هم آغوش،زیر دوش (18+)

لخت و عریان در مقابل آینۀ قدی حمام می ایستم و خود را در آن برانداز می کنم، تکانی می خورم و نوک انگشتانم را روی شیر آب گرم می چرخانم؛حجم قطره های آب از دوش به سر و گردنم می ریزد.صورتم را بالا می آورم تا زیر آب خیس بخورد و سپس آنرا آغشته به خمیر ریش می کنم.ژیلت را برداشته و یک قدم به آینه نزدیک می شوم و صورتم را برای بهتر تراشیدن ته ریشم به آن نزدیک می کنم.
لبۀ تیغ را روی پوست گونه ام گذاشته و با اولین حرکت رو به پایین خطی کج شبیه تَرک درست همان جا روی گونه ام نگاهم را می دزدد!
ساعتی پیش،در حین اجرای نقشم بر صحنۀ تئاتر اتفاق عجیبی برایم افتاد.من رُله مرد نقاشی را بازی می کردم که در التهاب ترسیم تکان دهنده ترین حادثۀ زندگیش می سوخت! لیکن هر بار که برای شهادت آن قلم بر بوم می گذاشت، نیرویی مافوق قدرت اراده اش بر او چیره شده و از نقش زدنش ممانعت می کرد. دیالوگهای من به پایان رسیده بود و در اواخر اجرا که بومهای دکور را جنون آمیز به اطراف «سِن» می انداختم _ برای یک لحظۀ و یا یک ثانیۀ آنی _ در محل نشستن تماشاگران و در گوشۀ سالن یک فرشته دیدم! روی یک نیمکت چوبی لمیده بود و دستش را پایۀ بالاتنه اش کرده و گردنش را به سمت آن خم کرده بود، موهای پریشان و بلندش روی بازوی لختش ریخته و به من نگاه می کرد؛ رنگ چشمانش را نمی دانم!
«پارتنرم» با گرفتن مچ دستم،سکون نابجای مرا در بازی خود حل کرد و با صدای بلند دیالوگش مرا بخود آورد "از جبر ستمگر تقدیر غافل نشو...مُشت او در نامحتمل ترین وقت بر گونه ات می نشیند". در ادامۀ بازی ام چرخی بر صحنه زدم ولی دوباره مبهوت به فرشته خیره شدم. تابش نور پرژکتورهای سقف دکور بر چشمانم، مانع دیدم می شد؛پنجۀ دستم را سایه بان کردم و دوباره به او نگریستم _ این بار هر دو دستش را در دو سمت باسنش روی نیمکت فشار می داد و برجستگی سینه هایش را تا جایی که می توانست به بیرون داده و گردنش را رو به پشت بدنش وِل کرده بود؛موهایش در زمین و آسمان تاب می خورند _ با وجودی که تمرکزم بر باد رفته بود ولی به هر جان کندنی نقشم را تا انتهای نمایش اجرا کردم.زمانی که پرده های صحنه بروی تماشاگران کشیده شد،بی معطلی از پله های پشت صحنۀ استیج پایین رفته و از میان راهروهای تودرتوی «چهار سو» گذشتم و به قسمت تماشاگران رسیدم.شوریده و پریشان در میان نگاه های متعجب آدمها که به سمت درب خروجی سالن می رفتند،به دنبال فرشته گشتم.سالن از همه خالی شد،ولی او را نیافتم.پنداری که هیچ کس هیچ وقت آنجا نبوده است!ناگهان چشمانم سیاهی رفت و سرم گیج خورد و به کف زمین سقوط کردم. گویی گونه ام در حین افتادن به دستۀ یک صندلی خورده بود!
هنوز نوک ریش هایم از زیر پوستم رو به بیرون مانده اند،مانند جلبکهایی که بر سطح یک صخره می چسبند،هنوز پا برجایند! هر چه لبۀ تیغه ژیلت را برای تراشیدن آنها روی پوست گونه ام می کشم،هیچ تفاوتی نمی کند! از اصلاح منصرف می شوم و ژیلت را سر جایش گذاشته،صورت و بدنم را زیر آب دوش می شویم.یک لحظه سرم را می چرخانم و به آینه نگاهی می اندازم؛بخار آب روی سطح آن را پوشانیده؛می روم و در مقابلش می ایستم _ سالها نقاشی کشیده ام ولی همیشه در التهاب خلق یک نقش ماندگار سوخته ام _ چیزی درونم تکانی می خورد و ناگهان جریانی ناشناخته از قلبم مسیر سینه ام را طی می کند و از بازوی راستم به انگشت اشاره ام می رسد؛سر انگشتم را بی اراده مانند قلم مو بر بوم آینه می گذارم و سپس می چرخانم.ابتدا خطوط درهمی بر سطح آینه نقش می بند که تبدیل به موهای پریشان و به هم پیچیده ای می شود و از میان آنها چهرۀ زنی با پیشانی بلند پدیدار می شود.دو چشم درشت بی رنگ،ابروانی کمانی و کشیده با یک بینی قلمی و لب های شهوت آلود، گردنی به شکل یک قو؛شکوفۀ گیلاسی روی گوشش می گذارم! و حریصانه مسیر انگشتانم را به سوی بازوان و سینه هایش می کشانم؛ آغوشش را باز و در تمنای اندام من نقش می زنم.حجمی درونم روبه سفتی می رود،لیکن همچنان راه خطوط را به سمت پهلوها و کَپل هایش اندازه می زنم و سپس در مقابلش بر کف حمام زانو زده و رانهای موزونش را ترسیم می کنم _ لحظه ای صورتم را بالا می گیرم و به او خیره می شوم _ پنداری او برای لحظه ای جان گرفته! و شرمی ماورایی اندامش را به هم می پیچد ولی من بی محابا از او دست بر نمی دارم و سرانگشتم را به ساقهای خوش تراشش می رسانم.هوس بوسه ای از لالۀ گوشش به سرم می زند. از جایم که بر می خیزم،ناگهان شوکه می شوم! از زیر خطوط اندامش قطره های آب در میان هم می لغزند و روبه پایین سرازیر می شوند _ نقشم همه پریشان و آشفته می شود _ زنی در مقابل دیدگانم فرو می ریزد و شاید یک فرشته! چیزی روحم را به هم می پیچد و به انجماد می رساند. تاب نمی آورم و جنون آسا کف دستانم را به سطح آینه می کشم،همه چیز با صدای «قیژ قیژ» پنجه هایم بر آن سطح محو می شود.اینک منم! که در آینه پدیدار می شوم _ مکث می کنم _ و در سکون به صورتم و همۀ ابعاد اندامواره ام می نگرم. هر بار که نفسم را به درون ریه هایم فرو می برم به تودۀ ناشناخته ای برخورده و به بیرون رانده می شود!
مجدد به زیر دوش برمی گردم. با سری رو به پایین! پنجه های دستانم را همزمان بالا می آورم و بازوانم را می فشارم _ هم آغوش می شوم با خود زیر دوش _ و مچاله شده و بر کف حمام چمباتمه می زنم.گویی درون یک رحم نامریی تولدی را به انتظار نشسته ام! موج نگاهم از میان ران و ساق پاهایم می گذرد و به قوزک هایم می رسد.چند خط کج و معوج به شکل تَرک بر آنها افتاده است.ریزش آب دوش را همچون سنگینی یک آبشار بر سر و شانه هایم احساس می کنم،قطراتش از روی صورتم جاری می شوند و از نوک دماغ و زیر چانه ام به کف زمین می ریزند؛ جریان های آب کف حمام از هم جلو می زنند و به درون چاه فاضلاب سرازیر می شوند...
از حمام بیرون می آیم.پنجرۀ هال باز است و نوای بلند پسر جوان و شیدای همسایه به گوشم می رسد؛حوالی هر بامداد با صدای خزن آلودش ناله سر میدهد"چنان دل کندم از دنیا/که شکلم شکل تنهایست/ببین مرگ مرا در خویش/که مرگ من تماشایست".نیاز به کشیدن سیگار دارم ولی آنقدر سنگینم که نمی توانم. با سختی و سلانه سلانه به سمت اتاق خوابم می روم و تنم را روی تخت خواب آوار می کنم.طاق باز دراز می کشم و به سقف اتاق خیره می شوم.حالم اصلا خوش نیست! با اینحال در لابلای یادداشتهای کدر ذهنم به دنبال آن فرشته می گردم،نگاهم را روی دیوارهای اتاق می چرخانم تا اینکه روی چیزی دوخته می شود،سعی میکنم پلکهایم را ببندم ولی برایم ممکن نیست!گویی خشک و ثابت شده اند...به همان حالت با چشمان باز می خوابم!
بعد از سپری شدن چند روز،به دلیل غیبتم در صحنۀ نمایش،دیگران به خانه ام ریختند.مرا در حالی روی تخت خوابم پیدا کردند که سنگ شده بودم! سنگی که تَرکها خرده بود و به قطعات و ابعاد مختلف متلاشی شده بود! و لاشه ام بروی تخت پاشیده شده و هیچ کس هیچ وقت نفهمید دلیل این در خود شکستنم را!
از من فقط چشمانم به جا مانده بود! دو چشمم که بر قاب عکسی روی دیوار ماتش برده! قاب عکسی که درون آن زنی با موهای بلند و پریشان با لباس شب خواب بر تن دستش را پایۀ تنش کرده و روی نیمکتی چوبی لمیده...شکوفۀ گیلاسی روی گوشش می درخشد!



