عقل سرخ

همیشه انگشتانم پیش از گرفتن این شماره می لرزند:« ...091270». آنسوی خط زنی می گوید:« تلفن مورد نظر اشغال است».پوه ه ه..نفسی تازه می کنم تا گوشی را توی جیبم بگذارم.لابلای سرفه هایم از چاقیدن سیگار یکباره از دیدن راه رفتن «او» شوکه می شوم! بدون لنگیدن! سُر و مُر و گنده! شَق و رق.انگار نه انگار که با نقصی مادرزاد به دنیا آمده است.مرضی ژنتیکی که استخوان لگنش را کج و کوله در هم پیچیده بود. روی نیمکتِ چنارستانِ موزه ی سینما خستگیِ تنم را رها می کنم.عصرهای دلتنگی آنقدر اینجا می نشینم تا همه ی چراغهای خیابان روشن شوند.گاهی تا خلوت شدن شهر.تا نیمه شب.و می ترسم دیگر چیزی برای دوست داشتن پیدا نکنم. نگاهش روی من می پرد! لبخند زنان سمتم می آید و بازوانش را از هر دو طرف باز کرده تا فرم پریدن بگیرد.شکل یک صلیب.می گوید:« آدمها از چیزی که نتونن درکش کنند وحشت دارند».گویی از گشاد شدن مردمک چشمانم به این نتیجه رسیده. می گویم :« چطوری ممکنه ؟!». می داند حوصله ی بحث و شرح و تفصیل ندارم. می داند که باید یک راست برود سر اصل مطلب. یک خط از آخر و خلاص.انگشتانش را توی جیب شلوارش فرو برده تا بگوید :« یک کلبه ی چوبی!...اطراف یه روستا...یه شب اونجا خوابیدم وقتی که صبح بیدار شدم استخوونام صاف شده بود».تای ابروهایم جوری اخم می شود که نگفته پاسخ می دهد:« باید ایمان داشته باشی...اون کلبه آرزوهاتو برآورده می کنه...همشون رو...تو چه آرزویی داری؟». پقی می زنم زیرخنده. دلگیر، آدرس کلبه را می نویسد روی یک تکه کاغذ ! و توی جیب کتم فرو می کند.حین رفتن می گوید:«ببین پدرام...اگه ایمان نداری نرو اونجا...خیلی ها رفتند ولی هیچ وقت برنگشتند!...از ما گفتن رفیق». غروب با برگهای پاییزیِ کف زمین لاس می زند تا «او» در تاریکیِ چسبناکِ مابین چنارهای موزه قدم زنان محو شود.
روی کاناپه ی خانه دراز کشیده ام. کف پاهایم را چسبانده ام به نارنجیِ شعله های هیزم سوز هال تا از سوزش التهاب آن خیالم از وجودم راحت باشد.از بودنم.به تکه کاغذ «او» خیره مانده ام. تلفنم را برمیدارم.شماره ای می گیرم.فریدون را.قبل از اینکه بگوید :الوو...همه ی حرفهایش را از بَرم.با این حال صبر می کنم تا بشنوم. چندسالی است که تنها زندگی می کند.چندماهی است که از او بی خبرم.فیزیک خوانده بود.بعد هم پزشکی. میگفت برای اینکه خودت بمانی با خودت نخست هر چه را که فرمول ندارد بگذار کنار.هر چه را که تیغ جراحی برای تشریحش گُه گیجه بگیرد بگذار کنار.بعد هم که ناگهان بسرش زد و خانه نشین شد.گویا یک نیمه شب در بیمارستان چیزی دیده بود که نباید می دیده. یکی از بیماران تصادفیش پس از فوت! توی راهروهای بیمارستان جلویش را گرفته بود تا از او یک نخ سیگار قرض بگیرد.یارو پنجه ی یک دستش را زیر روده های آویزان شکمش گرفته با دست دیگر سیگار دود می کرده...دیگر از باقی آن شب که چه بسرش رفته بی خبرم. یک روز گفت :« یه چیزی که نمی دونم چیه هیچ وقت سر جای خودش نیست!...یه مشکلی وجود داره». من گفتم :« همیشه یه مشکلی وجود داره...یه حرف تازه بزن». و خانه نشین شد. از آنسوی خط می گوید :« یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا... چه عجب یادی از ما کردی؟!». می گویم :« یه خراب شده ای هست که...یه کلبه ای...اطراف یه روستا...». هنوز کلام منعقد نشده... تماس را قطع می کند.لامذهب امان نداد حرف بزنم. چندتایی از آن قلمبه سلمبه های رکیکش جدا می کنم تا با یک پیامک هست و نیستِ ذهنش را نشانه روم.و برایش می فرستم...
انگشتم را بر مکان تقریبی کلبه روی نقشه می گذارم.نقطه ای در دلِ کوه های شمال.چارپا هم برای رفتن این مسیر به هِنُ هِن می افتد ما که چندسالیست یک پایمان سیگار است. با کامبوزیا تماس می گیرم.کوهنوردی می داند.یکی دوسالی است به ایران برگشته:بقول خودش از کوچه پس کوچه های بِرادوی.آنور تهیه کنندگی تیاتر خوانده،اینور انیمیشن می سازد با پیام اخلاقی نیکی به پدر و مادر...بچگیش در خانه ی پدری گذشته که وِرژنهای متفاوت فرادرمانگر و شمن و مبلغین مذهبی رفت و آمد داشته اند. تا اینکه یکی از آنها پیشگویی می کند که او مادرش را از دست خواهد. چندی بعد مادرش با همان پیشگو فرار می کند! سیاهپوستی روشن بین بوده از طرفداران دُن خوآن.بقول خودش از اینها که با - اِل اس دی - شعبده بازی می کنند تا رسیدن به رهایی ذهن.تا تابیدن انوار الهی به تاریکی های وجود...هنوز حرفم را تمام نکرده ام. با گویش لهجه دارش می گوید :« no...no...no...پدی من نیستم!!». می گویم :« زهر مار و پدی!!..پدرام...افتاد؟!...تجهیزات کوهنوردیتو برام بفرست». می گوید :«ببینم پدی...آیا اگه من...از دیدن یا شنیدن معجزات یا ایمان آدمها هیچ حسی بهم دست نده!...به نظرت این یعنی من آدم روشنفکریم؟!... یه ماتریالیسم؟». می گویم: « نه...این یعنی تو یه گاوی».
با صدای آزاردهنده ی زنگ واحد، خلال دندانی بین اوراق کتاب گذاشته، بلند می شوم. پشت در، ابتدا یک کوله ی کوهنوردی می بینم بعد لبخند شیطنت آمیز روژان را.بدون تعارف داخل می شود و می گوید :« کی قراره حرکت کنیم؟!». هاج و واج می گویم:« با کفش تو خونه ی من نیا».کوله را روی مبل می اندازد و انگشتانش اوراق کتاب را باز می کند و با آن صدای انصافن گرمش می خواند:« در یکی از شبها هرمس برابر آفتابی که در هیکل نور بود بایستاد و نماز گذارد و چون سپیده ی صبح دمید سرزمینی بدید که همچنان تاریک و ظلمانی است و چنان دریافت که خشم و غضب الهی آن سرزمین را فرا گرفته است پس به خدای پناه برد و فریاد زد : ای پدر از همسایگان بد نجاتم ده.پس ندا بیامد که دست خود به طناب شعاع نور بیاویز...».با تمسخر قهقهه ای می زند. پالتویش را در می آورد. روی کاناپه ولو می شود.و گیسوان مجعد و نرمش که عطرش توی اتاقهای خانه ام جولان می دهد. می گویم:« ای پدر از همسایگان بد نجاتم ده...اینجا چه غلطی می کنی؟!». دمغ می شود. یک نخ سیگار بین لبان سرخش می گذارد:« کامبوزیا گفت داری میری سفر...».با گوشه ی ابرویش به کوله پشتی اشاره می کند که یعنی این را آورده ام. و ادامه می دهد:«واقعن این کلبه آرزوها رو برآورده می کنه؟!...خسته ام پدرام...خیلی خسته...».چندسال دلم لای دندانه های «سین» گفتنش گیر می کرد.بوی قهوه ی سوخته توی خانه می پیچد. به آشپزخانه می دوم. حوصله ی قهوه جوش سر رفته است از بی حواسی من.زیرش را خاموش می کنم و از همانجا بلند بلند می گویم:« باز کی قالت گذاشته؟!...یعنی کدوماشون؟...الان با چند نفر همزمان رفیقی؟...با احتساب تلگرام و اینستاگرام...من با تو تا سرکوچه هم نمیام». به اُپن آشپزخانه تکیه داده.دود سیگارش را توی صورتم فوت می کند:«تو یه احمقی...یه آدم نفرت انگیز...همیشه بودی...هیچ وقت منو نفهمیدی...چه حالا...چه اونوقتها که منو ول کردی رفتی دنبال پیدا کردنِ مثلن معشوقه ی حقیقی ..تو آیینه بخودت نگاه کردی؟!...تو سی و سه سالگی پیر شدی...چندروز یکبار می خوابی؟...موهات سفید شده...حالا چی؟!...اصلن مگه آرزویی داری که میخوای بری به اون کلبه؟...معشوقه ی تو چی؟!...قالت گذاشت نه؟!». خیره نگاهش می کنم.حدس میزنم چشمانم سرخ شده است. دلم میخواهد فریاد بزنم! کدام معشوقه؟! کدام پیدای ناپیدا؟! کجاست؟! چندبار بگویم کجایی؟ این همه ضجه.چقدر هق هق کنان بگویم:پس کجایی!؟چقدر بنویسم جوانیم را آنطوری پشت میله های زندان جا گذاشتم به جرم فریاد.باقیش را در سفر.در طول جاده ها.رفتن و رفتن و رفتن.چقدر بگویم جای نیامدن باران! آوارگی و خانه بدوشی می بارید روی خطِ جاده ها.شهرها.کشورها. نبودی که نبودی.حتا دریغ از یک پژواک صدا. حتا انعکاس صدای خودم.دلم. آهای با توام!؟ اگر هستی نشانی بده!...تا سینه خیز بیایم. شفایم بده.شفا.می شنوی؟! چقدر گفتم نشان تو شفای من است ! خسته ام.نه نه! کافیست. دیگر خستگی را خسته ام از این همه اوهام و خیال.از این حجاب.از این نمی دانم های هبوط یا صعود؟از این هذیان های بی وقفه.از این شک و شرکی که خوره ی جانم شده.دلم لک زده برای بستن یک قد قامتِ بی تردید.خسته ام...می شنوی؟! از دستت خسته ام ای مقصودِ بی مقصد.این همه سکوت برای چیست؟!چندسال؟! دیگر دلم می خواهد سرم را روی شانه ی یک نفر بگذارم.یک دوست.یک یار.یک عشق.تا صدای ضربان قلب او سجده گاهم شود.بریده ام در این تنفسِ تنهایی مچاله در زره داوودی.می خواهم روی طنین نفسهای او یک دلِ سیر...نه! حالا یک فنجان قهوه و یک سیگار، می خواهم تو را با اینها تاخت بزنم....ولی بجز این هیچ نمی گویم:« آرزو!؟...فقط یکی!...دلم میخواد گریه کنم...چندساله نتونستم گریه کنم...این دیگه سفرِ آخره روژان». اندکی پیش خواب عجیبی دیدم. بیست و شش سال پیش را.کودکیم را. روی قایقِ شکسته ای بودم بر طوفانِ یک دریای سرخ.یکباره هوا تاریک شد.ظلماتِ عدم.و من ناخنهایم را با هراس بر دیوار این خلسه ی سیمانی می سابیدم.از هراسِ یک وحشت.ترسی ماورایی.تا غرق شدم.من در هفت سالگی غرق شدم.از خواب که پریدم از زیر ناخنهای شکسته ام خون می آمد.غلیظ و سیاه...« فریدون هم میاد!»: روژان بعد از گفتن این لابلای خنده اش می گوید:« اون دیگه واسه چی!؟..مگه نمی گفت من هر چی رو که بخوام درون خودم پیدا می کنم...راستی!...من دوربینمو آوردم...میخوام یه فیلم کوتاه از سفرمون بگیرم..یه مستند».قبل از اینکه پشت میز بنشینم تا ادامه ی کتاب را بخوانم،نگاهم را از شهلای چشمانش می دزدم و می گویم:«ظهر حرکت می کنم!...میخوام شب به کلبه برسم». روژان به آن یکی اتاق می رود.در صفحه ی دیگر کتاب، کاغذی تا خورده را باز می کنم.دست خطی است از «او» که نوشته :«چشم بگشا ببین دلدار را...».نه! دیگر نیستم. دیگر طاقت این جمله ها را ندارم.با عصبانیت کتاب را از پنجره ی نیمه بازِ اتاق توی حیاط پرت می کنم. بین زمین و آسمان ورق ورق می شود تا باد همه ی برگه هایش را با خود ببرد و ببرد و ببرد تا روی آب استخر.پخش و پلا.خیس و سنگین.غرق می شوند...
آن طرفِ برف پاکن،تاریکی یک شب زمستانی روی جاده های پیچ در پیچ کوهستانی با نور چراغهای اتومبیل سوراخ می شود زیر کوبیدن دانه های درشت باران به شیشه های سرد.خیلی سرد.فریدون همانطور که رانندگی می کند چشمانش انگار به چیزی مجهول و نامعلوم در ذهنش خیره مانده،هر بار که نگاهش می کنم،گویی می خواهد همان چیز را پنهان کند،با کف دستش روی زانویم می کوبد و با ریزلبخندی می خواند:«این تن اگر کم تَندی راه دلم کم زَندی / راه شدی تا نَبُدی این همه گفتار مرا». روژان روی صندلی عقب از ابتدای جاده با دوربینش که روشن نمی شود درگیر است.به گوشه ای پرتش می کند:« لعنتی!...معلوم نیست چه مرگشه!».هر چقدر جلوتر می رویم. جاده باریک و باریک تر و نور کمتر می شود.تاریک و تاریک تر.دیگر نه هیچ ماشینی از روبرو می آید. نه در سیاهیِ آیینه خبری است. روبه فریدون می گویم:«یادته چارسال پیش چی می گفتی؟!...تازه از زندان آزاد شده بودم...همه چی نابود شده بود...زد بسرم که سفر کنم و تو گفتی: (اینجا تازه اول راهه.تو تازه شروع شدی.آغاز سفر.ولی این سفر سفره آخره پدارم.یا تا تهش بیا.یا همین الان برگرد)...چار ساله به این فکر می کنم که من دارم میام!؟...یا دارم برمی گردم!؟...میدونی رفیق!...تو این زندگی هیچ کس هیچی به من یاد نداد...من همیشه خودم بودم با خودم!...تاوان این غرور و سردرگمی رو هم با رگهام دادم...با جوونیم...پشیمون نیستم...هیچ وقت نبودم...ولی برای بار اول یه چیزی میخوام ازت...حالا جوابمو بده...اینجا کجاست؟!». روی طنین یک موسیقی ناشنوده.ریتمِ یک آوای محو.یک نجوای خاموش که از منبعی نامعلوم ساطع می شود سرش را آهسته آهسته تکان می دهد.چیزی نمی گوید. ساکت است.دیگر از غوطه وری سکوت هم منزجر شده ام.سرم را روی بخار و تکانهای شیشه ی پنجره ی ماشین می گذارم. به انگشتانم «هاااااا» می کنم تا با مبایلم، شماره را بگیرم.صدای زنی آنسوی خط می گوید:« شماره ی مورد نظر اشغال است».
کنار شب،از اتومبیل پیاده می شویم. ذرات ریز بخار،سیّالی شبیه یک مه تا روی زمین، تا روی سینه هایمان پایین آمده آنقدر که کورمال کورمال دستان یکدیگر را می گیریم و با زردیِ ابلهانه ی نورِ چراغ قوه ای که در کوله داریم از لابلای چیزی شبیه درختانِ جنگل طوبا مسیر را سوی کلبه پیدا می کنیم.چون حلقه های زنجیریم و انگار برهنه ایم و هر چه جلوتر می رویم برهنه تر می شویم و زنجیری تر.سر و صورتمان به شاخه ها گیر می کند.می خراشد. همه ی هندسه ی اندام ما. و از درز زخمها گرمای یک خون بر پوستمان سرازیر می شود.نوک تیز شاخه ی شکسته ای،جای یک زخم کهنه را بر جناغ سینه ام نشانه می رود.یکبار پای فریدون می لغزد یکبار من! یا چیزی زیر پای روژان خالی می شود که با جیغش مچ دستش را پنجه ام محکم تر می فشارد....کلبه! در این ظلمت می درخشد.نفس نفس می زنیم. هربار که دستانمان را دراز می کنیم تا به آستانش چنگ بزنیم کلبه دور می شود.چنگ می اندازیم. دورتر می شود. چنگ می اندازیم.فاصله می گیرد.عقب تر می رود و می چرخد.حول محورِ این تمنا این خواهش این التماس این گردشِ دوّار: می گردیم و می چرخد.می گردیم و می چرخد.روژان مویه کنان ریز ریز می گرید.فریاد فریدون هوا را جِر می دهد:« نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی/ سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا». و کلبه بی تفاوت آنقدر می چرخد تا قوزک پاهایم خالی کند.مرا دیگر نای چرخیدن نیست.چیزی درونم فرو می ریزد.حجمی می شکند.نعره ای شبیه ناله های یک درخت زیر ضربه های تبر.مقابل کلبه زانو می زنم.نمی دانم چیست؟!!نمی دانم از کجاست؟!! این صدای نفیر! این صدای نقاره ها، این صدای هلهله ای که زمین اینجا را به آسمان ها می دوزد.اما تو گویی سور و سوگ عزاست.رگهای گردن فریدون ورم کرده:« قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی...بیش میازار مرا...بیش میازار مرا».انگار زمان می ایستد.کلبه ابتدا چون فِرِم یک عکس ثابت می ماند. دیگر نمی چرخد.و سپس جلو می آید و می آید.گویی موج می زند و موج می زند.بوی دریا برخاسته.صدای امواج.نزدیک و نزدیک و نزدیک تر.تا اینجا...فقط اکنون! می توان از پشت قاب پنجره های شیشه ای، درون کلبه را یک نظر دید...به خاشاک زمین چنگ می اندازم. با تکه چوب زنده ای خطی دور «خودم» می کشم! «دایره ای» دور خودم می کشم و در مرکز این دایره روی زانوانم می نشینم تا قطره های اشک روژان بر پله های کلبه بریزد و پنجه ی دستان فریدون بر ستون کلبه تکیه و پیشانیش بر آن قرار بگیرد.به یکدیگر خیره می شویم.به صورت های سرخ مان.هیچ کدام «دهان» نداریم.انگشتانم دور گوشی مبایلم می پیچد تا شماره را بگیرم:« ...091270».این بار از آنسوی خط صدای گرفته ی خود را می شنوم. صدای خش دار خودِ خودم را که می گوید:«پدرام...این سفر سفره آخرِ...طاقت بیار».بغضی چندساله به گلویم چنگ می اندازد.می خواهم...

