چرا رفتی چرا من بی قرارم...

هوس یه سیگار می کنم. از اون سیگارای بلند و نازک... توی خیابون تو ترافیک که هستم به جز گوش دادن به یه آهنگ، دوست دارم سیگار هم بکشم... کمی دیر کردم... رعنا منتظرمه... گفته باهام کار داره... ترافیک هست و باید سیگار بخرم... کنار دکه روزنامه فروشی نگه می دارم و سیگار می خرم. یه نخ همون جلوی دکه با فندکی که از جلوی دکه آویزون هست آتیش میزنم... نمی دونم چرا همیشه ی خدا سیگار میکشم ولی هیچ وقت خدا نه فندکی توی جیب دارم و نه کبریت... گاهی سیگار خاموش یک ساعت توی دستم یا روی لبم می مونه بدون اینکه آتیش پیدا کنم... رعنا همکار روزنامه ست... بیشتر کار گرافیک و صفحه بندی می کنه. البته کار اصلیش نقاشیه. ولی فعلا کار اصلیش شده روزنامه. چون از این داره پول در میاره. ولی با اون انگشتای ظریفش وقتی قلم مو رو توی دستش می گیره فکر می کنم که می خواد جادو کنه. ولی جادویی در کار نیست. همش باید کار روزنامه بکنه. هیچ فرقی نمی کنه. منی که تحلیل می نویسم هم هیچ گلی به سر هیچ کس نزدم. بهش هر روز هزار بار گفتم آرزوم اینه که یه روز وقتی وارد دفتر روزنامه شدم ببینیم دیگه نیستی. رفتی دنبال نقاشی.
چرا رفتی
چرا من بی قرارم...
توی ماشین نشستیم. رعنا یک ساروفن با ترمه دوزی قشنگی تن کرده. لبهاشو صورتی مسی آرایش کرده و کمی سرخاب گونه هاشو قشنگتر از رعنایی کرده که هر روز دفتر روزنامه می بینم. بارون نم نم رو شیشه ضرب می گیره. با نشستن رعنا کنارم توی ماشین توی این هوای عجیب آخر پاییز تهران توی خیابون ولیعصر با این درختهای چندین ساله حسی مبهم می دوه زیر پوستم. گاهی فکر می کنم شاید بعضی از این درختها هزار سال داشته باشن. ولی نه کمتر. میگه ماشین رو یه گوشه ای نگه دارم تا کمی حرف بزنیم. جایی خلوت پیدا می کنم و پارک می کنم. دستم را گذاشتم روی دنده ماشین و چکه چکه بارون روی شیشه ماشین که کم کم زیاد می شه رو نگاه می کنم. حرف می زنه. چیزهایی که از نیمکره چپ مغزش به سمت زبونش میرسه و به شکل حرف از لبهاش ادا میشه باعث می شه شرمی که در درونم لونه کرده به چشمام برسه و نذاره به چشماش نگاه کنم.
خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود
باران کمی تند می شود. به خاطر متغیر شدن هوای بیرون و درون ماشین و به خاطر نفسهای گرم ما شیشه ها یواش یواش بخار میگیره. نمی دونم آفتاب کی رنگ می بازه.ساعت می خواد پنج را رد کنه.
آروم آروم حرف می زنه. صداش بقدری دلنشین و ریتمیک هست و چنان در تمام اجزام نفوذ می کنه که نمی ذارد بفهمم چه می گه. فقط حس می کنم حرارتی نامرئی از سمت چپ سینه ام تا فرق سرم رو آتیش می زنه. دستش رو میاره میذاره روی دستم. جنسی گرم و نازک. انگشتانی ظریف و بلند. انگار لایه ای گرم و پوشالی تمام پوست بدنم رو در بر می گیره. انگار در خوابی ابدی فرو رفتم. شاید هم از خوابی ابدی بیدار شدم. حس هایی به سراغم میاد که تا به حال نمی دونستم چنین حسی هم می تونه وجود داشته باشه. با انگشتاش رو دستم ضرب می گیرد. انگار داره با دستم بازی میکنه. ضربات آرام و خاص انگشتاش روی دستم انگار منو کمی از زمین بلندتر کرده. شبیه یک سمفونی موسیقی می مونه. با هر ضربه ی انگشت چیزی در قلبم ایجاد می شه. انگار با قلم مویی آغشته به رنگ سرخ، رنگ سرخ گرم و آتشین، روی قلبم ضربات مداوم می زنه. قلبم با هر ضربه قلم مو آتیش می شه. انگار با هر ضربه تصویری در قلبم نقش می بنده و به مغزم سرازیر می شه. با هر ضربه یک حس، یک تصویر. می ترسم نتونم این همه تصویرناب رو توی مغزم تاب بیارم و قالب تهی کنم. بخار تقریبا تمام شیشه ها را گرفته. نور تیرهای چراغ برق به شکلی محو دیده می شه.
به سر سودای آغوش تو دارم...
انگشتاش از حرکت وا می ایسته. دستش می مونه روی دستم.
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
دستش به شکل هنرمندانه ای آرام آرام می ره به سمت مچ دستم. نا خود آگاه دست من هم مچ دست اونو لمس می کنه.
نمیدونم دقیقا در مغزم چه خبره. قلبم یاری نمی ده. مغزم و قلبم هر دو با کمک رعنا دست به دست هم دادن تا همه چیز رو ببازم. همه هستیمو. هوس یک سیگار می دوه زیر پوستم. یک سیگار بلند و نازک. آخ چرا نباید فندک داشته باشم. می گم بذار بروم کمی جلوتر نزدیک اون دکه و با چشمم جلو رو نشون میدم. سکوت می کنه. ولی دلش نمی یاد دستم رو ولکند. شانه به شانه شده ایم. دلم نمی یاد بخار ماشین را از بین ببرم. کورمال کورمال جلو می رم و پیاده می شم. سیگارم رو با فندک جلوی دکه آتیش می زنم و پک عمیقی می زنم. دود سیگار از بین رشته های باران جا باز می کند به آسمان می رود.
دل دیوانه را دیوانه‌تر کن
مرا از هر دو عالم بی‌خبر کن
نیکوتین با سرعت خاصی به سلولهام می رسه. حالتی بین زمین و آسمان می شم. یک آن سرگیجه ای میاد و میره. یک لحظه جهت عکس رشته های بارون به آسمون می رم و دوباره همراه با بارون به زمین می افتم. به ماشین بر می گردم. حرکت می کنم. چهار راه رو رد می کنم و از اون سر خیابون چند تا مسافر سوار می کنم. یکی می خواد تا ونک بره و یکی هم جلوی پارک ساعی پیاده می شه. هر سال این روزها نمیدونم چرا می یام این سمت ها. خیابان ولیعصر. شاید درختاش را دوست دارم. شاید خاطره خوبی از این خیابون دارم. شاید هم این وقت سال مسافرهاش خوش اخلاق تر می شن. مسافرها رو که پیاده می کنم یه مرد نسبتا مسن می خواهد دربست برود. کت و شلوار شیکی به تن داره و سبیلش خیلی مرتب و پر پشت هست. سوارش می کنم. می خواد بره سمت خیابون ملاصدرا. اونجا از یه گالری نقاشی دیدن کنه و بعد برگرده خونش سمت تجریش. جلوی گالری پیاده می شه. می گه شما هم بیایید داخل شاید معطل شدم. مِن مِن می کنم که می گه کرایه اش هر چقدر باشه می دم.
می ریم داخل. آدمهای جور وا جوری این سو آن سو می رن. بعضی ها کت و شلوار و رسمی و بعضی ها تیپ هنری و کلاه های روشنفکری. بعضی خانومها ساروفنهای رنگ و با رنگ و خوش نقش و نگار به تن دارن. نقاشی ها به ردیف روی دیوار نصب شدن. بوی خوشی از سالن شاید هم از آدما، فضا رو دلپذیر می کنه. نمی دونم انگار محیط برام تکراریه. فکر می کنم قبلا اینجا بودم. شاید هم قبلا مردی که روحش دوباره با جسم من متولد شده از این جا دیدن کرده. یک گوشه گالری تقریبا از همه جا شلوغ تره. چندین نفر دور یک خانم حلقه زدند و او توضیحاتی می ده. توجهم جلب نقاشی ها می شه. حال بدی دارم نمی دونم شاید هم خوب. ولی حالی عجیب است. قسمت نیمکره راست مغزم با شدتی عجیب و التهابی هرچه تمام تر شروع به کار کرده. تمام سلولها و رگهاش انگار می خواد از جاش در بیاد. نقاشی ها چیزهای عجیبی به نظرم می رسه. انگار روحم توی هر نقاشی داره زنده میشه و می میره. حس می کنم نقاشی ها را هم قبلا جایی دیدم. ولی من که هیچ وقت نیومدم اینجور جاها. یا اصلا انگار خودم کشیدمشون. شاید هم یه نفر اونا رو روی مغزم طرح زده. با ضربات پی در پی قلم مو. تنم حرارتی خاص پیدا میکنه. حرارتی که انگار از ضربه های آتشین همون قلم موی آغشته به آتشه. یک زن با ساروفنی که ترمه دوزی قشنگی روش نقش داره اون وسط داره حرف می زنه. چیزهایی که به شکل حرف از لبهاش جدا میشه و توی سالن طنین میندازه باعث میشه نتونم به چشماش نگاه کنم. نقاشیا، این زن، صداش، حرفهاش، همش تکراریه. زن و نقاشی ها شروع میکنن دور سرم چرخیدن. مغزم به حد انفجار میرسه. انگار یه چیزو گذاشتی جلوی دوتا آینه موازی. تکرار میشه. تکرار و تکرار. به حدی که نمیتونی دیگه تحملش کنی.

