پیرمردها عاشق نمی شوند

دکمه شماره 4 آسانسور را میزنم. همین طور که آسانسور مرا بالا میکشد به این فکر میکنم که شکل مطبِ دکتر چگونه خواهد بود؟ بعد میگویم چرا احمق شده ای؟ مثل همه مطبهای دکترهای دیگر. بعد باز سوال احمقانه دیگری طرح میکنم. یعنی مریضهای یک دکتر روانپزشک هم مثل همه مریضهای مطبهای دیگر هستند؟ جوابی ندارم. فکر میکنم یک سری دختر و پسر جوان نشسته اند و خیره شده اند به نقطه ای و منتظر نوبتشان هستند. از بیخ همه شان عاشق هستند. مگر بجز درد عاشقی درد دیگری هم هست؟ مگر یک مشت دختر و پسر جوان درد دیگری هم می توانند داشته باشند. آخر مگر یک دکتر روانپزشک چیز دیگری جز عاشقی را هم می تواند درمان کند؟ آسانسور می ایستد. فکرهایم متوقف می شود. در آسانسور را باز می کنم و می روم داخل مطب. یک راهروی مستطیلی شکل که در یک طرف، منشی با یک میز غیر عادی اش نشسته است و پسرش که دارد کنارش با موبایلش بازی می کند. در طرف دیگر صندلی هایی که یک مشت پیر زن و پیرمرد نشسته است. یعنی چه؟ یعنی اینها هم عاشق شده اند؟ برایشان دیر نیست؟ یاد کارکتر فیلمی که چند روز پیش می دیدم، افتادم. میگفت عشق که سن و سال ندارد. پس این طور است واقعا.
ولی چرا خبری از دختر و پسرهای جوان خیره به یک نقطه نیست؟ زمانه عوض شده؟
به طرف منشی می روم نوبت میگیرم و مینشینم روی یک صندلی کمی دورتر از پیرزن ها و پیرمردها.
کمی آن طرفتر یک پیرزن با یک پیرزن حرف میزند.
معلوم است مریض ثابت این پزشک هستند. پیرزن اولی میگوید بی تاب بودم گریه می کردم. سرم گیج میرفت. دکتر چند قرص نوشت. حالا دیگر دارد کم میکند قرص هایم را. بهتر شده ام.
آن یکی می گوید من گاهی یک جایم بی حس میشود. دکتر میگوید باید تحرک بیشتری داشته باشم.
هیچ کدام از عشق چیزی نمی گویند. مگر می شود؟ نمی دانم شاید هم اینها علایم عاشق شدن است. گریه کردن، بی تاب بودن و سرگیجه. من هم گریه ام میگیرد. گاهی بی تاب می شوم. گاهی هم سرگیجه می آید سراغم از بس نخوابیده ام.
صدای باز شدن آسانسور می آید. یک زوج جوان می آیند داخل مطب و میروند سمت منشی. صدای تلفن منشی یک ریز زنگ میزند. هنوز دکتر نیامده است و منشی یک ریز نوبت می دهد. خانم صوفیانی ساعت 7 و ده دقیقه بیا. آقای میانجی شما ساعت 7 و 20 دقیقه اینجا باش. آقای مهرورز ساعا 7 و 30 نوبت شماست.... مگر میشود؟ برای هر کدام ده دقیقه؟ مگر سرماخوردگی است. توی ده دقیقه مگر میشود شرح عاشق شدن را داد؟ وای صدای تلفن یک ریز دارد دیوانه ام می کند.
دختر جوان می آید می نشیند بین من و پیرزنی که سمت چپم نشسته است و پسر جوان می رود سمت آن میز غیرعادی منشی. پسر تازه وارد سعی می کند بین تلفتهای منشی سر نوبت با او چانه بزند. پیرزن به دختر جوان لخند میزند و می خواهد بداند برای چه آمده اند؟ شرط می بندم اینها اتفاقی باهم امده اند. نمی شود که زن و شوهر باشند. اگر زن و شوهر باشند که دیگر نباید مشکل عاشق شدن داشته باشند. اصلا به این دو نفر نمی آید هیچ مشکلی داشته باشند. نه گریه کردن نه سرگیجه نه بی تابی. هر دو همه اش لبخند می زنند و سرزنده اند. پسر دارد تلاش می کند با لاس زدن با خانم منشی نوبتش را جلو بیندازد. منشی می گوید نمی شود که حق این پیرمرد پیرزنها را گرفت.
دختر با لبخند خاصی رو به پیرزن می گوید هیچی یه کم مشکل داریم. با هم نمی سازیم.
دیگر داشتم شک میکردم که آیا درست آمده ام.؟
یک ساعتی نشستم و به یک نقطه خیره شدم. حس گریه و بی تابی را به هر روی از سر گذراندم. بعد فکر کردم حالم خوب است. منشی اسمم را صدا زد. دوباره صدا زد. ولی فکر کردم مشکلم با رفتن به داخل اتاق حل نمی شود. من انگار شبیه اینها نیستم. بعد تصمیم گرفتم همانجا بنشینم. شاید بیشتر کارساز باشد.
هنوزم که هنوز است حس گریه و بیتابی که می آید سراغم میروم توی مطب می نشینم و به یک نقطه خیره می شوم و حالم که خوب شد بر میگردم. ولی می دانم این پیرزن، پیرمردها هم باید عاشق باشند والا آدم سالم که نمی آید پیش روانپزشک.

