قصه ی یحیی کوچولو 2



قسمت دوم



که یک دفعه صدای تالاپ تالاپ افتادن خال خالی تو چاه میان دشت پیچید.گاو شروع کرد به ماع ماع.یحیی سریع به طرف خال خالی رفت
اما کار از کار گذشته بود،گاو سنگین بود و میان گل و لای دست و پا می زد ونیمی از بدنش میان چاه افتاده بود.
یحیی گفت:کمی تحمل کن،الان می روم و کمک می آورم و بلافاصله به
طرف ده رفت،در راه کل حسن را دید،کل حسن گفت:آهای پسر کجا با
این عجله؟یحیی در حالی که نفس نفس می زد جواب داد:عمو حسن
گ..او گ..او قش...نگ..م،چ....اه،ک...م..ک
کل حسن گفت:برای خال خالی اتفاقی افتاده ؟ یحیی سرش را تکان داد و شروع کرد به گریه کردن.کل حسن گفت:تو پیش گاو برگرد من می روم و
اهالی ده را خبر می کنم و بعد دوان دوان به طرف ده به راه افتاد.
یحیی به چشم های خال خالی نگاه کرد و گریه اش گرفت.وقتی اهالی ده
با خبر شدند خال خالی تو دردسر بزرگی افتاده است هر چیزی که در دست داشتند زمین گذاشتند وبه راه افتادند.پدر یحیی با کمک مردان
ده طناب محکمی به کمر خال خالی بستند و شروع کردند به کشیدن و
با زحمت فراوان خال خالی را از چاه بیرون آوردند و سوار بر گاری کل حسن به طرف ده رفتند.پای خال خالی شکسته شده بود.به ده که رسیدند مادر یحیی منتظر و نگران چشم به راه دوخته بود.یحیی با خجالتی سرش را پایین انداخته بود.مادر گفت:«ناراحت نباش پسرم
اتفاقی است که افتاده اما از همین حالا باید بیشتر مراقب خال خالی و
گوساله اش باشی!!!»یحیی سرش را تکان داد و گفت:چشم وبعد به طرف
طویله رفت .اشک در چشم های سیاه خال خالی برق می زد.ما ما اطراف
مادرش می چرخید.یک هفته از این ماجرا می گذشت تا اینکه در صبح
یکی از روزها در حیاط سر و صدای زیادی شنیده شد،یحیی سراسیمه از خواب پرید.مادر یحیی گوشه ی اتاق غمگین نشسته بود یحیی مضطرب شد
«چه اتفاقی افتاده ؟»مادر یحیی را در آغوش گرفت و صورتش را بوسید
و جواب داد:«امروز صبح زود وقتی هوا روشن شد خال خالی....
یحیی گریه کرد و گفت:مقصر منم همه اش تقصیر منه تقصیر منه»
مادر اشک های پسرش را پاک کرد و گفت:اتفاقی است که افتاده،یک
گاو دیگه می خریم اما ما ما حالا خیلی تنهاست تو باید از این به بعد
حسابی از او مراقبت کنی فهمیدی پسرم؟!حالا بلند شو و دست و صورتت
رو آب بزن»یحیی آهسته به طرف حیاط رفت.بغض کرد،مردان ده را دید
که همراه پدر خال خالی را از حیاط بیرون بردند.یحیی به طرف طویله دوید صورت خیسش را به ما ما چسباند.چشم های گوساله از اشک پر شده بود و با صدای بلند «ماع ماع»می کرد.


پایان


از کتاب زیر گنبد کبود

نویسنده طیبه حسنی(ساحل)
شاعر و نویسنده و ترانه سرا
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (30/5/1398),طراوت چراغی (31/5/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.