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 72 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

28

بهناز باران خواه ,علیرضا لطف دوست ,هستی مهربان ,مهساعبدلی ,شیدا محجوب ,محمد اکبری هشترودی ,فرزانه رازي ,سلمان ارژن ,پیام رنجبران(اکنون) ,عطیه امیری ,آرش شهنواز ,امیر محمد رنجبر ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,فرزانه بارانی ,زهرا فیروزی ,بهزاد صادق وند , ک جعفری ,نسترن حبیبی ,شايسته دولتخواه ,همایون طراح ,رضا پرواز ,سجاد سیارفر ,شاهین سالاری ,آرمیتا مولوی ,زهرابادره ,کیمیا مرادی ,آیلارمعدن پسندی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (12/7/1393),شیدا محجوب (12/7/1393),سجاد سیارفر (12/7/1393),مهشید سلیمی نبی (12/7/1393),اعظم شریفی مهر (12/7/1393),بهزاد صادق وند (13/7/1393),زهرابادره (13/7/1393),شاهین سالاری (13/7/1393),سهیل اروندی (13/7/1393),زهرابادره (13/7/1393),هستی مهربان (13/7/1393), ناصرباران دوست (13/7/1393),علی جعفرزاده (13/7/1393),هستی مهربان (13/7/1393),آرمیتا مولوی (13/7/1393), ناصرباران دوست (13/7/1393), فیلوسوفیا (13/7/1393),رضا پرواز (13/7/1393),فرزانه رازي (13/7/1393),مریم مقدسی (13/7/1393),زهرا فیروزی (13/7/1393),فرزانه بارانی (13/7/1393),همایون طراح (13/7/1393),علیرضا زمانی (13/7/1393),محمد اکبری هشترودی (13/7/1393),شاهین سالاری (13/7/1393),همایون طراح (13/7/1393),زهرا فیروزی (13/7/1393),فاطمه خجسته (14/7/1393),فرزانه بارانی (14/7/1393),مهساعبدلی (14/7/1393),فرشته برزگر (14/7/1393),سلمان ارژن (14/7/1393),میر حسن علوی (14/7/1393),امین کریمی (15/7/1393),مهشید سلیمی نبی (15/7/1393),اذرمهرصداقت (15/7/1393),جعفر عباسی (15/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (15/7/1393),بهناز باران خواه (15/7/1393),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/7/1393),شیدا محجوب (16/7/1393),نسترن حبیبی (16/7/1393),میثم زارع (17/7/1393),شیدا محجوب (17/7/1393),شايسته دولتخواه (17/7/1393),کیمیا مرادی (18/7/1393),آرش شهنواز (18/7/1393),حامد قزلباش (18/7/1393),شیدا محجوب (19/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (19/7/1393),خلیل میلانی فرد (19/7/1393),سمانه علیپور (19/7/1393),شیدا محجوب (19/7/1393),سلمان ارژن (20/7/1393),سمانه علیپور (21/7/1393),شیدا محجوب (23/7/1393),سمانه علیپور (23/7/1393),شیدا محجوب (24/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (25/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (30/7/1393),شیدا محجوب (1/8/1393),آرمیتا مولوی (1/8/1393),میر حسن علوی (1/8/1393),اذرمهرصداقت (4/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (5/8/1393), ک جعفری (5/8/1393), ک جعفری (6/8/1393),شیدا محجوب (7/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (8/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (11/8/1393),زهرا سوری (11/8/1393),فرهاد نامجو (11/8/1393),کیمیا مرادی (12/8/1393),مهشید سلیمی نبی (12/8/1393),مهشید سلیمی نبی (12/8/1393),عاطفه کریم زاده (12/8/1393),فاطیما خوشرو (13/8/1393),افسانه پورکریم (13/8/1393),جلال ستاری(ائلدار) (14/8/1393),ستاره رهبر (14/8/1393),شیدا محجوب (14/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (14/8/1393),فاطمه ستاره (14/8/1393),علی فتحی (آلتين) (15/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (15/8/1393),زهرابادره (16/8/1393),شیدا محجوب (22/8/1393),اذرمهرصداقت (25/8/1393),هانيه صدر (5/9/1393),شیدا محجوب (6/9/1393),زهرابادره (7/9/1393),علیرضا تقی پور (7/9/1393),علی کنگازیان (8/9/1393),آیلارمعدن پسندی (8/9/1393),فاطمه گتویی (8/9/1393),م _ ح (8/9/1393),مهلا صفایی (8/9/1393),نعیمه میرزاعلی (8/9/1393),اسفندیار قرنجیک (8/9/1393),هانيه صدر (8/9/1393),هستی مهربان (9/9/1393),آرمیتا مولوی (9/9/1393),علیرضا لطف دوست (9/9/1393),نازنین کریمی (9/9/1393),یوسف رحیمی (10/9/1393),پیام رنجبران(اکنون) (16/9/1393),عباس پیرمرادی (16/9/1393),ساناز پیری (25/9/1393),آرش پرتو (29/9/1393),شیدا محجوب (30/9/1393),محمود لچی نانی (30/9/1393), ک جعفری (7/10/1393),سحر ذاکری (24/10/1393), ک جعفری (26/10/1393),محمد ملکی (26/10/1393),زهرابادره (26/10/1393), ک جعفری (26/10/1393),كوروش جعفري زاده (30/10/1393),شیدا محجوب (13/11/1393),گیتی ارژن (21/11/1393),همایون طراح (30/11/1393),محمد علی ناصرالملکی (17/12/1393),اذرمهرصداقت (17/12/1393),شیدا محجوب (1/1/1394),آزاده اسلامی (14/1/1394),شهدخت رحیم پور (18/1/1394),عطیه امیری (24/1/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (25/1/1394),حسین روحانی (7/2/1394),کیمیا مرادی (12/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (16/2/1394),فرزانه رازي (17/2/1394),عطیه امیری (21/2/1394),عباس پیرمرادی (22/2/1394),م.ماندگار (28/2/1394),حسین روحانی (30/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (30/2/1394),حسین روحانی (30/2/1394),مریم مقدسی (30/2/1394),سارینا معالی (11/3/1394),اذرمهرصداقت (15/3/1394),شیدا محجوب (1/5/1394),سارینا معالی (6/5/1394),عباس پیرمرادی (21/5/1394),سارا اسماعیلی (2/6/1394),آرش پرتو (7/6/1394),سیروس جاهد (16/12/1394), ک جعفری (15/4/1395),پیام رنجبران(اکنون) (28/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/7/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/8/1395),همایون طراح (30/8/1395),بهناز باران خواه (18/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (2/12/1395),غزل غفاری (5/12/1395),هستی مهربان (23/12/1395),سید رسول بهشتی (2/1/1396), ツفریماه آرام فر ツ (5/1/1396),سارینامعالی (26/1/1396),پیام رنجبران(اکنون) (15/2/1396),محمدبیگلری (29/2/1396),سیروس جاهد (12/3/1396),