*
16/آذر/94.طهران.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

عباس پیرمرادی (16/9/1394),زهرابادره (17/9/1394),آزاده اسلامی (17/9/1394),ابوالحسن اکبری (17/9/1394),اهورا جاوید (17/9/1394),شهره کبودوندپور (17/9/1394),همایون به آیین (17/9/1394),الف.اندیشه (17/9/1394),احمد دولت آبادی (17/9/1394),سحر ذاکری (17/9/1394),حمیدرضا محدثی (17/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/9/1394),پیام رنجبران(اکنون) (17/9/1394),سارینا حدیث (17/9/1394),شيدا سهرابى (17/9/1394),حسین روحانی (17/9/1394),شیدا محجوب (17/9/1394),همایون طراح (17/9/1394),کیمیا مرادی (17/9/1394),کریم پورکرم (17/9/1394),ف. سکوت (17/9/1394),نادیابزرگی نژاد (17/9/1394),رضا فرازمند (17/9/1394),آرمیتا مولوی (17/9/1394),م.ماندگار (18/9/1394),زهرا بانو (18/9/1394),سحر ذاکری (18/9/1394),زهرا بانو (18/9/1394),کیمیا مرادی (18/9/1394),علیرضافنائی (18/9/1394),اذرمهرصداقت (18/9/1394),آرمیتا مولوی (18/9/1394),سمانه طبري (18/9/1394),هستی مهربان (19/9/1394),حامد نوذری (19/9/1394),حمیدرضا محدثی (19/9/1394),م ح وفایی (19/9/1394),پروين خواجه دهي (21/9/1394),منصور دیبا (22/9/1394),فرزانه بارانی (23/9/1394),سید علی الحسینی (23/9/1394),سجاد سیارفر (25/9/1394),شايسته دولتخواه (25/9/1394), ک جعفری (27/9/1394),عباس پیرمرادی (28/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (29/9/1394), ک جعفری (30/9/1394),محمدرضا محمدی (4/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (5/10/1394),مهشید سلیمی نبی (9/10/1394),یوسف رحیمی (11/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/10/1394),سحر ذاکری (16/10/1394),سحر ذاکری (19/10/1394),زهرابادره (19/10/1394), ک جعفری (26/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/11/1394),زهرابادره (آنا) (19/11/1394),عطیه امیری (29/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/11/1394),سحر ذاکری (6/12/1394), ک جعفری (6/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (16/12/1394),مجتبی بهشتی (16/12/1394),مریم حمیدی (18/12/1394),ح شریفی (18/12/1394),زهرابادره (آنا) (19/12/1394),سارینا معالی (21/12/1394),مریم موسوی (2/1/1395),ح شریفی (3/1/1395),بهروزعامری (4/1/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (23/1/1395),الف.اندیشه (29/1/1395),محمد حشمتی فر (1/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (21/2/1395),ح شریفی (26/2/1395), ک جعفری (4/3/1395),زهرابادره (9/3/1395),سحر ذاکری (23/3/1395),همایون به آیین (23/4/1395),زهرا بانو (17/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/5/1395),الف.اندیشه (18/5/1395),همایون به آیین (20/5/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (27/5/1395),ف. سکوت (27/5/1395),ف. سکوت (2/6/1395),زهرا محمدی (6/6/1395),زهرابادره (آنا) (7/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (10/8/1395),اذرمهرصداقت (15/8/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/8/1395),گلنوش دهقانپور (20/8/1395),همایون به آیین (16/9/1395),زهرابادره (آنا) (16/10/1395),همایون به آیین (24/11/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (3/12/1395),پیام رنجبران(اکنون) (8/12/1395),همایون طراح (8/12/1395),غزل غفاری (13/12/1395),سید رسول بهشتی (9/1/1396),محمدبیگلری (29/2/1396),حلیمه رحیمی (11/4/1397),ماریا-لشکری (30/4/1397),ستاره (25/12/1398),

نقطه نظرات

نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 01:05

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد بر آقای زنجبران عزیز
ویرایش داستان کمی محسوس بود اما داستان از ریل خارج نشد .
همانگونه در نظر قبل گفته بودم داستان شما ، تحت تأثیر کتاب " عقل سرخ - شیخ شهاب الدین سهروردی " که مطالب آن حول مسائل فلسفی و عرفانی می چرخید ، بوده است
نویسنده با سخن رمزگونه حرف زده تا عده اي که به علت عدم درک سخن برداشت های ناصحیح نکنند .که این برای بنده قابل ستایش است
به نظرم نویسنده قصد داشت در این داستان گروهی از انسان ها را در قالب شخصیت ( کارکترهای داستان ) پیاده کند ، که هریک بسته به شخصیت خود به هدف یا همان کلبه می رسند .
در کل میدانم خواسته ی نویسنده چیز دیگری بوده است .
آقای رنجبران از اینکه داستان شما را برای بار سوم میخوانم پشیمان نیستم
موفق باشید


@ح شریفی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 17:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









درود و عرض ادب آقای شریفی عزیز.
زبانمان قاصر است در بیان تشکر و سپاس که مجدد تقبل زحمت فرموده و نظرتان را درج فرموده اید. بی نهایت سپاس. همانطور که پیشتر هم خدمت شما عرض کردم،من باب وضوح بیشتر در رساندن معانی ضمنی، در عنوان تعمدن ،اشاره ای داشته ام به "عقل سرخ" شیخ شهید شهاب الدین سهروردی، و در متن اشاره های تلویحی و ...، که برای اهالی ذوقی چون شما،کلام بسلامت بیشتری تقدیم شود. لیکن همانطور که می دانید: ای کاش عشق را زبان سخن بود...
تعبیر جانانه ای داشته اید،همان شب نخست در گرماگرم بحث روی همین اثر با یکی از دوستانم بودم و قصد حذف داستان را برای ویرایش بیشتر داشتم که ناگه، پیام شما را دیدم و گفتم: بفرما...شاهدِ شب زنده دار از غیب رسید!
ممنونم. و خشنودم که اثر مقبول نظرتان افتاد.
موید و برقرار و نویسا در لحظه بمانی.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 09:01

سلام
وقتی قراره داستان جناب رنجبران رو بخونم ..ترجیح می دم گلوم رو صاف کنم ..با اینکه با چشم می خونم ولی یه شکل رسمی به خودم می گیرم..اصلا هم دوست ندارم اطرافیانم صدای اضافه ای از خودشون دربیارن:D چون می دونم باید طعم تک تک کلمات را بچشم
بی تعارف بگم که برای نوشته هاتون ارزش قائلم چون می دونم برای هر جمله ای هدفی دارید..و همیشه به اقای دولت ابادی هم گفته ام حیف است این نوشته ها(نوشته های پیام رنجبران) چاپ و منشر نشوند!

