اعصاب کلاغ

لال شده ام...سه ماه است که لال شده ام...دکترها می گویند از تداخل داروهای ضد افسردگی ام است...افکار لحظه ای در ذهنم جمع می شوند ولی ناگهان فرو می ریزند،فرصت نمی کنند به زبانم برسند...به پروانه مادرم پیشنهاد داده اند کتاب های مورد علاقه ام را بابت تقویت ذهنم دوباره برایم تهیه کند...مادر که چیزی از علایقم نمی داند...فقط می داند باید زنده بمانم تا زنده بماند...روی صندلی پشت میز اتاق می نشینم _ روی میز تسبیح سبزی است در کنار سرنگ های آکبند _ اسامی روی دانه هایش را می خوانم...شک می کنم به تک تکشان،پس کجا هستند؟! اگر هستند؟!...اتخاب می کنم،دیگر بس است...میان تسبیح و سرنگ گزینه می کنم سرنگ را...دستانم می لرزد ولی به هر جان کندنی پوشش را باز می کنم...چه خوب! سوزن بر پیستون از پیش سوار است...دربش را برمی دارم و آنرا پر از هوا می کنم،همان هوا که نیاز زندگی است...آرنج دست چپم را روی میز می گذارم و با سعی به دقت، نوک سوزن را در رگم فرو می کنم...همان کاری که هر روز پرستار برایم می کند...نوک دو انگشتم را روی آن پایه می کنم و با شستم پیستونش را کمی به عقب می کشم...این خون من است که به درون سرنگ مکیده می شود، غلیظ و کدر...مطمئن می شوم سوزن در رگم ثابت است، همان شاهرگ اصلی _ مینا لحظه ای در ذهنم پدیدار می شود؛شاید برگردد؟! بی تفاوتم دیگر برایم مهم نیست...خون و هوا را همزمان در رگم هُل می دهم...گویی آتشی در سراسر رگ های تنم ناگهان زبانه می کشد و به حفره های قلبم می رسد، عضلات شانه هایم در حال ترکیدن،جمجمه ام به انفجار می رسد،همزمان هزاران موریانه مرا می بلعد و چشمانم سیاهی می رود...و پایان _ در اتاق باز می شود _ پروانه مادرم از دیدن من شوکه و به زمین می افتد؛چهار دست و پا خودش را به من می رساند...ولی من دیگر نیستم!لاشه ام روی کف اتاق افتاده...او هم لال می شود...تسبیح را از روی میز برمی دارد و التماس گونه به قلبم می فشارد، نخ تسبیح پاره، دانه هایش در زمین و آسمان شناور می ماند _ فقدان مطلق نور _ جرقه ای در هیچستان زده و نورش را اعصاب سمپاتیکم می بیند _ پشیمان می شوم؛ سوزن را از رگم بیرون کشیده و روی میز می اندازم...دوباره تسبیح و سرنگ در کنار هم یک بعد می شوند...تسبیح را برمی دارم و به سمت حیاط می روم...آخ باران! بشدت می بارد و سیلی گونه به صورتم می خورد...به شمعدانی هایم خیره می شوم و در مقابل شان روی زمین می نشینم...سبزی برگ هایشان را تا بحال به این وضوح ندیده ام!...کلاغی روی کتف دیوار ترانه می خواند _ در حیاط باز می شود _ پروانه است مادرم...او هم خیس شده ولی با دیدن من در حیاط با ذوق می خندد...برای عصرانه ام نان خریده و در لای مشمع پیچیده، بوی نان را می فهمم...به سمتم می آید...و از زیر چادرش کتابی را بیرون می آورد _ دیوان وحشی _ دلم از شوق میلرزد، از کجا دانسته؟!...به چشمانش خیره می شوم...هنوز لالم! ولی گریه که می توانم بکنم...اشکهایم با قطره های باران در هم می آمیزد و از درز لب هایم به زبانم می رسد...چه طعمی است! طعم زندگی.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 20 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

