زایمانِ رضا

«Happy birthday،خوش آمدی به این جهان فانی!».چقدر منتظر این لحظه ی شگفت انگیز بود...
همیشه متعجب بودم که یک مرد چرا هوای زنانگی بسرش زده؟!ولی گویی آرزویش عمیق تر از این حرفها بود که رهایش کند.گاهی می گفت:«مادر شدن چطور حسیه؟!»...و افسوس می خورد که هیچ وقت نمی تواند آنرا تجربه کند.پنداری پیشینه ی این تمایل، به مهاجرت ناخواسته ی مادرش از کشور برمی گشت، آن وقت ها کودکی بیش نبود که چنین حادثه ای برایش رخ داد!...پشت گردنم را خاراندم و گفتم:«زودتر با این دختره ازدواج کن! مادر نمیشی ولی پدر...آره » بعد لابلای قهقهه هایم ادامه دادم: «راستی برای مادر شدن تلاش خودت رو بکن! میخوای برو تو یکی از این کشورها که ازدواج مردان باهم آزاده...یه شوهر خوب پیدا کن».گره های ابروهایش در هم فرو رفت:«لازم نکرده، تو یه فکری بحال خودت کن جنابِ خلوتِ تنهایی!...مامانم یادم نمیاد ولی جیغ ویغ دعواهای شبانه روزیشون چرا! بحث های بیست و چهارساعته ی چرند فلسفی! آخرین کتابشو که ترجمه کرد، بابام گفت:نگاهش زاویه داره! به همین دلیل اونو طردش کرد، گفت: تو این خونه دیگه جایی برای تو نیست! فکرشو بکن...یکسری ایدئولوژیهای مزخرف،و یه زاویه که هنوز نمیدونم چنددرجه بود!؟ منو یه عمر از مادر داشتن محروم کرد». میدانستم تا چندسال پیش هم مادرش هرازگاهی از حال و روزگارش او را باخبر می کرد، ولی انگار از وقتی که ازدواج کرده این ارتباط قطع شده بود، گفت: «رفت یه شوهر هم زاویه ی سیاه پوست پیدا کرد!» بسرعت سرم را سمت کاغذهای روی میزم دنبال چیزی نامعلوم چرخاندم که از هجوم خنده ای فروخورده تورم رگهای حاشیه ی گردنم را نبیند. به زور گفتم :«از کی تا حالا نژاد پرست شدی؟ خب سیاه پوست باشه فاشیست! چه ایرادی داره؟ بابای سیاه پوست کم گیر میاد هاااا».گویی نوک تیز قلابی گوشت فکرش را به صلابه کشیده تا با تشویشی آویخته از صورتِ تُپلش بگوید:«آخه این گردن کلفت خیلی سیاهه...سیاهِ سیاه!».با لحنی شمرده گفتم:«سیاه سیاهم با زرد هماهنگم کن استاد» و دیگر نتوانستم جلوی انفجار خنده ام را بگیرم.یکباره از جایش برخاست:«زرد! آفرین.زرد» بعد هم کیفش را برداشت و در حال رفتن با نرمش حرکات بدنش که انعطافش مرا یاد نقش هملت شکسپیر در آخرین اجرای تئاتر شهر انداخت لیکن با لعاب کاریکاتوری گفت:«فهمیدم! جناب خلوت تنهایی،ای سلوک ای طریقت،ای نماد عظیم بی نیازی،ای آذرخش رهایی،ای چرندیات عارفانه».خودم را جمع و جور کردم و با اَخمی تصنعی گفتم:«با سرورت مودب حرف بزن تلخک، تا بهتون می خندم پررو میشین ها! اطلاع رسانی کن به بقیه، یه مدت حوصله ی خندیدن هم ندارم». با لودگی هرچه تمامتر تعظیم کرد و گفت:«سپاس بابت الهام».با نیمخندی گره های ابروهایم را بیشتر لای هم پیچاندم که با یک ریزچشمک بگویم:«کدوم الهام؟!».صاف ایستاد.