مرد کت و شلواری سیبیلو کنار ماشین آب معدنی رو میریزه توی دستام تا صورتمو بشورم. میگه داخل سالن خیلی گرم بود شاید فشارت افتاده. کمی خنک میشم و هوش و حواسم میاد سرجاش. بعد کنارم میشینه و به سمت تجریش میریم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

22

علیرضا لطف دوست ,مریم مقدسی ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,کبرا قامتی ,شیدا محجوب ,اسفندیار قرنجیک ,نعیمه میرزاعلی ,آرمیتا مولوی ,فاطمه گتویی ,پیام رنجبران(اکنون) ,عباس پیرمرادی ,زهرا فیروزی ,همایون طراح ,حمیدرضا محدثی ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,افسانه پورکریم , ک جعفری ,اعظم رمضانی ,احمد دولت آبادی ,کیمیا مرادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا فیروزی (20/9/1393),احمد دولت آبادی (20/9/1393),محمد اکبری هشترودی (20/9/1393),علیرضا لطف دوست (20/9/1393),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/9/1393),مریم مقدسی (20/9/1393),زهرابادره (20/9/1393),عباس پیرمرادی (20/9/1393),هستی مهربان (20/9/1393),آرمیتا مولوی (20/9/1393), زینب ارونی (20/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (20/9/1393),پیام رنجبران(اکنون) (20/9/1393),فرزانه رازي (20/9/1393),اعظم رمضانی (20/9/1393),زهرا فیروزی (20/9/1393),شهره کبودوندپور (20/9/1393),ساناز پیری (20/9/1393),اسفندیار قرنجیک (20/9/1393),فاطمه گتویی (20/9/1393),حمیدرضا محدثی (20/9/1393),محسن پرویزی (21/9/1393),همایون طراح (21/9/1393), زینب ارونی (21/9/1393),افسانه پورکریم (21/9/1393),حمیدرضا محدثی (21/9/1393), ک جعفری (22/9/1393),جلال صابری نژاد (22/9/1393),آیلارمعدن پسندی (22/9/1393),عاطفه حجابی دخت ایمن (22/9/1393),آیلارمعدن پسندی (22/9/1393),آریامنتقد (22/9/1393),همایون طراح (22/9/1393), ک جعفری (23/9/1393),اذرمهرصداقت (23/9/1393),سلمان ارژن (23/9/1393),حمیدرضا محدثی (23/9/1393),حامد قزلباش (24/9/1393),اذرمهرصداقت (24/9/1393),حسن ایمانی (24/9/1393),محمد شاهکان (25/9/1393),بنیامین سیران (25/9/1393),فرزانه بارانی (25/9/1393),اذرمهرصداقت (25/9/1393),سمانه علیپور (26/9/1393),آوین (26/9/1393),شیدا محجوب (26/9/1393),کبرا قامتی (27/9/1393),عباس پیرمرادی (29/9/1393),احمد دولت آبادی (29/9/1393),ستاره (1/10/1393),ستاره (2/10/1393),شیدا محجوب (3/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (3/10/1393),نازنین کریمی (3/10/1393),مریم مقدسی (3/10/1393),ستاره (4/10/1393),ابوالحسن اکبری (4/10/1393),ستاره (5/10/1393), زینب ارونی (5/10/1393),محمد اکبری هشترودی (6/10/1393),آرمیتا مولوی (6/10/1393),اذرمهرصداقت (9/10/1393),سمانه علیپور (10/10/1393),علی مبینی (13/10/1393),عباس پیرمرادی (24/10/1393),فرزانه رازي (25/10/1393),سمانه علیپور (25/10/1393),سحر ذاکری (11/11/1393),شیدا محجوب (13/11/1393),فرزانه رازي (14/11/1393),اذرمهرصداقت (14/11/1393),مریم مقدسی (14/11/1393),آرمیتا مولوی (27/11/1393),سولماز نادری (10/12/1393),مریم مقدسی (15/12/1393),شیدا محجوب (16/12/1393),فرزانه رازي (16/12/1393),سحر ذاکری (12/1/1394),آزاده اسلامی (12/1/1394),زهرابادره (14/1/1394),عطیه امیری (14/1/1394),سحر ذاکری (18/2/1394),ماه پری زاهدی (21/2/1394),سحر ذاکری (24/3/1394),سهیل متانی (4/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/4/1394),باران (5/5/1394),سارینا معالی (16/6/1394),محمد اکبری هشترودی (5/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/1/1396),محمد اکبری هشترودی (19/6/1396),محمد روشنیان (13/9/1396),

نقطه نظرات

نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 12:49

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی دوست نازنین خیلی خوش امدی و سلام. دوست همیشگی و نازنین. چرا انقدر سیگار سیگار کردی؟ نمیشد ضمیر می اوردی.
صفحه بندی خوب است ولی در اصطلاح اصلی و اصول روزنامه نگاری می گویند صفحه آرایی.ولی اصطلاح شما غلط نیست.
متاسف در جامعه ما هر جا که خیابان بند می اید می گویند ترافیک در صورتی که ترافیک خیلی خوب است و معنای فارسی اش می شود تردد. و باید بگوییم راهبندان.
آخه چرا محمد جان. چرا انقدر عجله؟ خواستی سورئال بنویسی ولی از پسش بر نیومدی. وقتی دو پرسناژ اصلی داریم بهتر نبود بجای اسم رعنا از خانم استفاده می بردی؟
محمد جان اگه رای یا امتیاز بدم بهت خیانت بزرگی کردم یعنی اینکه درام جلو پیشرفت دوستم رو بگیرم. و من این رو نمی خام..ابته بهم فرصت بده تادوباری ریز بشم و نقد مجددی بنویسم. شاید تجدید نظر کردم در بعضی موارد. فعلا بدرود. دوست با ظرفیتم.