نقطه نظرات

نام: سجاد سیارفر کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 مهر 1393 - 23:09

نمایش مشخصات سجاد سیارفر آقا پیام دست خوش. لذت بردم.


@سجاد سیارفر توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 16:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام سجاد عزیز.
ممنونم از نقد کاملت و خوشحالم که از این داستان بیشتر از بقیه خوشت اومده...برای من افتخاره نویسندۀ قهار داستان "عینکها" برام نقد بنویسه:) آقا دلیل دارم برا حرفم و کاملا جدی دارم میگم: تو داستانهای قبلیم البته از اونا که اندکی خوشت اومده و مشخص بود حداقل بدت نیومده...فقط مینوشتی:
"بسیار عالی" یا خیلی که دیگه سرحال بودی یک "لذت بردیم" هم اضافه میکردی:) ولی الان 6 تا کلمه استفاده کردی و دوتا نقطه...این یعنی من موفق شدم تو این داستان...و از همه مهمتر اینکه...اسمم هم بکار بردی:D
این یعنی یک نقد و نظر کامل از سمت نویسنده فهیم و آگاهی مثل تو;)

سپاس سجاد عزیز بابت وقتی که اینجا گذاشتی...
فدایی داری در حد ضربات کاشته و فوق تکنیکی "توماس مولر" آلمانی...که نتیجه اش میشه این :@};-

شاد باشی و همیشه دریا:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سجاد سیارفر Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 21:37

نمایش مشخصات سجاد سیارفر آقای رنجبران این وصله ها به من نمیچسبه. نظر لطف شماست. اگه یکی از من بپرسه زیبا یعنی چی و به چه چیزی میگن زیبا؟ من میگم هر چیزی که در آدم لذت بوجود میاره میگن زیبا.
لذت بردم. @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بادره   ارسال در شنبه 12 مهر 1393 - 01:10

سلام آقای رنجبران عزیز و استاد گرامی
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
؛مولانا؛
چه زیباست در وادی بی مهری ها
به دنبال عشق دویدن
در فراق لذتی ست که در وصال نیست
بسیار عالی و زیبا از عهده این مهم برآمده اید زیرا ازقلم توانمند شما دور نیست چنین قلم کاری،
برايتان تندرستي و همچنين در شب خجسته عيد شادابي و سعادت آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرا بادره توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 16:35

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام و عرض ادب بانوی قصه ها.

در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارن روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان خواستند
جان و دل را می سپارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می شمارم روز و شب

*
بانو بادرۀ محترم و عزیز.
سپاس بابت تفسیرهای همیشۀ زیبای شما.
عید سعید قربان بر شما تبریک و تهنیت.
در لحظه باشید...شاد و دریا:)


نام: سهیل اروندی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 06:56

نمایش مشخصات سهیل اروندی با سلام و احترام
استاد ارجمند اقای رضایی بزرگوار
می دانم دنیای زیبایی داری زیبا می نویسی و خرسندم
درود بر شما.عید شما مبارک باد
ارزوی توفیق وسعادت دنیوی و اخروی دارم.
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سهیل اروندی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 16:43

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام و عرض ادب جناب اروندی سرور گرامی.
جناب ما البته در وادی نامها نیستیم،یعنی دوستان همین سایت از حال بنده مطلعند،هر چه میخواید بنده را صدا کنید بی تعارف،لیکن برای تعریف و تفسیر زیبایتان مرددیم بخود بگیریم یا نه:D

هر چه که دیدن روی ماهتان موجب تسلی خاطر است.
آمدی چون ماه تازه،یتغ بر کف،خنده بر لب
آمدی چون عید قربان خوش رسیدی،خوش رسیدی!
آمدی چون سیل جوشان،بی خبر،ناگه خروشان
ای شراب آسمانی،ای طلوع مهربانی

*
توفیق ما در گرو آن نیروی لایزال الهی است و دعای شما.
سپاس و با احترام...
در لحظه باشید...شاد و دریا

:) @};-


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 07:52

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام به اقا پیام داستانی زیبا مسحور کننده و فلسفی خواندم عالی بود ....ممنون بابت این داستان فوق العاده@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 08:07

نمایش مشخصات هستی مهربان ببخشید به خاطر احترام به شما وفروغ فرخزاد عزیز شعر رو اصلاح میکنم چیکار کنم این هوش وحواس من یاری نکرد همون بار اول درست بنویسمش ببخشید...