کف دست چپش را روی چندسانتی متر زیر نافش آهسته چرخاند.طبق عادت چانه ام را بین انگشت شست و سبابه چندبار فشار دادم:«منظورتو نمی فهمم؟!». در حالیکه نگاهش آنقدر ذوق زده روی تابلوی "باکره ی صخره ها"ی داوینچی بر دیوار که کودکیِ مسیح را نوازش می کند، دوخته شده که گویی دستش به رویایی تحقق یافته رسیده، گفت:«رحم! یه رحم واسه خودم درست می کنم».ابتدا چهره ی او بعد از اِحراز نفر اول کنکور شدنش در سالهای هولناک قبولی دانشگاه در ذهنم حلول کرد.بعد با لباس فارغ التحصیلی توی عکسها.بعد دعوت نامه از آنوریها.بعد مهاجرت نکردنش.بعد ماندنش همین جا و چند اختراع ثبت شده اش در آیفونهای تصویری و دوربین های مداربسته! بعد به تولید رسیدن و موفقیت های پی در پی...همه و همه ی این تکه ها را که در پازل ذهنم کنار هم چیدم نتوانستم شکل یک زهدان را تکمیل کنم، ناگهان پازل فرو ریخت و مانع نشد که نگویم:«برو گم شو بیرون.حالمو بهم زدی...تا اطلاع ثانوی نبینمت».پیچ پلکان را که یکی یکی تا کف هال پایین می رفت، بلند بلند با لحنی کِشدار دکلمه کرد:«ای بزرگ ای بی نهایت ای همه نقش و حکایت! با ما به از این باش که با خلق جهانی». خواندم:«هر دم از این باغ بری می رسد،تازه تر از تازه تری می رسد...اورانگوتان». او هم پشت سر هم چندبار گفت:«Gute nacht.Gute nacht *». همیشه وقتی به وجد می آید ناخدآگاه فرنگی حرف می زند، چیزی شبیه ببعی در سریال کلاه قرمزی....
توی گوشی در کلیپی که رفقا برایم ارسال کرده اند، ببعی می گوید: «دیشب خواب تُرب دیدم، حالا سرم میگه کاهو، دلم میگه تُرب». آنقدر دچار همذات پنداری با او شده ام که رینگ رینگ تلفن را تا لحظه های آخر نمی شنوم. بعد از چند سرفه با صدای خش دار می گویم:«جان؟»...استرسِ صدایِ حریر زنانه ای این سوراخ گوشم را به آن یکی می چسباند:«من شما رو مقصر می دونم! آقای عزیز».با گام صدای بالایی بدون اینکه بجا بیاورم سریع می گویم:«همه ی فریادهایتان را بر سر من بزنید،من مصائب مسیحم بر صلیبی در جُلجُتا،من تاوان همه ی گناهان گذشته ام».از ریسه رفتن ناگهانی و صدای زنگ دارش ذهنم به یک زیبایی بصری عام المنفعه با ساپورت های به روز و آرایش خلیجی می پرد که خدایش سایه ی حضرتشان را بر دیدگان روشن مصلمین و مصلماااات مصتدااام بدارد(آمین!).
:«خیلی غصه ام شده،نامزدی منو رضا چندساله شد و الان بیست روزه که منو پیش خودش راه نمیده! خیلی سخته! می فهمین که؟»
- «بزرگترین مشکل من تو زندگی اینه که نمی دونم می فهمم یا نه! ولی این بار جدن نفهمیدم! به من چه؟! صدبار میگم:حواشی فرآیند تولید مثل رو جدی بگیرین،توجه نمی کنین...اینجوری میشه!»
:«تو رو خدا حوصله ی شوخی ندارم!من رضامو از شما میخوام،شرکت هم دیگه نرفته،کارمندهاش میدونی بهم چی گفتن؟؟...آخرین بار که اونجا بوده مثل زنهای حامله راه میرفته!»