خوب همونجور که جناب شریفی هم گفتند این داستان مدرنی بود از آنچه سهروردی در کتاب عقل سرخ به آن می پردازد!
عقل سرخ! عنوان زیبایی است..به راستی پدرام که به نظر من همان پیام است!! چرا معشوقش را گم کرده؟! و چرا نمی تواند با او تماس داشته باشد؟!
کی و کجا او را رها کرده؟! یا گم کرده!؟ این پرسش اغلب ماها از خودمونه .._ معشوق حقیقی_ چرا همیشه گمه؟
چرا وقت صحبت با ما رو نداره؟ چرا اینقدر بعیده؟ اینقدر دست نایافتنی ؟
کلبه همان کعبه ی آمال است! آری بشر برای رسیدن به کعبه آمالش باید جانش را بدهد...
این داستان می تواند اشاره ای مدرن و سمبولیک باشد از هفت شهر عشق عطار
نمادهای سهروردی هم در اینجا به زیبایی اشاره شده اند :
1- كوهِ قاف كه همان جایگاه پیر و آشیان اصلی باز است.
2- گوهر شب­ افروز
3- درخت طوبا
4- دوازده كارگاه
5- زرهِ داوودی
6- تیغ بَلارَك
7- چشمه زندگانی.
ممنون از شما که اندیشمندانه می نویسید
روز و رزوگارتان بی نقص
کلبه ی آمالتان آباد
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 23:42

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





درود و عرض ادب نازنین بانو شهره کبودوند پور.
مراتب تقدیر و سپاسگزاری ام را خواهش می کنم، پذیرا باشید، آنقدر لطف دارید که فقط می توانم بگویم : تشکر و تشکر و تشکر. ما هم با نگاهمان شما را خواندیم، ولی از ما بشنوید: قلبمان.ممنون که خاطرتان به یاد نوشته های ماست.سپاس....
همه ی این آثار که فرمودی انگار در ما حیات دارند،یا کدهایشان بوده است، واقعه یا حادثه ای همه ی آنها را دی کد می کند،،، یا چندی پیش "نوستالژیا" ی آندره تارکوفسکی را می دیدم -پس از چندسال بازبینی مجدد - نمیدانم، شاید بیراه نباشد اگر بگویم این بار، در جای جای نماها و صحنه ها عطار را می دیدم، و خواب از سرمان پراند. می خواهم بگویم طرح همین سوالها و شاید پاسخ دادن به آنها هربار در مراحلی از زندگی متفاوت و متغییر است ، اما آنچه مسلم است،جهان شمولی آن است که به نوعی همه و همه را حول این محور سوال می چرخاند...و در نهایت هم آن بزرگوار که آب پاکی را می ریزد روی دست آدمی : چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما/زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد... تو گویی که از پیش این بوده است و هنوزم این است که : سکوت سرشار از ناگفته هاست...و آن بزرگ دیگر که می گوید : سکوت زبان خداوند است...و انگار کلید حل معما در پی بردن به زبان سکوت است که از ذوق و شهود حاصل شود و آنگاه به اندیشه غایت شود...

سپاسگزارم که با دیدارت خوشحالم کردید بانو.
نویسا و مانی بمان.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 09:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي رنجبران عزيز و گرامي
داستان را خواندم مثل هميشه سرشار بود از واژه ها و لغاتي كه لذت را در وجود انسان تزريق مي كرد
دامنه وسيع علم و معرفت در تك تك كلمات شما منعكس مي گردد و بر آيينه دل حك مي شود
چقدر عالي ست
آدم در شهر و كاشانه خود
غريب باشد
اما او با او باشد
در ميان دوست و آشنا
تنها زندگي كند
اما او با او باشد.
داستان سيمرغ و قله كوه قاف را برايم تداعي كرديد .
لذت بردم از اين همه قدرت نوشتاري
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم و همچنان منتظر نوشته هاي ديگر شما هستم
"بزرگمرد نازنين
پيام عزيز دل خاله از شما سپاس گزارم "
@};- @};- @};- @};- :x :x


@زهرابادره توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 00:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)


.
.
تا دل ما سپند نیست ‌گرد نفس بلند نیست
بعد شکست ساز ما زخمه به تار می‌رسد
درس ‌کتاب‌ معرفت ‌حوصله‌ خواه خامشی‌ ست
گرسخنت بلند شد تا سر دار می‌رسد
باعث‌ حرف ‌و صوت ‌خلق ‌تنگی‌ جای زندگی‌ست
اینکه تو می‌زنی نفس دل به فشار می‌رسد

بیدل دهلوی.
*
درود و عرض ادب بانوی عزیز دل بادره ی نازنین.
مشغول نوشتن متنی بجز این بودم،بعد دیگر نمی شد آنرا ادامه بدهم مگر اینکه ،فی الفور مکنوناتی بنویسم.که هم نگاه شما را بشنوم و هم نفسی تازه کنم.از اینکه می فرمایی این کار شایستگی اش را پیدا کرده که آراسته شود به لطف و زیبایی نگاه شما.صمیمانه خرسندم....
خاله جان :x فدای قدم شما.
شاد و خوش و سلامت و برقرار در کنار خانواده و نوه های دلبند و نازنینتان بمانید و سایه ی شما بر سر ما هم همیشه مستدام.

سپاسگزارم و به طرز هولناکی مخلصتم :x


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 14:41

درود بر پیام عزیز
من برخلاف استاد دولت آبادی عزیز، معتقدم داستانی خوب است که وقتی یه بار آن را خواندی ، نیازمند آن باشی که دوباره آن را بخوانی و اگر دوباره آن را خواندی ، نیاز باشد که سه باره ان را هم بخوانی .. ما با هنر سروکار داریم نه با یک مقاله اموزشی . از کارکردهای مهم هنر ، تحت تاثیر قرار دادن است و شاید هم بشه گفته تنها همین کارکرد از ان انتظار می رود. برای چارچوب نظری حرفم ، استناد می کنم به گفته آقای بولتانسکی ، هنرمند پسامفهوم «ادم حتمن نباید یک کار هنری را بفهمه ، بلکه باید تحت تاثیر ان قرار بگیره». ممکنه کسی نتواند داستان شما را بعد از خواندن ، در عرض چند دقیقه تعریف نماید ولی تاثیرپذیری بدون شرح از خوانش داستان را آیا می شود نادیده گرفت؟! داستان شما پیام عزیز،مهمترین ویژگی اش اینه که آدم را تحت تاثیر قرار میده و شاید هم فراتر از آن ، آدم را مسحور می کند. داستان شما طرحی پیچیده دارد و در ان با راوی غیر قابل اعتماد هم روبرو هستیم (آنجا که هنگام دعوت ازفریدون، او گوشی را قطع میکند وبه روژان میگوید که با تو تا سر کوچه هم نمیام ولی عاقبت با همین دو نفر به سفر می رود)که با موضوعی فلسفی-عرفانی ، پیچیدگی اش بیشتر می گردد. داستان عقل سرخ حکایت از این دارد که شخصیت هایش ، آشفته و سردرگم هستند و دربین سیاهی و سپیدی گیر کردند و منتظر اشارتی هستند تا مقصدی به انها نشان داده شود. آنها دنبال رهایی از بندهایی(زره داوودی) هستند که مانع از وصال شان به حقیقت گردید. آنها این سفر را پذیرفتند، بدلیل اینکه اتفاقاتی در زندگی شان رخ داد که بقول فریدون فرمول نداشت. پدرام سلامتی دختری که فلج مادرزاد بود را بچشم دیده بود و فریدون هم مریض فوت شده اش که از او سیگار خواست و روژان ...
در داستان شما شخص مجهول «او» به پدرام گفت «اگر ایمان نداری نرو،خیلی ها رفتند ولی هیچوقت برنگشتند..» پدرام ، فریدون و روژان به سفررفتند و در بین راه، قبل از رسیدن به کوه قاف ، هریک از سه نفر از تیغ بلارک آسیب می بیند بسته به میزان شک و تردیدی که آنها را فرا گرفته است و ظاهرن به سبب ایمان کاملی که نداشتند، برنگشتند.


@همایون به آیین توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 07:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







درود و عرض ادب همایون به آیین عزیز.
سپاسگزارم بابت وقت گرانبهای شما که صرف خوانش اثر و همچنین انعکاس نقد و نظرتان ذیل آن فرموده اید. و امیدوارم توانسته باشم، با داستان گوشه ای،هرچند ناچیز ،میزبان این همه لطف و تقبل زحمت شما شده باشم....
همایون عزیز با دیدگاه شما نسبت به هنر بسیار موافقم.
و البته این تاثیرپذیری در هنر و جدای این نوشته ی ناقابل و بصورت کلی و البته بصورت موردی در داستان نویسی. آنچه واقعیت دارد این است که یا خواننده، چیزی از خودش را در اثر (حتا بشکل ناخدآگاه) پیدا می کند یا اینکه به برداشتی می رسد که برایش قابل قبول است( که این ارتباط مستقیم با مولفه ها و عناصر یک اثر دارد). و حتا با اینکه ممکن است برای رسیدن به آن از بسیاری از موارد دیگر در اثر ناخدآگاه چشم پوشی کند. ذهن آدمی بصورت ناخدآگاه ، سناریو پرداز است. و هرچه را که مبینید یا می خواند بسرعت قصد او برقراری ارتباط میان مولفه ها و عناصر آن است. حال بسیاری از هنرمندان از این خصیصه بهره برده و قصه ی خود را تعریف می کنند و مسیر را نشانه گذاری،، و خیلی ها، در جهت مخدوش یا باژگون کردن همین، سمت سوی شاید بشود گفت آوانگاردتر می گیرند(با منطق مخصوص بخودش) و فرم قصه ها تغییر می کند، و بعد از مدتی که ذهن جمعی مخاطب به این فرم جدید عادت کرد ، همین ساختار باز در فرم و قالبهای دیگر شکسته می شود.
و در نهایت نظر و تعابیر جنابعالی فوق العاده برایم جالب توجه و در واقع آیینه ای از طرح قصه و لایه های زیرین داستان است.خوشحال شدم.

بی نهایت سپاسگزارم بابت حضورت.
موید و برقرار و نویسا بمانی در لحظه




نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 16:32

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام:)
خوبین؟
بازم داستان نوشتی منو گیجم کردی:-/
گم شدم...
خیلی جاهاشو دوست داشتم یادم نگه داشته بودم بنویسم کجاهاش بود دیگه زیاد شد...تو بگو کل داستان...
"نه تو یه*******ی" رو خیلی دوست داشتم حرکتشو:D موج داد اصلا به داستان
دیگه اینکه...ممنونم که بازم نوشتید آقا پیام رنجبران بزرگوار...استاد عزیز:)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 16:34

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن آخه من نمی دونم گ ا و رو تو می نویسی ************ نمیشه برا من چرا ************ می شه؟؟x-( x-( x-( x-(
اینجا بااونجا لابد معنیش فرق داره:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 16:34

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن ای خداااااااااااااااااااااا
داخل پرانتز ها:
س ا ن س و ر


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 16:37

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن زنبیل برای فرزانه:x
فرزان باور کن یادم رفته بود خودمم الان اومدم نوشتم:* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 04:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











چی شد پس؟!! :) بچه کوچولوهه یهوویی بزرگ شد!؟!

سلام عاطفه خانم. حال و احوال جنابعالی چطوریاس؟!
این داستان زنبیل گذاشتن رو ابتدا نگرفتم! یه دوری زیر داستانها که زدم تازه گرفتم چه خبره!!...سلام منو به فرزانه خانم،حتمن ابلاغ بفرمایین.
خوشحالم که داستان رو دوس داشتی. و البته دیالوگ هاش رو...آره، خوب اومدم اون قسمت رو...خودمم خوشم اومد :D همچین جمله ی کاربردی و به درد بخوریه ....:D

منتظر آمدن همه نباش
يک نفر
هيچ وقت نمي‌آيد




موید و برقرار در لحظه بمان.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 17:39

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب استاد رنجبران .هر واژه ای از داستانت گفتنی های بسیار دارد که با تمرکز بر روی آنها می شود به عمق کلام نویسنده پی برد .همیشه شاد وخندان باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 18:27

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







درود و عرض ادب جناب استاد اکبری عزیز.

سپاسگزارم بابت تشریف فرمایی و نظر لطفتان بزرگوار. بی نهایت تشکر. آنچه ما به فرسایش قلم تصویر می کنیم شما در یک جمله نقش می زنی...

موید و برقرار و نویسا بمانی.


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 18:42

نمایش مشخصات علیرضافنائی فقط اکنون!

حرکت سه نفر به سمت افسانه شخصیشان؟ پائولوکوئلیو؟
سه نفر خسته.
بایستی به خانه ( کلبه ) مورد نظر ایمان داشته باشند. به معجزه. وگرنه میروند و بر نمیگردند.
کلبه ای که مدام میچرخد. به یاد کلبه فیلم " بهار تابستان پاییز زمستان و دوباره بهار" افتادم. کلبه ای که منبع معرفت و شناخت است. اما به هیچ جای دریاچه متصل نیست.
این کلبه در دل کوه است . در دل تاریکی ها. اما میدرخشد. پر است از... از چه؟ یک نور ماورایی؟ یک قدرت خدایی؟ و " او" در این کلبه و یا توسط این کلبه شفا یافته !

و
"طره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی. قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا.."

شعر از دیوان شمس است. و شعر ها از مولوی بود. و مولوی همان قران را سروده و فریدون از مولوی و جملات "دلم لک زده برای یک قد قامت بی تردید. از دستت خسته ام ای مقصود بی مقصد." آیا چیزی جز همین اشعار است و همه اینها برای کعبه مقصود گفته شده و یا خدا!
و بجز برای خدا برای چه کسی ؟ و شفا بجز از خدا از چه کسی؟
"نوک تیز شاخه شکسته ای جای یک زخم را بر جناغ سینه ام ..." نشان از تلاشهای متوالی برای رسیدن به حقیقت ، شناخت و آگاهی دارد و البته پاهایی که میلغزد در این مسیرو اما اینبار میرسند و میگریند و دست می آویزند به آنچه می خواسته اند!
و اگر رهرو برسد با مقصود، دیگر چه نیاز به سفر و این همان آخرین سفر است و البته شاید اگر برسد میلی به بازگشت ندارد. و مفهوم جمله " خیلی ها رفتند ولی برنگشتند" همین باشد.
فریدون. فیزیک خوانده. راضی نشده . بعد پزشکی . و بعد باز هم راضی نشده و نهایتا خانه نشین!
" یه چیزی هیچ وقت سر جاش نیست. یه چیز که نمیدونم چیه" آیا چیزی که همیشه انشان به دنبالش هست چیزی به جز آرامشه؟ و البته علی به ذکرالله تطمئن القلوب ! با فرادرمانگر و شمن و مبلغ مذهبی به جایی نمیرسد آدمی. آدم اگر میخواهد آدم شود بایستی به سمت اصل و مبدا برود. به سمت همان چیزی که باید باشد و اگر سر جایش باشد، جای خالی هیچ چیزی پر نمیشود!


