مشتی از هوا


خروسی مشتی از هوا را میدمد و پاهایش را جابجا و سینه هایش را سپر میکند. ماتحتش را تنگ هم میکند و گردن میکشد و بلند، تا آنجا که حنجره راه بدهد، از روی حصار بلند مسجد، قوقولی قوقو اش را سر میدهد تا انتهای محل. میدان بازارچه را میگردد و از لا به لای توپ و پا های لخت بچه ها میگذرد و همراهِ باد از لای در کوچه، وارد حیاط کَبلایی میشود. لرزشی روی سطح آب حوض میاندازد و رخت های روی بند را تکان میدهد و صورت قمر ملوک را از روی قرآن، بلند میکند به سمت صدا. قمر ملوک، توی حیاط، کنار باغچه، زیر ایوان، روی تخت، تکیه داده است به پشتی. نرگس میدود روی ایوان. انگشتانش را روی سینه اش در هم قلاب میکند و هوایِ حیاط را عمیق نفس میکشد. چشمانش برق میزند. باد پیراهن نازکش را میکشد و به دامنش می افتد. لبخندی صورت قمر ملوک را جوان میکند. نگاهی به کشیدگی ساق پای نوه اش می اندازد و به پستانهایش که به نظر بزرگتر از همیشه نمود میکند... .
آن طرف تر، دو کوچه بالاتر، وسط محل، باد، آرام، اتیکت تعطیل است را دم در حُجره فرش تکان میداد. به غیر از نانوایی و عباس آقا قهوه چی، کسی بعد از ظهر جمعه به قصد کاسبی در دکانش را باز نمیکرد. تا چند ساعت دیگر اهل کسبه ی بازارچه توی قهوه خانه جمعشان جمع میشد. غلام با سینی گرد کوچکی که یک استکان چای و قندان رویش بود از قوه خانه به سمت مغازه می آمد. توی مغازه، پشت میز، عباد سرش گرم دفتر دستک بود و چرتکه می انداخت. جمعه ها بعد ازظهر مینشست و حساب هفتگی اش را میرسید. شنبه اول وقت میبایست حساب کتاب رو میز پدرش می بود. آفتاب باعث میشد چهار چوب در اهنی مغازه سخت باز شود. در این حین غلام در را به ضربی باز کرد و لرزشی با صدای بلند به شیشه ها افتاد و آمد تو. پایش به آستانه در گرفت و صدای شکستن استکان و قندان به زلزله ی راه افتاده اضافه شد. عباد با فریاد پدر سگ چهار پایه ای که رویش نشسته بود را بالای سر غلام گرفت. غلام خودش را روی زمین به عقب میکشاند و میگفت:
عباد خان نزن. خروس!! عباد خان خروس!! نزن عباد خان. غلط کردم. امروزم خوند. بشکنه این پام. نزن.
این حرف غلام آب روی آتش شد.
- حتمن باس عینِ یابو بیای تو، تن لشتو بردار اینجا رو جم و جور کن.
عباد چشم غره ای به دست و پای سیاه و چاقِ غلام زد و دستی به کمربندش کشید، کتش را برداشت و رفت دم در. چهار چوب، قاب چهار شانه اش شد. نوک کفش برق افتاده اش را به ضربی روی آستانه زد و استحکام چهار چوب را لمس کرد.
غلام من و من کنان و زیر گفت :
- مسجد عباد خان، رو دیوار مسجد بود.
عباد سرش را برگرداند و با چشمانی خون آلود نگاهی تند به غلام انداخت. غلام سنگینی آن نگاه را میشناخت. خودش را جم و جور کرد و پشت فرش های آویزان شده از سقف پنهان کرد. عباد برگشت سمت کوچه. نگاهی به دور واطراف انداخت. آفتابِ لب بام بود. نوک سیبیلش را جویید و آرام نگاهش را کشید بالای دیوار مسجد. چشمانش را ریز و درشت کرد. ابروهایش تکان خورد. خروس، کسوف خورشید بود. تبسم کوتاهی به فکر وادارش کرد ... .
