز من هنوز حرف نمی زنه!
آرام بلندش می‌کنم و چند بالش می‌گذارم پشتش. هنوز نمی‌تواند تعادلش را حفظ کند.
- خوب امروز دوست داری چی بپوشی؟
دو تا بلوز و شلوار می‌گیرم جلویش. به یکی خیره می‌شود. بفرما! مامانم می گه الکی دلم را خوش کردم. عزیز من هیچی نمی فهمه. چرا نمی فهمه. می دونستم آبی دوست داره آلانم با نگاهش لباس آبی را انتخاب کرد. لباسش را عوض می کنم. موهایش را شانه می زنم می برمش بیرون و یک آبی به دست و صورتش می زنم و می نشینیم کنار میز صبحانه. برایش لقمه گرفتم و یکی‌یکی دردهانش می‌گذارم. بوی خوش عدسی در خانه پیچیده به قابلمه روی گاز نگاه می‌کند و می‌خندد. کجاست مامان تا ببینه عزیز من همه‌چیز را متوجه می‌شود. دستان نحیفش را جلو می‌آورد و لقمه را از دستم می‌گیرد و خودش دردهانش می‌گذارد. از خوشحالی جیغ می‌کشم. آن‌قدر باهاش تمرین کردم تا یاد گرفته خودش غذا بخورد. اشک در چشمانم جمع می‌شود. خدایا شکرت. دوباره دستش را جلو آورد. خواستم سریع یک‌لقمه دیگر درست کنم. ولی دستم را گرفت. گرمای لذت‌بخش وجودش در تنم نشست. موجی از شادی از انگشتانم شروع شد و به قلبم رسید. دستم را آرام به سمت لبانش برد و بوسید. اشک‌هایم سرازیر شد. اشک شوق. خدایا شکرت عزیز من داره خوب می شه. همه گفتند امیدی نیست ولی من باور نمی‌کنم. تازه فقط دو سال از آن تصادف وحشتناک گذشته و شوهر عزیزم این‌قدر پیشرفت کرده. دست‌هایش تکان می‌خورد. این یعنی یک دنیا خوشبختی. همه می‌گویند اشتباه می‌کنم و باید بروم سراغ زندگی خودم. من اصلاً درک نمی‌کنم خوب زندگی من همینه. این خانه، این گلدان‌ها و این مرد که لبخندش را با دنیا عوض نمی‌کنم. به صورتم خیره شده وقتی این‌طوری نگاهم می‌کنم می‌دانم چیزی می‌خواهد.
- چی می خوای؟
به اتاق نگاه می کند. به اتاق می‌برمش. ذل می‌زند به کمد. در کمد را باز می‌کنم. نمی‌فهمم. در این کمد کیف‌ها و وسایل کارش هست. به گوشه‌ای خیره شده فهمیدم لب تابش را می‌خواهد.
- لب تاب را بیاورم؟
می‌خندد. لب تاب را روشن می‌کنم و دم دستش قرار می‌دهم. انگشتان کشیده و زیبایش با ناتوانی صفحه‌کلید را لمس می‌کند. خدایا شکرت. فهمیدم می‌خواهد بنویسد. چقدر عالی. حالا از این طریق می‌توانیم باهم حرف بزنیم. این دو لغت در سرم تکرار می‌شود. حرف بزنیم. حرف بزنیم. بعد از دو سال با شوهرم حرف می‌زنم. سریع برنامه Word را باز می‌کنم. از خوشحالی به ایوان می‌روم و غنچه کوچک خوش‌یمن را نوازش می‌کنم. زنگ خانه به صدا درآمد. پرستار است که آمده. ساعت هفت است. باور نمی‌کنم این‌همه اتفاق خوب در عرض یک ساعت و نیم‌رخ داده باشد. به اتاق می‌روم تا با عزیز دلم خداحافظی کنم. با لبخند نگاهم می‌کند.
- خداحافظ من رفتم سرکار.
نگاهش را به صفحه کامپیوتر می‌دوزد. نگاه می‌کنم و می‌بینم چند لغت را تایپ کرده. جلو می‌روم و فونت را درشت‌تر می‌کنم و این سه لغت صفحه کامپیوتر را پر می‌کند:
خوشحالم که هستی.
لرزشی از شادی سراپایم را فراگرفت. با خودم فکر کردم مگر من از زندگی چه می‌خواهم جز یک دنیا عشق که الآن در این خانه موج می‌زند. با خوشحالی فایل را ذخیره کردم و از خانه زدم بیرون. امروز فضای شهر را عطر شمعدانی خانه ما پرکرده است.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

