جلسه 2

"پای راستش را روی پای چپش میگذارد"


_ گوش میدم

-بچه تر که بودم، اَ تاریکی خوف داشتم..شب به شب ،مییرفتم وسط لحاف ننه بابام
"به گوشه ای خیره میشود ولبخندمیزند"

-خدابیامرزه ننمو!
نوازشم میکرد،دست مینداخت لا موهام..سرشو میچِسبوند به سرمو ،،یه ماچ آبدار میکاشت پاچشم...صورتمو بو میکشید ومیگفت:
__آ مِهتی !میشنٌفی؟

-" خودمو میچِپوندم تو بغلش"
-چیو نَن جان؟
__بوی آقاتو..بو اوس حسن هیکلتو ورداشته
"برمیگرددبه چشمان دکتر"
-من میخندیدم دٌکی..بلند میخندیدم....آخه بو گند عرقم ترکیب آب خدارو عوض میکرد
بعدشم ننم میزد تختِ کلمو پرتم میکرد بیرون:
__دِ لیاقت نداری تخمِ ناساعت
حسن بو مردونگی میداد...بو غیرت......بوی عشـــــــــق
-ننم تا خروس خون از آقام میگفت وآقایی شو چماق میکرد به جونمو من..
بدبیراهاشو مثه لالایی هورت میکشیدم ودلم قرص روی ماهش ..
چشم میبستم....

_هنوزم ازتاریکی میترسید؟
- ترس که یخته واژه نامناسبیه،من فقط....باش حال نمیکنم
_یعنی چی که حال نمیکنم؟!؟
-ینی بم فاز نمیده!
_یعنی چی که فاز نمیده؟!؟
-دِ ؟ دٌکی جون بی سواتیا؟ په چی یادتون دادن تو این مدرسه ها؟
_ببینید آقای مِهدی،ترس بین بچه ها از سن 2 یا3 سالگی شروع میشه
وباید توی همون سنین ازبین بره...متاسفانه ترس شما ازبین نرفته وباهاتون بزرگ شده ..ظاهرا باید شمع 37 سالگیتونو دونفری فوت کنید
-نچ نه نه
_اره
-نـــــــــــــــــــه
_آره جانم
"دستی میان *دآش مشدی اش میکشد"

-یه نیگا به اینا بنداز ضعیفه،،بٌهتونتو به کجای سیبیلام بچِسبونم
_بهتون چیه آقای سیبیل،این یه بیماریه کــــــ
-برو عامو روانی هفت پشتته..فردا که در ِدٌکٌونتو تخته کردم حالیت میشه

_به حرفام فکر کن تا به ترست اعتراف نکنی نمیشه درمانش کرد

"دررا محکم میکوبد"

"پای راستش را ازروی پای چپش برمیدارد"