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 18:52

نمایش مشخصات علیرضافنائی و اگر سر جایش باشد، جای خالی هیچ چیزی حس نمیشود!


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 18:54

نمایش مشخصات علیرضافنائی سلام پیام عزیز
خوب نوشته بودی و بهترین نوشته ات بود به نظر من .
بسیار لذت بردم.
موفق باشی رفق...


@علیرضافنائی توسط علیرضافنائی Members  ارسال در چهار شنبه 18 آذر 1394 - 18:44

نمایش مشخصات علیرضافنائی دو تا نکته دیگه بگم رفیق؟
اول اینکه راجع به شخص راوی داستان که پاهاش رو به آتش نزدیک میکنه تا بدونه وجود داره و نهایتا برای اثبات وجود خودش صدای خودش رو میشنوه و ... ( دوستان راجع بهش گفتن و من دیشب یادم رفت بگم .)

دوم اینکه: داستان اول باید داستان باشه و یه خط سیر داشته باشه. یه نکته توی دلش داشته باشه و از نقطه a برسه به نقطه b . حالا اگه در این بین نماد و نشانه ای هم داره میتونه بگه و استفاده بشه . یعنی نمادها و نشانه ها و غیره باید در خدمت داستان باشه. که شما این کار رو خوب انجام دادی. آفرین.
نه اینکه چهارتا شی و جک و جونور و آدم و غیره رو بهم بچسبونیم و به زور بخوایم بگیم که این داستانه .


@علیرضافنائی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 23:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای....


درود و عرض ادب عالیجناب فنایی
علیرضا خان چه حال و چه احوال؟ خیلی مخلصیم داداش گلم.خیلی خوشحال شدم از دیدارت.
هربار که به این صفحه آمدم،نقدت را خواندم.خواستم پاسخ تقدیم کنم، اما مطمئنن کلماتم جای برداشت را برای سایر دوستان می بست. پس اجازه بده بعنوان خواننده ی همین داستان با تو همراه بشم تا بگویم، پس از خوانش به همین نتایجی رسیدم که جنابعالی ذکر کرده بودید: ایمان و معجزه!!...دیگر نمی خواهم شرح و تفصیل بدهم یا طوری تفسیرش کنم که شاید از قامت این داستان بیرون بزند...یکی از دوستان نزدیکم از سفری که به شمال کشور داشت و مسیرش در جاده، به طرز شگفت انگیزی تصویر برداری کرده بود، آنقدر محو هنرنمایی او در این مستند شدم ، که یک حس رخ داد! و دو کلمه در ذهنم نشست :ایمان و معجزه!...
پائلو کوئلیو را نیستم!...این روزها مدام زیر لب می گویم : برگرد به کشورت کوئلیو...برگرد به کشورت کوئلیو... و دوستانم هم افتاده روی زبانشان و می گویند: برگرد به کشورت کوئلیو(با احترام به همه ی طرفداران این نویسنده)
و از سوی دیگر، بابت کار، گذرمان افتاده است به تحقیق و پژوهش در مورد یکی از بزرگان متفکر حال حاضر کشور که هربار که گوشه ای از اندیشه های ایشان را مطالعه و تحقیق می کنم،برای درک کلام ایشان و انتقالش به زبان ساده تر به مخاطب، می بایست، بازخوانی کنم ، بسیاری از جریاناتی را که مولفه هایش را در همین داستان خوانده ای...می دانی، یک چیزهایی دیگر ماله ماست. همانطور که بارها می گویم که فلسفه و ... نداریم. لیکن یک چیزهایی مربوط به ماست. و قسمت زجرآور مسئله سواستفاده و سوبرداشت هایی است که به انواع و اشکال متفاوت از این جریان می شود، بعد می رود در دنیا می چرخد و سپس بعد از مدتی، ناقص و درب و داغان به شکل انواع و اقسام عرفان های چرند و پرند و نوظهور، در همین فرهنگ خودمان جلوه گر می شود. بسرعت سرایت می کند. طرفداران دوآتشه ای که ناگهان می بینی از نزدیک ترین آدمهای زندگیت هستند و همین ها تو را به چیزی دعوت می کنند که بابت تقلبی بودن و سطحی بودنش، آن چیزهای مهم را هم که مربوط به توست، به فرهنگت،به سنتت، بعنوان یک ایرانی! نابود می کنند...و احساس خطرش در فضای خانه ات شناور می شود...و این درد دارد.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 00:45

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









نهایت سپاسگزاری بابت نقدی که بر روایت زدی، بسیار بسیار جالب توجه بود، و به نظرم زوایای داستان را بخوبی روشن کرده ای.از وجود و حضور دوستانی چون شما بخود می بالم و افتخار می کنم....

"رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم"

موید و برقرار و نویسا و توانا بمانی.
علیرضای عزیز.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 01:34

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)




در ضمن علیرضا :D آقا ، خیلی خیلی ممنون از لطفی که به این داستان داشتی، خیلی خوشحال شدم که مورد پسند جناب عالی واقع شد...دیگر بی حواسی مرا که خودت مشرفی!..الان یادم افتاد بابتش تشکر کنم.و باز هم سپاس از نقد و نظر دقیقت. زنده باشی و برقرار.


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 19:55

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب رنجبران!
داستان خاصتون و مملو از یه دنیا حرفتون رو دوست داشتم!
ولی همین ک صبی بیدار شدمو صفحه ی سایتو باز کردم! دیدم ک شما داستان گذاشتین! اشتیاق داشتم ک ببینم یه منتقد نکته سنج مث شما خودش چه جوری مینویسه!
خلاصه نشد ک بخونمو رفتم دانشگاه و لحظه شماری میکردم برگردمو داستانتون رو ببخونم! ک خدایی همینکه رسیدم بعد از انجام یه سری کارا صفحه ی داستان شما رو باز کردم! شروع کردم ب خوندن! گفتم اه پیام خان رنجبران داری حوصلمو با داستانت سر میبری! هوارتا درسِ نخونده دارم یه لحظه به تایمر کنار مانیتور نگاهیدم اوه زمان داشت میگذشت تا اینکه رسیدم به این خط: "چقدر بنویسم جوانیم را آنطوری پشت میله های زندان جا گزاشتم یه جرم فریاد" گفتم woooow حالا شد الان متوجه ی رمز هوارتا کلمات پر مفهومتون شدم و بدووون وقفه رفتتم جلو با هوارتا لذت از قلمتون!

گفتم دست مریزاد پیام خان رنجبران! و من از قضاوت زود هنگامم هوااارتا شرمنده شدم!

اینجای داستانتون رو خععععلی دوست داشتم!" چقدر بگویم جای نیامدن باران ! آوارگس و خانه بدوشی می بارید روی ِ خطِ جادها!!!"

سپاس از اینکه فرصت دادین برای داستانی وقت بگذارم ک هزاران حرف لای واژه بندی هاش پنهان بود!
همایون باشید
@};-


@شيدا سهرابى توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 01:13

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن


درود و عرض ادب خانم سهرابی بزرگوار.
گویا بار نخستی است که در خدمت شما هستم، بسیار از تشریف فرمایی شما خرسندم، الان با خودتان می گویید، این دیگر چه موجودی است؟! :) رفتیم داستانش را خوانده ایم با این همه درس و دانشگاه، بعد برایش نوشته ایم، و خودش معلوم نیست کجاست!؟
خواستم مراتب تقدیر و تشکرم را به شما بیان کنم.و از دیرکرد پاسخ پوزش بخواهم. عرض به خدمت شما، بعله این نظری که شما دارید، در مورد بنده هم صدق می کند :D
چرا که اغلب برایم پیش می آید، متنی را که نوشته ام به دست دیگران یا حتا بعضی ها که از نزدیک شناختی ندارم، می رسد...بعد اگر نقدی بر کار بزنند، قبل از هر کاری ابتدا بکار خودش نگاه می کنم...
البته خانم سهرابی ما که اینکار را می کنیم و شما هم البته :D و با هم به گونه ای همدستیم، لیکن واقعیت امر این است، که منتقد کار خودش را می کند! و لزومن نباید کسی که عادت به تحلیل و سبک و سنگین کردن آثار هنری دارد، خودش در همان رشته بعنوان یک خالق متبحر باشد. و به نوعی یک منتقد هنری خوب، همان مطالبی که در مورد اثر می نویسد ، یک اثر هنری محسوب می شود. و در سطوح درجه ی یک، گاهی ارزش یک منتقد از خود هنرمندی که آن اثر خلق کرده است، بسیار بالاتر است. چرا که اگر او نباشد، اثر "نسیه" باقی می ماند، از این رو " نقد"،،،،"نقد" است.

موید و برقرار بمایند و نویسا در لحظه.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 20:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب :)
صبح یه دفعه اومدم خوندم ...گفتم شاید تمرکز نداشتم ...ظهر هم یه بار دیگه خوندمش ... عصر هم یه سر دیگه امدم خوندم ...بازم به نظرم اومد باید خیلی تمرکز گرفت تا بشه به عمق نوشته پی برد ...الانم شبه دیگه ...دوباره ک خوندم یاد این شعر مولانا افتادم ... هر کسی از ظن خود شد یار من ......
هر دفعه هم به یه نتیجه متفاوت رسیدم ...ولی مطمئن شدم ک بعضی نوشته ها باید اهلش باشی تا بفهمی چی گفته ... به نظرم اومد من از اول داستان بی اطلاع بودم ..شخصیت پدرام و دوستاش توی قسمت های قبلی شکل گرفته بوده و من فقط یه برشی از داستان رو دارم میخونم ...
به هر حال ...خوشحالم ک یه داستان خوندم ک ذهنم رو حسابی درگیر کرد ... این یعنی هنر نویسنده ...نویسنده ای ک با فکر تک تک کلماتش رو توی داستان چیده
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 01:42

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





...بوی دریا برخاسته.صدای امواج.نزدیک و نزدیک و نزدیک تر.تا اینجا...فقط اکنون! می توان از پشت قاب پنجره های شیشه ای، درون کلبه را یک نظر دید...به خاشاک زمین چنگ می اندازم. با تکه چوب زنده ای خطی دور «خودم» می کشم! «دایره ای» دور خودم می کشم و در مرکز این دایره روی زانوانم می نشینم تا قطره های اشک روژان بر پله های کلبه بریزد و پنجه ی دستان فریدون بر ستون کلبه تکیه و پیشانیش بر آن قرار بگیرد.به یکدیگر خیره می شویم.به صورت های سرخ مان.هیچ کدام «دهان» نداریم..

درود و عرض ادب خانم سروستانی نازنین.
از شما بابت دیرپاسخ دادن به نظر عزیزتان، پوزش می خواهم.از این همه لطف و مهربانی شما، نهایت تقدیر و تشکر دارم، البته که حتا گوشه ای از آن جبران نخواهد شد.
شخصن این قسمت داستان را دوس می دارم، تقدیم به شما.

موید و برقرار و نویسا بمانی در لحظه.


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 23:12

نمایش مشخصات ک جعفری

سالهاست مترسکی را درون کلبه ایی می بینم که به دور می چرخد و زمزمه می کند:

اگر آمدنم ، از توست،
اگر بودنم، بهر توست،
و اگر رفتنم سوی توست،

من ! مترسک گستاخت،
درین جالیز تهی ، که همه تویی!
بالا می آورم،
هر آنچه که از تو نشانش
هست
و نیست!



درود بر شما جناب رنجبران عزیز

باید بگویم بسیار شادمانم ازینکه هستید و می آیید و می نویسید و می خوانیم شما را !
قلم و نوع روایت و تک تک واژه هایتان را بسیار دوست می دارم، ازین رو به هر کجا که ردی از قلمتان به مشامم برسد، بی درنگ می خوانتمان! با اینحال گمان نمی برم که هرگز و هرگز دوباره هوس کنم و این داستان را بخوانم!

لختی بیش از اندازه مضمون! مرا بر آن داشته یا دیوان مولانا را به آتش بکشم یا این داستان را !
تلاش شما برای عریانی مضمون، تا بدانجا پیش رفته که حتی عنوان داستان را هم وام گرفته اید!

داستان و رویدادهایش، گویی در دور تند رخ داده است! وزن اینهمه اتفاق در کالبد نحیف داستان کوتاه کمر ذهن ما را خم کرده ...
همچنین جاییکه پدرام از خوابش می گوید!! نوشته اید: « اندکی پیش خوابی دیده ام...» شخصیت بدون هیچ پیش زمینه و بدون زمینه سازی، از خوابش می گوید ( همان یهویی خودمان:D ). در حالیکه اندکی پیش در حال مطالعه بوده است! مگر آنکه مقصود نویسنده از اندکی پیش، زمانی دیرتر بوده است!

جناب رنجبران، انتقاد از منتقد قَدَری چون شما، هم جسارت می خواهد و هم آگاهی! که از شانس شما ، ما هیچ کدامشان را نداریم، پس لطفا آنچه که نوشتیم را با بزرگواری مخصوص به خودتان، نادیده بگیرید!


@};-


راستی جناب، تحفه آن سفر کرده بی بازگشت ، چه می تواند باشد؟!!