اینه شکسته

ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم



عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه

در كنج لبم خالي آهسته نشاندم



گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست

تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند بتن من

با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز



او نيست كه در مردمك چشم سياهم

تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب

كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند



او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را

اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس

او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را



من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت

گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را

بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را


@هستی مهربان توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 16:51

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام و عرض ادب خانم هستی خانم مهربان
درود بر شما.
سپاس بابت اشارۀ زیبایتان به مضمون.
و تشکر ویژه بابت شعری که برایم آوردید،خواندم و سرشار شدم...

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای کار

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟!!!!!!!


"زنده یاد پناهی"
*

با تشکر و احترام.
در لحظه باشید...شاد و دریا:)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 10:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود جناب رنجبران عزیز

تمثال دو زلف و رخ آن یار کشیدم
یک روز ودو شب زحمت این کار کشیدم
اول شدم آشفته ز بوی سر زلفش
آخر به پریشانی بسیار کشیدم
در تیرگی زلف"کشیدم رخش از مهر
گفتی که مهی را به شب تا ر کشیدم
اندیشه نمودم که کشم ابروی آن شوخ
اندیشه چو کج بود کمان وار کشیدم
سحر قلمم بین که کشیدم چو دو چشمش
گفتی به فسون نقش دو سحار کشیدم
آشوب قیامت همه شد در نظرم راست
چون قامت آن دلبر عیار کشیدم
فرصت چو کشیدم به برش جامه ی رنگین
گلناریش از خون دل زار کشیدم

تقدیم به قلم سحارتون بخاطر آفرینش این اثر زیبا
پاینده باشید و امیدوار


@ ناصرباران دوست توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 17:01

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض جناب استاد باران دوست.
در حیرتم از این ذهن وسیع و گستردۀ شما که شعر زنده یاد "فرصت شیرازی" را منطبق بر طرح داستان به همراه آوردید...
تقدیم به شما:

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم
پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم
زان باده که در روز ازل قسمت ما شد
پیداست که تا شام ابد سرخوش و مستیم
دوشینه شکستیم به یک توبه دو صد جام
امروز به یک جام دو صد توبه شکستیم
یکباره زهر سلسله پیوند بریدیم
دل تا که به زنجیر سر زلف تو بستیم
نگذشته ز سر پا به ره عشق نهادیم
برخاسته از جان به غم یار نشستیم
در نقطه ی وحدت سر تسلیم نهادیم
و از دایره ی کثرت موهوم برستیم

"فرصت شیرازی"

*
سپاس و احترام مرا پذیرا باشید.
تشکر ویژه بابت صرف وقتتان.
در لحظه باشید...شاد و دریا@};-

:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 18:45

نمایش مشخصات ناصرباران دوست موشک جواب موشک ؟!!!
تشکر مجدد


@ ناصرباران دوست توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 19:31

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

دریایی...دریااااااااا:D

مخلصتم.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 14:00

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
عالی بود مثل همیشه .شخصیت پردازی و توصیفات عالی بودند .تحسین میکنم قلم توانای دارید
خسته نباشید بابت داستان زیبای که نوشتید


@آرمیتا مولوی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 19:27

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) چه اوقات سختی بر من گذشت

گواه دل ریش من،ماه بود!

دمی شک نکردیم به شاه راه ها

"دریغا که بی راهه ها راه بود!!


*


درود و عرض ادب خانم آرمیتا خانم مولوی.
سپاسگزاری و تشکر مرا بابت حضورتان خواهش می کنم
پذیرا باشید...
احترام میگذارم به شما خانم.
در لحظه...دریا باشید...



نام: زهرا فیروزی   ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 14:16

برادر من ما اینجا هفت هشت ساعت در روز آب نداریم بعد شما در داستانتون همین طور دوش را باز گذاشتید؟خدا رو خوش میاد؟؟
اگر اجازه بدید من یکبار دیگه هم بخونم بعد نظرمو بگم.:-/
نکته مبهمی نیست فقط دوست دارم کامل در فضای داستان قرار بگیرم.
مانا و نویشا باشید


@زهرا فیروزی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 21:07

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب خانم زهرا خانم فیروزی محترم.
باور کن در حین نوشتن داستان دقیقا این نکتۀ ظریفی که فرمودید به مد نظرمان رسید! و از نکته سنجی شما سرشار از نشاط شدم...بسیار عالی.
از همین تریبون اعلام می کنم که "در مصرف آب صرفه جویی بفرمایید...خواهش می کنم البته" و به امید باران...
خرسندم از اینکه ارتباطتان با داستان برقرار شد...
در لحظه شاد باشید و دریا...


نام: باران   ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 17:43

"... دیروز طرحی از ترا بر دیوار اتاقم کشیدم. اندامت بدون نشانی از اعضا و جوارح. فقط فرشته ای بودی که بر بوم سپید مقابلم، سپیدتر نقش می شدی. نمی توانستم چهره ات را بکشم. تمامش را از یاد برده بودم. ، طرحی در ذهنم نمانده بود. فقط شبحی که مرا در می نوردید و نمی دانم به کجا می برد. چشمانی که مرا خفه می کرد. چشمانی که کور بود ولی نگاهم می کرد و در عمق وجودم نفوذ. تو در رقص رنگ و بوم و بازی انگشتانم هر لحظه مرا افسون می کردی! سر درگم تو بودم. بادی به درون اتاق وزید و اندامت را در هم پیچاند. مبهم تر شدی. توهمی شدی که مرا در هم می شکست ...دیوانه ام می کرد موهای پریشان و بلندت از بوم بیرون زده بود
با دستانم، با پنجه هایم که آلوده به رنگ بود، اندام رنگی و در هم پیچیده ات در آغوش کشیدم. تمام وجودت در دستانم گره می خورد و چیزی روحم را در هم می پیچد ...در پای دیوار اتاقم بی رمق افتادم.چشمانم روی بوم سفید جا مانده بود باد همچنان می وزید و پرده های اتاق را به بازی گرفته بود ..."