@احمد دولت آبادی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 22:49

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام دوست عزیز و نازنین
حالا شما رای بده ما اینجوری فکر نمیکنیم...:)
عرض به خدمتت که آقا جان ما بخاطر همین رک گویی ات دوستت داریم...
لطف کن یه کم بهم بیشتر توضیح بده که چرا از پسش برنیامده ام... نقد دوست دارم و منتظر دیدن نکات ریزی هستم که شما و دیگر دوستان ببینند و من ندیده باشم. منظورت چیست وقتی دو پرسناژ وجود دارد بجای رعنا از خانوم استفاده کنم؟
سیگار خیلی نیاوردم ها... چند بار فقط ولی فکر نمیکنم تو ذوق زده باشه... منظورت این است که تو چشم میزنه؟
ترافیک هم که راستش دیگه اومده توی فرهنگ ما و به نظرم تردد و راهبندان معنیشو نمیرسونه. به همین خاطر یه جوراایی همش از این واژه استفاده میشه...
دوست خوبی هستی که خوب نقد میکنی و نظر میدهی. دستت درد نکند...
همیشه منتظر نظرهای خوبت هستیم...@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 13:23

سلام آقای اکبری خوبین؟؟خیلی خوب بود دستتون درد نکنه...اونجا که گفتین آشنا بوده اون نقاشی ها و اون مکان وانگار خودتون کشیدین اینارو؛واقعا برامن اتفاق افتاده.من از بچگی تاالان حداقل ماهی7.8بار اینجوری می شم یعنی اکثر تصاویر.اتفاقات.حتی آدما رو وقتی می بینم برا چن دیقه گیج می شم که ای خدا من فلانی رو قبلا دیدم یا فلان حرف رو تو فلان جا باهمون حرکات ازکسی شنیدم قبلا....گیجی بعد این سوالات واقعا سخته!دیگه برا م عادت شده البته..اینم بگم به هیچ عنوان به نظریه تناسخ اعتقادی ندارم چون اسلام به کل ردش کرده و روایتم داریم از آقامون امام رضا(ع)که کفره...ببخشید یه کم خارج از بحث شد:D ولی چون جمله شبیه به خاطرات خودم رو خوندم تو داستان گفتم بگم که اگه دلیلش رو می دونین به منم بگین:"> بازم مرسی بابت داستان خوبتون به دلم نشست خصوصا توصیف احساسات اون آقا که فوق العاده بود.ممنون.ضمنااستادمحترم به داستان های منم سر بزنین دیگه!!!! نمیاین ها[-( ;)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 22:58

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام خانوم عاطفه خانوم
اول اینکه ما داستانهاتونو میخونیم و نظر هم میدیم...
بعد اینکه ممنون از حضورتون و ممنون از نظرتون... چیزی رو که گفتی خیلی خوب بود. چون فهمیدم که این حس انگار توی همه آدمها وجود داره که هر اتفاقی رو فکر میکنند انگار قبلا تجربه کردن و یواشکی از خودشون میپرسن این اتفاق کی افتاده بود؟ اینو کی دیدم؟
در هر صورت موضوع تناسخ نسخه اش پیچیده ست... و نمیدونم با چه نظریه ای توجیه میشه... ولی به نظرم میرسه که به نظریه جذب ارتباط داشته باشه... ما همیشه در زندگی به چیزهایی فکر میکنیم و آرزو میکنیم که چیزهایی داشته باشیم و تجربه کنیم و به نوعی خودمون رو در آن شکل میبینیم و شاید حتی چندین بار خوابش رو هم دیدیم و وقتی اون اتفاق میافته و حس میکنیم تکراریه به خاطر اینه که قبلا در کائنات و ذهن خود بوجود آوردیم. یه چیزی در این مایه ها.
در هر صورت ممنون از نظر خوبتون
بسیار خوشحالم که دوست داشتید@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط محسن پرویزی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 06:52

نمایش مشخصات محسن پرویزی سلام خانم حجابی دخت.. با اجازه از آقای هشترودی به این اتفاق « دژاوو» میگن که یه کلمه فرانسوی به معنای قبلا تجربه شده است.. که در مورد دنیاهای موازی و لایه لایه صحبت میکنه که فوق العاده پیچیده و خارج از مجال اینجاست.. اینو گفتم دوست داشتید در مورد این کلمه جستجو کنید جواب سوالات رو پیدا می کنید


@محسن پرویزی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 14:38

سلام آقای پرویزی....ممنون بابت راهنماییتون.


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط محسن پرویزی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 07:01

نمایش مشخصات محسن پرویزی سلام جناب هشترودی.. داستان بسیار زیبایی بود تبریک می گم.. به نظر این حقیر اگه داستان رو دو تکه می کردید و اون دو قسمت رو جابجا می کردید داستان به فضای سورئال نزدیک تر می شد.. یعنی اول داستانتون مسافر کشی تو ولیعصر و اون پیرمرده و بعدش گالری.. تو قسمت دومش حرفها و خاطرات جسته و گریخته و علاقه رعنا به نقاشی و کار تو روزنامه.. به موازات اونم سرگیجه و.. البته این فقط نظر شخصی من بود شما استاد مایی ببخشید اگه جسارتی کردم


@محسن پرویزی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 12:40

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام برادر جان
ممنون از حضورت و ممنون از نظر و پیشنهادت...
بعضی سوژه ها واقعا آدم رو درگیر میکن و به نوعی یقه آدم رو میگیرن و تا نوشته نشن آدم رو رها نمیکنن... این سوژه همچون سوژه ای بود... این چنین آمد و اینچنین نوشته شد... روش خیلی فکر و کار کردم و روی خیلی از کلمات وقت گذاشتم...
و این را تجربه کردم که انگار وقتی داستان نوشته میشه اصلا به این توجه نمیشه که رئال است یا سورئال... حسها همانطور که در ذهن وجود دارند بی کم و کاست نوشته میشن و بعد از نوشته شدن تازه میبینی که نزدیک به سوزئال بوده یا هر چیز دیگر و به نظرم به این میگن یک داستان جوششی...
در مورد پیشنهادت باید بگم که در اون حالت شاید کمی تصنعی تر میشد و قضیه حالت روامانس سطح پایینی پیدا میکرد... البته شاید... دقیق نمیدونم اگه آن چنین میشد چه میشد...
ولی گستره ی داستان اینطوری جلو رفت و فکر کردم شاید این بهتر است... حتی شخصیت داستان وقتی رفت جلوی دکه و سیگارش را آتش زد در آن لحظه نمیدانست که چه اتفاقی در حال رخ دادن است و شخصیت تحلیل گر روزنامه نگار در حال تبدیل شدن به مسافر کش است... همه چیز انگار در یک آن اتفاق افتاد و جلو رفت... الان که دوباره به اون حسها فکر میکنم بازم دیوونه ام میکنه...
در هر صورت ممنون که منو به چالش کشیدی...
پویا و نویسا
پیروز و منصور بمان@};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 13:48

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام
لذت بی نهایت از خواندن داستانتان بردم.
این داستان این حقیقت را ثابت می کند که داستانی می تواند بلند باشد! ولی تا آخر آن را مثل یک داستان کوتاه خواند وتو هر لحظه حس می کنی الان است که داستان پایان یابد.
تعریف دقیقی از کارکرد نیمکره چپ وراست دارید واین به داستان کمک کرده است.
استفاده از فضاهای هنری در داستان ویژگی مثبتش بود.
پسندیدم.
جیبتان پر از پول.