#محمد_اکبری


***********
پس از مدتها دوری از اینجا یک داستان برایتان آوردم. البته خیلی از دوستان قدیمی نیستند. ولی امیدوارم باز بتوان حسهای قدیمی را تجربه کرد. این را می توانم اذعان کنم که فضای نقد و گفت و گوی آن روزها خیلی منحصر بفرد بود و هیچ جایی تکرار نشد. نه در تلگرام و نه در جمع های حضوری...

در مورد داستان هم بگویم که مانند گذشته دنبال تجربه های جدید هستم و معتقدم لزوما هر اثری قرار نیست بهتر از آثار قبلی باشد. پس این را برای شروع داشته باشید. ممنونم
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,حمیدرضا محدثی ,همایون طراح ,سبحان بامداد ,عباس پیرمرادی ,رضا فرازمند ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد اکبری هشترودی (18/9/1397),محمد اکبری هشترودی (18/9/1397),مهشید سلیمی نبی (18/9/1397),حسن ایمانی (18/9/1397),حسن ایمانی (18/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (19/9/1397),بهروز علی پور (27/9/1397),شیدا محجوب (27/9/1397),درنا صفری (5/10/1397), زینب ارونی (7/10/1397),سبحان بامداد (7/10/1397),مجتبی صمدیار (8/10/1397),عباس پیرمرادی (11/10/1397),ابوالحسن اکبری (15/10/1397),ابوالحسن اکبری (17/10/1397),رضا فرازمند (22/10/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 15:06

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام... سلام... سلام...
عرض ادب و احترام بر نويسنده چيره دست.
خيلي خوب بود. ما را در محيط داستان نگه داشتيد. متن و نوع نگارش شما عمق زيادي داشت. هر بخش از نوشته در تفسيري از موضوع غرق بود و همين تفسيرهاي جامعه شناسانه كه در داستان بكار برديد و اينكه شرح رفت و آمدهاي بيماران را به موضوعات مهم اجتماعي و رويدادهاي دروني يك انسان كه "عشق" نام دارد ، گره زديد ، خيلي عالي بود...
اگر چه كاستي هايي همچون پرداختن به قالب هاي شخصيتي افراد در اين داستان به عينه ديده مي شد اما خواننده مي توانست هر شخصيتي را بسته به تجربيات فردي خود درك كند...
قلم شما گيرايي و جاذبه خود را دارد و بنده به شخصه به صرف عمق زياد نوشته هاي شما ، كارهايتان را تعقيب مي كنم...
مرحبا
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در دوشنبه 19 آذر 1397 - 18:21

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام جناب ایمانی. وقتی عالی متعالی

ممنون از حضورتان و خوانش داستان

به نظرم می رسد پرداختن به رویکردهای روانشناختی و جامعه شناختی در حال حاظر اهمیت بسیار برای داستان و هم سینما پیدا کرده و آثار جدید سعی میکنن به این مقوله بیشتر از گذشته بپردازند و زوایای پنهان انسانها رو بیشتر مورد تحلیل قرار بدهند... این موضوع با اینکه پیچیدگی های خودش رو داره ولی منبع مهمی برای نوشتن پیش روی نویسنده ها قرار میده که استقبال مخاطب و منتقدها رو هم با خودش داره...

من از ابتدا به اینجا به چشم تمرین و سیاه مشق کردن نگاه میکردم و نظرم اینه که باید بدون در نظر گرفتن ایرادها به تجربه های جدید پرداخت... دوستان هم کمک میکنن تا بیشتر در این مورد تجربه کسب کنیم...

به هر روی متشکرم مخاطب این تجربه جدید من بودی و نظر دادی... امیدوارم بتونم باز هم چنین تجربه هایی داشته باشم...

به امید تمرینهای جدید تر

زنده باشید و نویسا


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 22:59

نمایش مشخصات شیدا محجوب به قدمت عشق سوگند

در گلوگاهِ من
درخت سیبی هست
که از آن
مردی را
بر دار کرده‌اند .