آن طرف تر روی بام. باد ملافه ها و لباسهای روی بند را می رقصاند. میان دو ردیف بند که لباس آویزان بود، چشمانِ تنگ شده ی پیرمرد مگسکِ ته پر را به چشم خروس نشانه رفته و انگشت سبابه اش روی ماشه مردد بود. آفتاب پشت سرش بود. فاصله زیاد نبود ، اما باد میزد. کمی شدید. خروس باز قوقولی قوقواش را سر داد. وقتش بود. زیر لب میگفت:
- این بار که باد ایستاد میزنمش. دیروز از دستم در رفتی... . میزنمت. بمون بمون بمون.... .
زن پیرمرد روی ایوان گردن کج کرده بود و به سمت پشت بام اسم پیر مرد را فریاد میزد. پیرمرد زیر لب میگفت:
- صبر کن زن. بزار بزنمش. این باد باس واسسه.
لحظه ای بعد باد اسیتاده بود، فقط صدای زنِ پیرمرد بود که تمرکزش را بهم میزد. از گوشه چشم میدید که باد علف ها را میلرزاند و از سمت دشت میآمد. حتی اگر باد می زد این بار شلیک میکرد. صدای غرغر زن پشت سرش از پله ها بالا می آمد. زن برای گذشتن از جان پناه بام، دستش را به بند گرفت، که باعث شد رخت های روی بند تکان بخورد و همان لحظه، صدای ترکیدن گلوله تمام محل را برداشت. زن به جلدی خودش را بالا سر پیرمرد رساند. پیرمرد خشکش زده بود. همه جا برایش تاریک شده بود. صورتش خیس بود. از فرط خشم دندانهایش بهم میسایید. زن، شرت خیس زنانه را از روی لب و لوچه آویزان پیرمرد کشید کنار.
زن با چهره بهت زده شاهد تصویر بود... .
با صدای شلیک، عباد، توی چهار چوب لرزید. با قیافه ی شوک زده رو به غلام داد زد.
-غلام!! بپر پشت بوم ببین صدا از کدوم سمت بود.
غلام گوش به فرمان، خودش را به انتهای مغازه رساند و پله ها را یکی یکی توی دالان تاریک و تنگ که به در کوتاهی میرسید طی کرد. در را هل داد. نور چشمانش را میزد. خودش را به پشت خانه رساند. روی سقف خانه ها دنبال نشانه ای از تیر اندازی میگشت. چند نفر دیگر روی بامها شان با تعجب دنبال سانحه ای میگشتند. البته که چیز غریبی نبود. اما محل شکار از یک فرسنگیه آخرین منزل از ده شروع می شد. غلام هم مانند افراد دیگر که بیکاری کشاندشان روی بام به این نتیجه رسید که کسی هوایی در کرده است. باد غبغبش را خالی کرد و نفسش آرام شد. سگرمه اش را باز کرد، لاله ی گوشش را سه بار خاراند و انگشت سبابه اش را زیر بینی اش کشید و رفت نگاهی به کوچه بیندازد. عباد زیر دیوار مسجد خم شده بود و چیزی را نگاه میکرد. خودش را اینبار بدون عجله به دم در و کوچه، کنار عباد رساند.
- عباد خان هوایی بود.
انگار عباد صدای غلام را نشنید. چشمانش خیره به خون لزج میان انگشتانش بود. غلام با دهان باز نگاه رعشه ناکی به صحنه می انداخت... .
صدای شلیک پرید میان حرف قمر ملوک خانم و نوه اش. روی هر دوشان به سمت صدا برگشت. لحظه ای سکوت لازم بود که تمام نگرانی ها از دل قمر ملوک شسته شود و با لب خندان باز گردد به صورت با طراوت نرگس. انگار که هنوز ذهن ملوک خانم درگیر واقعه ای که در گذشته اتفاق افتاده، باشد. پرسید:
- کجا بودیم؟
- تازه اولش مادر بزرگ. داشتید تعریف میکردید.
- اون موقع ها که خروسی بی محل میخوند، میگفتن حتمن کسی خاطر خواه کسی شده. همه جا پشت سر جوونای دم بخت پچ پچ راه می افتاد. تو همون روزا یکی، دو تا عروسی سر میگرفت. می افتادن دنبال خروس بی نوا و سرش و میبریدن، شب عروسی میشد شام عروس و دوماد.
- وای مادر بزرگ من نمیخوام. خیلی وحشت ناکه.