یکباره تصویر خندان نوزادی سیاه پوست در حالیکه از سینه های پشمالوی رضا شیر می نوشد در ذهنم ظاهر شده! سرم را بشدت تکان تکان می دهم تا این تصویر منحوس فرو بریزد.ناخدآگاه می گویم:«منم یه ماه میشه ندیدمش!آخرین بار یه حرفهایی در مورد کاشت رحم...هیچی!...اون همیشه وقتی ذهنش درگیره،دچار پرخوری میشه و سنگین سنگین راه میره،نگران نباشید...خب، اوامر؟»
:«میدونم، ولی شکمش هم یه طور دیگه ای بوده؟!...به نظرتون چی داره بسرش میاد؟»
- «در مورد تفاوت شکم آبستن با چاقی مطلع نیستم لیکن آدمها دو دسته اند،در مورد نود و هشت درصدشون که هیچ نظری ندارم،ولی اون دو درصد پتانسیل بالفطره و مادرزادی برای رَد دادن مخشون دارن،اغلب هم انسانهای عجیبی هستند که طی زندگی این استعداد ذاتیشون بالفعل میشه،همیشه جدای از رفاقت با من ،و اینکه چطور بین صدهزار نفر منو پیدا می کنند!متعجب بودم که این اپیدمی چرا تا بحال دامن رضا رو نگرفته؟!خوشبختانه ناامیدم نکرد»
:«راستی...نکنه اون رفقای درب و داغون ادبیاتی شما روش تاثیر گذاشته؟»
- «عزیز من! ادبیات چه ربطی به حاملگی مردان داره؟؟!!چشم. پیگر میشم،دیگه اوامر؟»
:«اِوااا...تو هم که هی در میری! دلم گرفته خب! راستی مرتاض که نیستی؟اون مژده یادته دوستم،هربار که منو میبینه حال تو رو میپرسه.میخوای...»گاهی بشدت علاقمندم که بدانم طعم گوشی تلفن حین جویدن چگونه است؟! در حرفش می پرم:«دیگه ؟اوامر؟بی نسخه لطفن،زندگیم نیازی به تغییر جهت نداره.با اینحال سلام برسون و به سرکارعلیه هم بفرمایید حواشی فرآیند تولید مثل رو...»
«ایشششششششش...آخ جون رضا اومد اینجا!میسسسی میسی...ولی ر ر رضضضا ررضا..چراااا شیکمت؟...»و ناگهان تماس را که قطع می کند،زیر لب می گویم:«خُنّاق!والا معصیت داره،ملاحظه کنید.ای بابا.اینا چرا اینطوری میگن:ایششش»
«ایشششششششششش!سلام آقاهههه»قسم می خورم زهرآبم بعد از شنیدن جیغ ترمز و سپس چسبیدن سپر اتومبیل به کاسه ی زانوانم و بعد آن دیالوگ کذایی مابین نور شدید چراغهای خودرو توی چشمانم ترکید.شب در لحظه ی ورود بخانه اینگونه غافلگیر شدن! حیرانی نگاهم که از روی سقفِ نداشته ی خودروی آنها تا روی قهقهه ی دختر مکرمه ی «تین اِیجر» همسایه ی قدیمی مان و حواریون نوبالغش می پرد، مرا تاااا...هیچی!!...بر تندی بوی ادکلنش روی صورتش خم شده تا شمرده بگویم:«خدا رو شکر ابویت مرحوم شد این حلقه ی آویزان به مَماااغِ تُک بالای تو رو ندید».یکباره با لمس تکمه ای نامرئی زیر فرمان «تیس تیس» موسیقی الکترونیکی «ترنس» مغز مرا سیخ سیخ می زند و سر حواریون را حین لیس لیس بستنی به «هِد هِد» وا می دارد.با نازک کردن تصنعی پلکها می گوید:«بازم شروع کرد!! آآآقااا وقتی ما بچه بودیم یه تهرون رو به گند کشیده حالا چندساله برای ما شده پدر مقدس!...آرشیو سینمای صامت رو برات آوردم نبودی،رضا اومد ریموتِ در خونه ی تورو از مامانم گرفت دادم به اون،می گم هااا! این آقا رضا حالش یه جوری بود.