اگر دهان می‌گشایم و روی می‌گردانی
بگردان
اما به قِدمَتِ عشق سوگند
که تباهیِ من از مِی و افیون نیست .

اوست که در گلوگاهم آویخته است و
می‌پوسد
آرام آرام ...

لئوناردو آليشان


درود بر شما جنابِ هشترودی خانِ داستان بلدِ سینما دوست!
خیلی خوش حالم که دوباره فرصتی شد و می خوانمتان.
بگویم برایتان که جناب هشترودی این روز ها نه تنها پیرمرد ها عاشق نمی شوند که دیگر خیلی ها خیلی چیز ها نمی شوند...ذوق زنده، متاثر و...
داستان شروع خیلی خوبی دارد. چون راوی اش همان اول تفاوت و فاصله ی خودش با آدم های اطرافش را نشان می دهد و انتظار مرا چنان بالا می برد که از همان خطوط ابتدایی تا انتهای داستان منتظر انتشار حس یا ذهنیت یا توصیف یا حتی واقعه ای هرچند کوچک بودم که بشود مکمل راوی و مرا به یک وری(هرچند ناواضح) رهنمون شود. اما راوی کمی برایم گنگ است. این می تواند تعمد شما باشد در حفظ فاصله و به نوعی سبکتان.
جمله ی اخر داستان و یک سری عبارت هایی مثل: "اخر مگر یک دکتر روانپزشک چیزی جز عاشقی را هم می تواند درمان کند؟" بیانگر ایده ی جذاب پشت داستان است.( که همواره از محسنات کارهای شماست) منتها به شخصه ارتباط یک سری جزئیات با پیرنگ را پیدا نکردم. اما چیزی هست توی داستان که متعلق به خودتان است. و من این اندیشه را که حتی گاهی ممکن است به خاطر بی سوادی خودم از دور ببینم، خیلی دوست دارم...

بعضی وقتها چیز هایی که ادم می بیند و می شنود و حس می کند دست خود آدم نیست. ممکن مثلا من چیزی را از دست بدهم و بعد مثل یک درد و مرض در هر کجای زندگی خودم و دیگران ردی از آن ببینم. در هر واقعه ی مهم و غیر مهمی ممکن است همان چیز با لبخندی مرموز و شاید یک دست کت و شلوار مشکی توی زندگی ام ظاهر شود و من هی یاد چیز هایی که نباید بیفتم.( گاهی هم ممکن است کت و شلوار نداشته باشد مثلا شاید یک دامن خال خالی چین دار تنش کند. به هر حال گیر است دیگر...) راجع به درد و مرض عشقی هم همین کافی که همه بینِ عقل کامل و جنون محض عاشقی، دومی را انتخاب می کنند حتی اگر مسیر اولی به دومی در کسری از ثانیه اتفاق بیفتد و همین است جادویِ لطیف دوست داشتن...


@شیدا محجوب توسط شیدا محجوب Members  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 22:59

نمایش مشخصات شیدا محجوب نمی دانم توی این داستانکِ بر جای مانده از یک سقوط احتمالا، باز هم توقع بجایی است که بگویم منتظر انتشار کارهای دیگرتان هستم یا نه. اما بدانید که داستان خوان بالاخره داستان می خواند و راه گریزی نیست.:D و داستانکی ها داستان خوانان حرفه ای اند. داستان ها برای همینند. برای خوانده شدن. برای زدودن دلزدگی ها و یاد اوری حس های انسانی و گاهی پیش بینی آینده...

زنده باشید .خواندن شما هر وقت که باشد و با هر بهانه ای دلچسب و گواراست...
ممنونم که امدید . انلاین شدید. خواندید. نوشتید و لذت بخشیدید.


@شیدا محجوب توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در دوشنبه 19 آذر 1397 - 19:00

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی به قول یک دوستی هر روز صبح زود که یک باره از خواب می پرم و به ساعت بالای سرم نگاه می کنم که خواب رفته و سکوت صبح می لغزد درونم این فکر برم میدارد که همه ادمهای کره خاکی مرده اند و من تنها بازمانده این جهانم... بلند می شوم خیلی خونسرد یک قهوه درست میکنم و با چند بیسکویت کرم دار آن را مزمزه میکنم و لباس میپوشم و قدم به بیرون که میگذارم تازه می فهمم نه هنوز زندگی جریان دارد... هنوز باد از غرب به شرق می وزد و هنوز آفتاب درخشان است و بقال سر کوچه پشت دخلش بد بد آدم را نگاه میکند...

نقل داستانک است که انگار از یک سقوط جان سالم بدر برده و احساس میکنی تنها بازمانده این صفحات خاطره انگیزی...