ملوک خانم دستی به ابروهای درهمِ نوه اش کشید و بازشان کرد. باز لای قرآن را گشود و زیر لب زمزمه کرد. نرگس تکانی و خورد و سرش را رو به آسمان روی پای قمرالملوک گذاشت. چند لحظه ای همانطور در سکوت گذشت.
- مامان بزرگ؟! میشه داستان ازدواجتون با بابا بزرگ رو تعریف کنید؟
چشمان مادر بزرگ از روی کتاب به چشمهای درشت و سیاهِ نرگس رسید و کمی مکث کرد و لبخندی زد. نرگس با عشوه ای کودکانه گفت:
- خواهش میکنم.
ملوک خانم کمی با بی میلی قرآن را بست و گذاشت کنار، اما بعدش باشوری ملایم شروع به تعریف کرد. از مراسم خواستگاری و روز جشن گفت و از شوری فسنجان شام عروسی اش... .
یکی از روزهای گرم شهریور بود. آفتاب میتابید. اهل خانه کلافه از گرما فوتشان به هوا بود و خودشان را باد میزدند. نسیمی ملایم ، گرما را به این برو آن بر میکشاند. حیاط خانه محل جنب و جوش شده بود. میر داود پسر کوچک خانواده، سطل، سطل، آب توی حوض را میکشید و یکی را روی خودش میریخت و قهقه میزد و یکی را میپاچید روی ایوان و کف حیاط. حیاط از پله تا دم در، موزاییک فرش بود. سمت راستِ حیاط از زیر اتاق های خواب تا دم در باغچه ازدرختان میوه پوشیده بود. حصاری کاهگلی حریم خانه را با همسایه جدا میکرد. آن انتها، چسبیده به حصار، نزدیک به در ورودی زیر درخت انبو، لانه یِ مرغها و خروس داود بود. یک خروس و چهار مرغ.
قد قد مرغها حیاط را پر کردِ بود. خروس همسایه با سینه ی سپر، روی حصار میرفت تا انتها بالش را میگشود و گردی هوا میکرد و پایش را میکشید بالا و روی آن یکی میچرخید و می آمد. می رفت و می آمد. خروس میرداود کلافه از گرما دم در لانه ایستاده بود و جلو نمیرفت. خروس همسایه جثه اش دو برابر خروس داود بود. جوجه لاری بود که تقی و نقی، بچه های همسایه بزرگش کرده بودند. پرهای طلایی دور گردنِ بلندش روی پرهای سیاهِ سینه و ران های چاقش زیر آفتاب میدرخشیدند. کاکول کوچکی روی سرش بود و پر های دم اش از بلندی بیش از حد، شکسته و آویزان بود. چشمان سفیدش همیشه در گردش بودند. داود که شاهد صحنه بود از روی خشم دمپایی را برداشت و با فریاد بی غیرت پرت کرد سمت خروسش. خروس لنگ لنگان روانه لانه شد. خروس بینوا همیشه به جنگ اجباری خروس تقی و نقی میباخت. خروس همسایه لنگش کرده بود. این روزها تخمِ مرغهای داود گوشه کنارِ حیاط همسایه پیدا میشد. لانه خروس داود تاریک بود. آفتاب از شکاف مستطیلی کوچکی، به صورت خروس میتابید. از همانجا چشم در چشم خروس همسایه شد. عطش انتقام در چشمان خون آلودش شراره میزد.
در این حین خاله بیگم با دایره و تنبک در خانه را هل داد و وارد شد. در طول حیاط، پا های لختش چادر سفید با گل های خیلی کوچکِ قرمز و ابی را میشکافت و جلو میرفت. کاغذی در دستش بود و زیر لب چیزهایی میگفت که چادر از زیر دندانش سُر میخورد روی شانه اش و باز میکشید روی سرش. از میان مرغها ی توی حیاط چرخی زد و خودش را پای پله ها رساند و اهل بیت را فراخواند و بالا رفت و روی ایوان نشست. همه گردش جمع شدند. از هرم گرما کاسته شده بود. آن کاغذ نامه ای از کبلایی بود. تمام شدن اجباری کبلایی مهمترین نکته ی نامه بود. کبلایی بدون مرخصی تمام خدمتش را گذرانده بود. دو سال قبل آمده بودند خواستگاری قمرملوک که پدرش گفته بود باید برود تصدیق اجباری اش را بیاورد بعد این پله ها را بالا بیایند...