حامله است انگار...!». می گویم:«شیطانِ رجیم نیم وجبی! قباحت داره...جای اینحرفها اول اون رژ لب سیاه رنگتو پاک کن دلم ریش شد! بعد گواهینامه بگیرکه مِلت رو به کشتن ندی» خندخندان به حواریونش می گوید:«می بینید چه فِنتیه؟اتوماتیک نصیحت می کنه!» رو به من ویز ویز کنان:«داریم با بچه ها میریم مهمونی!». می گویم:«برید!خوش باشین! فقط از این عَلف مَلفا ندن بکشین!...علف برای خوردنه اونم بُز! بُز علف می خوره».رو به حواریون خندانش که آرایش پرلعاب و تیره ی چهره همگیشان تصویر «کلوزآپ» هولناک دختر فیلم جن گیر را در ذهنم تداعی می کند،می گوید:«دیدین؟! اتوماتیک». محتویات جیبم را دنبال کلیدِ خانه جستجو می کنم:«خب دیگه! برید از جلوی چِشام دور شین!...اینجوری هم بستنی لیس نزنین ذلیل مرده ها! کراهت داره.حرصم ندین اینقدر».صدای قهقهه هایشان لای زوزه ی سریعِ اگزوز اتومبیل دور می شود...
کلید برق حیاط را که می زنم،با جهش نور سفید حبابها، تاریکی از جا می پرد تا چشمم روی تن رضا بیفتد که آن وسط روی نیمکت آلاچیق نشسته، حالا که می ایستد،آخرین خاطراتم را از یک زن حامله برای انطباق دادن با ورم شکم او در ذهنم مرور می کنم! زن دایی جانم بود انگار.به دنبال سایر علائم مانند ویار به بوی تند مقداری دیگر فسفر مخچه ام را آتش زده تا کنارش که برسم سیگاری می گیرانم.انحنای گونه هایش را طوری درهم مچاله می کند گویی عن قریب بالا بیاورد:«خاموشش کن!». به ستون آلاچیق تکیه می دهد. سیگار که زیرکفشم له می شود، می گویم:«علیامخدره زابه رات شده بود...».آشفته روی نیمکت روبرویم می نشیند:«همه چی تموم شد! بهم زدیم...bittere Ende ist besser als Endless Bitterkeit *». سرم را که بالا گرفته از رنگ ابرهای آسمان تهران حدس می زنم بدر پشت آنها ماه کامل شده...پوه ه ه! نفسش را بیرون میدهد:«تو اگه زمان مرگتو بدونی چه حسی پیدا می کنی؟!». این جمله برایم آشناست.توی فیلم "مردی که آنجا نبود*" شنیده ام،من هم با لحن همان شخصیت کنار او انگار روی صندلی الکتریکی قبل از اعدام می نشینم:«نمی دونم به کجا برده خواهم شد؟نمی دونم آنسوی زمین و آسمان چه پیدا خواهم کرد؟ولی از رفتن ناراحت نیستم.شاید چیزهایی رو که نمی فهمم اونجا درکشون ساده تر باشه». سرش را میان دو دستش چفت کرده.می گویم:«این دختره رو چرا آزار میدی؟!هاه؟! گُل رو نمیشه خورد! میشه بو کرد،بو!..وقتی ماله این حرفها نیستی بیجا کردی بچه مردمو گذاشتی سرکار».نگاهش روی گره ی کور کفشهای من دو دو زده، می گوید:«راهی ندارم! من حامله ام...حامله».چانه ام را مابین انگشت شست و سبابه ام چندبار فشار می دهم که نگاهم از روی صورتش تا شکم قلبمه اش بچرخد:«آره فکر خوبیه!تو همیشه اولی! جدیدترین مِتد پیچوندن دخترا رو هم ابداع کردی».شَپلق! با کف هردو دست محکم روی ران پاهایم زده و می خواهم از جا برخیزم که می گوید:«چی داره بسرمون میاد؟ آرزوهای بچگیمون کجاست؟!».انگار که فقط برای شنیدن صدای خودم می گویم:«بی خیال.