به من هیچ ارتباطی نداره،تقصیرش گردن آقای حسین روحانی وعمو باشه دی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,کیمیا مرادی ,هستی مهربان ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,سیدصالح علوی ,سبحان بامداد , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,محمد حشمتی فر ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,عطیه امیری ,حسین روحانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (20/2/1394),اذرمهرصداقت (20/2/1394),آرش پرتو (21/2/1394),آزاده اسلامی (21/2/1394),حسین روحانی (21/2/1394),عطیه امیری (21/2/1394),سارینا معالی (21/2/1394),فرشید طریقی (21/2/1394),زهرابادره (21/2/1394), ناصرباران دوست (21/2/1394),هستی مهربان (22/2/1394),ماه پری زاهدی (22/2/1394),مریم مقدسی (22/2/1394),مصطفی زمانی (22/2/1394),شیدا محجوب (22/2/1394),سبحان بامداد (22/2/1394),آرمیتا مولوی (22/2/1394),همایون طراح (22/2/1394),سحر ذاکری (22/2/1394),الهه سلیمی (22/2/1394), ک جعفری (22/2/1394),شهره کبودوندپور (22/2/1394), زینب ارونی (22/2/1394),فرزانه رازي (22/2/1394),عطیه امیری (22/2/1394),حسین خسروجردی خسرو (22/2/1394), ناصرباران دوست (22/2/1394),مصطفی زمانی (22/2/1394),احمد دولت آبادی (22/2/1394),محمد حشمتی فر (22/2/1394),مصطفی زمانی (22/2/1394),محمد اکبری هشترودی (22/2/1394),حسین روحانی (22/2/1394),محمود لچی نانی (22/2/1394),رضا فرازمند (23/2/1394),ف. سکوت (23/2/1394),سید علی الحسینی (23/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1394),شیدا محجوب (23/2/1394),فاطمه مددی (24/2/1394),م.ماندگار (24/2/1394),م.فرياد (25/2/1394),محسن نيرومند (26/2/1394),سمانه صداقت (26/2/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),سیدصالح علوی (4/3/1394),امیر محمد رنجبر (4/3/1394),فرزاد خدنگ (11/3/1394),امید محترم (31/3/1394),علیرضا قدسی راغب (5/4/1394),اذرمهرصداقت (16/4/1394),اذرمهرصداقت (7/6/1394),م.فرياد (23/6/1394),اذرمهرصداقت (7/9/1394),اذرمهرصداقت (4/8/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 11:24

سلام دخترک گلم
دختر هفده ساله ام
می گم این که گفتی یعنی چه
ما که نفهمیدیم ;)
تقدیم به تو با عشق@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 01:00

سلام
دخترک میاد..نگران نباشید


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 01:16

و توضیح خواهد داد


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 09:57

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دخترک امد

دخترک باجلسه آمد
:D


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 12:43

قبلش نصفه نیمه بود ها
رفتی اصلاحش کردی برگشتی;)


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 22:21

سلام

بعد این همه مدت جلسه 2 گذاشتی بعد انتظار داری الان بهت بگم : عجب چیزی بود...

معلومه که نمیگم اخه این چیه دختر! جلسه یک کجا و این کجا!!!!!!!!!

یه جوری بود...چه جوریشو نمی دونم!!!

صادقانه میگم کارت حرف نداشت ولی من خوشم نیومد.
چرا؟؟برای اونکه از آب پرتقال بدم میاد

موفق باشید


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 01:01

تو غلط میکنی از آب پرتقال بدت میاد!!!!!!!!!!!!!!


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 09:58

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت واقعا چطور میتونی از اب پرتغال بدت بیاد
:-/


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:00

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت باسلام
احوال دآش گلم؟
عرضم به حضورت که اتفاقابه نظر خودم هم خیلی یه جوریه
یه جوری که انگار نویسندش واس تموم کردنش نمیدونسته چه گلی به سر بگیره



اعتراف میکنم دیشب یه اید داشتم که مِهتی به دکی بگه :زنم میشی؟ولی حوصلش نبودخخخخ
آره


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 22:29

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عزیزم
به بیمار روانی که ترس زیاد داره رفته دکتر و لابلای حرفاش از گذشتش میگه اما....
1- من نفهمیدم و مطمینم که اوون دکتر بیچاره هم علت ترس آقامهدی رو نفهمیده. گلم اگر خودت فمیدی لطفا به منم بگو
2-آفرین
3-دست مریزاد
4-خسنه نباشید
5-@};- @};- @};- @};- :x :*


@آزاده اسلامی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:01

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت مقدمتان گلباران

حتما درجریان میزارمتون

:x


نام: فرشید طریقی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 23:22

نمایش مشخصات فرشید طریقی نفس نوشتن خودش با ارزش است.برای استفاده بهتر از این تکنیک رمان شازده احتجاب هوشنگ گلشیری را حتما بخوانید


@فرشید طریقی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:03

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت امیدوارم بخونم
...
ممنون که مطالعه کردید@};- @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 23:28