@عباس پیرمرادی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 23:04

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام بزرگوار
بسیار خوشحالم اگر تونستم داستان قابل پذیرشی نوشته باشم... البته مشکلات و ایرادهای زیادی دارد که حتما از اونها چشم پوشی میکنید و فقط تعریف میکنید.
سوژه این داستان خیلی وقت بود توی ذهنم گیر کرده بود و ولم نمیکرد و همش بهم میگفت که باید منو بنویسی...
آدم وقتی اینجور سوژها رو مینویسه لذت زیادی میبره و فقط دوست داره بنویسه و بنویسه... همین حس رو من هم موقع نوشتن داشتم... انگار داشت تموم میشد ولی باز ماجرا جلو میرفت... به جرات میگم وقتی در ابتدا شروع به نوشتن کردم حس نمیکردم اینجوری جلو بره و تموم بشه... انگار وارد شدن در نوشتن و جلو رفتن باعث کشف بیشتر میشه و داستان کامل میشه...
امیدوارم نکات ایراد و ضعف رو هم بیان کنید...
ممنون


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 16:22

سلام آقای هشترودی عزیز
حس خوبی از خواندنش داستم ، زیبا بود@};-


@شايسته دولتخواه توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 23:06

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
زیبایی در چشمها و ذهن شماست که داستان رو زیبا میبینید...
ممنونم از حضور خوبتون.
شرمنده لطف شما هستیم...@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 17:54

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D :D :D
بسیار عالی...بسیار عالی...
ایول بابایی ایول... :D
من گوشامو گرفتم گرفتم بابایی... :D
اونجایی که با قلمو قلب رنگ میزدین رو خیلی دوس داشتم...خیلی اوف بود... :D ;)
هیچی دیگه...همین...نیس من بچه ی خوبیـــــــــــــــم...اینه که با اجازه تون من برم...خخخخخخخخخخخخ :D
شاد...فدایی...
قرچ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:D =))


@فرزانه رازي توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 23:12

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام دخترم
خوبی؟
چگونه ای؟
چرا گوشهاتو گرفتی؟
عرض به خدمت که ممنون از این که اومدی ولی چرا زود میری؟ تشریف داشتید. من اگه بیام اینجوری بگم برم شما راضی میشی؟
راستشو بگو نکنه داستان رو نخوندی همین جوری اومدی و داری میری؟:-s
ما را از نظرات و نقدهای خود محروم نفرمایید...
@};-


نام: زهرا بادره   ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 18:04

@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-
لایک


@زهرا بادره توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 23:13

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام خواهر بزرگوار و فرهیخته
شما خودتون گل هستید چرا زحمت کشیدید...
دستتون درد نکنه و بسیار مشعوف شدیم...
دوست داشتم حس و نظرتون رو هم بدونم...
ممنون از حضور سبز و گل بارانتون
@};- @};- @};-


@محمد اکبری هشترودی توسط زهرا بادره   ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 02:02

سلام مجدد آقای هشترودی عزیز
داستان به غایت زیبا و رویایی پردازش شده است
و به طور كلي كساني كه تخيل قوي دارند از اينگونه تجارب يرايشان زياد اتفاق مي افتد و شما با موفقيت توانستيد احساسات خود را به قلم منتقل سازيد
من لذت وافر بردم بي تعارف
و برايتان موفقيت ها آرزومندم
شاد باشيد و به شب @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 22:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور از خواندن داستان شما بسیار لذت بردم


@شهره کبودوندپور توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 23:15

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام خانوم شهره خانوم
ممنون که تشریف آوردید و حضورتون مایه خوشحالی ماست...
خوشحالم اگر لذتی دست داده باشد و مورد پذیرش باشد...
لطف عالی متعالی@};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 23:33

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی محمد عزیزم ممنون از اینکه انقاد پذیری. اگه میگم چرا خانم رو بجای رعنا نیاوردی . این یه نظر شخصیه که به نظر من تکنیکی تر می شد. وگرنه من نمی گم غلطه. در مورد ترافیک هم باید بگم که اگه همه می گن ما نباید بگیم . خیر سرمون ما قراره جزو خواص باشیم نه عوام. ما کارمون اینه که ایراد هارو ریشه یای کنیم و در تفهیم اون بکوشیم. چون یکی خودش رو میندازه تو چاه تو هم خودت رو میندازی تو چاه؟ دوست عزیز من . وقتی می گم ریشه یابی یعنی اینکه یکی از داستان های امروز نوشته بود سگ پارس می کند . من به او گفتم که پارس غلط است چرا که ما سرزمین پارس هستیم و پارسی زبان و عرب های ملخ خور *************** از سر کینه ای که به ما داشتند به واق واق سگ می گفتند سگ پارس می کند. خوب پس پارس غلط است و باید گفت سگ واق واق می کند. البته وقتی یاد اور شدم ایشان با آغوش باز از این انتقاد بنده استقبال کردم. حالا جکایت ترافیک هم بدین گونه است. اقا یه رای هم فقط بخاطر اینکه انتقاد رو دوست داری می دم.چشم. تو جون بخواه. فدایی داری


@احمد دولت آبادی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 12:32

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی احمد عزیز از تو هم ممنون که انتقاد میکنی...
من به شخصه پذیرای هر نقدی هستم... و سعی میکنم چیزهایی رو که میتونم رو درونی کنم...
در مورد موضوع ترافیک بحثم روی این نبود که چون همه میگن ما هم بگیم... بحثم این است که بعضی کلمات وارد گویش و نوشتارما شده اند و کلماتی که بجای آنها پیشنهاد داده میشود آن معنی را به کل نمیرساند... البته به نظر من کار واژه سازی باید توسط اهل فن انجام بشه و به نوعی زمینه های پذیرش او واژه رو هم ایجاد کنن. و یک کوتاهی که میشه اینه که واژه ها بعد از اینکه وارد فرهنگ میشه تازه میخوان بجاش واژه درست کنن که دیگه دیر هست... دیگه به جای ایمیل کمتر کسی میاد از رایانامه استفاده کنه...
حالا کلمه ترافیک هم هر چند انگلیسیه ولی در فرهنگ نوشتاری ما رسوخ کرده و حتی رشته های درسی رو با همین نام میگن: مهندسی ترافیک.
ولی حرفهای تو رو قبول دارم و میدونم که از سر دلسوزی میگی...
آقا ممنون از همه چیز...


نام: فاطمه گتویی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 23:54

نمایش مشخصات فاطمه گتویی چقد توصیف!نمی دونم قوتنین داستان کوتاه در مورد ان توصیفات نظرشون چیه.ولی من لذت بردم (:مخصوصا بارون و دود سیگار و شما که بر خلاف باران رفتید بالا و بعد تلپ!


@فاطمه گتویی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 12:46

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
ممنون از حضورتون خانم فاطمه خانوم
در مورد توصیفات باید بگم که توصیفات زیادی وجود نداره و قوانین داستان کوتاه حتما منو میبخشه اگه خطایی کردم:)
بجز توصیف کوتاهی از لباس رعنا و خیابون و بارون چیز زیادی وجود نداره و بقیه بیشتر توصیف ذهنی و بیان حسهای درونی و ذهنی هست که باعث میشه داستان جلو بره... وقتی به کلیت داستان نگاه میشه به نظرم مسائل درونی تر هستند تا بیرونی تر و توصیفات کوتاهی برای صحنه پردازی به نظرم لازم بود...
اگه دوست داشتید خوشحالم و حرف و نظر شما متین است و داستان بی عیب و نقص نیست...

بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون

چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون

خاطرات گذشته منو میکشه آروم

چه حالی داریم امشب به یاد تو من و بارون

@};- @};-


نام: فرزانه رازي   ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 00:23

دونخته او...بابایي گفتي سلام كي؟؟؟بذار من برم يكم اشك شوق بريزم بيام...(اينتر)سلام بابایي عزيزم. :) خوبي؟!من الآن خيلي خوبم بابایي...توپ حركتم نميده... بالآخرهههههههه اقتضاى شرايطه بابایي...آدم (ان هم از نوع فرزند فردانه) در اين جور مواقع،طبق فرموده بزرگان كه میفرمايند،پيشگيري بهتر از درمان است،ماهم پيشگيري ميكنيم كه انشاالله رستگار شويم! :) (اينتر) اينكه زود فلنگ رو بستم 2 تا دليل داشت:1/داستان به قدري زيبا بود كه جاي هيچ حرفي باقي نذاشت...2/نميدونم چرا حرف زدنم نيومد...(باور كن تأثير گزينه 2، 15% بود...) اما در مورد رضايت يا عدم رضايت بايد بگم كه بابایي من فقط منتظرم بياي اينطوري برام بنويسي...بعد زودي دربري...فك كنم توي كيفت،جاي لپ تاپت،بمب ساعتي پيدا میكردي...عاره...حالا شما فشارات زندگي رو هم درنظر بگير بابایي...خودت كه میدوني... (اينتر) داستان انقد به دلم نشست كه 2 بار خوندمش،بي سابقه س...مگه نه بابایي؟! حتي چندين بار به آهنگش گوش دادم و چقدر بيشتر از قبل به دلم نشست... :) (اينتر) در مورد نقد و اين صحبت ها هم كه من اطلاعات چنداني ندارم،يني رسما هيچي ندارم...پس ترجيح میدم سكوت كنم و بيخودي ابروي خودم رو نبرم،باشد كه اهل فن اظهار نظر فرموده و جملگي رستگار شويم... :) (اينتر) خعلي گلي بابایي،فدايي رو بذار تو برنامه ت...شاد هم كه میدونم هستي گفتن نداره... دونخته 7 تا گل...يه شعر خيلي اوف هم از طرف من بذار كه دور هم لذت ببريم... :)


@فرزانه رازي توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 12:54

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام دوباره فرزندم
فرزندم همیشه با لیوان آب بخور و پارچ را سر نکش تا رستگار تر شوی... زیر صندلی های دانشگاه هم آدامس نچسبان...
پس ترسیدی تلافی کنم که اومدی دوباره نظر دادی... آفرین لذت میبرم که فرزند آدم از خود آدم بترسد... حالا هرچند هابیل یا قابیل یکیش بود دقیقا یادم نمیاد خیلی وقته گذشته از خود آدم خیلی حساب نمیبرد ولی الان دیگه زمونه عوض شده...
خوشحالم که رفتی به آهنگش گوش دادی زین پس به این جور آهنگها بیشتر گوش کن تا رستگارتر شوی... چیه این آهنگای جیقیله گوش میکنی...
جالبه که کسی به متن آهنگ اشاره نمیکنه به نظرم متن آهنگ هم در متن داستان رسوخ کرده و قابل تفکیک نیست... حال کردی چه جور هنرمندانه یه آهنگو داخل داستان کردم... البته این کارو خیلی دوست نداشتم ولی این آهنگ فرق میکرد حس میکردم باید توی یکی از این داستانا باسد به این آهنگ گوش بدم... به نظرم تاثیر خوبی روم داشت...
به هر صورت ممنون
خیلی گل هستی و گل بمان... همچنین رستگار... @};-


@محمد اکبری هشترودی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 19:17

نمایش مشخصات فرزانه رازي بر روح بچه پررو ترس راه ندارد... :D ;)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 آذر 1393 - 00:39

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای هشترودی
طرح داستانو دوست داشتم و شخصیت مرد برام قابل ملموس بود مخصوصا اونجا که دست رعنا رو روی دستش حس میکنه و سیگاری و مثل بقیه فندک یا کبریت با خودش نداره و این نشون میده شخصیت شما از نظر روان شناسی چه جور ادمیه
اغاز و پایان داستان خوب بود اما ...
سیگار .ترافیک .کار اصلیش .جادو کنه .حس .ضربه
هرجا که این کلمه رو آوردی دو سه کلمه بعد اونو تکرار کردی و این کلمات اضافه توی داستان شما مخاطبو اذیت میکنه و از محور اصلی داستان دور میشه
و اونجا که مرد کتو شلواری رو سوار میکنه و میگه میره سالن نقاشی داستانو لو دادی .مسافر فقط ادرسو میگفت راننده اونو میبرد و جلوی در ورودی سالن میایستاد وقتی میبینه مردم زیاد به اون سالن رفت و امد میکنن کنجکاو میشه و وارد سالن میشه و همون حسی رو که توضیح دادید رو بیان کنید من داستانهایی که اخر باز دارند رو دوست دارم
سپاس و موفق باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 13:05

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام خانم زینب خانم... ممنون از حضورتون
خوشحالم طرح داستان رو دوست داشتید. من هم نظرات شما رو دوست دارم...
و همچنین خوشحالم که حداقل شخصیت پردازی خوب بوده...
منظورتون اینه که کبریت و فندک و اینا شخصیت منو از لحاظ روانشناسی نشون میده یا شخصیت داستان رو؟
موضوع تکراری بودن رو خود من متوجه نشده بودم و این هم طبیعیه که چون نویسنده در متن غرق هست شاید متوجه بعضی چیزها نشه. البته الان که دوباره داستان رو میخونم باز متوجه اینی که میگید نمیشم. مثل وقتی موضوع ترافیک مطرح میشه رد میشه میره دیگه ترافیک دوباره مطرح نشده. یا همون کار اصلی و اینا. باز باید دقت بکنم حتما.
موضوع لو رفتن رو نمیدونم در موردش چی بگم... نظرتونون رو حتما بهش فکر میکنم... البته وقتی میگید لو رفته حتما لو رفته ولی من داشرم به این فکر میکنم که آبا مهم است که لو برود یا نرود... آیا غافلگیری قرار است اتفاق بیافتد تا سعی شود که چیزی لو نرود...
خلاصه ممنون از نظر خوب و دقیقتون
این جواب به نظرتون رو حمل بر دفاع از داستان نکنید... نظرات شما ارزشمند و قابل قبول است. فقطی دیالوگی برای درک بیشتر نظر شماست...
شاد و اسمانی باشید...
به امید روزهای کمتر تاریک


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 10:40

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بسیار خوب بود @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 13:11

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی من از تمام آسمان یک باران را میخواهم

از تمام زمین یک خیابان را

و از تمام تو

یک دست که قفل شود در دست من


ممنون که هستید خانم آرمیتا خانوم
دستتون درد نکناد@};-


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 11:03

نمایش مشخصات آریامنتقد سلام دوست من
خوب بود اما عالی نبود
نظر من. دقیقا مثل نظر خانم زینب ارونی هست.
آخر داستان رو خوب تموم نکردی.
به هرحال موفق باشی