تو که یادته! امروز پس لرزه ی گذشته ها توی آینه چهارمین موی سفیدم شد.خسته ام خسته...ما بزرگ شدیم،اینقدر که دیگه از هیچی تعجب نمی کنیم».با ژستی سینمایی یکباره از جایش پریده با بلندترین عربده ای مشابه انسانهای پارینه سنگی که تا این لحظه از او شنیده ام فریاد می زند:«پاشو مرد. پاشو قهرمان. پاشو داد بزن: آهای حرومزاده های لعنتی...من هنوز زنده ام». پاکت سیگار را که بسمت سرش سوت می کنم با جاخالی او از کنار صورتش رد می شود:«الاغ چرا عربده می زنی؟! زده بسرش مرتیکه! فاز پاپیون برام گرفته.برو آقاجون رد کارت شبمو ریختی بهم». به سمت عمارت که می روم رَساتر:«اگه باهاش ازدواج نکردی! دیگه اینورا پیدات نشه...تمام». کمرش را روی فشار کف دستانش بر کاسه ی زانوانش خم می کند:«وقتی برای وقت داشتن نیست! زندگی داره می گذره.باهاش درگیر شدیم.فرصت خیلی از آرزوها رو از دست دادیم.یادمون رفت چی میخواستیمو چی شد! خیلی جدی شدیم.خیلی! من حامله ام می فهمی!؟ تو حتی یادت نمیاد در مورد چی دارم حرف میزنم! توی طناب دار نفرت از گذشته ات خودتو با همه ی چیزای خوب حلق آویز کردی».
حلق آویز زمانی است که بیب بیب بیب! گوشی تلفن همراهت ریسمان شده،کله ی سحر ساعت هشت روز تعطیل یک بند دور گلوی خوابت گره گره گره بخورد،لُخت لای پتوی گرم زیر بوسه های لغزان لبهای خنک نسیمِ پنجره های گشوده ی بغلی بر گونه هایت لای یک چشمت را با خِفَت باز کنی ،دستت بالای سرت روی رَفِ تخت خواب دنبالش ورجه ورجه کند! کتابهای کلفت نیمه باز بر سرت بریزد،ته لیوان سرد چای شب مانده توی رختخواب برگردد و تازه متوجه بشوی بیب بیب از روی میزی در فاصله ی چندمتری با تو بگوشت می رسد - گویی از آغوش خدا افتاده ای روی زمین - و استرسی که طبق محاسبه ات تنها به چنددلیل مبرهن برای این بیب بیب بیب توی سرت طبل می زند! والا آنهایی که تو را می شناسند چیزی در حد ناممکن است یا مالیدن پیه چندتا آبدار و کشدار به عمق جهاز شنواییشان که اول صبح یاد احوالجات مزخرف تو افتاده اند.پس: مرگ ناشی از تصادف یا خودکشی آن هم از نوع منجر به فوت! نه لوس بازی، تنها دلایل قابل توجیه است برای این بیب بیب بیب!و حالا تبدیل شده به زنگ مبایلت که سوناتِ فلوتِ دلنشین اهالی محترم صنف آدمخوار جنگلهای آمازون است.ابتدا با حس و خوی همان بزرگوران به عکس رضا توی گوشی زل زده بعد پاسخ می دهم:«بِنال!؟». ریسه رفتن او:«زایمان رضا...!!» و تماس را بسرعت قطع می کند.همین طور ایستاده توی آینه ی قدی اتاق روبه هیکل لخت و یک چشمم که هنوز از هراس نپریدن خواب محکم پلکش را می فشارم:«عاقبت کلکسیون داری خل چل ها همینه.فعلن آروم باش و برو بخواب.تو می تونی».گوشی به دست از پایین تختخواب زیرپتو می خزم که بیب! صفحه را که باز می کنم:«میسی از شما! دارم میرم پیش رضا، منظورشو که نفهمیدم اما گفت بیا اینجا کوچولوهامون رو کنار هم بزرگ کنیم» و در ادامه دوباره تراژدی: بیب بیب بیب!
