بازی مرگ

دوباره اومدم این بالا! نمی دونید چه کیفی داره! خیلی حس خوبیه! سبک، راحت، آزاد. از خودم تعجب می‌کنم چرا تا الآن که به این سن رسیدم این بازی را یاد نگرفته بودم. دفعه اول که اومدم بالا دخترم خیلی ترسید. رنگش شد مثل گچ. گفتم الآن غش میکنه! آخه دخترم خیلی روحیه حساسی داره. اصلا اهل جیغ و داد نیست ولی وقتی هول می شه غش می کنه! دلم براش سوخت. سریع اومدم پایین. طفلکی اومد پیشم نشست دستم را گرفت تو دستش و با صدای لرزانی گفت: مامان منو خیلی ترسوندی! بعد از اتاق رفت بیرون و زد زیر گریه. من اصلا نمی خواستم اذیتش کنم. ولی راستش اونقدر از این بازی خوشم اومده بودم که نمی تونستم کنارش بذارم. آخ اگه بدونید اون بالا چه حس خوبی داره! اصلا انگار خودت نیستی! در یک فضای پهناور معلقی و راحت و آسوده بدون اینکه به چیزی یا جایی وصل باشی برای خودت زندگی می کنی! تازه می فهمم اگه آدم به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نباشه چقدر راحته! اگه دخترم اینقدر نمی ترسید منم راحتتر بودم. ولی خوب دست خودش نیست. دوستم داره و برای من نگرانه. ولی واقعیت اینه که اونم این مدت کم کم به این بازی و شبطنت من عادت کرده! رک و راست بهش نگفتم ولی متوجه شده که من از زندگی قبلی ام خسته شدم و دوست دارم از همه کس و همه چیز فاصله بگیرم. اون روزی بغض کرده بود و بغل دستم نشست و گفت: تو به من یاد دادی اونجوری که دوست دارم زندگی کنم پس خودتم به فکر من نباش هر جور دوست داری زندگی کن! گریه ام گرفت. آخه کدوم مادر می تونه از بچه اش دل بکنه ولی وقتی رفتم اون بالا و دیدم بازهم می تونم بهش سر بزنم و مواظبش باشم خیالم راحتتر شد. واسه همینه که ایندفعه تا اینجا اومدم. وااای خیلی اینجا خوب و قشنگه! خدایا متشکرم!
صدای بوق دستگاه بلند شد. پرستار سریع پزشک را خبردار کرد. تیم پزشکی به‌سرعت بالای سر بیمار بدحال که چندهفته‌ای بود در ccu بستری بود حاضر شدند. بیمار مادر پیری بود که از ناراحتی قلبی شدید رنج می‌برد و به‌تدریج ارگان‌های حیاتی‌اش ازکارافتاده و این روزهای آخر ضریب هشیاری‌اش پایین آمده بود و تقریباً به کما رفته بود. مادر پیر چند بار دچار ایست قلبی شده ولی با تلاش پزشکان برگشته بود ولی این بار هیچ دارو و شوکی نتوانست او را به این دنیا برگرداند. پزشکان و پرستاران پس از حدود سی دقیقه تلاش مطمئن شدند که او دیگر برنمی‌گردد. آرام ملحفه سفید را روی صورتش کشیدند و نگاهی به دخترش کردند که بارنگی پریده از پشت شیشه این لحظات دردناک را نگاه می‌کرد. دختر جوان آرام اشک می‌ریخت. پزشکان به او اجازه دادند با مادرش خداحافظی کند. دختر آرام کنار مادر نشست و به‌صورت بی‌روح او نگاه کرد. چشمانش بسته بود و لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بسته بود. رعشه‌ای از ترس سراپای دختر را فراگرفت. باور نمی‌کرد این جسم بی‌جان مادرش باشد. احساس کرد سرش گیج می‌رود و پاهایش توان نگهداری وزنش را ندارد. فکر کرد الآن از حال می‌روم. ناگهان احساس کرد دستی از فضایی دیگر بر سرش کشیده شد. صدای مادرش در گوشش طنین انداخت که می‌گفت: مواظب خودت باش، اگر غش کنی دیگه من نیستم که مواظبت باشم!
صدای مادر شادبود. درست مثل زمانی که هیچ بیماری نداشت. دخترک غمگین بود. خیلی غمگین ولی احساس می‌کرد مادرش فارغ از همه دردها و رنج‌ها درجایی زیبا زندگی جدیدی را شروع کرده است.
پیرزن وقتی دید از فراز آسمان‌ها هم می‌تواند مراقب دخترش باشد شادی‌اش دوچندان شد و با خرسندی در فضای لایتناهی به پرواز درآمد. او می‌خواست برود تا در آن دنیای جدید عشق قدیمی‌اش را پیدا کند تا مادر و پدر باهم مراقب دختر باشند!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