@باران توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 21:29

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من و تو یکی دهانیم
که با همه ی صدایش
به زیباتر سرودی خواناست
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازه تر می سازد
من و تو یکی شوریم
از هر شعله یی برتر
که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
رویینه تنیم
و پرستویی که در سرپناه ما آشیان کرده است
با آمد شدنی شتابناک
خانه را
از خدایی گمشده
لبریز می کند
.
.
.
شاملوی بزرگ
*
راستی...من نیستم که می نویسم!...تویی!!


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 17:50

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر پیام عزیزم
اثری زیبا را خواندم. مثل همیشه کلمات بجا و خوب آورده شده بودند. انتظاری جز این هم نیست! توصیفات داستانی تان که در قالب اروتیسم بود بسیار زیبا و جذاب بودند. پیام جان نمی دانم چرا من اینطوری هستم! شاید با گفتن این نکته ، خیلی ها از جمله خود شما بگویید : ای وااای این همایون هم ما رو کشت! ولی نظر شخصیم اینه که سرعت پیشروی داستان شما در کل یکسان نیست. داستان تا یک جایی بسیار آرام و خوب و با حوصله پیش می رود. ( توصیفات به داستان این شکل را می دهند ) بعد یکدفعه در پایان انگار اتفاقی افتاده باشد سرعت پیشروی داستان تغییر می کند و همه چیز عوض می شود. خیلی دوست داشتم داستان در حمام تمام شود! اما خب شما نویسنده ی داستان بودید و مطمئنن برای شکل دادن به تمام طرح ذهنیتان چاره را در این دیدید که به این شکل ادامه بدهید. هر چند که میدانم که میدانید که چه لذتی از داستانهایتان می برم اما خب این حس و نظر شخصیم را هم باید بگویم.
بسیار سپاسگزارم که لحظه هایم را سبز می کنید.


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 22:21

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) "مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر"

درود همایون عزیز.
افتخاری بزرگی است برای من حضور تو مرد! تو هم خوب میدانی هر چه که بگویی بر دیده منت میگذارم و با علاقه گوش می کنم.آدم فهیم و آگاه سخن که بگوید همه نکته است شنیدنی...و اعتراض بر دوست واژۀ غریبه ای است برایم.
آنقدر دقیق می گویی و اشاره می کنی که دیگر جای هیچ سخنی برای ما نمی گذاری...سرت خوش باد و دلت گرم.
اروتیسم را با این زاویه می بینم:
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ،از میان برخیز

و

حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

و کلام مولانای بزرگ:

این میان، آن میان مرا مطلب
کو میان اندر این میان که منم

جنابعالی متبحر در کات های خاصی و میدانم با کدامین چشم انداز می گویی که شخصیت را همان در حمام به دیار باقی بفرسیم( و البته که می شود نفرسیم)،ولی خودت که میدانی اخلاقیات ما را،گفتیم با توجه به طرح داستان روی تخت خواب اتاق روبه قبله اش کنیم و سپس بزنیم متلاشی اش کنیم که بیشتر دلمان خنک شود :D

*
همایون عزیز بی تعارف و جدا از رفاقت نهایت سپاس و تشکر مرا بپذیر که داستان را دقیق می خوانی و وقت میگذاری برایم و البته نظرهایت که معیاری است برای من که متوجه بشوم چه کرده ام در داستان...واقعا از تو ممنونم.

برقرار باشی
در لحظه شاد و دریا.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 19:13

حتی دیگر در خواب هم تجسم تو
یک رویا است!
و من چقدر تنهایی را، تنها
تجربه کرده ام.
اینجا حتی سکوت هم رنگ دارد
و خوب بر روی این بوم سفید
آنقدر رنگ پاشیده ای
که تشخیص رنگ سیاه تو ، برایم مشکل گشته است.
بیا و خود را برای من پیدا کن و دستانش را
در دستانم بگذار که
امشب
دلم بدجور هوس بوسه های
خاکستریش را دارد.
جنون نبودنت را سالها بر روی دیوارهای کاغذی شهر کشیده ام
تا شاید مسیر برگشت به خانه را پیدا کنی
با رفتند حتی باران هم به رنگ خورشید در آمده
بیا و مرا از این دیوانگی حزن انگیز
نجات ده ، که من سخت از نبود
تو
اندوهگینم...



سلام داستان جالبتان را خواندم
ممنونم از این داستان خوب
@};- @};-


@مریم مقدسی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 22:31

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) نمی خواستم نام چنگیز را بدانم
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ،
نام خفت دهندگان را نمی خواستم و
خفت چشیدگان را
می خواستم نام تو را بدانم
و تنها
نامی را که خواستم
ندانستم.


**

درود و عرض ادب خانم مریم خانم محترم.
بی نهایت خوشحال شدم از حضورتان
خرسندم که داستان رضایت خاطر شما را هرچند اندک
جلب کرده است.
در لحظه باشید...شاد و دریا.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 19:16

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم!!
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم،سوال دارم!
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم!
میچرخم و میچرخونم،سیارم
تازه دیدم که "دل" دارم،بستمش!
راه دیدم نرفته بود، رفتمش!
جوونه نشکفته رو،رستمش!
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود!! جون شما بود؟؟!!!
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دویدم!
چشم فرستادی برام تا ببینم؟؟!!
که دیدم!!!!!!!
پرسیدم که این آتش باز تو آسمون معناش چیه؟!
کنار این جوی رون معناش چیه؟!
این همه راز،این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست
"آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟؟!!! نه والله!!!"
با توام!
"آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟! نه والله!!"
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟!! نه باالله!!
پریشونت نبودم؟؟
من
حیرونت نبودم؟؟
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
"گفتی ببند چشماتو وقت رفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!!!!
چشمهای من آهن زنجیر شده اند
حلقه ای از حلقۀ زنجیر شده اند
عمو زنجیر باف زنجیرت بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!!!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
.
.
.


"زنده یاد حسین پناهی"


نام: بهزاد صادق وند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 19:17

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند آقا شما خیلی خوب می نویسید
توصیف و صحنه آرایی شما جذابه
نمی دونم چرا هر وقت نوشته های شما رو می خونم یاد صادق هدایت می افتم
زیبا بود دستت درد نکنه رفیق


@بهزاد صادق وند توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 22:53

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب بهزاد جان.
میزان لطف و وسعت مهرت با میزان قلب ما اندازه زدنی نیست...و درماندگی کلاممان برای تشکر عارضه ای که دچارش می شویم...پس تشکر و سپاس ما را خود در ذهنت به معیارت ترجمه کن...مرد.
مغاک ها یکی اند و هر زمان یکی در آن خیره می شود با تشابه ای یا تضادی...
کهکشانها،کو زمینم؟!
زمینم، کو وطنم؟!
وطن،کو خانه ام؟!
خانه،کو مادرم؟!
مادر،کو کبوترانم؟!
معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو...یا تو گم شده ای در من؟ ای زمان
کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم...