هرچه که باشد، سزاوار آتش است!


@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 23:31

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من



درود و عرض ادب کاف بانو جیم جان :)
آنقدر بزرگواری که شاید لازم نباشد، لیکن پوزش می خواهم بابت دیر پاسخ تقدیم کردن...
آنچه مسلم است، بنده هم نسبت به واژگان شما، حضور شما و بودنتان و کلامتان پر از علاقه و توجه ام . همیشه از تسلط شما بر مضامین لذت می برم. و مختص به این داستان نیست....نقد شما بر مضمون این داستان که برایم ارسال کرده بودید و همچنین، نقد ساختاری شما، فوق العاده قوی و همچنین بسیار بسیار برایم راهگشا بود. بی نهایت سپاسگزارم. به دیده ی منت توجه و فکر می کنم.
کاف بانو جیم جان! دور تند را خوب آمدی :D یکی دیگر از دوستان غیرداستانکی ام که این کار را خوانده بود، با شما هم نظر بود. ک ه من در پاسخ به ایشان هم مثل شما، دیگر نگفتم: آری، اندازه ی این داستان چیزی نزدیک به بیست صفحه هم می تواند باشد. و توجیه مثل ذیق وقت، انتشار مجازی و خارج شدن از حوصله ی اینجا، ندارم و نمی کنم. و نمی گویم که تعمدی بود در انتخاب عقل سرخ و نشانه گذاریهایی که شیخ شهید پیشتر زحمتش را کشیده بوده و ما هم برای پرس کردن حجم داستان،و هموار کردن مسیر خواننده، بهره مند شدیم تا موضع این داستان با تطوری که در این مقوله وجود دارد، کاملن مشخص باشد که منظورمان فلان چیز و فلان چیز نیست که این شاید به لختی مضمون انجامیده باشد که البته همین حدش را ، شخصن خواستار بودم. سعی کردم بیشتر مولفه های داستان گویی را کم رنگ کنم،تا کلام منتقل شود...

و می ماند جریان آتش زدن و این حرفها ،
کاف بانوی عزیز، در نهایت احترام و با لباس تمام رسمی این داستان را تقدیم به وجود عزیز خودتان می کنم.

داستان عقل سرخ تقدیم به شما.


:D

برقرار و نویسا و همین طور وسیع چون دریا بمان.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 23:14

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای رنجبران گرامی
وقتی داستانی از شما در داستانک می بینم
مطمنم که با یک بار خواندن متوجه پیام و مطالب نخواهم شد
من هم کاملا با نظر نرجس عزیزم موافقم
که داستانهای شما ذهن را با خودش درگیر میکنه
از خواندن داستانتان لذت بردم
شاد باشید @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 23:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










درود و عرض ادب خانم آرمیتای مهربان عزیز.
خیلی خیلی سپاسگزارم ، به اینجا اومدی و داستان رو خوندی خانم. ازت ممنونم. لطف داری. خوشحالم که داستان برات جذاب بوده. موفق باشی و همیشه برقرار عزیز جان.


با هر که دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
انبوه غم ، حریم و حرمت خود را
از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری
تو هیچ کاره ای
من هیچ کاره ام ، یعنی که شاعرم
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها اینگونه ام
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید :
یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد



نصرت رحمانی




نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 01:33

سلام. خداحافظ!
چيز تازه اي اگر يافتيد،... بر اين دو اضافه كنيد....تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار...

من کلا داستانک نمیام....وقتم قر و قاطیه:D
امروز صبح اومدم یه سری به پروفایلم بزنم...دیدم یه داستان هست نویسنده ش پیام رنجبران!!! اسمش عقل سرخ!!! قلقکی شدم...و خب کم پیش میاد قلقلکی شم:D ..باور کن که تا بعدازظهر کلنجار رفتم بخونمش یا نه!! و خب نتوستم رد بشم:D و از اون موقع تا چند دقیقه پیش بازم کلنجار رفتم که کامنت بذارم یا نه!! بعدش گفتم جهنم و ضرر!!!! این بشه خبط پنجم از آخرین پستمون تو اینجا!!![-( و خب پا گذاشتیم رو غرور بیجامون !!! اخ اگه بدونی من چ جور قلقکی شدم خخخخ

بگذریم!!!

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

حرمت نگه دار دلم گلم

دلم

اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین

نه , نه

به کفر من نترس

نترس کافر نمی شوم هرگز....

گرگور سامسا = فرانتس کافکا
پدرام = پیام رنجبران؟؟!!! مسلما باید افکار نویسنده رو شناخت تا به این جواب رسید..مثال رو از حیت نزدیکی شخصیت ها به نوسینده گفتم...نه چیزی دیگری!!!
1-عصرهای دلتنگی آنقدر اینجا می نشینم تا همه ی چراغهای خیابان روشن شوند....
آیا پدارم کسی ست که از بیرون به دنبال روشنایی ست بر عکس فریدون!!!؟؟!
پدرام که می ترسید دیگر کسی را دوست نداشته باشد!!! پدارم که تقریبا دچار نوعی ترس ابراهیمی ست که کریکگور در ترس و لرز از آن پرده بر می دارد!!! و حتی دقیقا مانند کییرکگور پشت پا به معشوقه اش می زند و در جست جوی یافتن عشق حقیقی! ولی خب فقط پشت پا می زند و مثل کییرکگور عمل نمی کند!!!و معشوقه ها فراوان دیگری پیدا می کند!! و حتی پست تر از معشوقه ی زمینی اش روژان!!!...و پدارم بی حوصله ست!!
آ2-آدمها از چیزی که نتونن درکش کنند وحشت دارند.....
3-باید ایمان داشته باشی....باید ایمان داشته باشی در این مسیر سخت و طاقت فرسا و کوهستانی....و مشخص نمی شود که این مسیر عرفان است یا فلسفه!؟ یعنی نویسنده یا نخواسته از این مسیر شفاف و واضح بگوید یاا تمیز قایل نشده بین این دو!!! ابیاتی کاملا عرفانی و از مولانا عارف نامدار و عنوانی از سهرودی فیلسوف نامدار و البته المان های فلسفی در درون داستان!!..مسری بی بازگشت البته برای آدم های بی ایمان.....

صد در صد ادامه داره:(


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 01:56

و خب مثل اینکه اشتباه فنی درکامنت بالا رخ داد:D ....
دقیقا اینجا!!! (مثل کییرکگور عمل نمی کند!!!و معشوقه ها فراوان دیگری پیدا می کند!! و حتی پست تر از معشوقه ی زمینی اش روژان!!!)
لعنت به ذهن اشفته و بدون تمرکز که فقط زر میزنهx-(

حالا یه بار حرفمون اومداااااااا....
جدا تموم حرفام از ذهنم پریدند!!!ببخشید...
خب همین نصف و نیمه ها رو با کلی شرمندگی از ما داشته باش!!!و ما بریم بکپیم که بی خوابی این دردسرارو هم داره.....
...و اینکه کلی بگم ...حیف نیست این قلم با اثری مثلا زایمان رضا دمخور بشه!؟؟!؟ البته جسارت ما رو ببخش....

خب پبام جان..با پوزش یه مطلب بیربطم بذارم زیر کامنت و دیه هیچی!!!
# تقدیم به تمام کسانی که در دو سه قرن اخیر..همان .سردمداران آزادی ..با سراب بزرگی به اسم آزادی بر جهان راندند که رانده باشند........


آنگاه که کام سنگین سیگارم جر می دهد تمام تاریخ را
تو! چای یخ کرده ی فلسفه ات را بنوش
و خفه شو
که شستن استکان های چرکت!
تنها هنر لکاته های سیاسی ات است..
هی! قطره ش اش پاشیده بر سنگ تاریخ..
بهراس از سیل باران،اشک ، آه
تو به تفی بندی!
بهراس از یک قطره خون یک لاله
میان این همه گله!
با توام! انتر سوار بر خر زمان! خر مراد!..
قافیه هایم در ترازوی دروغ تو بی وزن بی وزنند؟!
باکی نیست...
چرا که خوب می دانم
تو نیز چهار میخ تاریخ خواهی شد....



@آرش پرتو توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 02:52

نمایش مشخصات م.ماندگار ببین کی اینجاس!!!!!
پرتو خودتی؟!!!!اصن هنگ کردم اومدی و اینهمه حرف زدی و رفتی؟!!!
استاد پرتو چرا از این کارا واس ما نمیکنی؟!
بیخیال!!!!
اومدم سلامی عرض کنم از کامنتتون بهره بردم!
آقا پیام ببخشید @};-


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 18 آذر 1394 - 08:32

سلام :)
نیمه شب بی خوابی به سرم زد اومدم یه بار دیگه سر زدم به داستان آقای رنجبران گرامی
دیدم داداشم اینجاست:(
خوشحالم از حضورتون و کامنت خوب و پرانرژی تون
حال ما خوب است اما تو باور نکن

خسته ام
مثل مردی که از
همه جا بریده
بارانی اش را برداشته و
میخواهد خستگی هایش را
با خیابان
قدم بزند ...!


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 18 آذر 1394 - 18:15

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت چییییییییییییییییییییییی میگییییییییی
خوش برگشتی


@اذرمهرصداقت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 18 آذر 1394 - 18:26

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت [-(
:-/
چهارتافحش توذهنمه
باتله پاتی بگیرش


@آرش پرتو توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:19

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)


















خیلی خوشحال شدم از دیدنت آرش. ممنون که داستان رو خوندی و از اون مهم تر اینکه خیلی کار خوبی کردی که از خودت خبر دادی. بازم از این خبط ها بکن داداش. دم شما گرم. معمولن آدمها رو یادم میره. حافظه ی درست درمونی که ندارم از یه ور دیگه حافظه ام طی این سالها خودش یاد گرفته که هم اسمها رو پس بزنه و هم آدمها رو...اتوماتیک شده برادر. به مرور آدم یاد میگیره که هر چقدر ذهنش از افراد خالی باشه ، زندگی راحت تره. دردسرش. نقل هاش.ولی بعضی از آدمها رو نمیشه. اصن دست خودت نیست. خودشون میمونن تو ذهنت. ممکنه نری سراغشون. ممکنه حالشون رو نپرسی. حتا ممکنه بی تفاوت از کنارشون رد بشی. ولی یه چیزی که هست اینه:ته دلت می مونن. یادشون هستی. یادشون میوفتی. حس خوبی بهت دست میده.ممکنه با یه لبخند بخودت بگی : فلانی هر جا هستی خوشت باشه. باحال بودی. واینا همه هیچ کدوم دست خودت نیست.
از قروقاطی بودن وقت زندگی میگی و منم از زندگی قروقاطی میگم. این دوتا زیاد با هم فرقی ندارن آقا. بی خوابی شبو به روز می رسونی و بعد به مرور ، یادت میره کی چیکار کردی یا آخرین بار کی خوابیدی! وقتی الان داری غذای می خوری نمیدونی این شام؟ یا ناهار؟ یا صبحونه ؟...بماند.آرش ممنون از نقد و مطالبی که برام نوشتی. فوق العاده عالی و خیلی خیلی استفاده کردم. همه مواردی که گفتی عالی بود. بابت مورد سوم خیلی خوشحال شدم. همینه. دقیقن همچین چیزی مد نظر داشتم و واقعیت این بحث چیزی مابین هر دوی اینهاست. و نمیشه روی یک لبه ی صرف چپ کرد. ممنونم. آرش داداش، زایمان رضا میگی، این حرف شما رو رفقا بهم گفتن.بجز کسایی که ازم بیشتر خبردارن. بذار با خودم لج بکشم. این فقط یهجور لج بازی رفیق. بذار این نقشها رو بازی کنم.بذار خیلی ها پشت سرم بگن فلانی زده به کله اش.اینا چیه می نویسه؟عشق هوشی و موشی و کامی و پوپی.یا قیافه های شبه هنری برام بگیرن و آروغ روشنفکری برام بزنن و ادای آدم همه چیز دان برام بگیرن و حرفهای قلبمه سلمبه برام بزنن. حرفهایی که طاقت یه ساعت پس دادنش رو ندارن. و منم خیلی ساله دیگه حال و حوصله ای واسه غرغره اش ندارم.بذار.بذار با خودم لج بکشم چون این لج بازی هم داره تموم میشه.ممنون که گفتی. تو رفیق خوبی هستی. مثل علیرضا فنایی.همایون.هشترودی. عباس و همه ی بچه های کار درست داستانک. دم شما گرم.