آزاده اسلامی ,الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مرتضی حاجی اقاجانی ,مریم مقدسی , میلاد مهیاری , ناصرباران دوست ,لیلا حسن زاده ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید رسول مصطفوی (28/2/1395), میلاد مهیاری (28/2/1395), ناصرباران دوست (28/2/1395),الف.اندیشه (28/2/1395),آزاده اسلامی (28/2/1395),زهرابادره (آنا) (28/2/1395),سبحان بامداد (28/2/1395),لیلا حسن زاده (28/2/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (28/2/1395),نهال پارسا (28/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (29/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (29/2/1395),لیلا حسن زاده (13/3/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 - 08:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم شریفی .بزرگوار
سلام و عرض ادب
داستان بازی مرگ . حکایت مصور و زیبا ی بود از مرگ یک عزیز. ادبیات خوبی داشت . فضا سازی داستان خوب بود و همینطور شروع و داستان هم خیلی عالی بود . اسم داستان به نظرم محتوای داستان را خیلی زود لو می داد بنا بر این داستان در پایان تلنگر خاصی مخاطب نمی زد .چون از همان ابتدا می فهمید که دارد حکایت مردن یک مادر را مطالعه می کند . با اینکه داستانهای زیادی در این مورد خوانده ام اما روایت شما هم کشش خاص خودش را داشت .

پاینده و برقرار باشید
پیشکش @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 - 18:52

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی بسیار سپاسگزارم استاد که وقت گذاشتید و نوشته من را خواندید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 - 13:48

سلام بانوی عزیز.
امتیاز خوب داستانتان شروع آن است که مخاطب را در هاله ای از ابهام به جلو می برد و او همراه داستان می شود اما اسم داستان این لذت را از مخاطب گرفته است. زیرا با دیدن عنوان و بعد خواندن شروع داستان همه آن ابهام ها در یک چشم برهم زدن ازبین می رود و تمام داستان برایش بیکباره آشکار می شود.
پیشنهاد می کنم عنوان داستان را تغییر دهید و عنوانی انتخاب کنید که در عین حال که مربوط به داستان است ، آن را لو ندهد.
از ادبیات داستانی تان لذت بردم و موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 - 18:57

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دوست عزیز متشکرم که داستان مرا خواندید با نظر شما موافقم من همیشه در نامگذاری آثارم دچار مشکل می شوم خوشحالم که داستان این حقیر که در حقیقت روایتی از مرگ مادر عزیزم بود را خواندید مستدام باشید


@مریم مقدسی توسط نهال پارسا Members  ارسال در سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 - 23:30

مرگ قشنگی بود!
موفق باشین.


@نهال پارسا توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 09:46

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 - 02:05

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی عالی و زیبا مهربانو محظوظ گشتم
@};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 09:46

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ممنون از حسن توجه شما


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 11:41

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
عرض ادب خدمت خانوم شریفی عزیز
بانو من موافقم با زنی ک توی داستان مرد .. به نظرم مردن حس خوبی داره.. بریدن از وابستگی ها مخصوصا
و چه جالب ک اسم این رفتن و اومدن ها رو شیطنت گذاشته
اون قسمتش ک میگه از فراز آسمان ها ..منو یاد بچه گی هام انداخت ..اون وقت ها ک می پرسیدیم فلانی مرد یعنی چه ..میگفتن ..یعنی رفت تو آسمون ها
قسمت اول داستان رو دوست داشتم زیاد
خدا رحمت کنه مادرتون رو ..و همه اون هایی ک رفتن و ما رو تنها گذاشتن با یه دنیا غم ..روحشون شاد
داستان خیلی خوبی بود .. و روایت جالبی داشت
دم قلمتون گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 18:18

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاسگزارم از حسن توجه شما و وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.