@آریامنتقد توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 13:16

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام جتاب منتقد... ممنون از لطف عالی
ممنون که خواندی و نظر خودتون رو قید کردی...
همین نمره خوب گرفتن هم از شما برای ما عالی ست...
اگر شما میگویید خوب که حتما خوب است دیگر و این حتما مایه شعف ماست...
در مورد پایان و ادامه دادن به مسیر شاید مثل این است که اتفاق و پاین بندی شگفتی در کار نیست و همه اینها جزوی از زندگی است که اتفاق می افتد... از کجا معلوم که وقتی به تجریش رسیدند دوباره احساسات و اتفاقات مختلف باعث تغییری دیگر نشود...
به قول خانم زینب ارونی آخر باز است و من هم معمولا این پایان بندی رو دوست دارم...
نظرتان ارزشمندتون قابل استفاده و دوست داشتنی ست.
در هر صورت قدمتان طنین مهربانی و زیبایی باشد...
ممنون


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 11:44

سلام جناب اکبری عزیز
البته که قبول دارم شما داستان نویس فوق‌العاده ای هستید
ولی چرا این داستان اضافات داره ? احساس نمی کنید بخش عزیزمی رو می تونستید با چند توصیف کوتاه اما قدرتمند با یک فضاسازی حرفه ای تر بنویسید ?
جدن که داستان خواندنی نوشتید اما اگر کوتاهتر بشه خواندنی تر هم میشه
موفق باشید جناب نویسنده بزرگ
جسارت منو ببخشید@};- @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 11:45

ببخشید اصلاح میکنم
عظیم بجای عزیزی


@مریم مقدسی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 13:27

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی اهای بارون پاییزی کی گفته تو غم انگیزی

تو داری خاطراتم رو تو ذهن کوچه میریزی

*****

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی


متوجه شدید. دارم شعر مینویسم که عیب و ایرادای داستان رو بپوشونم؟ بله دیگه چیکار کنیم بانو...
با ما از این شوخیها نکن بانو... ما کجا نویسنده فوق العاده کجا؟ اینا سیاه مشقن... فوق العاده شما هستید که میخواهید اعتماد به نفس به ما بدید... ممنون برای این همه بزرگی...
خوب دیگه نویسنده وقتی غرق نوشتن میشه اضافات رو نمیبینه و همش فکر میکنه همش لازمه... دقیقا نمیدونم چه قسمتهایی رو میگی اضافه ست ولی حتما باید موجزتر شود داستانی که شما این نظر رو براش داشته باشی...
ممنون مریم خانوم مقدسی بزرگوار... @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 11:56

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر محمد جان
سوژه ی خوبی بود. بسیار زیبا نوشته بودید. توصیفات جذابی رو در داستانتون دیدم که این حاصل قدرت قلم شماست. فقط یه سری نکات رعایت نشده بود. بعضی جاهای داستان نوشتاری نشته شده بود و بعضی جاها گفتاری. مثلا یه جا نوشته شده " را " و یه جا " رو " .... یه جا نوشته شده " یک مرد نسبتن مسن میخواهد دربست برود " و یک جا نوشته شده " میخواد بره سمت خیابون ملاصدرا " ... فکر می کنم که با یک ویرایش داستان بهتر بشه و اینکه شخصن با پایان داستان خیلی نتونستم ارتباطی برقرار کنم. با این حال خسته نباشید.
ممنون که سوژه های خوب ذهنتون رو برای ما قلم میزنید.


@همایون طراح توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 13:33

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام همایون عزیز
خوشحالم که در کنار ما هستی
نظراتت دقیق و جالب توجه بوده و هست و برای هر نوشته ای نیاز هست...
اگر که سوژه رو پسند کردی خوشحالم.
زیبایی و جذابیت حتما از چشمان شما نشات میگیرد والا که این داستان حتما نکات نقص بسیاری دارد که با دیده اغماض مینگرید...
ممنون بزرگوار هستی...
عرض به خدمت که واقعا انرژی زیادی از من برد این داستان و با چندین بار خوانش سعی کردم که نوشتار یکدست باشه ولی باز هم چند مورد از زیر دستم در رفته... حتما اصلاح و ویرایش میشود... هر چند مشکل بزرگی نیست و زود رفع میشود ولی در خوانش به چشم می آید و خواننده را اذیت میکند...
ممنون از ریز بینی و دقت نظرتون...
منصور و پویا
نویسا و شاداب بمانی برادر...
به نظرم این از همان داستانهایی ست که هر کسی میتواند نظر خاص خود را داشته باشد و پایان بازی دارد...


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 14:06

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی محمد عزیزم ممنون بابت پذیرایی گرمت. محمد جان رسوخ کرده را بگذار کنار. محمود دولت ابادی سالها بجای {ء} آخر {ی} می گذاشت و همه گفتند اشتباه است. حتی فرهنگستان. انقدر تلاش کرد تا توانست ثابت کند. البته ناگفته نماند همزمان با ایشان کارو هم این کار را می کرد. محمد عزیزم از هرکه بپرسی دودوتا می شود چند می گوید چهار. نخیر ! من می گویم پنج. البته هنوز نتوانسته ام ثابت کنم ولی می روم که شاید روزی بشود پنج تا. منظور م این است که آدم باید تلاش خودش را بکند و به زبان مردم بسنده نکند. باز هم ممنون بابت همه چیز.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 16:55

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) کمر باریک من
شام تاریک من
بیا به نزدیک من
بیا به نزدیک من
صلح و صفا کن ، جفا دیگر بسه
:D اِشتب خوندم، حالا اینو داشته باش:
چه خبر از اون
چه خبر از اون آدماي بي نشون
که نيمه ي شب ها واسه دلشون
توي کوچه هاي شهر مي خوندن
رعنا تو کجايي،رعنا آخ سياهي
تو عالم مستي بغضو مي شکوندن و
قصه ي وفا رو مي خوندن
رعنا هاي هاي،رعنا آخ گل مايي،رعنا

من از تو جدا بودم
من بودم و ما بودم
که مونس دل تنهاي من
اشک شد،فغان شد
تو شباي مثه يلداي من
اي کاش خبري داشتي
اي کاش سخني داشتي
که مونس دل تنهاي من
اشک شد،فغان شد
تو شباي مثه يلداي من
رعنا های های...رعنا گل مایی
:D @};-
سلام.ابتدا جا داره از همه نویسندگان عزیز تشکر کنم، تو این دو روز گذشته هر بار اومدم سایت:داستانهای خوب و همچنین نظر و نقد خوب پیدا کردم و کلی استفاده بردم. دم همتون به طرز هولناک و حیرت آوری گرم@};-

میخوام نظر شخصیمو بدم...شاید نقد نباشه، در مورد سوررئال در داستان "عاشقانه ممنوع" سرکار خانم بارانی به طرز مبسوط توضیح دادم.
"از اون سیگارای بلند و نازک..." دریایی شدم با این شروع!
یاد هنرمند نقاشی افتادم که همیشه از این سیگارا می کشید و ساعتها به بوم خیره میشد، گفتم حتما مرد داستان ما اینقدر هوس سیگار می کنه! مدام یاد همون دختر میوفته! شاید اون دختر "رعنا"ی داستان ماست! @};-
چند بار داستان را خواندم "بابایی" :D کلا هر بار که فرصت شد و گذرم این ورا افتاد یکبار داستان رو خوندم:
دوسش دارم!!
سطح 1 خوانش : یک ماجرای ساده _ مردی با یاد رعنا داره زندگی میکنه! داره نفس میکشه_ در خاطراتش و در ذهنش! این مرد دلش گرفته! حواس پرتیش زده بالا! باید فندک و کبریت یادش بره! اینجوری نباشه، شخصا میخوابونم تو گوشش! :D