نمایش مشخصات سارینا معالی :
سلام هفتادو هفتی عزیزم
جلسه 1 خیلی بهتر بودا[-(
از دیالوگ های این یکی خیلی خوشم اومد.حرف نداشت اما کلا به گرد قبلی ش نمیرسید
میدونی چی میگم؟؟؟
یا لازمه بیشتر حرف بزنم نصف شبی
:(


@سارینا معالی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:04

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت نه دیگه دس شما در نکنه
یوهویی شد
میدونی....:-s


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 23:50

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
اولا افتخار دادی اسممو زیر داستانت نوشتی
بذار نظر واقعیمو بدم.یه ذره هم حتی نمیخوام دلخوشکنک حرف بزنم.عین واقعیت
شکل نوشتارت که اصلا خداست.عالیه.عالییییییی.
مکالمه بینظیره.خیلی جالب بود
فکر کنم توو نویسندگی نخبه بشی.
×نکته×از نظر من البته:تخیل خیلی قویی داری.ولی کامل رو کاغذ نمیریزیش.


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 23:51

نمایش مشخصات حسین روحانی @};- @};- @};- @};-
خیلی قشنگ بود.احسنت


@حسین روحانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:05

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت :D


هعی میگم ظرفیت شناس باشینا

هیچی دیگه:D

بازهم:D

ای فلـــــــــــــــــــــــــــــــــــک:D


@اذرمهرصداقت توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 25 ارديبهشت 1394 - 20:17

نمایش مشخصات حسین روحانی حالا الحمدالله ما رو سفید شدیم


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 25 ارديبهشت 1394 - 20:19

نمایش مشخصات حسین روحانی ادامه بده خوبه.تو میتونی


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 23:51

نمایش مشخصات زهرابادره @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-
@};-
@};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 23:53

نمایش مشخصات زهرابادره سلام
دسته گل بزرگ برات درست کرده بودم نمی دونم چرا نصفه نیمه رسید باید ببخشید


@زهرابادره توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:06

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت فدای بانوی نازنینم وصورت ماهشون الان شدید همون بانوی قصه های قدیم خودمون:*


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 00:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام سرکار خانم آذر دختر
یعنی این زبان ...
این زبان.....
خب این زبان ....
خوبه دیگه ...
دوس داشتنیه

حالا این داش میتی فقط با تاریکی حال نمیکنه یا جاشم خیس میکنه؟!

خوب بود دوس داشتم داستانا
برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 01:12

از طرف خودم:
سلام

خسته نباشید

جناب باران دوست.نسیتااااااا

از طرف آذر:

با درود خدمت عاقای معاون
خوبین عاقا؟؟!!
دونخته گل و دونخته شاد زی

اهه..این که اون یکی دختره شد..
اصلا از اول:
د همین دیهی..
معلوم نی با تاریکی حال نمیکنه ؟!! تو تنها امید من بودی!!!
:D


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:10

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خخخ
عمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا
اگه بتونی دوخط ادامو بیای من اسممو میزارم پوریا
:D


@ ناصرباران دوست توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:09

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت مسخره نکنید آقا
باشخصیت های داستان من شوخی نکنید
x-(

ترسیدن که عیب نیست
اصن ترسیدن شعور میخواد
فردا پس فردا که بو گیمن خوردتون حالیتون میشه


(مدیونی اگه فک کنی من از تاریکی میترسم):-s


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 00:10

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن دیالوگ نویسیت حرف نداره
فک کنم قلمت مال نمایشنامه اس یعنی باس باهاش نمایشنامه بنویسی

شخصیت مهتی و ننشو خیلی خوب تصویر کرده بودی من برات دس زدم
از 77تا 94میشه چند ؟یعنی ؟

سلام آذر مهر مهتی بیتر شد؟

چاق بمانی@};- @};-


@فرهاد کوهکن توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 01:15

سپردیمش دسد ننه ش بلکم یخته بهتر شه...