آن طرف حیاط، روی حصار، خروس همسایه سینه اش را سپرکرد بود و قوقولی قوقو سر میداد. مرغها سر از پا نمیشناختند، یکدیگر را هل میدادند و خودشان را به جلو میکشیدند و چرخ میزدند. میر داود رویشان آب میریخت. مرغها بالهایشان را باز میکردند و زیر قطرات آب دیوانه وار خودشان را به این بر و آن بر میکشاندند. انگار میرقصیدند. خروس همسایه به جستی خودش را به حیاط خانه میرساند و دنبال یکی از مرغهای حیاط میگذاشت و چند لحظه بعد از پشت بوته های گیش بیرون می آمد و باز بالای حصار میرفت و به دلبری میپرداخت. چشمانِ نظار گرِ خروس داود توی سیاهی لانه گم شد...
روی ایوان همه چیز خوب پیش میرفت. خانواده ی عروس ناز میکردند و خاله بیگم مادر کبلایی خریدارشان بود. خاله بیگم با لحنی که درش بی قراری و هیجان بود گفت.
- این خروستان هم که سر از پا نمیشناسد.
-خروس همسایه است خواهر. چند روزیه که وقت و بی وقت میخونه.
مادر قمر الملوک این را که میگفت نتوانست جلو لبخندش را بگیرد.
- این علامت، خوشیومه. پیرهای ما در مورد بی محل خوندن خروس گفتن. خواهر جان الوعده وفا.
-ای بابا خواهر... عجله نکن. بزار ببینیم تصمیم خودش چیه... .
در همان روزها کبلایی که سبزی پشت لبش اینک به سبیل پر پشتی تبدیل شده بود با غرور وارد محل شد. لباس نو نواری پوشید و به خواستگاری قمر رفت. همه چیز طبق روال پیش میرفت. روز عقد و جشن هم مشخص شد. مژدگانی مناسبی هم بابت خرید خروس همسایه تعیین شد. خروس همسایه در این روزها قله تمام مرغهای میر داود را با افتخار و روزی چند بار فتح میکرد. هیچکس حواسش به خروس داود نبود. تک و تنها، فسرده، همانجا، در پستوی تاریک لانه... .
سپیده دم بود. باد خنکی که از دشت میوزید پشه بند روی ایوان را میلرزاند. میر داود و پدرش توی ایوان خواب بودند. صبح جشن عروسی بود. خروس داود لنگ لنگان و کشان کشان خودش را از روی لوازم کهنه گوشه ی حیاط و به زورِ پَرو بال کشیدن به روی حصار حیاط رساند. خانه ها توی رطوبت مه در خواب شناور بودند. خروس با تمام قوا هوا را با فریاد خود شکافت. سینه اش را پر از هوا کرد و باز قوقولی قوقو سر داد. لحظه ای بعد خروس همسایه با عصبانیت از لا نه اش بیرون جست. سر و رویش پُر از پَرِ مرغ بود. نگاهش را به خروس داود دوخت. خروس داود با غرور به خروس همسایه نگاه کرد و بازهم خواند. از لانه مرغ و خروس همسایه صدای قد قد مرغها بلند شد. خروس همسایه به سرعت سرش به سمت لانه برگشت. حواسش آنجا بود. نگاهی شرر بار به خروس داود انداخت و جهشی کرد و به لانه بازگشت. خروس داود پر کشید و آمد به حیاط و شروع به قدم زدن به دور حیاط کرد.