محمد اکبری هشترودی ,بهناز باران خواه ,حسین خسروجردی خسرو ,مریم مقدسی ,مهدی ایزدخواه , فیلوسوفیا ,آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,عباس پیرمرادی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کیمیا مرادی ,سیده ساجده شهریاری ,همایون طراح ,طیبه حسنی ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,زهرابادره ,سجاد سیارفر ,عطیه امیری ,کبرا قامتی ,اذرمهرصداقت ,شیدا محجوب ,هستی مهربان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (28/5/1393),اعظم رمضانی (28/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (29/5/1393),ابوالحسن اکبری (29/5/1393),سهیل اروندی (29/5/1393), ناصرباران دوست (29/5/1393),معصومه عبداللهی (29/5/1393),آرمیتا مولوی (29/5/1393),فاطمه خجسته (29/5/1393),زهرابادره (29/5/1393),مریم مقدسی (29/5/1393),شیدا محجوب (29/5/1393),طیبه حسنی (29/5/1393),علي طرهاني نژاد (29/5/1393),اذرمهرصداقت (29/5/1393),مریم حیدری (29/5/1393),خلیل میلانی فرد (29/5/1393),احسان رضايي (29/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (29/5/1393),علیرضا زمانی (29/5/1393),محمد صادق محمدی (29/5/1393),جلال صابری نژاد (29/5/1393), فیلوسوفیا (30/5/1393),فرزانه رازي (30/5/1393),محمد صادق محمدی (30/5/1393),همایون طراح (30/5/1393),هستی مهربان (31/5/1393),زهرا فیروزی (31/5/1393),زهرا فیروزی (31/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (1/6/1393),سلمان ارژن (1/6/1393),شیدا محجوب (1/6/1393),علی ببری (2/6/1393),شیدا محجوب (3/6/1393),محمد اکبری هشترودی (3/6/1393),فرزانه بارانی (3/6/1393),مصلح الدین رضایی (3/6/1393),شیدا محجوب (4/6/1393),محمد اکبری هشترودی (4/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/6/1393),مهدی ایزدخواه (7/6/1393),پیام رنجبران(اکنون) (7/6/1393),زهرابادره (7/6/1393),پیام رنجبران(اکنون) (13/6/1393),شیدا محجوب (17/6/1393),پیام رنجبران(اکنون) (19/6/1393),شیدا محجوب (19/6/1393),شیدا محجوب (23/6/1393),هستی مهربان (30/6/1393), فیلوسوفیا (30/6/1393),شیدا محجوب (12/7/1393),بهزاد صادق وند (13/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (15/7/1393),مهشید سلیمی نبی (15/7/1393),همایون طراح (17/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (18/7/1393),شیدا محجوب (19/7/1393),شیدا محجوب (24/7/1393),شیدا محجوب (3/8/1393),اذرمهرصداقت (8/8/1393),آرمیتا مولوی (10/8/1393),افسانه پورکریم (12/8/1393),زهرابادره (16/8/1393),شیدا محجوب (24/8/1393),ستاره (25/8/1393), ک جعفری (5/9/1393),شیدا محجوب (6/9/1393),عباس پیرمرادی (4/10/1393), ک جعفری (7/10/1393),اذرمهرصداقت (8/10/1393),سحر ذاکری (24/10/1393),گیتی ارژن (21/11/1393),شهدخت رحیم پور (17/1/1394),عطیه امیری (25/1/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (3/2/1394),سیده ساجده شهریاری (7/2/1394),عطیه امیری (21/2/1394),عطیه امیری (24/2/1394),م.ماندگار (28/2/1394),سارینا معالی (3/3/1394),شیدا محجوب (1/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (3/5/1394),عطیه امیری (5/5/1394),فرزانه رازي (10/5/1394),عطیه امیری (13/5/1394),مريم شيرازي (15/5/1394),حسین شعیبی (23/5/1394),سحر ذاکری (22/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/7/1394),سجاد سیارفر (9/7/1394), ک جعفری (9/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (16/3/1395),سحر ذاکری (23/3/1395),همایون به آیین (23/4/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/8/1395),همایون به آیین (16/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (11/12/1395),بهزاد نارنجی (16/12/1395),سارینامعالی (23/1/1396),هستی مهربان (21/2/1396),سیروس جاهد (12/3/1396),غزل غفاری (15/5/1396),

نقطه نظرات

نام: هستی مهربان   ارسال در سه شنبه 28 مرداد 1393 - 23:54

مثل همبشه زیبا نوشته اید وپرمعنا قلمتان به ما طعم خوش زندگی را یاداور شد زندگی همیشه به کامتان....