"زنده یاد پناهی"
*
بهزاد جان عزیز.
در لحظه باشید...شاد و دریا


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 19:17

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام بر پیام عزیز
ممنون برای این داستان خوب و یکدست.
گفتنی ها را و شعرها را دوستان گفته اند و چیز خاصی نمانده. فقط باید باز هم تاکید کرد که داستان از لحاظ زیباشناسی در حد خیلی بالایی قرار دارد و حس درونی آدم را میتواند برانگیزد و فکر او را به تفکر وادارد.
چیزی که میتوان گفت این است که این داستان در مورد تنهایی ست. تنهایی و تنهایی ست که از داستان بر می آید. مضمون و درومایه ای در مورد تنهایی. تنهایی و سوختن در فراق عشقی که نیست. جنون وار فکر کردن در پی کسی که رفته است.
تمام حرکات و سکنات شخصیت داستان جنون آمیز و در حال تبدیل از موجودی جان دار به موجودی بی جان(سنگ) انقدر تنها مانده است که سنگ شده است.
شخصیت داستان در تئاتری که بازی میکند هم بصورت تعمدی نقش یک نقاش مجنون و پریشان را بازی میکند که حسی در درونش او را به کنش وا میدارد. پرت کردن بومها در رلی که بازی میکند گویای جنون اوست و در حقیقت او نقش بازی نمیکند بلکه خود اوست. و در همان لحظه کشش او به سمت عشقی از دست رفته چشمانش را به دیدن فرشته اش روشن میکند.
صحنه زیر دوش و حسهایی که به او حمله ور میشود بسیار زیبا توصیف شده و خواننده را غرق در لذت میکند.
شخصیت داستان آخرین تلاشش را در حمام و جلوی آینه میکند. سعی میکند حداقل نقش زن را روی آینه و دیوار بکشد و برای آخرین بار او را مال خود کند. اما تلاشش بیهوده است. قطره های آب رو به پایین میلغزند و سرازیر میشوند. و نقش در هم میریزد. نقش مثل جسمی ست که ترکهای بی شمار برداشته. و به همین خاطر مرد روی تخت با ترکهای بی شمار متلاشی شده است.
نکته بسیار زیبایی ترسیم شده است. مرد داستان ابتدا میخواهد خود را در آینه ببیند. بعد سعی میکند زنی را در آن ترسیم کند. و در واقع آن زن حقیقت خود مرد است. به نوعی نیمه گمشده و یا به تعبیری انیموس اوست. ولی وقتی تصویر تکه تکه میشود انگار خود او تکه تکه میشود. آخرین تلاشها برای پیوند آنیما و آنیموس بیهوده است و باز شکست و باز شکست. بازماندن از رسیدن به وحدت وجود چیزی ست که در داستانهای دیگر پیام عزیز دیده میشود.
و چشمها شاید منتظر و ناباورانه هنوز مینگرند به همان تابلویی که ذهن مرد بارها خواست آن را در واقعیت بوجود بیاورد.
از لحاظ اگزیستانسیالیتی هم میتوان به این داستان نگاه کرد. و حرفها بسیار است.
قلمت طلاست.@};- @};-


@محمد اکبری هشترودی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 15 مهر 1393 - 21:36

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب بر محمد جان عزیز.
دوست نویسنده و منتقد آگاه که توانایی او در ارتباط میان کدهای داستان و همچنین ارتباطش با مضامین ذکر شده اش همیشه باعث افتخارمان می شود...اشارۀ شما بر "آنیما و آنیوس" عالی بود،کامل و در صحت و جامع بیان کردید، کتمان نمی کنم که دقیقا چنین چیزی را مد نظر داشتم و زبان بیانش "در لحظه" به این گونه نوشته شد...
ناخودآگاه دربو و داغونی دارم محمد عزیز!نه؟ خودم هم نمیدانستم این موضوع اینچنین خود را عریان می کند...بماند!
سخن دل ما با شما همیشه از سر عشق و صمیمیت است و اگر واژه ها پل نمی شوند،بگذار به حساب شیدایی ما...



به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

"دل" من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

_ همه آرزویم اما

"چه کنم که بسته پایم"

به کجا چنین شتابان؟

_ به آن کجا که باشد

به جز این سرا، سرایم

_ سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را
.
.
.
"استاد کدکنی"



سپاس و تشکر ویژۀ مرا بابت وقتی که برای خوانش داستان و نوشتن چنین نقد هوشمندانه ای صرف کردی،خواهش می کنم پذیرا باش...محمد عزیز.

جنابعالی که کلا در لحظه تشریف دارید
شاد باش و دریا...


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 09:22

نمایش مشخصات آریامنتقد کمی از خوب بهتر بود ...نرسیده به عالی.
شلید این اولین باریه که دارم از یه داستان تعریف میکنم.
دلم میخواست با مشت بزنم بکوبم توی چونت!

میپرسی چرا؟
نمیدونم......


@آریامنتقد توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 23:13

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس
عشق خواهد کاین سخن بیرون بُود
آینه غماز نبود چون بود
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن

*
درود و عرض ادب آریا جان منتقد.
امیدوارم که بازهم بتوانم رضایت خاطر شما را جلب کنم که البته چنانچه از همین یک اثر هم راضی باشی مرا کفایت می کند و خودمان را پیش شما رو سفید محسوب می کنم
*
در ضمن اینکه یکی از بهترین نظراتی بود که در کل زمان فعالیت هنریم چه در داستان نویسی و چه در سایر گرایشات دریافت کرده بودم...بی تعارف به طرز هولناکی برایم جالب و انرژی بخش بود...درود بر شما که حس واقعیتان را بیان می کنید.

اعصاب معصاب تعارفات معمول هم که نداری...
پس در کل همیشه برقرار باشی...