آن روز صبح تقی و نقی مامور شدند خروسشان را کَت بسته تحویل خاله بیگم بدهند. غلغله ای تو حیاط همسایه برپا بود. خروس انگار که بویی از حادثه برده باشد از این بر حیاط به آن طرف فرار میکرد. بلاخره توی زیرزمین خفتش را گرفتند و بردندش برای خاله بیگم. خاله هم گفت ببرندش خانه میرداود و برسانندش به دست مش رمضان. دم دمای ظهر بود. مش رمضان تدارکات شام عروسی را میدید. خانه شلوغ بود. میر داود با دیدن تقی و نقی رسید پیششان. خروس دست تقی بود. نای حرکت نداشت. دیگ بزرگ و سیاه رنگی روی گاز بزرگ با شعله ی زیاد میجوشید. میوه ها توی آب حوض وسط حیاط قوطه ور بودند. دو نفر حیاط را چراغانی میکردند. آدمها میرفتند و می آمدند. تقی خروس را پیش مش رمضان برد. صدای خراشیدن لبه ی چاقو پشت نعلبیکی توی حیاط میپیچید. مش رمضان نعلبیکی را داد دست داود. چاقو را تکان میداد و می آمد سمت تقی که خروس را از دستش بگیرد. برق چاقو دور حیاط گردید. مرغهای داود سینه کش دیوار با چشمهای رَک زده نگاه میکردند. تقی، آمد خروس را به دست مش رمضان بسپرد، خروس، همینکه بالش شل شد فرصت را غنیمت شمرد و دست تقی را نوک گرفت و پر کشید و از بین پاهای زن های فامیل گذشت و چند اردنگی از مرد های فامیل خورد و رفت روی بشکه و پرید روی سقف انبار و بعدش روی بام خانه. حراسان روی بام راه میرفت و بلند قوقولی قوقو میکرد. همه ی اهل حیاط تماشایش میکردند و خوشحال از اینطور خواندن خروس، حیرت زده و با هیجان، این اتفاق را به فال نیک برای یکدیگر تعریف میکردند. تقی دست برد سنگ بزرگی را برداشت و با قدرت از توی حیاط پرت کرد که خورد به خروس و از آن بالا افتاد پشت خانه. تقی و نقی با عجله، باز پی خروس از در خانه بیرون رفتند... . چند ساعت بعد، تقی، تنها، به همراه خروس زخمی وارد خانه شد. مش رمضان اینبار تعلل نکرد و بال خروس را گشود و زیر پایش گذاشت. زبان خروس از دهانش آویزان بود. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و نفس نفس میزد. در آن شلوغی که دنبال راه فرار میگشت ناگهان چشمش به خروس داود افتاد. خروس داود با سینه ی سپر ایستاده بود و نگاهش میکرد. مرغهای داود با سری افتاده از پشتش وارد لانه میشدند. خروس هم چرخی زد و لنگید و وارد لانه شد. این آخرین تصویری بود که خروس همسایه دید... .
غروب فردای اتفاق تیر اندازی بود. باد خنکی از سمت کوه میوزید. عباد غرق در فکر روی سنگ فرش پیاده رو راه میرفت. غلام به سرعت گام بر میداشت تا از عباد عقب نیافتد. گاه توی خیابان و گاه پشت سرش توی پیاه رو. غلام قدش به کمر عباد میرسید. عباد طوری راه میرفت که جا برای دو نفر نمیگذاشت. به سمت قهوه خانه عباس آقا میرفتند. غلام سه بار لاله گوشش را خاراند و انگشت سبابه اش را زیر دماغش کشید و نفس نفس کنان گفت:
- عباد خان شک نکن کار خودش بوده. دیروز رو پشت بوم، آدما سمت خونه ی این بی مروت و با دست نشون میدادن. صدا از همون ور بود. هر روز همین موقع ها ی سر میاد قهوه خونه. ی ساعت باس بشینیم. سر فروش دوچرخه میکشونمش سر کوچه عبدلی اینا. اون موقع اونجا پرنده جیک نمیزنه... .