@هستی مهربان توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 28 مرداد 1393 - 02:55

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) a word is dead
when is said
i say it just
begins to live
that day

برخی معتقدند
کلمه می میرد
چون بر زبان جاری می شود
اما من می گویم
درست در همان لحظه جان می گیرد

emily dickinson

درود بر هستی هستا.
لطف شما بر من فراوان است
تقدیم می کنم به شما احساسم را در لابلای واژه ها.
مرا دریاب تا باور.مرا دریاب تا رفتن@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سهیل اروندی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 06:47

نمایش مشخصات سهیل اروندی با سلام و احترام
همیشه خدا به اندازه امید می دهد هر جه امید بیشتر نور زندگی بیشتر آنکه در تاریکی است امید را فراموش کرده ...
آفرین بر شما ....
@};- @};- @};- @};-


@سهیل اروندی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 14:10

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب جناب اروندی عزیز...مرد خاطره نگار ما.

خشنودم که این داستان مورد پذیرش شما قرار گرفته و البته این امر موجب آرامش بنده نیز می شود.
نهایت سپاسم را بایت حضور عزیز و بزرگتان در این محفل به پیشگاه شما تقدیم می کنم.
با احترام .
در لحظه باشید...شاد و آرام@};- @};- @};-


@سهیل اروندی توسط طیبه حسنی Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 18:55

@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 07:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود برشما

حتی در دشوار ترین
لحظات جانسوز ناامیدی
که دست روزگار
خرخره ات را چنان محکم چسبیده
که هواهم راهی برای عبور پیدا نمی کند
و غم پشت غم بر سرت آوار می شود
وزورق کوچک خوشبختی ایت
پی در پی
آماج امواج سهمیگن بلا می شود
قسم میخورم که
زندگی از مرگ بهتر است
من این راز را
از چشمان از حدقه بیرون زده
و زبان کج افتاده ی جوانی خواندم
که خودش رادار زده بود
و در بالای دار
مثل بید می لرزید


@ ناصرباران دوست توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 14:55

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب جناب ناصر استاد و معلم بزرگوارم.
همیشه در محضرتان منتظر چوب معلم بر شاگرد هستم و البته که مهرتان ضمیمه احساسات حقیر می شود و شاگرد را به مسکن آرامش رهنمون می شود.
شعر محکم شما سندی شد بر طی مسیرمان با ایمان به زندگی که بارها آزموده ام...هر گاه دستم و فریادم به جایی نمی رسد و قطع امید می کنم از واقعیت های دور برم «او» جلوه گر می شود و گویی تا چشم امید به چیزی جز خودش بسته ام تنها مراقبت می کند و حلول را معوق می کند.
باشد که وضوح سبزی شمعدانی های خانه و ترانه های کلاغ را در وحدت ببینم تا «او» مرحمتی فرماید.
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود
جان ز تو جوش می کند دل زتو نوش می کند
عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود
خمر من خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
«آن» منی کجا روی بی تو به سر نمی شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی تو به سر نمی شود

*شعر: امپراطور رومی بزرگ.

جناب ناصر استاد عزیزم از اینکه همیشه مرا همراهی می کنید خودتان باخبرید که حالم چگونه دریا می شود...(عاقا جدیدا رد طنز مخصوص به خودتان در زیر داستانهای دوستان رو به وفور شده و با شلیک خنده های حقیر تقریبا اکثر همسایه هایمان هم در نیمه شب از نشاط بنده با خبر شده اند)
درود بر شما استاد بزرگوارم.
در لحظه باشید...شاد و آرام مانند همیشه@};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سهیل اروندی Members  ارسال در پنجشنبه 30 مرداد 1393 - 07:57

نمایش مشخصات سهیل اروندی با سلام واحترام
استاد عزیزم واقعیتی است من و شما باید به فرزندانمان و جوانان عزیزمان چون ... یاداور شویم که در نا امیدی بسی امید است . دنیا همه بازی است و مهم ان است سربلند این بازی را تمام کنیم و متاسفانه عده ای تحمل رنج ان را ندارند در حالی که طبیعت بشر ان است که چیزی را که بسختی بدست اورده دو دستی می چسبد.


نام: معصومه عبداللهی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 07:35

نمایش مشخصات معصومه عبداللهی سلام و عرض ادب
قلم توانایی شما در توصیف بی نهایت قابل توجه است
تا نفسی هست زندگی باید کرد
پایا باشی


@معصومه عبداللهی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 15:58

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)
آینه
نقره ام، دقیقم،بی هیچ نقش پیشین
هر چه را می بینم
بی درنگ می بلعم
همان گونه که هست
نیالوده به هوس یا نفرت
بی رحم نیستم!
فقط راستگو هستم...

