تنها ماندم

مادربزرگم طبقه بالای خانه ما زندگی می‌کرد و گوش من از بچگی به نوای آهنگ ((توای پری کجایی)) که از خانه مادربزرگ به گوش می‌رسد عادت کرده بود. اوایل که کوچک بودم زیاد به این مسئله توجه نمی‌کردم. ولی بزرگ‌تر که شدم این موضوع شد بزرگ‌ترین سوال ذهن من. مادربزرگ زیاد اهل موسیقی نبود. ولی هر از چند گاهی نوار کاستی را در ضبط قدیمی‌اش می‌گذاشت و فقط یک آهنگ را گوش می‌کرد. ((توای پری کجایی)). گاهی سر به سرش می‌گذاشتم و می‌پرسیدم: مامان‌بزرگ کدوم پری؟ و او فقط و فقط می‌خندید. بعدها دقت کردم و دیدم وقتی همه‌چیز عادی است مادربزرگ سراغ ضبط و آهنگ موردعلاقه‌اش نمی‌رود ولی وقتی خوشحال است یا ناراحت ضبط را روشن می‌کند و آهنگ را گوش می‌کند. یک‌بار، دو بار، ده بار و گاهی از صبح تا عصر. با تعجب فکر می‌کردم خسته نمی‌شود. من تقریباً تک‌تک نت‌های آهنگ را هم حفظ‌شده بودم. چند سال پیش برایش یک ضبط سی دار خریدم و با یک سی دی پر از آهنگ، برایش بردم. مادربزرگ خوشحال شد، نگران بود آن ضبط و کاست قدیمی خراب شود. ولی وقتی چند آهنگ را گوش کرد، گفت: نمی‌شود روی این (سی دی را می‌گفت) آهنگ خودم را چند بار پشت سر هم ضبط کنی؟ خنده‌ام گرفت. مادربزرگ من این موسیقی زیبای ایرانی را آهنگ خودش می‌دانست. وقتی یک سی دی پر از آهنگ خودش برایش بردم از ته دل خندید. خلاصه زندگی ما همینطوری می‌گذشت و من نمی‌فهمیدم موضوع این آهنگ چیست و هر وقت هم سوال می‌کردم یک لبخند زیبا بر صورت پرچین و چروکش پاسخم بود. وقتی هم که خیلی آرام پیش پدربزرگ رفت، نوای ((توای پری کجایی)) در خانه شنیده می‌شد. مادربزرگ رفت و من هرگز نفهمیدم چطور می‌شود با یک آهنگ هم شاد شد، هم غمگین، هم با یک شعر خندید، هم گریه کرد. چگونه می‌شود یک شعر، یک نوا و چند نت، پاسخگوی تمام حالات متناقض روحی باشد. این سوال ها در سرم می چرخید تا بهار سال گذشته. یک روز معمولی مثل همه روزها داشتم ماشینم را نزدیک دانشگاه پارک می‌کردم که دختر جوانی همراه با دوستانش از کنار ماشین گذشت. صدایش به گوشم رسید. نفهمیدم چه گفت ولی صدایش به گوشم چون نوای بلبلان بود. رادیو آهنگی از استاد بنان پخش می‌کرد: با ما بودی...
سریع از ماشین پیاده شدم. دختر وارد دانشگاه شد. از خوشحالی پر درآوردم. یک لحظه برگشت و چهره‌اش را دیدم و در همان لحظه تمام ابیات عاشقانه‌ای که حفظ بودم به سرم هجوم آورد. خوشحال بودم. آن روز از درس ها هیچ نفهمیدم. یک حس غریب شادی در همه وجودم رخنه کرده بود. احساس می‌کردم روی ابرها راه می‌روم. آن روز گذشت و من خیلی سریع فهمیدم دخترک دانشجوی سال اول است. از طریق دوستانش پیغام فرستادم و خواستم بیشتر باهم آشنا شویم و بعد روزهای زیبای زندگی ام آغاز شد. روزهای قشنگی که وصف کردنش با لغت‌های ساده خیلی سخت است. من از آرزوهایم می‌گفتم، برای آینده برنامه‌ریزی می‌کردم. آینده‌ای که هردو باهم بودیم و او ساکت و آرام می نشست و با چشمان زیبا و براقش گوش می‌کرد و در تمام این مدت نوای ((با ما بودی)) استاد بنان به گوش می‌رسید. حالا من هم مثل مادربزرگ فکر می‌کردم این شعر فقط و فقط برای من است یا نه بهتر بگویم فکر می‌کردم برای ماست. این تصنیف از اول برای ما دو نفر سروده شده و ساخته‌شده است.