عباد چیزی نمیگفت. پیچیدند توی کوچه تنگ با دیوارهای آجری بلند. چند قدم جلو تر چند پسر بچه با گامهای بلند بدون سرو صدا به سمتشان می آمدند. اخمهاشان درهم بود. آن که جلوتر از همه بود چیزی را با زنبیلِ حصیر بافت حمل میکرد. آن دیگری دستکش دستش بود و توپ پلاستیکیِ راه راه را که توپی دیگر بلعیده بودش در دست داشت و دیگری با بیلچه کشاورزی پیش می آمدند. عباد خودش را کشید کنار دیوار و ایستاد. غلام همانطور که حرف میزد به پشت عباد خورد و نگاهی به اش انداخت و همانطور نگاه متعجبش را به سمت بچه ها کشاند. عباد خشکش زده بود. بچه ها از کنارشان گذشتند و پیچیدند سمت صحرا. کوچه غرق در سکوت بود. دخترکی لاغر با لباس مندرس و عروسکی که از دست آویزان بود با چشمانی خیس و پاهای کوچک پیِ شان میدوید تا بهشان برسد. دخترک انتهای کوچه ایستاد و این پا و آن پا کرد. تا قدمی به سمتشان برداشت فریاد پسر بچه ای که زنبیل دستش بود بلند شد که باید برگردد خانه. دخترک پلکهایش را محکم فشرد و صورتش از اشک خیس شد. هق هق ، شانه های نحیفش را میلرزاند. به دو، برگشت و از کنارِ عباد و غلام گذشت. این دو مات و مبهوت ایستاده بودند. بچه ها خروسی مرده را میبردند...
جلو هرکسی استکانِ چای، ردیف، روی میز درازی، در طول قهوه خانه قرار داشت. بخار ملایمی از روی شان بلند میشد و چرخی میزد و توی هوا محو میشد. چشمشان به تلویزیون روی رف دوخته شده بود. هر از گاهی کسی دستی به قندان میرساند و استکان را به لبهایش میبرد و سیبک گلویش جرعه ای از چای را پایین میداد. قهوه خانه بزرگ بود. آنطرف تر دور آبنمای کوچکی چهار تخت قرار داشت. رویش فرش انداخته بودند. زیرش کفش های پاشنه بخواب بهم تکیه داده شده بود و چند نفری یله داده بودند و قلیان میکشیدند. پانزده نفری توی قهوه خانه بودند. جفت هم یا تک نفره سر میز یا روی تخت نشسته بودند. یاور، پسر سرهنگ نیابتی، تنها پشت میز نشسته بود. حکم سروانی اش هفته پیش آمده بود. عبوس و گرفته استکان چای را توی نعلبیکی میچرخاند. صدای باز شدن در مغازه همه ی سر ها را برگرداند سمت صدای غلام که ایستاده بود و با دست اشاره میکرد توی مغازه و میگفت:
- بفرمایید آقا.
عباد وارد مغازه شد. روبه روی یاور کتش را درآورد و پرت کرد روی میز. از همان اول که وارد شد، اولین نفری را که دید یاور بود. اما سرش را بالا نگرفت. نخواست که چشم در چشمش شود. غلام صندلی را که جفت میز بود، کشید عقب و عباد نشست. غلام رو به عباس آقا قهوه چی کرد و دستش را بالا گرفت :
-عباس آقا، همیشگی.
گفت و او هم، نشست. عباد متوجه پچ پچ راه افتاده ی توی مغازه شد. کمی چرخید و پشت به جمعیتِ توی مغازه کرد. چین و شکنجی روی پیشانی اش انداخت و چشمانش را به سفره ی روی میز دوخت. غلام زیر چشمی حواسش به یاور بود. از وقتی که عباد وارد مغازه شدِ بود، یاور قوز پشتش را صاف کرد و اَبرو هایش را بالا نگه داشت و همانطور استکان را توی نعلبیکی میچرخاند. سرهنگ، سال پیش، خواستگاری پسرش، یاور را از دختر کبلایی کرده بود. آنها هم وقت خواستن و جوابی ندادند. یک سال گذشته بود و آخرین خبر، خواستگاری عباد از نرگس بود. در کشمکش نگاهها و تصمیم گیری ها برای ریزترین حرکات بدن بین یاور و عباد، درِ مغازه باز شد و پیرمردی ترکه ای با سبیل چخماقی و کلاه شاپو وارد مغازه شد. نشست روبه روی عباد. طوری که دیگر عباد و یاور همدیگر را نمیدیدند. بی فوت وقت چای و یک پاکت سیگار سفارش داد. این جیب آن جیب پی شیره اش گشت و پیدا کرد. پلاستیک پیچیده اش را باز کرد و تکه ای از گوشه اش کند.
-چطوری جوون؟
