کمک کن تا خودم را بشناسم(۲)

«کمک کن تا خودم را بشناسم

ادامه ی داستان


قسمت دوم


روزها می گذشت و جوجه تیغی کوچولو تنها وتنهاتر می شد،او دوستان مهربان خودش را از دست داده بود و حالا تنها گوشه ی اتاق غمگین می نشست و ساعت ها به نقطه ای خیره می شد
یک روز گرم آفتابی تیغی کوچولو تصمیم گرفت تا کنار رودخانه برود آن روز دلش گرفته بود،مادر تیغی کوچولو
وقتی فهمید او چه تصمیمی گرفته است خوشحال شد و به او اجازه داد تا به کنار رودخانه برود
اما گفت:باید خیلی مواظب خودت باشی تیغی سرش را تکان داد و گفت :چشم و به راه افتاد.رفت ورفت و رفت تا به رودخانه ی زیبا رسید.تیغی کوچولو به رودخانه نزدیک شد و خودش را در آب شفاف او نگاه کرد،رودخانه گفت سلام تیغی کوچولو خیلی خوش آمدی،چقدر خوشحالم از دیدنت،تیغی جواب داد سلام رودخانه ی زیبا از تو ممنونم،خوش به حالت که زیبایی،رودخانه جواب داد:خب
تو هم زیبا و قوی هستی
ناگهان صدایی به گوش رسید،آهای کمکم کنید،به دادم برسید، جوجه تیغی سریع به طرف صدا رفت،بچه خرگوش در حالیکه نفس نفس می زد گفت کمکم کن خواهش میکنم،تیغی گفت:چه اتفاقی افتاده ؟
بچه خرگوش جواب داد:به آنجا نگاه کن یک مار سمی! تیغی کوچولو به اطراف نگاه کرد مار بزرگی به طرف آن دو می آمد رودخانه گفت زود باشید فرار کنید،اما آنها از ترس تکان نمی خوردند، ناگهان فکری به ذهن تیغی زد یاد حرف های مادرش افتاد،«هروقت با دشمن رو به رو شدی از خودت دفاع کن،تو پر از تیغ هستی،خودت را نجات بده»
به این ترتیب جوجه تیغی کوچولو به کمک تیغ هایش جان بچه خرگوش زیبا را نجات داد.

حالا دیگر جوجه تیغی کوچولو خیلی خوشحال بود،رودخانه که از دور شاهد تمام ماجرا بود با خوشحالی ماهی ها را صدا زد و گفت:زودتر جمع شوید می خواهم ماجرای تیغی کوچولو را تعریف کنم و به این ترتیب شجاعت تیغی کوچولو دهان به دهان چرخید.
شب که شد تیغی کوچولو تمام ماجرا را برای پدرومادرش تعریف کرد
پدرومادرش برای او کف زدند و گفتند ما هم به تو افتخار می کنیم،برادر تیغی کوچولو که تا آن وقت ساکت نشسته بود گفت:تو شجاع ترین جوجه تیغی این سرزمین هستی
تیغی خوشحال به طرف آیینه ی اتاق رفت و رو به روی او ایستاد و گفت ماجرای امروز را شنیدی؟ آیینه با خوشحالی جواب داد:بله عزیزم،تیغی گفت:من از تو خیلی ممنونم آیینه ی درخشان من دیگر زشت نیستم، من حالا یک جوجه تیغی قوی هستم و خودم را دوست دارم از تو ممنونم که به من کمک کردی تا خودم را بشناسم
آیینه با خوشحالی جواب داد:خبر خوبی است دوست عزیز
به این ترتیب همه خوش و خرم در کنار یکدیگر به زندگی شان ادامه دادند.مادر لاک پشت کوچولو وقتی به پایان قصه رسید نگاهی به لاکی کوچولو کرد او خوابیده بود و خواب یک لاک پشت شجاع را می دید.

پایان


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طیبه حسنی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (19/6/1398),داوود فرخ زاديان (9/7/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1398 - 17:36

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط طیبه حسنی Members  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1398 - 22:04

سلام خوش آمدید زحمت کشیدید سپاسگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.