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 14:24

نمایش مشخصات فرزانه رازي عاقا سلام عرض شد... :D
عاقا من قبول دارم که این دوستان همه اهل فرهنگ و هنر و ادب و ادبیات و عرض شود کهههههه...به هر صورت فرهیخته ن...اینا قبول...اما خو من نمیدونم چطوری افتادم این وسط...پیام خیلی تلاش کردم یه شعر پیدا کنم بنویسم زیر داستانت که بگم بابا مام بلدیم...اما دیدم بابا ما بلد نیستیم اینطوری باشیم...
شما همون "صد دانه یاقووووووت,دسته به دسته/با نظم و ترتیــــــــــــــب,یک جا نشسته..." رو از ما قبول کن...والا... :D درسته که ربطی به داستانت نداره...اما خو شعر شعره دیگه...تازه...چیکار کنم این یادم افتاد...باز تازه...نوستالژی هم هست...
مدرن باشین عاقا...
الان این نمیدونم چی بود یهو پرید...ولی خو پرید دیگهههه... :D
عاقا ببخشین زیاد صحبت کردیم...گوش کودک درون رو هم پیچوندیم که از این به بعد حساب شده قدم ورداره... :D :D :D
عاقا خیلی خوب بود...عاقا یک لایک گنده...
با در نظر داستن اینکه سالاری و در حالت کلی فدایی داری,شاد باشین...
:D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 14:25

نمایش مشخصات فرزانه رازي اصلاح میکنم:
با در نظر داشتن!!! :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 مهر 1393 - 23:20

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام خانم فرزانه خانم
خوبید عایا؟
ممنون بابت شعری که برایم مرقوم فرمودید..
البته که شما در کل حضورتان چکیدۀ هزاران شعر است...
درود بر شما...
*
برای اعتراف به کلیسا می روم
رودروی علف های روییده بر دیوار کهنه
می ایستم
و همه ی گناهان خود را اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها
بی واسطه با خدا حرف می زنند...

"زنده یاد پناهی"

*
خانم فرزانه خانم
در لحظه باشید...شاد و دریا


نام: زهرا فیروزی   ارسال در سه شنبه 15 مهر 1393 - 14:04



در دور و برم چقدر یخ ریخته اند

بر روی سرم مور و ملخ ریخته اند

در دور و برم پزشک قانونیها

دنبال دلیل و سر نخ ریخته اند

-دیروز غروب من خودم را کشتم(جلیل صفربیگی)

با هرچند بار خواندن تنها نگته ای که می توان یاد آور شد تصویرهای ذهن خلاق شماست که بی تعارف توانمندانه به تصویر کشیدید
پاینده باشید


@زهرا فیروزی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 16 مهر 1393 - 13:58

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب،شبی بی پایان
او، آن پرنده ، شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان

*

سلام و عرض ادب مجدد سرکار خانم زهرا.
بی نهایت تشکر بابت حضورتان و خوانش داستان.
خوشحالم از اینکه توانسته ام اثری بنویسم که ارزش وقت گرانبهای شما را داشته باشد...
در لحظه شاد باشید...با حضور دریا...


نام: بهناز باران خواه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 مهر 1393 - 18:29

نمایش مشخصات بهناز باران خواه عالی.


@بهناز باران خواه توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 15 مهر 1393 - 21:40

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) تابش اولین مهتاب پاییزی
بروی پنجره
شیشه ها را لرزاند...
*
درود
سپاسگزارم
با احترام سرکار خانم بهناز خانم


نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 مهر 1393 - 19:05

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقای رنجبران یک کار بدو ن نقص . کامل از هر نظر .بیشتر از این نمی تونم بگم سپاس .


@شايسته دولتخواه توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 17 مهر 1393 - 20:56

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) "این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا
هرگز دستش به شاخۀ هیچ آرزویی نرسیده است"


سلام و عرض ادب سرکار خانم شایسته خانم.
بی نهایت سپاس بابت حضورتان و وقتی که برای صرف داستان صرف کردید.تشکر ویژه بابت وسعت مهرتان
در قالب نظر.خوش وقت شدم از اینکه داستان رضایت خاطر شما نویسندۀ فرهیخته را جلب کرده است...
با احترام فراوان.
در لحظه باشیذ...شاد و دریا...


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 مهر 1393 - 18:32

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت مثبت 18 اره؟باشه مانمی خونیم
فقط خاطرتون باشه یکی طلبتون سالخوردگان،دنیادیده ها،
جبران میکنم..منتظرسوپرایز ماباشید..فعلا


@اذرمهرصداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 22 مهر 1393 - 12:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام خانم آذرمهر خانم...
پاسخ خدمت شما ارسال شد...
با تشکر از حضور همیشه گرمی بخشتان...
دریایی...@};-
:)


نام: سمانه علیپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 مهر 1393 - 15:10

نظر یعنی نظر خانوم رازی :D
فکر کنم انسان خشک و بی احساس هم
با خواندن این داستان نرم و لطیف بشه
و دیگر جزئیات که میدانید
انصافا خسته نباشید


@سمانه علیپور توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 22 مهر 1393 - 12:44

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) در خرابات فنا ملک بقا داریم ما
خوش بقایی جاودان زین فنا داریم ما
کشته عشقیم و جان در کار جانان کرده ایم
این حیات لایزالی خونبها داریم ما

درود و عرض ادب خانم سمانه خانم.
سپاس بابت حضورتان و نظر پر از مهر شما.
متشکرم.
در لحظه باشید...شاد و آرام@};-


نام: نیوشا   ارسال در چهار شنبه 30 مهر 1393 - 22:29

دزدی ادبی با این همه جسارت؟
این داستان که کپی بوف کور بود البته چند ورژن ضعیف تر.


@نیوشا توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 12 آبان 1393 - 16:58

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود...
پاسخ شما در داستان «تخت بخواب!» و پاسخی که به جناب هشترودی ارائه شده؛ بصورت مبسوط تقدیم شد...


نام: فاطمه ستاره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 آبان 1393 - 13:36

نمایش مشخصات فاطمه ستاره :)


نام: فاطمه ستاره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 آبان 1393 - 13:41

نمایش مشخصات فاطمه ستاره
یعنی اونقدر خشکش زد که ترک برداشت

چینی نازک تنهایی من...





@فاطمه ستاره توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 12 آبان 1393 - 14:19

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) دیگه اینجوری شد بانو!!:)

شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راه گوش می پایم
سرفه های مرگ را در ناله ی زنجیر دستانم که می پوسد

.
.
درود بانو...
سپاس بابت حضورتان...
شاد باشید و دریا@};-


نام: زهرا سوری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 آبان 1393 - 16:17

نمایش مشخصات زهرا سوری به سراغم آمده اند که مهر مرگ را بزنند پشت دست هایی که روزی جای بوسه های تو بود...
به سراغ این تن خاکی آمده اند که مرا ببرند و دفن کنند...
خاکی که سالهاست بر آن نباریدی و سینه ام شکوفه ای نمی دهد که نمی دهد...
میخواهند مرا از تخت بگیرند...در خانه ام را شکسته اند...
به بالای تختم می رسند...نگاه میکنند به سینه ای که سالهاست اسب تازی اش آن را یک سر نتاخته است...
نگاه میکنند به آمیختگی این تن خاکی که با تخت یکی شده...به دنبال جسمم آمده اند...و گمان برده اند که مرده ام...
اگر کسی به دنبال چشم هایم آمده بود...
از رد اشکی که گوشم را دور زد...
از گردنم گذشت...
و در میان گرده ام...
چکید...
و آخ که هیچکس نشنید...
می فهمید...که من زنده ام هنوز!


