یک سه شنبه عاشقانه

با سردرد از خواب بیدار شدم. سرم بدجوری درد می‌کرد. فکر کردم امروز سه‌شنبه است. شاید این‌یک جور بیماری است که هرروز فکر می‌کنم امروز چندشنبه است بعد سعی می‌کنم بهترین و بدترین روزهای آن هفته را که گذرانده‌ام در ذهنم زنده کنم. با سه‌شنبه‌ها مشکل‌دارم. پیدا کردن یک سه‌شنبه خوب و شاد برایم سخت است ولی تا دلتان بخواهد سه‌شنبه‌های بد را پشت سر گذاشتم. حالا امروز که سرم درد می‌کند آن خاطرات بد هم تو سرم پررنگ‌تر شده. سماور را روشم کردم. چای درمان خوبی برای سردردهای من است. آبی به صورتم زدم و صبر کردم تا آب بجوشد. آرام به سمت شومینه رفتم. جایی که مامان و بابا از درون قاب عکس به من خیره شدند. مامان با همان نگاه جدی که سعی می‌کرد نگرانی‌هایش را در پشت غرورش پنهان کند و بابا با نگاهی آرام و مهربان که البته بخشی از آن را عینک پوشانده بود. بغض گلویم را گرفت. با خودم فکر کردم اگر مامان بود، اگر بابا بود...
صدای سوت سماور بلند شد. سرم را بالا گرفتم تا اشک‌هایم سرازیر نشود. سریع یک چای کیسه‌ای در آب جوش انداختم و کمی آب سرد به آن اضافه کردم و چای را سر کشیدم، شاید سرم آرام‌تر شود. باید حرکت می‌کردم تا دیرم نشود. دوباره از ذهنم گذشت واقعاً من هیچ خاطره خوبی از سه‌شنبه‌ها ندارم؟ این فکر باعث شد، دوباره خاطره سه‌شنبه‌های بد در ذهنم بیدار شود. آن سه‌شنبه شوم که (او) خیلی آرام و جدی به من گفت که محل کارش عوض‌شده و مدیران شرکت تصمیم گرفتند او را به ساختمان مرکزی در تهران بفرستند، آن سه‌شنبه لعنتی که سرکار بودم و خواهرم از بیمارستان زنگ زد و گفت مامان حالش بدتر شده و به کما رفته و آن سه‌شنبه دهشتناک درست سه هفته بعد از به کما رفتن مادر که به بیمارستان رفتم و پرستار با مهربانی دستم را گرفت و خیلی آرام گفت: عزیزم مادرت راحت شد!
به شرکت رسیدم. سرم تیر می‌کشید. احساس می‌کردم مغز به یک‌تکه سرب تبدیل‌شده و با هر حرکت سرم به دیواره‌های جمجمه‌ام برخورد می‌کند و دردم چند برابر می‌شود. چند نفس عمیق کشیدم و برگشتم به میز (او) نگاه کردم. میزی که زمانی کسی پشتش می‌نشست که حضورش دنیایی از شورونشاط را به وجودم سرازیر می‌کرد و یک سه‌شنبه لعنتی از پشت همان میز گفت: من به تهران منتقل شدم و حالا در این روز با این سردرد وحشتناک نبودش بیشتر اذیتم می‌کند.
دوباره از ذهنم گذشت اگر او بود، اگر مامان بود، اگر بابا بود...
یک لیوان چای خوردم و کارم را شروع کردم، تند و تند اسناد را وارد کامپیوتر می‌کردم، جواب تلفن‌ها را می‌دادم، چند همکار تازه‌وارد را راهنمایی می‌کردم. تصمیم گرفتم سریع کارکنم شاید فکرم آزاد شود و حالم بهتر شود. ساعت ده بود. فکر کنم پنج لیوان چای خورده بودم ولی سرم داشت منفجر می‌شد. با لیوان ششم یک استامینوفن کدئین هم خوردم، شاید کمی آرام شوم.