سطح 2 خوانش: از معدود دفعاتی بود که اسم یک داستان واقعا بهم کمک کرد! جزیی مهم از داستان محسوب میشد!
چرا رفتی رعنا؟ خود شخصیت هم اینو نمیدونه! با توجه به منطق داستان اصلن نیازی به مشخص کردن این موضوع نیست!! فقط میدونم رعنا رفته! نمیدونم چرا ! تو زندگی رئالمون هم، شخصا دلیل خیلی از آمدن و سپس رفتنها رو هنوز نفهمیدم!! :-/ پس چیزه عجیبی نیست برام :D @};-

ادامه دارد:D @};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 13:59

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام پیام جان عزیز
حضور تو در زیر هر داستانی غنیمتی ست و بجز خود نویسنده دیگران هم از نظراتت استفاده میکنن..
ممنون برای این حضور و نقدهای خوبت...
دلمان را دریایی میکنی... گاهی هم آسمانی... کلا از زمین بلندمان میکنی... طوری که عکس رشته های باران به بالاها میبری...
ممنون که خوانده ای آن هم چند بار...
امید که حسی خوب برایت بوجود آورده باشد...
منتظر بقیه دید و نظرت هم میمونم... ایشالا که وقت داشته باشی و ما را بنوازی...

تو از قبیله لیلی
من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری
من از شقایق پر خون
تو از قبیله دریا
من از نژاد کویرم
همیشه تشنه و غمگین
همیشه بی تو اسیرم
همیشه بی تو اسیرم
تو از قبیله لیلی
من از قبیله مجنون

حدیث عشق من و تو
حدیث ابر بهاری
به من چه میرسد ای دوست
از این همه غم و زاری
از این همه غم و زاری
تو از قبیله لبخند
من از قبیله اندوه
فضای فاصله صد آه
فضای فاصله صد کوه
فضای فاصله صد کوه
تو از قبیله لیلی آه
من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری
من از شقایق پر خون

@};-
لطفهای عالی متعالی ست... در شکل هولناک و هوس برانگیزی شاد و گونه هات سرخ سرخ باشد...


@محمد اکبری هشترودی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 14:21

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سطح ۳ خوانش: عمیق تر به موضوع نگاه کردم! با آلرژی که به این کارا دارم! با فضایی که سوررئال داره! یکمی غر غر کردم! ولی چیزه مهمی نیست! بارها گفتم منطق این فضا در حد یک کلمه ممکنه به هم بریزه! در حد یک کد! در حد یک نما ! بخاطر همینه که اکثر هنرمندان بزرگ این سبک(در همه گرایشهای هنری) با صنف محترم روانپزشکان و بستری شدن های طولانی مدت در مریض خونه رابطه خوبی دارن! مغز تو این سبک تا یه حدی جواب میده! بعدش اگه کارای خیلی خاص و ماندگاری(درجه یک) بتونی بسازی شک نکن مخت برای زندگی طبیعی و روتین دیگه ارور میده
"شاید هم قبلا مردی که روحش دوباره با جسم من متولد شد از اینجا دیدن کرده" : مثلا این جمله شاید بهتر بود نباشه! به مسیر و منطق و مضمون ماجرا آسیب میرسونه! و یکدفعه دریچه ای که حداقل در این داستان نیازی بهش نداریم رو باز می کنه! که ممکنه اثر رو دچار سردرگمی بی دلیل کنه و به سادگی و زیبایی اثر آسیب وارد! معتقدم این داستان با همین زبان و مسیر ساده ای که داره، بیشتر زیبایی داره تا بخوایم باهاش کلنجار بریم یا خفن ترش کنیم(محمد جان من پیشنهاد می کنم برای نزدیک شدن به فضای اینچنینی: نقد آثار مشهور سینمایی و نقاشی خونده بشه! نقد و تحلیل این آثار از خود اثر تاثیر بیشتری داره.
نقد فیلمهای دیوید لینچ در سینما یا آثار دالی و رنه مک گریت)

سطح 4 خوانش: با دلم خوندم! لذت بردم! چشمام تر شد!
صفا کردم! باز هم همون نگاه لطیف و هنرمندانه "بابایی" به این مضمون! یکجور نجابت خاص! حرفی تا دم دمای گفتن ولی باز هم سکوت! بدون اعتراض بدون شکوه! بدون شکایت! رفتن!!
(ابتدا باید عذر خواهی کنم، متاسفانه من در این اثر نظرات دوستان رو ابتدا خوندم و این چیزی که من میگم نظر شخصیمه در مورد پایان بندی)
دقیقا منظورم فینال اثر:
سعی کردم بجای نویسنده خودم آخر داستان رو بنویسم، به همین نتیجه رسیدم که همینطوری خیلی خوبه!
به هر حال چه گفته میشد: گالری یا نه! مسلمن ما باید به گالری میرسیدیم! و از این لحاظ اون دو خط آخر خیلی خوب به داستان نشسته! کل این داستان رو همین دو خط آخر سوار شده! بنظرم این اثر پایان بسته محسوب میشه!
و رفتن شخصیت به وضوح به احتمالات دیگه غالبه!( باید هم همینطور باشه)
نمای آخر داستان برای من بسیار تاثیرگذار بود! خیلی خیلی
زیاد...
ادامه دارد@};- :D


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 14:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) (اصلاح: آثار دالی و مگ گریت در نقاشی)
یه داستان و ماجرای خوب: اثری که پایان داشته باشه!
بسته بشه! آثار پایان باز هم در واقع آثاری هستند که بسته میشن! یعنی حداقل دو تا پایان خیلی قدرتمند و محتمل رو در ذهن خواننده یا بیننده ایجاد کنه. والا من خیلی دیدم دوستانی که بعد از دیدن یک فیلم گفتن: نفهمیدیم آخرش چی شد!!!! و این یعنی نابودی اون اثر!! (دوری از سردرگمی و گیج کردن مخاطب)
:D @};-
به هر حال "بابایی" لذت بردیم از اثر.
*
غر می زنیم
دعوا می کنیم
و تا یکدیگر را می بینیم
به هم بی احترامی می کنیم
ولی همه این کارها را با متانت می کنیم
رساتر از کلمات
.
اینم یک تیکه از آخرین آلبوم گروه pink floyd برای علاقه مندانش!endless river اصلن یه آلبوم عجیبی شده!! دانلود کنید...حالشو ببرید! پر از سولوهای شاهکار و همون فضای اسپس راک بی وزن و بی نقص پنیک فلوید. آخرین آلبومشونه دیگه! دیدار میوفته به "نیمه تاریک ماه" اون دنیا انشاالله...

محمد عزیز...در لحظه که میدونم هستی.
ببخشید که با تاخیر مزاحم شدم :D
به طرز هولناک و فجیع و اسفباری شاد باشی و آرام:) @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 21:11

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست خوبم . متاسفانه استعدادی در نقد ندارم . اما به طور غریزی می توانم سطح داستان را ارزیابی کنم! از آثاری که با ذهن بازی می کند ، لذت می برم. متشکرم برای این حظی که فراهم کردید.


@حمیدرضا محدثی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 14:04

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام استاد بزرگوار و متواضع
شما وقتی داستانهای به این دلنشینی مینویسید هر نوع نظر و صحبتی در مورد داستان داشته باشید میتوان به عنوان نظری کارشناسانه و مجتهدانه قبولش کرد و بر مبنای آن حرکت کرد...
حس و ذائقه هم که بسیار مهم است و اگر با حس عالی تان داستان ما را خواندنی بدانید و لذت ببرید باز مشعوف میشویم و بسی خوشحالی نصیبمان میشود...
ممنون که زحمت کشیدید و خوانش داستان را متحمل شدید...
از حضورتون ممنونم...