نه کسان دیگری هم هستند. امید میلغزد زیر پوستت و لبخند میزنی و می فهمی که با فضای مجازی هم می توانی نوستالوژی بسازی و خاطره بازی کنی...

فقط میماند اینکه دوباره کفش هایت را پایت کنی و بزنی به جاده و جنگل و هی بدوی و بدوی و نفس های عمیق بکشی تا شاید حسهایت برگردد و نگاه هایت به عمق گذشته برسد...

دو تا صحنه دویدن از دو تا فیلم که خیلی دوست دارم یکیش دویدن مرد داستان ابتدای فیلم تولد هست و یکی هم دویدن دختر داستان در سکوت بره ها... (دیگه از این به بعد هی مثالهای سینمایی می آید سراغم... امیدوارم این مثالهایم مسخره نباشد... دوست دارم این یادآوریها را همه اش به اشتراک بگذارم)

و اما سلام بر شیدا خانم داستانک که همچنان مانند گذشته پرانرژی و با محبت است...

اگر میدانستم کسی اینجا هست که از دیدنم خوشحال شود آمدنم را انقدر به تعویق نمی انداختم:)

سعی میکنم بیشتر بنویسم... هرچند تلاش میکنم بیشتر بخوانم و فیلم بنویسم... ولی تلاش میکنم نگذارم مدادم کند بشود...
باید ضعفهایم را بر من ببخشایید و بیشتر کمکم کنید...


@شیدا محجوب توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در سه شنبه 20 آذر 1397 - 12:26

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی در مورد داستان هم یک چیز را بگویم...

یک حرف جالبی اصغر فرهادی میگفت در مورد فیلم سازی اش. میگفت من به عنوان فیلم ساز در وهله اول وقتی کارکترها را میچینم سعی میکنم فاصله ام از همه شان به یک اندازه باشد. یکی را بیشتر از دیگری بیشتر دوست نداشته باشم. روایت همه فیلمها در مورد انسان است. فقط تفاوت در نگاه به این انسان و روایت است. همین است که بیننده هم وقتی میبیند فیلم را نمی تواند بگوید کدام حق است کدام باطل است. کدام خوب است کدام بد است...

این حفظ فاصله در نگاه من هم همیشه وجود داشته. همیشه دنبال ادمهای خاکستری بودم تا سیاه و سفید... در نهایت وقتی داستانی نوشته می شود خودم هم نمیدانم کارکتر داستان چه مرگش هست. چه میخواهد. چرا عاشق است ؟ عاشق چی هست؟
این روند شاید به خاطر جوششی است که در ذهنم وجود دارد و شاید هم بخاطر نوعی رسوب ناخودآگاهی است که به داستان هم پیوند میخورد.

در هر صورت این پایان بندی و ابهام هم شاید از این موضوع نشات دارد... ولی باز هم میگویم به بر ما سخت نگیرید... ما توانایی مان محدود است و از پس خوانندگان خوبی مثل شما و برخی از دوستان قدیمی بر نمی آییم...

دلتون گرم
به امید روزهای کمتر تاریک


@محمد اکبری هشترودی توسط شیدا محجوب Members  ارسال در سه شنبه 20 آذر 1397 - 16:33

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود مجدد بر شما
زین پس باز هم از این مثال ها بزنید از سینما تا ما هم بیاموزیم از شما...

بله ، دقیقا همینطور است. ابهام توی داستان هایتان از نوعی شناخت و سبک جا افتاده می اید نه صرفا تلاشی برای نمایش ابهام...

داستان هایتان را دوست دارم...

@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 آذر 1397 - 21:33

نمایش مشخصات همایون طراح سلام و درود بر محمد اکبری هشترودی عزیز.
خوشحالم که دوباره شما را اینجا می بینم. پیشتر هم خانم محجوب را دیدم و خب کمی امیدوارتر از گذشته شدم. ( سلام بر خانم محجوب).
برای نقد داستان نیامدم و تنها آمدم دوباره هنر شما را بخوانم و لذت ببرم.
موفق باشید و البته سبز...


@همایون طراح توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در سه شنبه 20 آذر 1397 - 12:29

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام گرم و صمیمی خدمت یک دوست قدیمی دیگر جناب طراح بزرگوار و همیشه با محبت...

رفیق جان چگونه ای؟
من هم خوشحالم که هستید.
ممنون که خواندید...

ببخشید که داستانی در حد نقد و گفت و گو نبود... امیدوارم جبران کنم با نوشته هایی دیگر...

ممنون که هستید.