نامزدم خنده‌اش می‌گرفت و می‌گفت: این شعر خیلی غمگین است؟ و من که صدای همچون موسیقی او هوش از سرم می برد
می‌گفتم: نه خیلی هم شاد است. چون تو با ما هستی!
یک سال گذشت و بهار امسال از راه رسید و درست زمانی که من خودم را برای برپایی جشن عروسی آماده می‌کردم یک روز پدر نامزدم با پدرم تماس گرفت و خیلی راحت گفت: دخترش احساس می‌کند نمی تواند مرا خوشبخت کند. بعد هم هدیه ها را پس فرستادند و رفتند.
من نمی‌توانستم بفهمم. اصلا از علت این رفتار سر درنمی‌آوردم. مگر او می‌دانست تعریف من از خوشبختی چیست که می‌دانست نمی تواند مرا خوشبخت کند. خوشبختی از نظر من یعنی حضور او همین. گیج بودم. حس معلق بودن بین زمین و آسمان را داشتم و دلم می‌خواست از صبح تا شب فقط آهنگ استاد بنان را گوش کنم. تا آن روز. خوب یادم هست هیجدهم فروردین امسال بود. بعد از تعطیلات عید تازه کلاس ها تشکیل می‌شد. داشتم ماشینم را پارک می‌کردم. چند نفر از کنارم گذشتند. ماشین مدل بالایی کمی آنطرف تر پارک کرد و نامزدم شاد و خندان از آن پیاده شد. مرد جوانی پشت فرمان نشسته بود و برای نامزد سابق من دست تکان داد. ماشین گران قیمت بود و من شاعر عاشق بی‌پول هیچ وقت به داشتن چنین ماشینی فکر نمی‌کردم. دلم فروریخت. همه جا تاریک شد. استاد بنان می خواند ((بی ما رفتی ... تنها ماندم)).
ماشین را روشن کردم. باید می رفتم. حداقل آن روز نمی توانستم کلاس و درس و دانشگاه را تحمل‌کنم. رفتم و رفتم و استاد بنان همچنان می‌خواند و می‌خواند. ناگهان به یاد مادربزرگ و آهنگش افتادم. خنده‌ام گرفت. فهمیدم مادربزرگ مهربان من جایی در زمان‌های قدیم پری‌اش را گم‌کرده است. فکر کردم شاید من هم تا آخر عمر زیر لب زمزمه کنم ((با ما بودی)). شاید هرکس آهنگی داشته باشد که بزرگ‌ترین شادی ها و غم هایش در آن نهفته باشد. رازهایی که با هیچ کس دیگر نتواند در میان بگذارد و با ناامیدی فکر کردم شاید نامزد سابقم سال ها بعد وقتی اتفاقی درجایی بشنود ((بی ما رفتی)) برای لحظه‌ای به یاد اوقات خوشی بیفتد که باهم گذراندیم. شاید هم دیگر هیچ وقت این آهنگ را گوش نکند!
سعیده شریفی
اردیبهشت 1395
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (19/2/1395),الف.اندیشه (19/2/1395), ناصرباران دوست (19/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/2/1395),احمد دولت ابادی (19/2/1395),زهرابادره (آنا) (19/2/1395),رضا فرازمند (19/2/1395),همایون به آیین (20/2/1395),لیلا کوت آبادی (30/2/1395),محمد رضا پهلوان کندر شریفی (6/10/1395),پروين خواجه دهي (23/1/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.