سری به موبایلم زدم. آنلاین نبود. این‌طوری خیلی بیشتر دلم تنگ می‌شد. سه هفته پیش بود که زنگ زد و گفت: باید به یک مأموریت یک‌ماهه بروم.
پرسیدم: کجا؟ و با همه وجود آرزو کردم محل مأموریتش شهر ما باشد.
ولی او گفت: اطراف زاهدان!
احساس کردم ده تا دست باهم دیگر و در یک‌لحظه قلبم را فشرد. اطراف زاهدان! یک ماه!
(او) داشت توضیح می‌داد که شرکت می‌خواهد دفتری در آن استان بزند و از او تواناتر پیدا نکرده‌اند و او باید برود تا همه شرایط را بررسی کند و جایی که می‌رود کمی دور از شهر است و ممکن است نت نداشته باشد و اگر زنگ نزد نگران نشوم...
(او) می‌گفت و دست‌ها فشارشان را بر قلبم بیشتر می‌کردند. حالا در این شرایط که تازه سه ماه از رفتن مامان می‌گذشت، به وجود او بیشتر از قبل نیاز داشتم و یک ماه دوری...
تلفن زنگ زد. تلاش کردم با شادترین صدای ممکن پاسخ ارباب‌رجوع را بدهم. دوباره برگشتم و به میز (او) نگاه کردم. حرصم می‌گرفت وقتی می‌دیدم کس دیگری آنجا نشسته است. از ذهنم گذشت اگر (او) آنجا بود، همه‌چیز خوب و زیبا می‌شد. سر دردم آرام‌تر می‌شد، غم دوری بیست‌ساله بابا و رفتن سه‌ماهه مامان کمتر می‌شد.
فکر کردم در این سه هفته فقط دو بار تماس گرفت، یک‌بار هم پیام داد همین. شاید آن احساسی که من به او دارم او ندارد. شاید همه حرف‌هایش دروغ بوده، شاید...
نگاهی به گوشی‌ام کردم. همیشه وقتی دل‌تنگ می‌شدم، پیام‌هایش را می‌خواندم. خواندن پیام‌ها وزنده شدن خاطرات (او) آرامم می‌کرد. آخرین پیامی که داده بود یک شعر بود:
من پر هیچم، پراز کفرم، پر از شرکم ولی
نقطه‌های روشن ایمان من چشمان توست
از ذهنم گذشت مگر می‌شود همه این حرف‌ها، شعرها نگاه‌ها و وعده‌ها دروغ باشد. (او) گفته بود: مادرش گفته الآن که ما عزادار هستیم درست نیست جلو بیایند. بهتر است شش ماه از فوت مادرم بگذرد و بعد برای خواستگاری بیایند.
صدای تلگرام گوشی‌ام بلند شد، ضربان قلبم بالا رفت. او نبود. دوستم بود که یک عکس گل با کلی مطلب مزخرف در مورد این روز زیبا فرستاده بود. یک استیکر برایش فرستادم و با حرص گوشی را توی کشو گذاشتم.
سردردم کمی آرام شده بود. ولی حالا دهانم خشک بود. زبانم مثل چوب می‌چسبید به دهانم. یک چای دیگر خوردم. فکر کردم امروز می‌روم پیش مامان و بابا. این‌طوری کمی آرام می‌شوم. دوباره به میزش نگاه کردم. فکر کردم: شاید پشیمان شده، شاید دختر دیگری نظرش را جلب کرده، شاید مثل هزاران داستانی که شنیده‌ام و خوانده‌ام او هم قصد فریب مرا داشته!
ولی می‌دانستم که این‌طور نیست. در تمام این دو سال همیشه یاورم بود، همه تلاشش را می‌کرد که به من کمک کند و واقعاً هم همین‌طور بود. در طی دوران شش‌ماهه بیماری مادر اگر او نبود از پا درمی‌آمدم. بااینکه سه ماه بعد از مریض شدن مامان به تهران منتقل شد ولی بازهم حواسش به همه‌چیز بود. زنگ می‌زد، هر تعطیلی بود دو ساعت رانندگی می‌کرد و چندساعتی پیش من و مامان می‌ماند و می‌رفت، از طریق دوستان بی‌شماری که داشت سفارش مامان را به بیمارستان می‌کرد و خلاصه همیشه حضور داشت.