@همایون طراح توسط شیدا محجوب Members  ارسال در سه شنبه 20 آذر 1397 - 16:29

نمایش مشخصات شیدا محجوب سلام بر شما جناب طراح

از دیدنتان اینجا بسیار خوش حال شدم

اینکه شما هنوز هستید و می خوانیدمان بسیار ارزشمند است

سلامت باشید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 آذر 1397 - 10:57

مریض های همه مطب ها شبیه هم هستند. فرقی ندارد پایت درد میکند. کلیه ات سنگ می آورد. قلبت تیر میکشد. یا روانت عیب می کند. با هر کدام از این مرض ها توی هر مطبی باشی شبیه همانی هستی که در مطب دیگر است. شخصیت داستان که نمی دانم اسمت چیست وبرای عشق چه کسی داغون شده ای و میروی مطب می نشینی تا حالت خوب شود. این ها را برای پاسخ به آن سوالت گفتم. جوابیه نیست فقط نظر شخصی یک کاغذ مچاله شده است که به یک شاخه گیر کرده و هر لحظه ممکن است بیافتد توی آب و پرپر شود.




سلام و عرض ادب!
من هم با یک نوستالژی آمده ام خدمتان. نوستالژیم همین اکانت خاک خورده است که فقط گهگداری میایم و بالا می آورمش روی صفحه داستانک. مثل شرابی که تکانش می دهی تا ماسیده نشود.
اگر بگویم خوشحال شدم که از شما خواندم غلو نکرده ام.
فرصتی اگر پیدا شود می آیم و به داستانک سر میزنم. اما کم می آیم. ولی میآیم.
مشغله های لعنتی اگرچه فرصت نوشتن را از من گرفته اند. اما نگذاشته ام به فرصت خواندنم دست درازی کنند.
دوست دارم شما هم برایم نوستالژی را زنده کنید و در جواب این کامنت مقدسی صدایم کنید.
برایتان آرزوی موفقیت روز افزون دارم
شاد باشید.


@مریم مقدسی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در سه شنبه 20 آذر 1397 - 13:07

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی به به

اندک اندک جمع مستان میرسد...

چقد عالی... یاد فیلم ضیافت افتادم... دوستانی که بعد از چندین سال دور هم جمع می شوند...

سلام خانم مقدسی عزیز و بزرگوار

منم خیلی خوشحالم که شما رو هم اینجا می بینم. نوشته ها و نقدهای شما همیشه دلچسب و موشکافه بود و ما هم دلمان برایشان تنگ شده...
شما که ماسیده نمی شوید قطعا... هر چه قدیمی تر باشید با ارزش تر هستید...

بله ظاهرا هیچ فرقی نمیکند. همه شبیه هم هستند. همه عاشق ها هم شبیه هم هستند... حتی جالب است خلافکارها و گناهکارها را هم ببینید بازهم هیچ تفاوتی با غیر گناهکارها ندارند...

نظر شخصیت درست است... ولی آنجایش را متوجه نشدم که منظورت از کاغذ مچاله شده چی هست...

یک نوستالوژی هم برایت زنده کنم... داستان 25 شما همیشه یاد من میماند... قرار بود یک داستان ادامه دار ژانر پلیسی باشد ولی به ما دیگر افتحار ندادید بقیه اش را به اشتراک بگذارید...

داستانی بود که حس خوبی به من میداد... حتی یک الهامی به من داد تا من هم به ژانر پلیسی و کارآگاهی فکر کنم... از همان کارآگاهها که یک پاکت زردآلوی خشک در جیب دارند و همین طور که فکر میکنند و حرف میزنند یکی از آنها را به دهان میگذراند و ملچ و ملچ میخورند...
حتی شروعش هم کردم... ولی به قول شما امان از مشغله ها...

امیدوارم مشغله هایت هر چه هست روندی آرام و دلپذیر برایت رقم بزند تا بیشتر به دست به قلم باشی...
من هم هر چند در زمینه داستان قلم زدن هایم کم بود ولی از نوشتن دور نبودم و خواندن ها رو سعی میکنم بیشتر کنم و بیشتر ببینم...

این روزها حسهای شبیه ادمهایی دارم که قرار است پیامبر شوند... یا حس ادمهای باردار... یک حس خاص...
نمیدانم شاید چیزی الهام شد... یا چیزی از من متولد شد...

همین فکرهاست که ادم را میبرد که بنشیند روی صندلی مطب روانپزشک ها... میبینید هیچ تفاوتی با ادمهای معمولی ندارم. شبیه مریضهایی که پا درد و کلیه درد دارند هم نیستم... یک ادم معمولی...

اوه خیلی روده درازی کردم

ببخشایید...

به قول پیام رنجبران دریایی باشید


@محمد اکبری هشترودی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 21 آذر 1397 - 16:47





درود

شما لطف دارید.