محسن نيرومند , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مهدی چالی ها ,فاطمه محمودی ماهانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (10/3/1395), ناصرباران دوست (11/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (11/3/1395),سحر ذاکری (11/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),فاطمه حسینخانی (11/3/1395),حسین روحانی (11/3/1395),زهرابادره (11/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (12/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (12/3/1395),نهال پارسا (13/3/1395),مهدی چالی ها (13/3/1395),محسن نيرومند (20/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (22/3/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 08:54

نمایش مشخصات ناصرباران دوست بانوشریفی بزگوار
سلام وعرض ادب واحترام

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود!

داستان از تعلیق خوبی برخوردار بود و ه همین دلیل جاذب بود ومخاطب را همراه می کرد .
از خواندن آن لذت بردم
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 خرداد 1395 - 08:41

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی بسیار سپاسگزارم استاد از وقتی که برای خواندن داستان من گذاشتید و متشکرم از حسن توجه شما


نام: نهال پارسا کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 خرداد 1395 - 15:30

خیلی قشنگ و زیبا وروان...
حس خوبی پیداکردم پس از خواندنش...
قلمتان پایدار.


@نهال پارسا توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 09:04

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاسگزارم از توجه و لطف شما


نام: مهدی چالی ها کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 خرداد 1395 - 20:10

درود بانو

سرتا سر امید بود داستان شما

اما یک نقد کوچک:
بهتر نبود بعداز دو سال اون روز زیبا را پیش عزیزش می موند

البته با احترام فراوان@};- @};- @};-


@مهدی چالی ها توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 09:06

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی متشکرم از لطفتان. شاید درست می گویید ولی قبول دارید در هر نوشته ای بخشی از زندگی نویسنده منعکس می شود من چون به دلیل نوع کاری که دارم هرگزنمی توانم بدون هماهنگی مرخصی بگیرم زمان نوشتن این داستان اصلا به ذهنم نرسید که شاید بهتر باشد راوی داستان در خانه بماند! خیلی ممنون از راهنمایی شما


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 23:30

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام و عرض ادب.
داستان سرشار از امید بودف امید به تغییر، امید به زندگی ، امید به ماندن.
وقتی تحمل زندگی در کنار یک معلول از دید دیگران سخت و غیر ممکن مینماید اما تنها یک زن است که میتواند همه این سختی ها را تحمل کند و غیرممکنها را ممکن کند.
توصیفهای فضا و زمان ، بیان بی آلایش احساسات در موقعیتهای مختلف همه زیبا بودند و داستانی واقع گرایانه را میساختند. و این کار شما قابل تقدیر و تحسین است.
اما استفاده از دو زبان مختلف روایی یکی محاوره و یکی معیار خواننده را کمی دچار سردرگمی میکند همچنین افعال مختلف از لحاظ زمانی داستان را از یکپارچگی خارج میکرد. برای نمونه - گلدانها را آب میدهم تا بوی خاک بلند شوم (بلند شود)
برایش لقمه گرفتتم (میگیرم)و دهانش می گذارم و...
انشالله که با کمی ویرایش و بازخوانی مجدد داستانی یک دست و روان شود.
موفق باشید


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 19:08

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی بسیار سپاسگزارم از لطف و دقت شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.