به خودم نهیب زدم نه احساس او دروغ نیست. ولی در این روز لعنتی بدجوری دلم گرفته بود. ظهر شده بود. رفتم ناهار بخورم. ناهار که چه عرض کنم یک‌لقمه‌نان و پنیر. دیشب حوصله آشپزی نداشتم. تازه یادم افتاد که از صبح به‌غیراز چای چیز دیگری نخوردم.
به اتاقم برگشتم. مدیرمان آمده بود و توضیح داد که شرکت چند پروژه جدید را تحویل گرفته و سریع کارها را تقسیم کرد و از ما خواست با سرعت و دقت کارها را انجام دهیم.
مشغول شدم. سریع کار می‌کردم. استامینوفن و چای و نان و پنیر دست‌به‌دست هم داده و بر سردرد من غلبه کرده بودند. حالم خیلی بهتر بود ولی دلم گرفته بود. تا ساعت چهار همه‌کارهایم را انجام دادم و سریع از شرکت زدم بیرون. هوای تازه به صورتم خورد. سوار تاکسی شدم تا به آرامگاه مامان و بابا بروم. سکوت و آرامش وسط هفته گورستان وهم‌انگیز بود. همان‌طور که آرام‌آرام به سمت مامان و بابا می‌رفتم، دیدم کسی کنار مزار آن‌ها ایستاده است. یک‌لحظه خشکم زد. فاصله‌ام زیاد بود. ولی توانستم تشخیص دهم که اوست. عزیز دل من. باورم نمی‌شد. زاهدان کجا و اینجا کجا! هنوز که مأموریتش تمام نشده! با ناباوری جلو رفتم. خودش بود. کنار مزار ایستاده بود و فاتحه می‌خواند. من را که دید چشمانش برقی زد. با لبخند زیبایی گفت: خانم یه نگاهی به گوشی‌ات بکن!
تعجب کردم. موبایلم را درآوردم. سه تا تماس و چهارتا پیام از (او) داشتم. تازه یادم افتاد که بعد از ناهار آن‌قدر سرم شلوغ شده بود که اصلاً سراغ گوشی نرفته بودم. پیام‌ها را نخواندم. وقتی خودش اینجا بود، در فاصله یک متری من پیام و تلفن و تلگرام را می‌خواستم چه‌کار؟
گفت که همه این سه هفته شب و روز کار کرده تا بتواند زودتر برگردد. گفت که آب‌وهوای آنجا و امکاناتش برایش مهم نبوده ولی دوری من خیلی آزارش داده، گفت که به مادرش گفته تا سه ماه دیگر نمی‌تواند صبر کند و می‌شود بدون بزن‌وبکوب هم یک زندگی ساده را شروع کرد. گفت...
(او) گفت ولی من دیگر نمی‌شنیدم. بغضی که از صبح در گلویم بود به توده‌ای از شادی تبدیل شد و از چشم‌هایم سرازیر گشت. احساس می‌کردم قلبم می‌رقصد. از خودم خجالت کشیدم که به عشق (او) شک کرده بودم. از ذهنم گذشت حالا یک سه‌شنبه خوب هم در زندگی‌ام دارم. بعد یک‌دفعه فکر کردم نه حالا بهترین روز زندگی‌ام سه‌شنبه است.
چشمم به سنگ مزار مامان و بابا افتاد. حالا عکس زیبای آن‌ها هم بر روی سنگ سیاه خندان به نظر می‌رسید.

زیرنویس: شعر استفاده شده در داستان از استاد محمد سلمانی است.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

الف.اندیشه ,م دبيري ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (21/2/1395), زینب ارونی (24/2/1395),همایون به آیین (25/2/1395),الف.اندیشه (25/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (25/2/1395),م دبيري (26/2/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (26/2/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (4/10/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.