نام: نعیمه میرزاعلی   ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 22:30

سلام .
قشنگ بود . گفتم که نقد بلد نیستم .@};-


@نعیمه میرزاعلی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 14:07

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
ممنون از حضورتون
نقد بلد بودن نیاز نیست... همین که حس خودتون رو اعلام میکنید ما خوشحال میشیم و در میبابیم که کارمان حسی را برانگیخته و قابل پذیرش است...
ممنون که تشریف فرما شدید و خواندید...
دلتان شاد و سرتان پر از حس


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 23:23

نمایش مشخصات زهرا فیروزی سلام جنالب اکبری بزرگوار
داستان جالبی خواندم.خوب پرداخته شده بود.فقط یکی دو جا افعال از حالت نوشتاری خارج شده بود.
ودرآخر اینکه سیگار هم خیلی بد است سعی کنید هوس چیزهای مفید کنید;)
مانا باشید و نویسا


@زهرا فیروزی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 14:12

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام خانم فیروزی
ممنون که خواندید و ممنون که نظر سبزتون رو نگاشتید
بله چند جا از زیر دستمون در رفته... اصلاح بگردد ایشالا...
بله ما به این آقا گفتیم که هوس چیزهای خوب کن... پسته ای بادامی... ولی ایشون گفتند بعد از خوردن پسته و بادام هم فقط سیگار میچسبه... ظاهرا کلا از راه به در شدن...

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟

@};- @};-


نام: ک جعفری   ارسال در جمعه 21 آذر 1393 - 01:30



تکرار یک حس تکراری وتکراری .... اما دلنشین وگوارا !!

با پایان بندی ، موافقم . چون بنظرم برای این حس نباید سرانجامی تعریف کرد ، چون سرانجامی ندارد.


درود بی پایان بر شما
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 14:16

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی و درود بی پایان تر بر شما:)

ممنون که همراه مایی و ممنون که نظر و نقد خوبت رو مینویسی تا راهنمایی مان کنی...
خوشحالم که پایان بندی رو دوست داشتید...
به نظرم پایان بندی شگفت و متحیرکننده ای نمیتوانست برای این داستان مناسب باشه...و این پایان بندی احتمالا مناسب روال داستان بود...
شاد باشید و پویا
سبز باشید و مشعوف@};-


نام: آیلارمعدن پسندی کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 آذر 1393 - 14:44

نمایش مشخصات آیلارمعدن پسندی سلام
اولش بګم که تکه های اهنګ به خوبی با داستان هماهنګ شده بود و خیلی به جا بود . من که خوشم اومد .
اما نصف داستان رو به شکل کتابی نوشته بودید نصف دیګه اش محاوره نوشته شده بود بهتر بود یکدست پیش می رفتید .
موضوع داستان بخصوص آخرش یه چیزی در مایه های فیلم فارسی بود . ویرایش هم که نشده بود .


@آیلارمعدن پسندی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 14:25

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام خانم آیلار خانوم
زنده و برقرار باشید
ممنون که افتخار دادید و این داستان بنده رو هم خوندید...
بسیار خوشحالم اگر خوشتان آمده و حس اگر از شما بر انگیخته شده...
عرض به خدمت که جمله های کتابی فقط چند مورد بودن و از زیر دستم در رفتن... چون خیلی سعی کردم موردی وجود نداشته باشه ولی مثل پایان نامه ای میمونه که هر چقدر سعی میکنی غلط املایی نباشه ولی در آخر استاد داور باز هم چند مورد غلط املایی در میاره....
فیلم فارسی شدن رو متوجه نمیشم و بسیار سعی کردم سوژه و پرداخت متفاوتی باشه... ولی وقتی شما اینچنین میگید حتما تکراری و ضعیف از آب در اومده...
بازیهای ذهنی و حسی به نظرم چیزی ست که در فیلم فارسی نشه پیدا کرد... ولی اگه باز توضیح بدید شاید بیشتر شفاف تر بشه...
در هر صورت ممنونم و خوشحالم که میخوانید و نظر سبزتون رو برامون میزارید@};-


نام: آذر   ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 12:43

سام علیک......آخخخخخخ که چقس دلم واستون تنگ شده بود..
..
نتم تموم شده از کافی نت مزاحمتون میشم
نمیدونم وا... داستانو نفهمیدم یا....من اصلا خوشم نیومد شک کردم که این داستان مال شما باشه وچندبار پروفایلتونو چک ...آقااکبری؟برادر صدامیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم وال...دوباره میخونمتون حتما اشتباهی خوندم
گل گل گل گل گل گل


نام: آذر   ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 12:53

راستی این آهنگه خیلی چیه توپیه،چرارفتی چرامن بیقرارم،دوستانی که نشنیدن کار حجت اشرف زادست،گوش نکنی عمرت بر فناست


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 آذر 1393 - 17:02

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ینی فقط واس این سوتی دوباره اومدم کافی نتِ محل
چرارفتی کار استاد شجریانه...ازحجت اشرف زاده ماه ماهیشو سرچ کنید حالشو ببرید


@اذرمهرصداقت توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در دوشنبه 24 آذر 1393 - 20:23

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام آذر بانو.... ما هم دلمان برای شما و نوشته هاتون تنگ شده بود... شرمنده کردید مارو رفتید کافی نت محل تا همچین سوتی خوبی رو به بار بنشانید... مهم نیست پیش میاد... احتمالا صاحب کافی نت داشته یه جور نگاهتون میکرده خودتونو گم کردید... اصلا فکر نکنید... خلاصه هر کی بره سرچ کنه میفهمه آهنگ مال کی هست....
چرا فکر کردید داستان مال من نیست... یعنی من نمیتونم داستان اینجوری بنویسم؟ داستان انقدر خوبه که به من نمیاد یا انقدر بده که به من نمیاد... نه واقعا؟؟

ممنون از تشریف فرمایی تون
خوشحال شدیم
به امید روزهای خوش@};-


نام: باران   ارسال در سه شنبه 25 آذر 1393 - 12:25

سلام
می دونید حال آدم که دست خودش نیست یه وقتایی خیلی خراب میشه.
یادمه یه روزی این ترانه همایون را از بس حالم بد بود نوشتم و گذاشتمش یادم نیست کجا؟یه جای اینترنت به گمانم.

://axgig.com/images/23200792133495025940.jpg
تشکر.داستانتون به دل نشست.


@باران توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 03:31

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی نمیدونم چرا یادم رفته از اومدنتون و از این عکس نوشته تشکر کنم
....
ببخشید منو و متشکرم
@};- @};-


نام: ستاره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 دي 1393 - 17:40

نمایش مشخصات ستاره

چقدر خود را به آسمان نزدیک می بینم
نکند وقت پرواز من هم رسیده


@};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 بهمن 1393 - 00:06

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت کجایی اقا هشترودی؟
خساست نکنید اقا،دستی به قلم بزنید ما به درک پروفایلتان تارعنکبوت برداشته
ان شاا... که .....مشکلی نباشه


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 فروردين 1394 - 23:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب
این اولین داستانیست که از شما خواندم. بسیار زیبا و لطیف و ملموس بود. لذت بردم. مشتاق شدم همه داستانهایتان را با رغبت بخوانم.
موفق باشید@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.