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 02:59

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب رنجبران...
خوب منم مثل خیلی از دوستان وقتی داستان جدیدی از پیام رنجبران میبینم نمیتونم ازش بگذرم!
بی خوابی زد به سرم و منم سری به سایت زدم اما چنان محو داستانتون شدم که دلم نمیخواست برگردم! نمیتونم داستانو بشکافم نمیتونم توضیحش بدم اما واقعن توش غرق شده بودم حس میکردم اونجاام!
میخوام بگم شما یه نویسنده ی فوق العاده ای!
بی شک از داستاناییه که توی ذهنم میمونه
من نمیدونم چرا حس میکنم خودتون تو همه ی داستاناتون هستید فکر کنم قبلنم بهتون گفته بودم
واقعن خوشحالم داستانتون رو خوندم اگر فرصت بشه باز هم میخونمش
ممنون از شما استاد پیام رنجبران
سبز و آفتابی
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 06:53

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) زيباترين
مي خواستم ترا بسرايم
خود را سروده ام
باري حديث عشق تو مي بود در ميان
اما دريغ و درد که پاداش من
خون بود
خون دلمه بسته به مژگان
منصور نيز بر اوج دار
بانگي کشيد : اناالحق
سوخت
خاکستري به چشم جهان کرد
حتي مسيح هم در اوج جلجتا
ياد از تو کرد
زيباترين

نصرت رحماني


درود و عرض ادب ماندگار خانم.
خیلی خیلی خوشحالم از دیدارت نازنین.خب، انگار این جریان بی خوابی رو همه به نوعی باهاش درگیریم و داستانک هست که سری بهش بزنیم. من خودم از روی بی خوابی با داستانک آشنا شدم. خدایی عین واقعیت رو دارم می گم...دنبال جریان ذن در اشعار سهراب سپهری می گشتم ، نمی دونم چطوری از اینجا سر درآوردم.بعد هم دیگه ماندگار شدم. خوشحالم و این خیلی خوبه که ارتباطت با داستان برقرار شده. من نهایت سعی خودمو می کنم که داستانی رو که می نویسم، این اتفاقی که شما می گی، درونش بیوفته . ممنون که گفتی.یه دوستی دارم.فیلم نویس.تجربه ی بالایی داره.بهم میگه فلانی:روزنامه بخون. با مردم بیشتر قاطی شو..و..و..که قصه برای تعریف داشته باشی. باهام دوسته.زیاد میدونه ازمن. بهش گفتم: حالا حالاها قصه برای تعریف دارم. میخوام بگم: مگه نویسنده میتونه چیزی خارج از خودش بنویسه. کار به درست و غلط حرفش ندارم. ولی اگه دیدی یه نویسنده توی داستان هاش پیداش نیست. از من داشته باش که اون مسئله نداره. یه دروغ گوست که داره با کلمات بازی می کنه. بازم تاکید می کنم، این به ارزش حرفی که میزنه بستگی نداره.آدم میتونه از پفک خوردن خودش یه قصه بگه. ولی مهم اینه که داره راست میگه.ادا نیست.خاصیت هنر و بخصوص نوشتن اینه که دست آدم رو میکنه. نمیتونی توش دروغ بگی. نمی تونی چیزی باشی بگی نیستی. نمی تونی ادای چیزی رو دربیاری که نیستی. به پرتو گفتم، با همین نوشتن میتونی با خودت لج بازی کنی. هر چی داری و نداری رو کنی.کمترین اتفاق مثبت که میوفته اینه که میفهمی خودت کی هستی.عریان.برهنه.رها. چون غیر از این، اونایی که باید ، بفهمن، میفهمن.


بی نهایت متشکرم ماندگار خانم از حضورت.
در لحظه باش.شاد.آرام.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 آذر 1394 - 15:32

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی همه نسل‌ها نسل بربادرفته‌اند. اصلاً علامت یک نسل این است که بربادرفته است. وقتی آدم این را احساس نکند پیداست که کارش پاک خراب است. نسل‌هایی که بر باد رفتگی خود را حس نمی‌کنند در گه خفه‌شده‌اند.

دست‌آخر کارمون به جایی میرسه که نصفه‌شب به خودمون تلفن می‌کنیم ببینیم راستی راستی وجود داریم یا نه.

رومن گاری –خداحافظ گری کوپر

داستان به سورئالیسم طعنه می‌زند و نویسنده سعی می‌کند حتی با آوردن صحنه‌های مانند بیماری که روده‌هایش را در دست گرفته و سیگار می‌کشد؛ بیشتر اثر را به آن‌سو سوق دهد و کلبه‌ای جادویی که به سورئال جادویی تعبیر می‌شود. بااین‌حال همین دو صحنه است. و لگن کج‌وکوله‌ای که صاف‌شده است. می‌توان به این قسمت بعد داد و یا حتی پیش از آوردن صحنه‌ی ابتدایی داستان، رویایی را در ذهن راوی متصور شد تا داستان از همان ابتدا جهت خود را پیدا کند.

در این داستان با چهار شخصیت وجود دارد : پدرام خود راوی، کامبوزیا، فریدون، روژان . همه آن‌ها سرد و گرم چشیده‌اند. عقاید منحصربه‌فردی دارند و به درواقع همان جوان‌های امروزی که دوروبرمان زیادند. بی‌هدفی، از این شاخه به آن شاخه پریدن، بی‌هویتی و .. از مشخصه آن‌هاست.که اکثریت در همین رده دسته‌بندی می‌شویم. این چهار نفر به یک منجی، عقل برتر نیاز دارند. فن بسیاری در این مواقع استفاده از یک نقش سوم است اما در این داستان نویسنده خود بار آن را بدوش می گیرد و تفکر برتر را خودش قرار می‌دهد.معمولاً کار سختی است خودمان را به مخاطب بقبولانیم. بایستی خواننده بسیار با ما در داستان همدل شود تا بپذیرد که راوی می‌تواند بقیه قهرمان‌هایش را تحت تأثیر قرار دهد و به کلبه ببرد. او قطعاً یک زندانی عقیده بوده است.

داستان تا جایی که راوی خواب می‌بیند خوب پیش می‌رود ولی اینجا اندکی شل می‌شود.
.
.
.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 آذر 1394 - 15:34

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

خواننده‌ای حرفه‌ای انتهای داستان را با تفسیر کابوس متصور خواهد شد." این سفره آخر روژان"؛ همه و همه این نشانه ها از پایان، از ضربه‌ی تحسین‌برانگیز جمله انتهای داستان می‌کاهند: "پدارم .. این سفر سفره آخره..". دیگر نیازی هم به آوردن این جمله نیست. زیرا خواننده مدت‌هاست این را دریافته است.

شاید درگیر شدن نویسنده با الهام شدیدی که از موسیقی گرفته است به احساسی شدن پاراگراف‌های انتهایی و چنین روالی انجامیده است. با رگبار سیاوش قمیشی شروع می‌شود؛ رفتن و رفتن و رفتن و خانه و به دوشی. پژواک صدا، و با صدای نقاره‌ها می‌پیچد و به قاب شیشه‌ای سر می‌زند و با ابی ادامه می‌یابد:
توي تنهايي يك دشت بزرگ
كه مثل غربت شب بی‌انتهاست
يه درخت تن سياه سربلند
آخرين درخت سبز سرپاست
رو تنش زخمه ولي زخم تبر
نه يه قلب تير خورده نه يه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
.
رقص دست نرمت اي تبر بدست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بودنه
توي ذهن سبز آخرين درخت
حالا تو شمارش ثانيه هام
كوبه هاي بي امونه تبره
تبري كه دشمنه هميشه ي
اين درخت محكم و تناوره

و به قوزک پای فریدون فروغی ختم خواهد شد:
بزار من تنها باشم ميخوام که تنها بميرم
برم و گوشه تنهايي و غربت بگيرم
من يه عمريست که اسيرم زير زنجيره غمت.

خط به دور خود کشیدن و چله نشینی و تصوفی که مولانا توصیه کرده است در انتها بازهم به چله‌نشین تو شدم گوگوش رهنمونمان خواهد کرد.

درود پیام جان؛

داستانت را با نگاهی نزدیک به خداحافظ گری کوپر(Adieu Gary Cooper) رومن گاری نوشته بودی.بسیار احساسی می نویسی و خواننده بایستی در همان جوباشد تا بتواند نزدیکترین حس را به اثر پیدا کند.

پراکنده و شاید خطوطی بی ربط نوشتم و حتی ممکن است فرسنگ ها با آن چه تو در ذهن داری فاصله داشته باشم. خب دیگر لطفت را شاید را با همین درهم و برهم نوشتن ها بتوانم پاسخگو باشم.

سپاس از انتشار داستانت@};-
موفق باشی


@عباس پیرمرادی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 18:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) عباس جان ، داداش گلم ، پاسخ شما رو بصورت خصوصی تقدیم کردم.

مخلصیم برادر.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 آذر 1394 - 18:22

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دروووووووووووووووووود برپیام کبیر
احوالاتت چطوریاس؟
عمرااگه داستانتو بخونم:D
اره
واینکه
علیرضالطف دوست....برگرد به برگشتن

سارینام جاش خالیه
اذرم جاش خالیه
ملت کنکوردارن...ای بابا
هعی
به فنارفتم ادبیاتم میخاره.خلاصه که جامو کسی نگیرهx-(
.....
دعاگوی همتونم.دعام کنید@};-


@اذرمهرصداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 02:56

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) نبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم ، نه غريب
اما
اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
مي گفتند از كودكي به ما
كه زمان باز نمي گردد
اما نمي دانم چرا
اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند

احمدرضا احمدي



درود و عرض ادب آذرمهر خودمان.

خیلی خوشحال شدم که دیدمت. خیلی خیلی خوش آمدی. همین که در این گیر و دار دانشگاه دیدمت، جای شکر دارد. جای آقای لطف دوست هم خالی می کنیم.داستانهای خوبشون.مطالب خوبشون. هر جا که هستند، خوش و شاد و سلامت باشن.به سارینا هم حتمن حتمن سلام منو برسونید.از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت دارم. حسابی درساتون رو بخونین. و مطمئنم که قبول میشین. زوده زود با خبر موفقیت خودتون برگردین.

شاد باشی.


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 08:39

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب
من بر عکس شما بی کینه ام.
داستانتم خوندم و خوشم اومد. داستان پرمایه و قوی ای بود. یکی از یهترین نکات داستانت همون نه گفتن در حرف فریدون بود و در عنل اومد.خیلی از آدما چنین شخصیتی دارن یکیش خود من. البته من اینطوری متوجه شدم.شاید هم منظورت اط قطع کردن تلفن یعنی اینکه میخواسته همون لحظه بیاد.خلاصه واضح ننوشتی و بهتر بود واضح بنویسی.بعضی جملات در داستانت که اتفاقا کلیدی هم بودن ایهام ناخواسته ای درش بود.
در مورد فریدون باید مینوشتی:
چند سالی بود که تنهایی زندگی می کرد، حالا را نمی دانم. چند ماهی از او خبر نداشتم.(البته با ادبیات خودت).چون اگر خبر نداشتی پس ممکن بود زن گرفته باشه.
بعد هر چه را که فرمول ندارد بگذار کنار
و
هر چه را که تیغ جراحی گ ه گیجه بگیرد. به نظرت این دو جمله از نظر مفهومی ضد نیستن؟شاید نظر من این بود: هر چه را که فرمول دارد بگذار کنار.
چطوری یه نفر داره سیگار میکشه و بعدش میخواد سیگار قرض بگیره. کاملا بی منطق بود. مرده و زندش هم تفاوتی نمیکنه.
داستان پر و قوی اس بود.به نظر من یه خواننده ای که فقط گری کوپر و کلبه برفی تو سویسش رو خونده باشه شاید فکر کنه که داستانت ارتباطی با اون داستان داشته باشه که البته من ندیدم ولی اگه یه نفر در انتظار گودو رو خونده باشه قطعا اونجا که پدرام به اندازه بیست خط با خودش تند تند حرف زد(اونجا که روژان میاد خانه و با او حرف میزنه رو منظورمه).
به نظر من داستانی بود که خواسته یا ناخواسته از خیلی جاها قرض گرفته شده بود.کارکترا خوب تیپ سازی نشدن. صرفا با گفتن تلگرام و اینستاگرام و چارتا دختر و دوربین نمیشه یه نفر رو شناخت.اون دوست انیمیشن ساز پدرام رو خوب درآورده بودی یه آدم بود کاملا بی هویت و اونقدر ضعیف که باد هرجایی میتونست ببرش.
در مجموع از داستانت لذت بردم و البته اعتقادم بر اینه که کمی آشفتگی داشت و موقع نوشتنش خیلی ذهنت از این کتاب به اون کتاب رفته.گیجی پدرام به گیجی نوشتت اثر گذاشته.داستانت رو تحسین میکنم.در مورد اون کلبه معجزه گر یه ایراد بزرگ ازت میگیرم اول اینکه تو فقط به صرف اینکه خواستی داستانت رو مرموز و جالب کنی اسم جنگلهای شمال رو آوردی و هیچ فلسفه ای پشتش نبود.دو اینکه شاید انقدر مستقیم کارکترت رو قوی نشون بدی خوب نباشه.چون به نظر من یه اح مق بود.