آره فیلم ضیافت را به لطف صدا و سیمای ملی میهنی چند بار دیده ام. و فقط هم همان جایش که دوستان یکی یکی جمع می شوند را دوست دارم! نه بیشتر و نه کمتر!

آن کاغذ مچاله شده هم خودم هستم. کاغذ چرا مچاله می شود؟
بگذریم.
ممنونم از نوستالژی تان. راستش ساعت 25 را فراموش کرده بودم. یادم می آید یکی از نویسنده ها در یک جایی این را خواند و گفت ادامه اش نده. منم حرف گوش دادم. (لابد دنبال بهانه بودم که فراموشش کنم!) راستش را هم بخواهید دیگر جرات نمی کنم به داستان های گذشته ام که اصلا بنظر داستان نبوده اند نگاهی بی اندازم. سعی کردم همه شان را نیست کنم. اما سایت روی آن داستان هایی که هنوز موجود است قفل کرده است.
اما شما اگر فرصت پیدا کردید حتما آن داستانی را که شروع کرده اید ادامه دهید.
چه جالب که حسی پیامبر وار دارید. امیدوارم پیامبر شوید و معجزه هایتان را روی کاغذ شاهد باشیم.
من همیشه سوال برایم پیش می آید با این حجم از مریض که می آیند مطب روانپزشک خود آن پزشک چطور روانش را از این همه درد پاک نگه می دارد؟
و با یک دوست هنرمندی در مورد هنر صحبت میکردم می گفت آدم باید کمی دیوانه باشد تا یک اثر جاودانه خلق کند. دیدم چقدر درست می گوید. بلافاصله یاد داستان کوتاهی افتادم با نام "بعد از ظهر سبز" از مصطفی مستور که خوانده بودم. آن جا مستور هم با داستان همین را می گوید!
لابد روانپزشک هایی که دوام می آورند، هنرمند می شوند! یا اگر زیادی بخواهند عاقلتر خودشان را نشان دهند تاب نمی آورند و بصورت اورژانسی خودشان را در نزدیک ترین تیمارستان بستری می کنند.



@محمد اکبری هشترودی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 21 آذر 1397 - 17:03




بعد چند تا قرص قرمز و آبی را از بیماران کنار تختشان کش می روند و می اندازند بالا.
شما هم ببخشید که زیاد حرف زدم.

@};-


@محمد اکبری هشترودی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 21 آذر 1397 - 17:07

اوه
از آقای رنجبران یادی کردید و من یادم رفت بگویم
چقدر خوب که از تیکه کلام ایشان استفاده کردید.
دریایی بودن هم خوب است
شما هم بقول آقای رنجبران دریایی باشید.
و برای شما و آقای رنجبران که یادش آوردید آرزوی موفقیت میکنم.


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 آذر 1397 - 03:56

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) درود بر دوستان همراه.
خب فرصتی است تا مروری بر روایت جناب اکبری داشته باشیم.
داستان «پیرمردها عاشق نمی شوند»، روایتی «از زبان پیرمردی است،که از لحن و بیانش پیداست،تجربه ای عمیق از «عاشقی» داشته است و حالا دنیای بیرونش را آنگونه که تجربه کرده است قضاوت می کند. اما متوجه می شود، زیاد هم حقیقت ندارد.» داستان به نوعی اشاره به روند رو به ابتذال برخی ارزش های انسانی دارد و با توجه به «پیر» بودن شخصیت اول داستان،تلاشی است بر نشان دادن «سادگی،یکرنگی و عشق» یک یا چند نسل قبل و تفاوت پر رنگ آن به معیار ارزشی دنیای جدید.
با این تفاسیر، عنوان «پیرمردها عاشق نمی شوند» کشش خاصی نداشته و «میل و رغبت» مخاطب را آنچنان که شایسته است برنمی انگیزد.کمی حالت «قالبی» و کلیشه ای است.از طرفی یحتمل نویسنده داستان واقف اند که از زاویه دید «اول شخص مفرد» نوشتن چه ملزومات و بایسته های زیربنایی لازم دارد؟! «پیرمرد» داستان،پیر نیست! و اگر بخواهیم بگوییم «هرگز نشود پیر آنکه دلش زنده شد به عشق»، از آنسو می بینیم «پیرمرد» داستان جناب اکبری عاشق هم نیست! یعنی اگر هم باشد،مخاطب با او همذات پنداری نمی کند و نمی تواند افکار و حالات درونش را بفهمد.شاید اگر داستان از دید دانای کل روایت می شد موفقیت بیشتری در جذب مخاطبش داشت،البته باید پیچ و گره های بیشتری بخورد تا از این حالت کلیشه ای و یکنواخت دربیاید و طرحی طرفه از آب دربیاید!
جناب اکبری،ملتفت هستید که «پیرمرد»، بعد از سالها زندگی ، اولین بار است که به «روانپزشک» مراجعه می کند و با پرسش هایی که در ذهنش می گذرد،پیداست که انسان «ساده و عاشقی » است و ذهنش چارچوب های solid و خشکی دارد که تغییرپذیری شخصیتی اش را پایین می آورد،از طرفی فراموشی ندارد،چون براحتی جملات فیلمی را که دیده است به یاد دارد! ولی نمی تواند تا این اندازه که شما بیان کرده اید دقیق در جزییات باشد، حواس پرتی،بیحوصلگی و خیلی از ویژگی های سنین بالا در شخصیت دیده نمی شود و شخصیت اصلن «پیر نیست»!