اقای گرانقدر نمیدونم چی باعث شد که با فکر یا بدون فکر جسارت کردم تا نوشته ای که خیلی وقت پیش نوشته بودمو در دنباله ی پیچش قلم توانمند شما بنویسم...خوشحالم که خواننده ی نوشته های شما هستم
هنر شما در نوشتن جریان داستانو برام مصور کرد طوری که وقتی هیچکس نفهمیده بود دلیل در خود شکستن را...صدای آّب دوش هنوز به گوش میرسید که تمنای دستی را میکرد تا ناله اش را قطع کند....

حالتون خوب خوش قلم عزیز!


@زهرا سوری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 12 آبان 1393 - 14:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) تا در آینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاها را گریستم
ای پری وار در قالب آدمی
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند؛
دریایی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه ی گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپیده دم با دستهایت بیدار شوم!
.
.
درود خانم زهرا خانم عزیز.
خیلی خوشحالم از آشنایی با شما دریایی...
لطف بسیار زیادی کردید که متنتان را برایم نوشتید،بارها خواندمش و هربار حیرتم بیشتر شده از این همه تشابه!
گاهی این موارد را که می بینم و با احساسم درکشان می کنم،سیالی خاص درونم جاری می شود و یقین می آورم که چیزی ورای عینیت در این زندگی ما انسانها جاری است...چیزی که نمی دانیم چیست ولی به بودنش ایمان را دارم! چه زیباست وقتی که مشاهده می کنم با همرهی جایی،وقتی،لحظه ای از دریچه ای یکسان به جهان نگریسته ایم! و هرکدام به نحوی آن را نگاشته و یا منقوش کرده ایم...
اکنون من از دیدارتان شادی بود و امید به امروزم...


سپاسگزارم بابت حضورتان.
تشکر ویژه و همچنین بی نهایت مسرورم از اینکه خانم هنرمندی مانند شما داستانهای مرا مطالعه می کند...
با احترام
در لحظه باشید...شاد و آرام @};-


نام: مرجان عبیات کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 آبان 1393 - 19:05

احساس میکنم این داستان برام خیلی خیلی آشناست


@مرجان عبیات توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 12 آبان 1393 - 14:36

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) اتفاقا جریان این داستان برای خودم هم خیلی خیلی آشناست!! انگاری یک جایی دیدمش!!
:)
درود مرجان خانم...
سپاس بابت حضورت
شاد باشی و دریا@};-


نام: نیوشا   ارسال در چهار شنبه 5 آذر 1393 - 02:04

توضیحات شما را خواندم و از آنجایی که عادت دارم در مورد هر چیز تحقیق کنم، به این نتیجه رسیدم که همه مردم جهان در گذشته های دور در یک قبیله زندگی میکردند وبا توجیحات علم روانشناسی در ناخود اگاه مشترکات زیادی دارند.ایران که هیچ، من شنیدم که یک نویسنده در کشوری از نویسنده ایی در کشور دیگر شکایت میکند که کارش را کپی کرده است در صورتیکه اینها اشتراکات ناهوشیار ذهنیشان بوده،بنا براین اگر شما از داستان بوف کور(صادق هدایت)کپی نکرده اید عذر خواهی من رو بپذیرید


@نیوشا توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 7 آذر 1393 - 22:54

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام...
اختیار دارید، چرا عذرخواهی؟بزرگوار.
فقط یک تبادل نظر کردیم، و خوشحالم با فرد آگاهی آشنا شدم. بله همون طور که خودتون هم فرمودید و بخصوص در نظرات کارل گوستاو یونگ مورد حافظۀ جمعی بشر بخوبی توضیح داده شده( و در کتاب، جهان هولوگرافیگ، ترجمه داریوش مهرجویی)
در این مورد هم همون طور که عرض کردم،خجالت نمی کشم که بگم: متاسفانه یا خوشبختانه سالهاست ارتباطم با داستانهای ایرانی قطع شده واز کتابی که شما فرمودید یک خاطره کاملا مخدوش در ذهنم دارم، چرا که خوانش اون اثر مربوط به دوران نوجوانی من بوده...
صرفا آثاری رو در داستان میخونم که از سمت دوستان اگاهی مثل شما بهم پیشنهاد داده بشه، والا زیاد با داستانهای خودمان قرابت ندارم. و در ضمن با مطالعه چند اثر از یک نویسنده براحتی میتونیم متوجه بشیم که آیا اون نویسنده کپی کاره و یا تراوشات ذهن خودش رو مکتوب می کنه.
بی نهایت از آشنایی با شما سرکار خانم خوشحال شدم، در لحظه شاد باشید و آرام.


نام: یوسف رحیمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 آذر 1393 - 08:23

نمایش مشخصات یوسف رحیمی داستان قشنگ و زیبایی بود. لذت بردم.


@یوسف رحیمی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 16 آذر 1393 - 15:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام جناب رحیمی.
بسیار خوشحالم که داستان مقبول نظر شماست و سپاسگزارم بابت زمانی که برای خوانش آثار بنده صرف می کنید...
در لحظه دریا باشید.@};-


نام: مهشاد   ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 10:44

من همین امروز داستانتون رو خوندم ! نکته جالب این بود که تداعی کننده بوف کور بود برای من ! امیدوارم روز به روز پیشرفت کنید و ما شاهد افزایش استعداد ها و نویسندگان خوبی مثل شما باشیم


@مهشاد توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 01:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











درود بر شما و بی‌نهایت متشکرم ازتون.

راستش اگر می‌دانستم این داستان خوانندگانش را پیدا می‌کند و مورد توجه واقع می‌شود و نگاه عزیز و مهربانِ بزرگوارانی چون شما بهش می‌افتد، نهایت سعی‌ام را حین نوشتن‌ به کار می‌بستم و همچنین مورد ویراست دقیق قرارش می‌دادم


به هرحال، شاید همین‌‌گونه به دل خوانندگانش نشسته است.
تقدیم به وجود عزیزتان. با عشق و احترام :)


یه قصه دیگه هم نزدیک به این فرم دارم، در همین لیست با عنوانِ:

«خارش و توپ‌های بیلیارد»

اونو دیگه ویراست کردم :D



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.