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 08:45

نمایش مشخصات حسین روحانی پدرام که شخصیت دانای کلی داشت و همه چیز دون داستانت بود یک هدف پوچالی به تعبیر من داشت و جالب اینجا بود که آخرش هم به هدفش رسید.این کعبه داستان در دل جنگل های شمال یک رویاست برادر و اگر نیست حتما برای تست کردن خوبه.منم میام ولی خوب نیست که چنین تجسمی رو انقدر قاطع و بی منطق در آخرش اثبات کنی. شاید جمله آخرت یه جورایی اغراق آمیز بود. یه جا دیدم نوشته بودی دی کود کردن(زیر یکی از کامنتا) گفتم چرا ننوشته رمزگشایی و برا همینم میگم خط آخر داستانت یه اگزجریشن بود. به سبک دی کود خودت نوشتم. اگزجریشن دیگع دوره اش تموم شده.
راستی این پیام ما رو میتونی پاک کنی
میتونی جواب ندی
داستان خودت هست و ما هم یه بیگانه
سبز و پیروز باشی
آفرین


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 09:11

نمایش مشخصات حسین روحانی برادر انگار یه قسمت پیامم پاک شده
هرکسی گودو رو خونده باشه حرف زدن های پدرام رو که ببینه یاد اون برده می افته که بلند بلند و بی مفهوم حرف میزنه. البته من حرفهای پدرام رو دوست داشتم ولی در مجموع الهام گرفتن از اثرهای مختلف بد نیست ولی یه سری اثرها هست که بیش از حد معروف هستن و خود به خود خواننده رو به اون داستان میکشونه.مثلن منم یهو یاد گودو افتادم. سه حالت داره:
یا تو خواسته این کار رو کردی
یا ناخواسته
یا سبکت اینه
اگه خواسته بوده که به نظرم نباید صورت میگرفت
اگه ناخواسته بود که به نظرم به خاطر مطالعه پایین هست و از طرفی معلومه که شما مطالعه فراوانس داری پس این گزینه نیست.
ولی اگه سبکت اینطوری هست به اعتقادم
هنری میلر تو مدار راس السرطان و بکت تو نمایشنامه هاش زیاد این کار رو کردن و ممکن توسط یه خواننده حرفه ای زیر سایه بری.
ولی من تحسینت میکنم.بنده سواد درست و درمونی ندارم.این حرفایی هم که زدم یه برداشت شخصی هست.نه نقد بلدم نه دلم میخواد بلد باشم.بیشتر نظراتمم دادم.این داستانت نکات مثبت فراوون داشت و منم منفی بین نیستم.اونقدر حرفه ای شاید شده باشی که مثبتهای خودت رو ببینی ولی منم با دید ناقصم منفیهاش رو در بابت کمک بهت گفتم
بازم شرمنده از زیادی گویی


@حسین روحانی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 04:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











درود و عرض ادب آقای روحانی عزیز.
پوزش می خوام که دیرپاسخ تقدیم می کنم.نخست اینکه خیلی لطف کردی که تشریف آوردی.بعد،آقا این چه حرفیه شما می زنی! چرا پاک کنم یا پاسخ ندم! اینقدر زمان گذاشتین برای خوانش داستان و انعکاس نظرتون،فقط باید بگویم: سپاسگزارم. پیرامون صحبت های شما من هم ذهنیتم رو عرض میکنم. البته صرفن جهت تعامل، نه خدای نکرده دفاع بیجا. چون این داستان رو من در عرض دو ساعت نوشتم و همون لحظه هم ارسال کردم و بعد وقتی منتشر شد،دوباره حذف و یه ویرایش یه ساعته و مجدد ارسال که آقای شریفی هم توی همین فاصله خونده بودن کار رو. و بیان اینها به هیچ وجه توجیهی نیست برای اینکه اگر ایرادی باشد، از زیرش در برم. یا اینکه بیشتر از پتانسیل اثر ازش دفاع کنم. ولی چنانچه می دونستم دوستانم روی جزییات داستان تا این حد زوم می کنن. برای اینکه شایسته ی نگاه و لطفشون باشه. براش بیشتر وقت صرف می کردم. مراد یه انتشار بود و حال و احوال با شماها. و اما کار :
تلفن فریدون: از تکنیک (شکاف) استفاده کردم. شخصیت یه انتظار داره و یه اتفاق دیگه میوفته.قطع می کنه ولی میاد. و خواننده از اینکه می بینه آمده همین حالتی که شما فرمودین، بهش دست میده. وضوحش در آمدنش نشون داده میشه.
بی خبری از فریدون: و اینکه زن گرفته باشه یا نه. جز اطلاعات «پیش داستان» محسوب میشه.در این داستان تاثیری نداره. چون نویسنده قطعن اونو با خودش به این سفر خواهد برد.پس نیازی نیست بیشتر از این اطلاعات بدیم.
هر چه را که فرمول ندارد: فرمول مربوط به حوزه ی واقعیته، چیزهای واقعی فرمول دارن(در ارتباط با فیزیک) هر چه را که تیغ جراحیت...:یعنی اینم باز منظور چیزهای واقعی است(در ارتباط با پزشکی). وقتی چیزی جز این دسته نباشه وارد حوزه : حقیقت،بی زمانی،منِ درونی،فراواقع،ماورا،متافیزیک و ... می شود.میگه این چیزهای بی فرمول رو بذار کنار و( هر دوجمله هم جهت و به نوعی مکمل یکدیگرند) تا خودت بمانی با خودت : منظور ego است.میگه وقتی اینا نباشن تکلیفت با خودت روشنه. طرز فکر این آدم نخست این بوده تا اتفاق بیمارستان میوفته...
سیگار کشیدن: اینجا تکنیک(حذف ) اتفاق افتاده. حذف زمان مرده.چون اتفاق متافیزیکی، مثلن فریدون به اون روح سیگار داده. علاوه بر رگه ی طنزش ، دیگه نیاز نیست این صحنه رو نشون داد در جهت ایجاز... و

ادامه دارد


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 05:10

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







در جهت ایجاز...ولی بهتر بود که من یه سه نقطه«...» بذارم مابین دو جمله که برای خواننده راحتر باشه.
در مورد تیپ: به دلیل اینکه روایت غیرخطی است(تعدد شخصیت و ..)داره، و بهتره که یکی یا درنهایت روی دوشخصیت بیشتر فوکوس کرد.سعی بر این بود که باقی اونها در حد یه تیپ باقی بمونن. یا درواقع دارای بُعد نشوند. و حالا باتوجه به اطلاعاتی که پدرام در مورد روژان میده و حرفهای خودش، بعد همراه شدن با اونها فکر میکنم، حتا تبدیل به شخصیت شده...یعنی با توجه به روحیاتی که داره چیزی خلاف اون رو هم انجام میده، و بُعد ایجاد می کنه. که البته زیاد برای خودم هم مطلوب نیست. میخواستم شخصیت های فریدون و پدرام بیشتر دیده بشن. اما در این زمینه وقتی شما میفرمایی براتون جالب نبودن.به حرف شما توجه و فکر می کنم.در اینگونه روایت ها، خواننده یکی از شخصیت ها رو برای همذات پنداری پیدا میکنه و براش جالبه و ممکنه بقیه رو رها کنه.حتا ازشون بدش بیاد. از این لحاظ گزینش انتخاب به وجود میاد...
تشکر می کنم که برداشت و نظرتون رو در مورد داستان نوشتین و بخصوص پایان بندی. برام بسیار جالب توجه بود و از شما سپاسگزارم.استفاده از جنگل: فراموش نکنیم که ما داریم قصه و داستان تعریف می کنیم در وهله ی اول، به نظرم اومد که اینطوری جذاب تر میشه :) یا بقول شما مرموزتر. ولی در وهله ی بعدی، به دلیل اینکه باید می گفتم که دارم در مورد چی حرف میزنم،به نظرم استفاده از «جنگل طوبا» الزامی بود. برای دوستانی که به هرحال به این حوزه نزدیک تر هستند، ممکن بود، شبهه پیش بیاد یا مورد سرزنششون واقع بشم، که کار التقاطی شده. از این لحاظ حتا ممکنه دچار لختی مضمون شده باشم که کاف بانو بهش اشاره کرد.
روایت غیر خطی است(تجربی)(تعدد قهرمان،روابط غیرعلی،پایان باز و...از همه مهمتر واقعیت ناپایدار. از این لحاظ چیزی اثبات نمیشه. و دائمی نیست.ولی نویسنده میتونه در جهت نشون دادن دیدگاهش سعی خودشو بکنه. یه عنوان مثال،برخلاف سینمای کلاسیک که شما حضور دوربین(کارگردان) رو متوجه نمیشین، اینجا کارگردان میتونه با حرکت دوربینش توجه شما رو به چیزی جلب کنه یا روی اون اصرار بورزه.در واقع خودش رو به اثر تحمیل کنه. ولی پذیرشش بعهده ی خواننده است. میتونه خوشش بیاد قبول کنه. یا نه، نسبت به ایده ی نویسنده واکنش متضاد خودشو نشون بده.

ادامه دارد


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 05:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) و در نهایت سپاس بابت تذکره بجای شما در مورد (کد و دی کد). من هم در متنی که رسمی تر است، طوری جمله بندی می کنم که در نهایت برای گفتن منظورم از رازگشایی reveal) ( مکاشفه)، یا کشف: (discovery) باز هم برای رساندن مفهوم نوعی از مکاشفه در اثر خبر بدم، اما باز هم به نظر خودم منظورم رسانده نمیشه، دی کد، یه جرقه ی لحظه ای است. یه چیزی در لحظه میگه : تق ... و آدم روشن میشه. راز و رمزگشایی یا حتا مکاشفه انگار در برهه ای از کش آمدن زمان گیر میوفتن و اینچیزی که میخوام بگم، نیست.
از سایر نکاتی هم که فرمودین خیلی استفاده کردم، بخصوص آن سه مورد،امیدوارم فرصتی دست بدهد راجع بهش حرف بزنیم. به نظرم در نوشتن برای همه ی نویسنده ها هرسه تای اینها اتفاق میوفته.البته این دیدگاه منه. و چیزهایی هم از کتاب (ذن در هنر نویسندگی) تو ذهنم هست،(مورد خواسته: ارتباط بینامتنی است)و بخصوص در مورد سوم(بی فکر نوشتن. نوشتن اگه بر اساس بی فکری اتفاق نیوفته دچار فقدان "آن" میشه) که نیاز به بحث داره که در این مجال نمی گنجه. اما حتمن با توجه به حرفهای شما و دوستانم در جهت ویرایش مجدد و یک دست کردن داستان اقدام می کنم.
و اینکه خب، به هرحال هر کسی وقتی یه داستان رو میخونه، ممکنه قالب یک اثری دیگه رو براش تداعی کنه. واقعیتش، من در انتظار گودو رو اصلن نخوندم! حتا زیر یکی از داستانهای همایون طراح که برداشتی از این اثره، چندین ماه پیش اشاره کرده ام. از بکت نمایشنامه رادیویی همه ی افتادگان و ...یکی دوتا داستان خوندم.یا مدار راس سرطان، چون اولین بار توی فیلم اسکورسیزی(فیلم :ساعات کاری) با نویسنده اش آشنا شدم و من از کارهای این کارگردان متنفرم، از این لحاظ نسبت به اشاره هاش هم جبهه دارم و به نظرم چیزه جالبی نیست. (این نظر صد در صد شخصیه ) و بی احترامی به طرفداران این کارگردان نباشه معمولن کتاب هایی رو که با اقبال عمومی روبرو میشن رو نمی خونم. چون برام جالب نیستن و روی کارم تاثیر منفی دارهگودو رو دوس دارم ببینم. تئاتر ابزورد از علایقمه ولی بعد از گودو خیلی کارهای جالب تری هم آمده.گودو چون جریان ساز بود مهمه والا شخصن بعد از خواندن چندصفحه تمایلم برای ادامه از دست دادم.رودربایستی با خودم ندارم. چندروز پیش نمایشنامه «آکاردیا» تام استوپارد که جایزه برده ، و کلی الان داره مد میشه، رو خوندم، بی تعارف وسطش انداختم کنار


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 06:34

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) و اینکه شخصن اعتقاد دارم، تاثیر سینما روی من زیاده. و چیزی که روی ناخدآگاهم تاثیر گذاشته و میذاره سینماست و تصویر. و فیلم نویس های سینما برام از نویسنده های ادبی خیلی مهم تر محسوب میشن و تاثیرگذارتر. یعنی تا حالا برام پیش نیومده یه کتاب بخونم ، بعد با خودم بگم، خودشه، من باید مثل این بشم :) ولی تو سینما زیاد اتفاق افتاده، و یه فیلم خوب ممکنه مدتها در ذهنم باشه. و بارها و بار...از کارگردانهای محبوبم، فیلم هاشون رو بازبینی می کنم. و در نثر ادبی به نویسنده ها و شعرای ایرانی توجه می کنم، چون ارتباطم باهاشون برقرارمیشه. همین بکت که شما فرمودی مدتها در کنار جیمز جویس بوده. و حتا جویس نوشته هاشو دیکته ای میگفته و بکت براش می نوشته.
شخصن فکر می کنم، یه نویسنده ی ادبی از سی و پنج سالگی به بعد، ممکنه به بلوغ فکری و نوشتاری برسه. و هر چی تا اون وقت مینویسه یهجور آزمون و خطا محسوب میشه :) ممکنه دیگه خیلی دارم سخت گیرانه می گم، و نسبیت هم که همیشه هست، اما بیوگرافی خیلی ها اینو نشون میده. و تازه اینها نابغه ها و غولهای نویسندگی ادبی هستند...

خب دیگه همین.
باز هم سپاس از شما آقای روحانی که دریچه ای برای گفتگو با نظر و نقدتون گشودین. فوق العاده راه گشا و تاثیر گذار بود. بهره مند شدم. امیدوارم در آینده هم فرصتی دست بده و بیشتر با هم گفتگو کنیم.
براتون آرزوی بهروزی و موفقیت در زندگی دارم.
شاد و سلامت و برقرار باشید.
ممنون


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 07:09

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) اصلاح

منظورم از مورد سوم : «ناخواسته بودن» که میشه مورد دوم شما که ذکر کردی ...