صدای دو رگه ی پیرمرد حواس پرت شده ی عباد را جمع کرد. تا خواست جواب بدهد عباس آقا ی استکان چای روی میز جلو پیرمرد گذاشت و گفت:
-چه با عجله؟
-الاناست برسه. بر میگردیم مشهد.
عباس آقا پاکت سیگار را گذاشت روی میز و نشست کنارشان. غرق در سکوت نگاهش میکرد. پیرمرد تکه ی شیره اش را چسباند به نعلبیکی و چای را ریخت روی آن. شروع به پیچیدن پلاستیک شیره اش کرد. گهگاه نگاهی به بیرون مغازه می انداخت. نعلبیکی را برداشت و چند دور گرداند. چای را هورت کشید به دهانش. بیرون مغازه، آنطرف خیابان، کنار بغچه ی بزرگی، باد چادر زنی ساک به دستِ ایستاده را میرقصاند. نگاه زن از خیابان کشیده شد به سمت مغازه. عباد به صورت زن دقیق شد. نگاه زن برگشت سمت خیابان. اتوبوسی چند قدم جلو تر از زن ایستاد. شوفر اتوبوس آمد پایین و صندوق را باز کرد. رفت پشت اتوبوس. با همان بغچه ی بزرگ روی دوشش برگشت. بغچه را گذاشت توی صندوق و در آن را بست. زن چادری پله های اتوبوس را بالا رفت و پشت سر شوفر توی راه رو اتوبوس نمایان شد. نشست روی صندلی. خودش را کشیده بود و به سمت مغازه نگاه میکرد. پیرمرد چایِ ته استکان را خورد و بلند شد. دست در جیبش کرد. دست عباس آقا نگذاشت که دست پیرمرد از جیبش بیرون بیاید.
- برو آقا تقی. مسافری. دفعه دیگه ازت میگیرم.
نگاه پیرمرد چند لحظه کوتاه به چشمان عباس آقا دوخته شد. دست برد روی میز و کلاهش را برداشت.
- عزت زیاد
عباس آقا بلند شد:
- خیر پیش.
پیرمرد کلاهش را روی سرش گذاشت و با عجله خودش را به راهرو اتوبوس و کنار زن چادری رساند و نشست. اتوبوس حرکت کرد.
صدای عباد سکوت را شکست:
- عباس آقا؟!
- جونم عباد خان
- این بابا کی بود؟
اینا .. . سی چهار پنج سال پیش تو همین محل زندگی میکردن. خوب یادمه. نشون به این نشون که ی خروسی داشتن همه رو میزد. عروسی کبلایی خودمون بود. خروس این بابا اون روزا بی محل میخوند. پدر کبلایی بابت عروسی پسرش قول مشتلق خوبی بابت خروس به این و برادرش داد. اینام از سر شوق قبول کردن. انگار که به دل خروس برات شد که میخوان با هاش فسنجون درست کنن. تیز زد به صحرا. اون موقع از پشت خونه کبلایی تا شیطان کوه صحرا بود. تقی و داداشش که نمیخواستن مشتلقو از دست بدن افتادن دنبال خروس. تقی اون موقع خیلی شر بود. نقی یا مکتب خونه بود یا سر زمین. اما همین تقی سر به هوا بود. همش باهم دعوا داشتیم. ای بابا... یادش بخیر. آره... . همون شب تقی خروس و میاره تحویل کدخدا میده و مشتلق و میگیره. اما از نقی خبری نبود. مردای محل عروسی رو ول کردن و میگشتن دنبال نقی. دم دمای سحر پای دره پیداش میکنن. زنده بود. خودمم اونجا بودم. کلی خون ازش رفته بود. اولین سوالی که پدرش از نقی کرد این بود که تقی هلت داد؟ اون روز گفت نه. بعد از اونم هرکی ازش پرسید گفت که خودم افتادم. گفت تا اینجا دنبال خروس کرده و پاش لیز خورده. سر چله ی اتفاق، عفونت پاش جونش و گرفت. از اون موقع به بعد خروسهای محل دونه دونه ناپدید میشدن. اون موقع روباه زیاد بود. اما... کسی چه میدونه... میگفتن کار تقیه. بعدشم برای کار از اینجا رفت. رفت مشهد. سالی، دوسالی، میاد این خونه پدریش و آب و جارو میکنه و اجاره میده و میره... .