بیب: «Happy birthdayخوش آمدید به این جهان فانی!»
بیب:"سِلفی رضا با دهان گشادش که رو به لنز دوربین می خندد!"... و زرد و زرد و زرد!...
بیب:"ده ها جوجه ی ریزه میزه که از سروکولش بالا می روند".بیب :"یک جوجو رو به دوربین چشمک می زند!".
بیب:" لانگ شات پشت بام خانه ی رضا - یک دستگاه دست ساز جوجه کشی در وسطش"... رحم!
بیب:"جوجه ای از دهان رضا دانه برمی چیند".بیب:"جوجو ها روی دستگاه به صف نشسته اند"
بیب:"سرکارخانم کنار رضا با چند جوجو در بغلش طوری لبهایش را روی هم کشیده که مثلن: خنده"
بیب:«خونه باش چندتا از جوجه ها رو میارم برات بزرگ کنی.حالا یادت افتاد؟! بیست پنج سال پیش قرار بود دستگاه جوجه کشی رو پشت بوم بسازیم"
حالا جوجه های کوچولو موچولو توی سرم به آرزوهای فراموش شده ی کودکیم نوک می زنند:«جیک جیک جیک...».صورتم را که از زیر سیاهی پتو بیرون می آورم،نور اندام خورشید بانو آسته آسته روی کف اتاقها کرشمه می کند...

پ.
بداهه ای برای دوستم «رضا. ن» که آرزوهای فراموش شده ی کودکی را ساخت!
*شب بخیر.
*یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان.
*(The Man Who Wasn't)_(2001)(برادران کوئن)
*تغییر شکل واژه ها تعمدی است.
سلام هم سایتی های عزیز.محترم.دوست داشتنی.پیشترها و حال چندتا بداهه نوشتم که پی در پی براتون میذارم،میگم بداهه چون قبلش نمی دونستم قراره چی بنویسم؟! برای انتشار نبود و قصدم صرفن نوشتن یه خط بود راجع به یک مطلب یا حس یا موضوع که مثلن یادم نره،میشد نوعی شطحی نویسی بعد در ادامه فکر کنم داستان(از چالش های بزرگ زندگیم یکیش همین درگیری با صفحه کلیده.فکر کنم از ریتم صداش خوشم میاد:تَتَق تَق تَق تَق پوق)؛از این لحاظ احتمال نزدیک به یقین بعد از مطالعه ی شما حذفشون می کنم.متاسفانه یا خوشبختانه فرصتی برای پرداخت یا ویراس جامع و وسواس و تغییر شکلشون دست نداد و مثل اکثر کارهای قبلیم،دقیقن بشکل اولیه به اینجا منتقل شد(مثلن تو همین داستان اگه بازنویسی شاملش میشد: از «حلق آویز زمانی است...تا: گوشی به دست از پایین تختخواب...: باید تراشده یا طور دیگه ای نوشته بشه،یا بار طنز بیشتری بگیره اونوقت میتونه زیاده روی هم داشته باشه! ). ولی خب:با اینحال تقدیم به رنگِ خوش نگاهتون...ازم بپذیرید به امید اینکه ایرادهای خفنی نداشته باشند و چندلحظه ولو ناچیز سرگرمتون کنه.همین برام کافیه.برقرار باشید.حجم مجازی است میان من با شما که شکلش: غنچه های سرخ رز!...تقدیم به عزیز بودنتان.برم که الان اینم میشه:داستان!