:)


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 09:30

نمایش مشخصات همایون طراح
نام نویسنده ، پیام رنجبران ، گره خورده است با مضمون تنهایی و تلاش برای پیدا کردن خود! برای فرار از این تنهایی. گویی که راوی داستان ها معتقدند که باید از درون شروع کرد و خود را ، وجود خود را پیدا کرد تا از مفهوم تنهایی گذشت! و این می تواند به خاطر شخصیت درونگرای خالق داستان ها باشد.
" عقل سرخ " روایتی ست از چند آدم که هر کدام به دنبال چیزی ، گمشده ای و یا آرزویی هستند! هر کدام به چیزی " معتقد " می شوند و علت این اعتقادشان رسیدن به آن خواسته ها و آرزوهاست. عده ای به وجود کلبه ای روشن در دل تاریکی معتقدند ( یا معتقد می شوند ) و به آن ایمان دارند که می تواند آن کلبه معجزه کند و آن ها را به خواسته هایشان برساند. و در این میان کسانی هم هستند که مرددند و شاید اعتقادی به این معجزات ندارند. هر چند که اگر ریز نگاه کنیم خود آنها هم درگیر یک ایدئولوژی هستند! و انگار به چیزی معتقدند! به چیزی وصل هستند ، به کلبه ای دیگر! و عده ای هم میان ایمان و تردید حرکت می کنند!
نکته ی جالبی که در داستان دیده می شود نشان دادن قدرت این کلبه توسط نویسنده است! نویسنده با آوردن صحنه ها و جمله هایی نظیر این جمله " هر چقدر جلوتر می رویم جاده باریک و باریک تر می شود و نور کم و کمتر "
این جمله نشان می دهد که : کلبه همچون یک Ejector است! به سوی خود می کشد. اما با چه حربه ای؟! با حربه ی خلاء! برای مخاطب این طور تداعی می شود که هر چه به جلوتر می روند انگار در دل یک خلاء غرق می شوند. و این از ویژگی های یک تصویرسازی قدرتمند است که پیام رنجبران همیشه در نوشته هایش از آن بهره مند بوده است. و در پایان ، اوج این خلاء نشان داده می شود. کلبه می چرخد و می چرخد و شخصیت ها هم می چرخند! و این کلبه است که آنها را می چرخاند. و در آخر هم پدرام شخصیت اصلی داستان به این پرسش می رسد که این چیست؟ اینجا کجاست؟! پرسش هایی که همیشه ذهن پیام رنجبران را قلقلک داده است! که این چیست و اینجا کجاست و یا به کجا می رویم! این خلاء مکانی و این مضمون ( شاید به رنگی دیگر ) در داستان " آرزو " از پیام رنجبران هم دیده شده است.
نکته ی دیگری که می خواهم اضافه کنم این است که در این اثر نگاه ها و صحنه ها و حتا دیالوگ ها بار سینمایی زیادی داشتند و این کار از ویژگی های این داستان است.


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 09:35

نمایش مشخصات همایون طراح به خصوص قسمت های پایانی داستان که جنبه ی سورئالی زیبایی هم داستند.

آن قسمت که کلبه می ایستد و بعد مانند موجی به جلو می آید مرا یاد یکی از نقاشی های ونگوگ انداخت. این تکه را بسیار دوست داشتم.

این داستان گفتنی های بسیاری دارد. بدون شک!

درود بر تو پیام رنجبران عزیز. امیدوارم حالت خوب باشد. سپاس از این که آمدی و نوشته ات را با ما قسمت کردی. " عقل سرخ " را بسیار دوست داشتم.

سپاس از تو.

سبز باشی...


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 23 آذر 1394 - 03:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







انگار چیزی که نمی دانم چیست، هیچ وقت نیست
انگار یک نفر که نمی دانم کیست، کنارم نیست
انگار غروب ها همه جمعه است،ولی جمعه نیست
گم شدم! سال ها پیش در جایی که نمی دانم کجاست، گم شدم!

سلام همایون عزیز. دوست خوبم.دوست بزرگوارم. دوست نویسنده ی خوش فکرم...از نقد منصفانه ی تو ، علیرغم اینکه می دانم، شاید با سمت سوی این داستان هم جهت نبوده ای ، لیکن اینگونه برایم نوشته ای، به داستان خود ، مسرور نمی شوم، از افکار و اندیشه های متعادل تو ، بخود می بالم که اینچنین دوستی دارم...رج به رج خواندمت، هربار که به داستانک آمده ام، حرفهایت. نه چیزی خارج از قامت این داستان بود و نه خودم...هر چه گفتی ، همان بود که دلیل نوشتن شد....
یکباره هوای نوشتن به سرم زد از جنس کوتاه، داستان. خوشحالم که مقبول نظرت بود. خوشحالم دلیلی شد، که دیداری تازه کنیم.

بی نهایت سپاسگزارم از حضورت.
به مارتین هم سلام مرا برسان.
موفق بمان. موید و برقرار در لحظه رفیق.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 19:05

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا

بود

البته من قبلا هم این داستان را خواندم

دست مریزاد

امروز روی کامنت دوستان تمرکز کردم

بالاخره هرکس برداشت خودش را داره

زیبا بود@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 04:58

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






روشن است که خسته ام
زيرا آدميان در جايي بايد خسته شوند
از چه خسته ام ، نمي دانم
دانستنش به هيچ رو به کارم نيايد
زيرا خستگي همان است که هست
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاري نيست
آري خسته ام
و به نرمي لبخند مي زنم
بر خستگي که فقط همين است
در تن آرزويي براي خواب
در روح تمنايي براي نينديشيدن

فرناندو پسوآ




درود و عرض ادب جناب رضا فرازمند عزیز.
بی نهایت سپاسگزارم بابت تشریف فرمایی شما و بسیار خوشحالم که داستان مقبول نظر شماست.
همین طوره که می فرمایی، برای خود من هم جالب بود، و از برداشت های دوستان خیلی بهره مند شدم.

موید و برقرار بمان در لحظه.


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در چهار شنبه 25 آذر 1394 - 14:54

درود
پوزش از تاخير گفتني ها را دوستان بيان داشتند به پر رنگتر شدن دنياي هنري شما دوست خوبم . موفق باشيد.
@};- @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 27 آذر 1394 - 02:00

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)




یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.



درود و عرض ادب بانوی شایسته، دولتخواه.

سپاسگزارم بابت حضورتان.پوزش بابت تاخیرم در تقدیم قدردانی ام از شما. و اینکه این صفحه متعلق به شما و همه ی دوستانم است، هر زمان که تشریف بیاورید، خوشحال می شوم...

موید و برقرار در لحظه بمانی.


نام: سجاد سیارفر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 آذر 1394 - 15:31

نمایش مشخصات سجاد سیارفر سلام. دم شما گرم. عالی بود. کلبه داستان من رو یاد کلبه ی فیلم استاکر تارکوفسکی و برآورده شدن آرزوها انداخت. به نظرم مثل چند بار دیدن فیلم باید چند بار دیگه داستانت رو بخونم.@};-


@سجاد سیارفر توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 27 آذر 1394 - 03:15

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









درود و عرض ادب سجاد سیارفر عزیز.
نوشته ای که سیارفر بابتش دست به قلم شود برای نگارنده اش بابت ذوق می شود.خوشحالم از دیدارت و اینکه باخبر شدم از حالت. موفق و برقرار بمانی در لحظه.
اشاره ی فوق العاده ای به اثر استاکر تارکوفسکی که همانطور که بهتر میدانی، برداشتی است از "پیک‌نیک کنار جاده" اثر "برادران استروگاتسکی"، و البته روایت آندری از این کلبه ی آرزوها که جدای از داستانش، بارها می شود این اثر را دید، صرفن بابت قاب هایی که کارگردان می بندد و مسحور تصاویری شد که فقط از دستان این هنرمند فقید بر می آید.می دانی رفیق! گاهی با خود فکر می کنم اگر فقط به دنیا آمده باشم که آثار این هنرمند و آنجلو پولس و بلاتار را ببینم و بمیرم...بی تعارف کفایتم می کند. روح آدمی سرشار و تصفیه و بی نیاز می شود... و اینجا آن کلام شوپنهاور تداعی می شود با آن نگاه بدبینانه اش نسبت به جهان و پدیده ها و اعتقادش به اینکه ما قادر به درک اشیا آنطور که هستند یا بقول کانت "اشیا فی نفسه" به مثابه بودها یا ذاتها نیستیم و فقط هنر گریزگاهی می شود برای زندگی!! و من می گویم برای نفس کشیدن.برای طاقت آوردن این روز و شبهایی که دروغ و دورنگی و نقاب از در و دیوارش آویزان است!! این روزهای شبه خرده عشق های مشمئز کننده ی ماشینی. این روزهای بی اصول که حتا پشت پا زدن به اصول نداشته ی خود! رنگ تجدد گرفته، این روزها که اعتماد خرق عادت شده...و حتا نمی توانی کلامی را به ودیعه بگذاری در حضور کسی، دیگر چه برسد به قلب و احساس...می دانی رفیق! دیری است رسیده ام به اینکه: کاری از دست انسان به تعریف عام و خاصش برنمی آید، انگار استاکرم آرزوست...انگار...


نام: عطیه امیری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 آذر 1394 - 01:18

نمایش مشخصات عطیه امیری دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد

گروس عبدالملکیان
= = = = = = = = = = = = = =

درود پیام عزیز. :)

دوماه پیش سری به سایت زدم و داستان جدیدی از شما ندیدم گمون کردم که کلبه رو پیدا کردید و مشغول نوشتن شاهکارتون هستید...:)

با خوانش داستان شما ذهنم تازه شد و حالا تو این بحبوحه ی امتحانات هوس خوندن کتاب به سرم زد.

گفتنی هارو دوستان گفتند... مثل همیشه عالی بود ...و بهتر از همیشه... غرق داستانتون شدم....قلمتون... و پیچیدگی های مخصوص به خودش...
باز هم بنویسید...

موفق باشید...لحظه هاتون به شادی... قلمتون مانا...

@};- @};-


@عطیه امیری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 1 دي 1394 - 01:26

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)



قهوه دم می کنم
نصف قاشق سیانور به فنجانت می ریزم!
لبخند که می‌زنی،
می‌گویم:
قهوه‌ات سرد شده
بگذار عوضش کنم!
این کار هر شب من است،
سال‌هاست که می‌خواهم تو را بکشم،
ولی لبخندت را … چه کنم؟!


درود بر تو عطیه عزیز و نازنین.
خیلی خیلی خوشحال شدم از دیدنت خانم. چه جالب، اتفاقن با خودم می گفتم راستی عطیه کجاست؟! اصلن اینورا پیداش میشه؟ ممنون که در این بحران امتحانات :) نگاه رنجه فرمودید و متعاقبن قلم رنجه و حضورتان را منعکس. کلبه را خوب گفتی!! که اتفاقن حداقل در ذهنیت بشدت پیگیرش هستم و این روزها هر چه که می گذرد و اتفاقات عجیبن غریبا کاملن متقاعدم کرده که در نهایت کار ما به همان کلبه کشیده خواهد شد!! حال برای نوشتن هم اگر نشد اشکال ندارد،جان اعصابمان را برداریم که نخش آنقدر کش آمده که عن قریب در حال دریدن است و در برویم به کلبه! :) لیکن نمی دانم چه سری است؟ شبها تصمیم جدی می گیریم که صبح اول وقت حرکت کنیم، روز که می شود یادمان می رود، دوباره تا شب!که مجدد هوای کلبه بسرمان بزند. گویا ارتباطی است میان عمق شب اینجا و یک کلبه در عمق جنگل...لیکن این جنگل کجا و آن کجا !!!

موید و برقرار و موفق بمان عطیه جان.



نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 دي 1394 - 22:36

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام:D
..
ببخشید:)
سلام
:D
ببخشید نمیدونم اسم pیام رنجبرانو دیدم دلم خواست سلام کنم
:D
خوب باشه حالت الهی


@اذرمهرصداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 14:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







سلام آذرمهر

pیام ، این دیگه آخرین ورژن اسمم بود :)

ممنون. تو هم همیشه شاد باشی خانم

لطف کردی


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 اسفند 1394 - 21:31

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت هرکسی برای چیزی دنیا امده
که چیزی بگوید
باری حمل کند
جنگی راه بیندازد دردنیا
یا..
نمیدانم
من ..
دنیا امده ام که میلاد ادم هایی که دوستشان دارم را تبریک بگویم
حیف ک همه درانجام وظایفشان کم میگذراند
ایشالا کنکور بمیره
:(


@اذرمهرصداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 16 اسفند 1394 - 05:49

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





آن هنگام که مرا ناخواسته به دنیا آوردند، گفتند:
دوست بدار
و حال که دوست می دارم
می گویند: فراموش کن...

آلبر کامو


ممنون آذر مهر،بی نهایت تشکر،همینکه می بینمت،مفهوم یک میلاد است.

اگه دستم به کنکور برسه!...گوششو می برم :D


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 مرداد 1395 - 21:35

نمایش مشخصات سارینا معالی سک سک....:D

قانون کلیه....هرچند خودم نیستم....و اینجا بدون دوستایی ک نیستن جای موندن نیس....ولی خب کلا قانون کلیه..هرجا پیام رنجبران رو دیدید خفتش کنید...;) دستا بالا


@سارینا معالی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 17 مرداد 1395 - 22:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

کیستی که من
اینگونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟

شاملو

....
بشدت مخلصیم! معالیِ بی نظیر و بی همتا!سارینا !


.......
الان میخواستم بگم: من که میام داستانک، دیدم نه! آخرین بار خیلی وقت پیش بوده! ولی بیشتر میام.

خیلی خوشحالم کردی.باور کن،از فراموش ناشدنی ها هستی.

برای خواندن و نوشتن و خوانده شدن و خلق زیبایی آفریده شدی! فراموش نکن،هیچ گاه.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 13:54

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت
:)


@اذرمهرصداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 20:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)
















آذر مهربان.

:) @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.