سجاد سیارفر 25/9/94 ابوموسی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

سبحان بامداد ,فرزانه بارانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,کیمیا مرادی ,فرزانه رازي ,عباس پیرمرادی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,پریناز.ک , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سحر ذاکری (27/9/1394),فرزانه رازي (27/9/1394),داوود فرخ زاديان (28/9/1394),فرزانه بارانی (28/9/1394),سجاد سیارفر (28/9/1394),سجاد سیارفر (28/9/1394),شهره کبودوندپور (28/9/1394),الف.اندیشه (28/9/1394),زهرابادره (28/9/1394),کیمیا مرادی (28/9/1394),رضا فرازمند (28/9/1394),پریناز.ک (28/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (28/9/1394), ناصرباران دوست (29/9/1394),سبحان بامداد (29/9/1394), ناصرباران دوست (29/9/1394),عطیه امیری (2/10/1394),عباس پیرمرادی (9/10/1394),سجاد سیارفر (6/11/1395),ماریا-لشکری (13/4/1397),

نقطه نظرات

نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 آذر 1394 - 14:33

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

قلم توانایتان شگفت زده ام کرد.

سپاس از شما به خاطر این تلفیق استعداد و هنر@};-


@عباس پیرمرادی توسط سجاد سیارفر Members  ارسال در شنبه 28 آذر 1394 - 21:54

نمایش مشخصات سجاد سیارفر سلام.
ممنون از وقتی که گذاشتی و تعریفی که کردی دوست من. @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 آذر 1394 - 15:00

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر شما . خوبین میدونم .
داستانتون ... عالی که نه ! محشر بود ! واقعا لذت بردم .
ممنون که مینویسین . :)
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط سجاد سیارفر Members  ارسال در شنبه 28 آذر 1394 - 21:57

نمایش مشخصات سجاد سیارفر سلام.
ممنون از وقتی که برای خوندن داستان گذاشتید.
این خیلی خوبه که میفرمایید لذت بردم.
@};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 آذر 1394 - 09:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر سجاد سیار فر
داستان بسی طولانی ولی زیبا و هنرمندانه ی شما را خواندم و از خوانش آن بسیار لذت بردم . کارهای شما همیشه عالی و درحد کارهای بزرگان است . ممنون بخاطر افرینش این اثر زیبا ! فقط جسارتا به نظرم این داستان نیاز به بازخوانی و ویرایش ادبی داره .
سالم و سربلند باشید
تنور دلتون گــــــــــرم
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سجاد سیارفر Members  ارسال در یکشنبه 29 آذر 1394 - 12:41

نمایش مشخصات سجاد سیارفر درود برشما جناب باران دوست.
ممنون از وقتی که برای خواندن شوربای رقیق و بی رمق بنده خرج کردید و سپاس فراوان از تعریفتان.
بله گویا همینطور است که میفرمایید. امان از شتابزدگی ما جوانان. اگر این خصیصه را از خودم دور کنم نوشتن که هیچ، کل مشکلات روزمره ام مرتفع خواهد شد.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 آذر 1394 - 14:36

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









سلام سجاد عزیز.
یه داستان سیارفری خواندم! :) خیلی هم خوب خیلی هم عالی...دیگه خودت خوب میدونی که خیلی خوب می نویسی. و نیاز به تعریف نیست.
فقط برادر: به نظرم تعداد شخصیتها خیلی زیاد بود. و اینکه این تعدد شخصیت باعث می شد یه مقدار خط ماجرا رو گم کنم و تمرکزم از روایت دور بشه، البته اگر داستان بلند بود با توان قلم تو،بی شک همه چی، منسجم میشد.اما ایده ای که مدنظر داشتی خیلی عالیه....جاهایی که شخصیت محوری خروس بیشتر به چشم می آید، جذابیت کار بالا می رفت(مثل لحظه ای که قربانی شد.عالی بود. همذات پنداری ایجاد می کرد).

موفق و برقرار بمان رفیق.


:D یکبار دیگه هم خوندم که مطمئن باشم از حرفم. فقط شلوغ پلوغ شده کار .همین.پایان بندیش هم خیلی خوب.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سجاد سیارفر Members  ارسال در یکشنبه 29 آذر 1394 - 18:49

نمایش مشخصات سجاد سیارفر عمو پیام سلام. ارادت. ممنون از وقتی که گذاشتی. باور کن خودت باعث شدی این داستان رو شروع کنم. ی چیزکی نوشته بودم که دعوام کردی که این چه وضعشه![-( (ی چیز تو همین مایه ها)ماهم به توصیه مفیدت گوش کردیم و سعی و تلاش پیشه گرفتیم. چشم، اینایی هم که گفتی تو عرصه های بعد رعایت میکنم.
قربانت.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.