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 آذر 1397 - 03:58

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) و اگر بخواهیم بگوییم «هرگز نشود پیر آنکه دلش زنده شد به عشق»، از آنسو می بینیم «پیرمرد» داستان جناب اکبری عاشق هم نیست! یعنی اگر هم باشد،مخاطب با او همذات پنداری نمی کند و نمی تواند افکار و حالات درونش را بفهمد.شاید اگر داستان از دید دانای کل روایت می شد موفقیت بیشتری در جذب مخاطبش داشت،البته باید پیچ و گره های بیشتری بخورد تا از این حالت کلیشه ای و یکنواخت دربیاید و طرحی طرفه از آب دربیاید!
جناب اکبری،ملتفت هستید که «پیرمرد»، بعد از سالها زندگی ، اولین بار است که به «روانپزشک» مراجعه می کند و با پرسش هایی که در ذهنش می گذرد،پیداست که انسان «ساده و عاشقی » است و ذهنش چارچوب های solid و خشکی دارد که تغییرپذیری شخصیتی اش را پایین می آورد،از طرفی فراموشی ندارد،چون براحتی جملات فیلمی را که دیده است به یاد دارد! ولی نمی تواند تا این اندازه که شما بیان کرده اید دقیق در جزییات باشد، حواس پرتی،بیحوصلگی و خیلی از ویژگی های سنین بالا در شخصیت دیده نمی شود و شخصیت اصلن «پیر نیست»!از طرفی انسان پیر کمتر از خود سوال می پرسد، ولی در داستان ،ما شاهد پرسش های درونی زیادی هستیم. این ضعف پرسوناژ داستان است و نشان می دهد که نویسنده در قالب شخصیت قرار نگرفته است! از طرفی در قطع و وصل ها بخصوص انجا که می نویسد «آ************ می ایستد.فکرهایم متوقف می شود،در آ************ را باز می کنم و می روم داخل مطب»، جمله «فکرهایم متوقف می شود» مشمئز کننده به نظر می رسد! شما حذف کنید ببینید چقدر بهتر می شود! مخاطب متوجه افکار شخصیت هست و بعد هم متوجه قطع افکار وی با باز شدن در آ************ هست،پس نیازی به چنین اضافه گویی ها نیست در داستان.
همچنین گذشته از آکسیون کند ، یکنواخت و خسته کننده، در جاهایی روابط علّی مشاهدات و.رویدادها دچار ضعف می شود.«کمی آنطرف تر یک پیرزن با یک پیرزن حرف می زند،معلوم است مریض ثابت این پزشک هستند» اول اینکه چرا دردسر داده اید؟ می نوشتید «دو پیرزن با همدیگر حرف می زدند» و دوم اینکه شخصیت و مخاطب از کجا متوجه «بیمار ثابت بودن» این دو بشوند؟!


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 آذر 1397 - 04:01

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) و نقدهای دیگری که بر داستان وارد است.
در مجموع داستان از جنبه انتخاب روایت «اول شخص»، پرسوناژ و دراماتیزه کردن حالات وی ، باورپذیری، کشش و نایکنواختی ضعف دارد و تلاشی ناقص به نظر می رسد.
.
.
و اینکه،جناب اکبری گرامی،از دیدار مجدد شما دوست و همراه قدیمی خرسندم.
موید باشید.
یوسف جمالی «م.اسفند»


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 23 آذر 1397 - 12:23

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام و عرض ادب

در ابتدا خوشحالی خودم را حضور دوستی فرهیخته چون شما ابراز میکنم. ممنون که زحمت خوانش داستان و نقد و نظر را کشیدید...
به نظرم متاسفانه در گذشته کمتر با همدیگر آشنا بودیم و فرصت خوانش آثارتان برای من کمتر حاصل شده بود... اما این فرصت جدید را غنیمت می شمریم...