نمایشنامه کیلو چنده...همینه که هس.
میخوای بخوای میخوای نخواه:( :(


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:13

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام به جناب فرهاد کوهکن
لیلی چه خبر بِرارَم(داش)
خو عرضم به حضورتون که آری کمی تا قسمتی نمایشنامه میخونم
واینکه بنده اردیبهشت سال بعد 18 ساله میشم
آره...
راستی برای ما ارزوی دیگری بکنید خواهشا چاقی خوب نیست


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:15

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دِ ؟
نه آقا از کارت راضی نیستم
از فردا نیا سرکار

فک کردی داری با ارش پرتو حرف میزنی:-/


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 01:19

سلام

ببخش الکی شلوغ کردم..فکر کردم دستت حسابی بنده..مجبور شدم..میفهمی؟؟ مجبور..حس رفاقت وجودمو گرفت پیش خودم گفتم..اگه جواب ندم انگ نارفیقی تا قیامت........


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 09:56

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت آی بدم میاد از عذر خواهی!x-(

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقد کامنت دارم:D

تو بالاییا رو کله کن من پایینیا رو;)


نام: مصطفی زمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 03:53

نمایش مشخصات مصطفی زمانی خانم صداقت عزیز.داستان مثل به سبک داستانک های مدرن به خوبی آغاز می شود.لحن عالی می نشیند و دیالوگ ها نیز تا حدودی به خوبی همراهی می کند.اما هیچ پزشک روانشناسی با بیمارش لجبازانه روی حرفی پافشاری نمی کند که این اتفاق تقریبا در آخر داستان می افتد
آری!
نه !
آری!
نه!
اما بزرگترین نقطه ضعف داستان در علامت گذاری آن است که کار را برای خوانش سخت کرده.البته به راحتی قابل اصلاح است.
بهترین چیزی که توی داستان نظرم را جلب کرد زبان قوی نویسنده است.و همچنین تاکید می کند زیرکی در نمایش لحن که شخصیت ها را به خوبی کامل کرده.
امیدوارم با جدیت کار را دنبال کنید.موفق باشید خانم صداقت عزیز دوست مهربان.


@مصطفی زمانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:16

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت بله حق باشماست دوست نویسنده در اسرع وقت کمی بامنطقم اختلاط خواهم کرد


ممنون از حضورتون@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 06:50

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر خانم آذرمهر

نیگا ...بیشتر نیگا... خو کو جلسه اولش په؟؟؟
به جون این بقال سر کوچمون که هیچ ، به جون ننه مهتاب همسایه اونوری مونم که قسم بخورم ، هیچی متوجه نشدم.
ناگفته نماند که دیالوگای زیبایی داشت.

امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید


@سبحان بامداد توسط سبحان بامداد Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 06:54

نمایش مشخصات سبحان بامداد راستی منظورم این بود که داستانت میتونست کاملتر و بیشتر باشه ...یه کم پیچ و تاب داشته باشه و اینقد زود زمین نشینه .
جملاتت زیباست بنظرم در ادامه شاهکاری ازت میبینیم.;)


@سبحان بامداد توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:18

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت الکی دلتو خوش آینده نکن بِرار
منکه چشم آب نمیخوره

خوش گلدِ@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 08:32

سلام خوب بود آذر جان موفق باشی. :D @};-


@مریم مقدسی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:19

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت الان این ینی چی::D

نه چرا بااحساسات من بازی میکنی؟
x-(


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 09:35

نمایش مشخصات همایون طراح جلسه 1 کدوم بود؟!!!
حالا ولش کن...
جلسه 2 خوب بود.

سبز باشید


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 09:51

نمایش مشخصات همایون طراح بین جلسه 1 و جلسه 2 شما 6 تا داستان منتشر کردید!!!