*
ممنونم از هنرمندان مدیر داستانک که خانه ای برای آموختن و تجربه مهیا کرده اند.پاینده باد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

سارینا معالی (12/5/1394),آرش پرتو (12/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/5/1394),کیمیا مرادی (12/5/1394),زهرابادره (12/5/1394),الف.اندیشه (12/5/1394),کریم پورکرم (12/5/1394),آرمیتا مولوی (12/5/1394),محمد اکبری هشترودی (12/5/1394),فرزانه رازي (12/5/1394),منصور دیبا (12/5/1394),شهره کبودوندپور (12/5/1394),م.ماندگار (12/5/1394),آرش پرتو (12/5/1394),سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (12/5/1394),آزاده اسلامی (12/5/1394),mahsa.b (12/5/1394),محمد حشمتی فر (12/5/1394),بهناز باران خواه (12/5/1394),زهرابادره (12/5/1394),سید علی الحسینی (12/5/1394),رضا فرازمند (12/5/1394),شهره کبودوندپور (12/5/1394),هستی مهربان (12/5/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/5/1394),اذرمهرصداقت (12/5/1394),ف. سکوت (12/5/1394),پیام رنجبران(اکنون) (13/5/1394),عطیه امیری (13/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (13/5/1394),فاطمه مددی (13/5/1394),زهرابادره (13/5/1394),منصور دیبا (13/5/1394),سارا باقری (13/5/1394),حسین شعیبی (13/5/1394),همایون طراح (13/5/1394),پریناز.ک (13/5/1394),آرش شهنواز (13/5/1394),ابوالحسن اکبری (15/5/1394),عباس پیرمرادی (15/5/1394),سحر ذاکری (16/5/1394),زهرابادره (16/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (16/5/1394),مريم شيرازي (16/5/1394),اذرمهرصداقت (16/5/1394),زهرا طلايي مثبت (16/5/1394),باران (17/5/1394), ک جعفری (17/5/1394),بهاره علی پور (17/5/1394),سارا اسماعیلی (18/5/1394),هستی مهربان (19/5/1394),عطیه امیری (20/5/1394),مریم موسوی (24/5/1394),محمد اکبری هشترودی (26/5/1394),م.فرياد (26/5/1394),محمد اکبری هشترودی (1/6/1394),سارا اسماعیلی (2/6/1394),م.ماندگار (4/6/1394),شیدا محجوب (4/6/1394),مهشید سلیمی نبی (13/6/1394),سحر ذاکری (24/6/1394),سارا اسماعیلی (29/6/1394),زهرابادره (1/7/1394),سمانه علیپور (22/7/1394),شهره کبودوندپور (30/7/1394),مهران سراکی(م.آنزان) (5/8/1394), فیلوسوفیا (13/8/1394),زهرابادره (19/8/1394),سجاد سیارفر (24/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (26/8/1394),اذرمهرصداقت (27/8/1394),سحر ذاکری (2/9/1394),نادیابزرگی نژاد (13/9/1394),ح شریفی (16/9/1394),سحر ذاکری (20/10/1394),سارینا معالی (21/12/1394),سحر ذاکری (6/1/1395),زهرابادره (آنا) (17/1/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/1/1395),ح شریفی (26/2/1395),همایون به آیین (23/4/1395),سارینا معالی (27/4/1395),همایون به آیین (20/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/8/1395),گلنوش دهقانپور (20/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/8/1395),همایون طراح (30/8/1395),همایون به آیین (16/9/1395),غزل غفاری (19/12/1395),سید رسول بهشتی (2/1/1396),همایون به آیین (5/1/1396),محمدبیگلری (29/2/1396),هستی مهربان (6/12/1396),لیلا کوت آبادی (16/1/1398),