کمک کن تا خودم را بشناسم

قصه ی« کمک کن تا خودم را بشناسم »


قسمت اول





روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ و در کنار رودخانه ای زیبا
عده ای از حیوانات خوش و خرم زندگی می کردند.
کلاغ خبر چین،جغد پیر،موش با هوش،خرس مهربان ، خرگوش مادر با بچه‌های قد ونیم قدش،روباه مکار،جوجه تیغی زرنگ ولاک پشت دانا، حتی شیر بزرگ که سلطان جنگل بود...
اما این بار قصه ی ما درباره ی لاک پشت کوچولوست
لاک پشت قصه ی ما همیشه تنها بود،او اصلا با حیوانات دیگر
دوست نمی شد،روزها کنار آیینه می نشست و خودش را نگاه می کرد
و وقتی دلتنگ می شد شروع می کرد به گریه کردن!!!
با خودش می گفت:چرا باید اینقدر زشت باشم؟این لاک به چه دردی می‌خورد؟
آه آه خدای من و بعد ساکت جلوی آیینه می نشست
مادر لاک پشت کوچولو وقتی او را نگاه می کرد و اینطور غمگین می دید خیلی ناراحت می شد.تا اینکه یک شب که لاک پشت کوچولو توی اتاق دراز کشیده بود مادرش در زد،لاک پشت با خوشحالی گفت من بیدارم بفرمائید داخل
مادر وارد اتاق که شد گفت:چرا نخوابیدی؟کوچولو ها باید این وقت شب خواب باشند.لاک پشت خمیازه ای کشید و جواب داد:نمیدانم
چرا خوابم نمی برد،مادر جون برای من قصه تعریف می کنید؟
مادرلاک پشت کوچولو با مهربانی جواب داد البته و بعد شروع کرد به گفتن قصه ای زیبا!!!
یکی بود یکی نبود در یک سرزمین خیلی دور در کنار رودی پر آب و
در جنگلی سرسبز عده ای از حیوانات مثل ما زندگی می کردند
آنها همیشه شاد بودند،آنها با طلوع آفتاب از خواب بیدار می شدند
و با غروب آفتاب به خواب می رفتند،تمام روز را کار می کردند و
هر کدام از حیوانات که به کمک احتیاج داشت همه به او کمک می کردند،آنها با هم صمیمی و مهربان بودند.
در آن جنگل زیبا و سر سبز خانواده ی آقای جوجه تیغی دانا هم زندگی می کردند،آقا و خانم جوجه تیغی دو بچه قد و نیم قد داشتند
دوجوجه تیغی قوی و مهربان،آنها خیلی دوست داشتنی بودند اما...
جوجه تیغی کوچک تر همیشه غمگین بود و رازش را به کسی نمی گفت لاک پشت آه کشید اما دوباره سکوت کرد مادر ادامه داد بله او راز بزرگی در دل داشت..
یک روز که جوجه تیغی غمگین رو به روی آیینه نشسته بود
آیینه گفت سلام کوچولو چرا غمگینی ؟ البته من از راز تو
خبر دارم جوجه تیغی کوچولو پرسید از کجا فهمیدی راز من چی هست؟
آیینه خندید و گفت از این جا که هر روز تو را در خودم می بینم
اما تیغی کوچولو تو خیلی قوی هستی و پراز تیغ که از تو محافظت می کند جوجه تیغی کوچولو شانه هایش را بالا کشید و جواب داد:بله می دانم اما به چه دردی می خورد؟ آیینه گفت به وقتش خواهی فهمید کوچولو....!!!

ادامه دارد....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (9/6/1398),حسن ایمانی (9/6/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 شهريور 1398 - 09:19

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط طیبه حسنی Members  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1398 - 22:07

سلام داداشی مهربانم متشکرم خوش آمدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.