@همایون طراح توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 10:03

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت :-s

چه اشکالی داره
:-s

دونخته روی ماسیده به دیفال=((


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 11:14

نمایش مشخصات الهه سلیمی میگم چرا عکس من نیست تو عکست :-s
منم متوجه داستان نشدم


@الهه سلیمی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 22:37

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خودشو ناراحت نباش خواهر،چیزیو از دست ندادی;)


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 14:32

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام دختره...خوبی؟؟؟
خعلی قشنگ بود...منتها فک کنم کلمه ی "نامناسبه" یه هوا واسه این تیپ حرف زدن نامناسبه...میگیری که چی میگم؟؟؟ ;)
شاد باشی دختره...دستت درد نکنه...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 22:38

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سرت درد نکنه بنفش خانوم
اصن بنفش که میگما...یاد دختر میافتم،یاد جیغ...یاد خطِ چشم;)


نام: عطیه امیری   ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 14:40

سلام اذمهرجان.
جلسه ی یک رو خوندم و اول فکر کردم این هم ادامه ی همونه...ولی راستش متوجه نشدم... طرز حرف زدن و بیانش با قبلی فرق داشت...
در کل..
طرز صحبتش رو زیبا نوشته بودی.
فقط روی فضاسازیت بیشتر کار کن...اکثرا مکالمه بود.
دنیا دنیا موفقیت رو برات آرو میکنم...موفق باشی. شاد.@};-


@عطیه امیری توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 22:40

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام گلم
نه یعنی...ارتباط که دارن ولی ادامه هم نیستن..
یه چی تو مایه های مجموعه های تلویزیونی
خخ البت داستان با همه تیکه پارگیش خیلی بهتر از اوناست;)


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 18:10

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
لحن داستان و دوست داشتم

خوبه تو این مدت که داشت با دکتر حرف میزد پاش خواب نرفته :D
شوخی کردم خوب بود آذر جانم
@};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 22:40

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت :x :x :x :x


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 19:35

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام . خوب بود اما برای نگارش حرفه ای و اوج گرفتن در شروع باید کمی بروی سر اصل .
بهتره برای این نوع نگارش کردن مرشد و مارگاریتا اثر میخائیل بولگاکف رو حتما بخونی ببینی که در عین مدرنیته مخاطب را گاه به خنده وا می داره و گاه به گریه.کمی سطحی بود.لایه ها را باید شناخت. در ضمن صد سال تنهایی هم بد نیست اگه بخونی .موفق باشی.


@احمد دولت آبادی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 22:45

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام
یکی از بدترین چیزایی بود که نوشتم
بدون هیچ فکری بدون هیچ هدفی
ممنون که هستید
از راهنمایی هاتون استفاده میکنم برادر عزیز@};- @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 19:56

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
دست شما درد نکناد
خواندیمتان...


@محمد اکبری هشترودی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 22:46

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام
ممنون که خواندید
لباسی که پوشیدید مارایاد بابایمان انداخت

امیدوارم بابای خوبی باشید;) @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 11:28

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام دوباره

فرزانه خانوم که ما رو به نام بابایی مزین کردن... شما هم بگید بابا... چی میشه... هر چند بابای خوبی نیستم...

خوشحال شدم... زنده باشی... پیروز و منصور... و آذر


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 22:24

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام من بر شما
اگه قراره یه چیزی بگم، آره ، بهتره بگم: خسته نباشید.


@محمود لچی نانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 22:46

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام
سلامت باشید@};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 23:48

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت خانوم گل خودمون :D :D :D :D
از جمله اول و اخر داستان خوشم اومد از اونجا که پاشو روی پاش میندازه و اونجا که پاشو از روی پاش بر میداره
آگاهانه و ظریف
اما دیالوگها ؟خوشم اومد تا.....
حسین بوی مردونگی میداد ..بوی غیرت ..بوی عشق
هندیش کردی دیگه با نو جان
موفق باشی


@ زینب ارونی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 00:10

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام بانو
نظر خودمم همینه


:*


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 00:31

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

به فارسی بنویسید ما هم متوجه بشیم @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 10:23

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام
...
فارسیم نمیاد

;)