عرض به خدمتتان که نثد شما بر داستان چندین بار مرور کردم و بعد از آن حتی دوباره به خود داستان رجوع کردم تا آنها را با همدیگر بسنجم...
من معمولا سعی میکنم در جواب نقد بر نیایم و نقد دیگران بر داستان خودم را مورد نقد نکنم یا بهتر بگویم جواب ندهم. چون به هر روی نقد بر اساس یک دیدگاه و برداشت نوشته شده و زوایایی را دیده است که دیگران و حتی خود نویسنده هم آنها را ندیده است...
در این مورد هم اینچنین است. وقتی در ابتدای نقد نوشتید داستان «پیرمردها عاشق نمی شوند»، روایتی «از زبان پیرمردی است ... من به فکر فرو رفتم... به این فکر کردم که این روایت هم خود جالب است. چرا به آن فکر نکرده بود؟ می شد با در نظر گرفتن اینکه این شخصیت پیرمرد است به پرداخت بهتری از داستان رسید... بعد به این فکر کردم که چه چیزی در داستان وجود دارد که باعث شده است شما فکر کنید شخصیت پیر است. داستان را خواندم و به این موضوع نرسیدم که داستان نشانه هایی از پیر بودن شخصیت را داشته باشد. از قضا برخی نشانه های جوان بودن و متفاوت بودن را با خود دارد. مثلا شخصیت داستان وقتی با آس انسور بالا می رود به این فکر میکند که در مطب جوانهایی خیره به یک نکته نشسته اند. یعنی وضعیتی که خودش دارد( نشسته و به یک نکته خیره شده است)... ولی وقتی پیرها را میبیند به نوعی تعجب میکند... اینکه نمیخواهد به داخل و پیش پزشک برود این احساس است که درد او با اینها متفاوت است...


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 23 آذر 1397 - 12:45

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی اما در بقیه موارد جوابی ندارم... حتما که نظرتان دقیق و موشکافانه است و نتوانسته است آن ارتباطی را که باید برقرار کند داشته باشد...

به قول فراستی بعد از دیدن بمب، یک عاشقانه که گفت این نه بمب بود نه عاشقانه... داستان من هم نه پیره نه عاشق شده... :)

در مورد کشش، به نظرم عنصر بسیار مهمی در داستانها هست که معمولا داستان را می تواند نجات دهد. چون که کشش هست که عنصری مرتبط با مخاطب است که آیا مخاطب را توانسته است به ادامه و خوانش داستان ترغیب کند یا نه. و وقتی این عنصر خوب باشد مخاطب اظهار رضایت میکند و میگوید که دوست داشتم ببینم آخرش چه می شود... ولی برخی محدودیت ها مانند سیالیت یا گفت و گوهای درونی و نبودن گرههای مشخص در بعضی داستانها این عنصر را کم رنگ میکیند....

به هر روی از دیدن شما باز هم خوشحالم و امیدوارم بیشتر ببینم شما را...

دلتون همیشه گرم باشه و سرتون خوش...


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 دي 1397 - 11:24

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای اکبری گرامی
اول اجازه بدید در پیرو حرف شما بگم هیج حا صفای اینجا رو نداره انگار ادمهای اینجا یه جورایی به هم وابسته هستند اگر همدیگرو نبینن باز یه گوشه ای از ذهنشون مدام فکر این ادمهاست .با وجودی که همدیگه رو ندیدن اما قلبا به هم کشش دارند .و این همون جادوی قلم است
عنوان داستان یه جورایی کلیشه است اما امدن شخصیت داستان به مطب و زاویه دیدش جالب بود .اما شخصیت پردازی ناموفق بود چرا که هویت شخصیت در نظر مخاطب شما گنگ .میشه گفت بیشتر روایت میکنه
منتظر داستانهای زیبای شما هستیم
سپاس از شما @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در شنبه 8 دي 1397 - 12:23

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام خانم ارونی یکی دیگه از دوستان قدیمی...

خوشحالم شما هم هستید و خوشحالم از دیدن نقدتون

بله اینجا ظاهرا مثل مورفین میمونه... نمیشه ترکش کرد... حس و حالی که اینجا و دوستان دارن تکرار نشدنی هست...

ممنونم از نگاهی که به داستان داشتی... امیدوارم داستانهای شخصیت محور جدیدی بتونم بنویسم تا مقبول بیفتد...

دلگرم باشید در این هوای زمستانی @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 دي 1397 - 10:25

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی درود بی پایان




عالی بود!


@عباس پیرمرادی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 14 دي 1397 - 11:47

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام جناب عباس عزیز پیرمرادی دوست داشتنی

خوشحالی خود را از حضور جنابتان ابراز میکنم...

خوشحالم که حس داستان خواندن هنوز از سرتان نیفتاده و امید که لذت برده باشید...

انتظار نوازش بیش از داریم ما...

همیشه خوب باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.