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 09:45

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دخترم@};-
تا: (چشم مي بستم)... عالي بود
از اون به بعد به نظر ميومد نويسنده سرگردونه:(
به نظر منم توي ديالوگ نويسي استعداد عجيبي داري@};-
ميگم تو واقعاً هفده سالته؟!... آخه نويسنده ي درونت خيلي پيرتر ميزنه:) :( @};-
گل لبخندت پژمرده مباد@};-


@م.فرياد توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 10:26

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام به م. فریاد
ماهنوز به نامتان هم ارادت داریم

آقا هفده سال کمه مگه؟
امروز فرداس که (گوش شیطون کر)بمیریم ها

خیلی خاطر خوا تونیم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 22:04

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
جلسه1 رو فراموش کرده بودم و چون فکر میکردم این ادامه اونه، اول اونو خوندم=)) ولی اشتباه جالبی بود چون حالا که مقایسه میکنم می بینم من این یکی رو بیشتر دوست دارم. چون ساده و روون نوشتید. البته تنها ایرادی که داشت توی مکالمه بود. اونجا که از وسط لحاف ننه بابا میگه و بعد از کلام مادر چنین میشه حس کرد که بابای این داش مشدی رفته آسمون! شایدم چون تند خوندم اشتباه میکنم!:">
به هر حال شیرین بود@};-


@محمد حشمتی فر توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 00:29

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اوووو دمت گرم تا جللسه یک رفتی
من بودم یک که هیچ دوشو هم نمیخوندم;)

نه باباهه به رحمت ایزدی شتافته بود
آره
خوش گلدِبرارم:x @};- @};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 ارديبهشت 1394 - 02:18

نمایش مشخصات محسن نيرومند به قول استاد فرازمند از معایب دیر آمدن اینه که مجبوری همه نظرات رو بخونی و جوابهاش رو هم ;)
اما انگار این نوشته شما سریالی است و گویا بخش نخستی داشته که باید مطالعه میشده و بعد این خوانده میشده
به هرحال ما خواندیم و اما دیدهامان یاری نمیکند در این هنگامه از شب بخواهیم برگردیم و قسمت اولش را بخوانیم پس به این کوته نوشته بسنده میکنیم و سعی میکنیم در فرجامی دیگر بازگردیم به جهت مطالعه @};-


@محسن نيرومند توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 12:32

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت مخلصیم@};- @};- @};-


نام: سمانه صداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 ارديبهشت 1394 - 22:27

سلام راضی
خوبی؟
چه خبرازوبلاگ ؟
داستانت راستش تخصصی که بلدنیستن نظربدم شخصیم اینه که یکم احساساتی تربنویس یکم هیجانشوزیادکن من که کلادیرمیگیرم ولی بازم فک کنم یکم ابهام داشت شایدم اشتباه می کنم
ونکته ی آخرتابستون اگه نیایی انجمنمون نوشته هاموبخونی قهرمی کنم دیگه داستاناتونمیخونما
البته فعلاکه هیچی نمیفرستم تابعدکنکورمهلت داری بیایی
لحظه هات آفتابی
درپناه حق
دعایادت نره


@سمانه صداقت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 27 ارديبهشت 1394 - 11:47

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام عمو زاده..خوبم..
نمیدونم ولله.. ما دریا رو باس افتابه بدست بریم
ظاهرااین بلاگفا هرچند وقت یه بار اینجوری خراب میکنه..
گمونم باس بامیهن بلا کارکنیم


چشم میام:*


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 10:07

نمایش مشخصات الهه سلیمی تخم ناساعت !!!! باحال بود


@الهه سلیمی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 12:32

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت :*


نام: امید محترم کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 00:30

نمایش مشخصات امید محترم چند داستانی که البته سرسری از شما خواندم فهمیدم به عامه نویسی تمایل دارید و میخواهید به دل خوانندگانتان بنشینید ، این خیلی خوبه چون نوشته شما به دل نزدیکه به دور از کلمه غلو آمیز دیر هضم ، آینده روشنی دارید ادامه بدهید


@امید محترم توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 12:33

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت بعله هنر برای مردم
خوش امدید@};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.