شعر: بانو سیلویا پلات.
*
درود و عرض ادب خانم معصومه خانم عزیز.
ممنونم بابت نظر لطف شما...سرزنده شدم بانو.
آری آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
سپاسگزارم از حضور وسیع و پر مهرتان.
مقدمت را همیشه چشم بر راهم@};-
در لحظه باشید...شاد و آرام@};- @};-


نام: باران   ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 07:37

...خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بی گاه پر از پنجرهای خطرم

به سرم میزند این مرتبه حتمن بپرم...


*******
زیبا بود


@باران توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 16:05

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)
وای، باران
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای،باران
باران؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا می بینم
و ندایی که می گوید:
گر چه شب تاریک است
"دل قوی دار سحر نزدیک است"

شعر: زنده یاد دکتر حمید مصدق
*
زیبا... رد هرم احساس شماست بر دلمان...@};-


نام: فاطمه خجسته کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 08:25

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سلام و درود بر شما نویسنده توانا

به واقع باید به افکار شما آفرین گفت چقدر زیبا کلمات را نگاشته اید .
و چقدر خوب از عهده نگارش برمی آیید .
منتظر داستانهای بعدیتان هستم.


@فاطمه خجسته توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 16:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود بر بانو و نویسنده توانمند خانم فاطمه خجسته.
عرض ادب و احترام حقیر را پذیرا باشید.
بی شک تایید شما بر اندیشه داستان موجب آرامش بنده در ادامه مسیر می باشد...که یافته ام به قول آن بزرگوار "آنچه که بر علم ارجحیت تام دارد فقط تجربه است"
شاگرد نوازی بفرمایید و در این طی طریق ماجراگویی ما را بی نصیب از تجاربتان مگذارید.
از حضور شما سپاسگزارم و سراپا ایستاده به شما بزرگوار احترام میگذارم.

در لحظه باشید...شاد و آرام@};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 08:49

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
توصیف داستان بسیار عالی بود به خصوص از اسم داستان بسیار خوشم آمد
قلمتان توانا و موفق باشید استاد@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 16:34

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و سلام بر خانم آرمیتا جان.
سپاسگزارم از نظر لطف شما بر توصیفات داستان.
(فکر کنم فقط ما دو نفر نظرمون به جالب بودن اسم داستان باشه! دقیقا منم فقط برای جالبی این کارو کردم...البته از "کلاغ" مطمئن بودم ولی خوب عجله ای شد اعصاب بهش اضافه کردم...یواشکی بگم کسی نشنوه بعد پشیمون شدم...اومدم عوضش کنم که دیدم داستان منتشر شده)
شب در چشمان من است
به سیاهی چشم های من نگاه کن
روز در چشمان من است
به سپیدی چشم های من نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت....

شعر: زنده یاد حسین پناهی
*
ممنون و تشکر فراوان از حضور شما.
در لحظه باش...شاد و آرام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بادره   ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 09:23

سلامی سرشار از امید و زندگی به شما عزیز و مهربان
آقای ‍پيام رنجبران
پرواز مادر ادبيات مان سيمين بهبهاني به حضور آن اديب گرانمايه تسليت عرض مي نمايم
و در باب نوشته پراحساس تان
زيبا نوشتي آنسان كه مو بر اندامم سيخ گشت
قلم زيبايتان را مي ستايم
منتظر خواهم ماند مثل هميشه
پايدار باشيد @};-


@زهرا بادره توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 13:57

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود بر بانوی قصه ها.
سیمینی دیگر از عرصه هنر و ادبیات ایران زمین پرکشید و ما را به محور سرزمین غم های جانسوز وداع متصل کرد.
از روی احترام به پیشگاه تک تک زنان و دختران کشورم تعظیم می کنم. این ستاره های درخشان فرهنگ و دانش و نجابت و احساس و مادر بودن...هر چقدر که از پیروزی بانوی دانشمند "مریم میرزاخانی" در کسب جایزه فیلدز که برتر از «نوبل ریاضیات» می باشد، شاد و مغرور شدیم و در دل همه زنان کشورمان را تحسین کردیم، به فروغ پیوستن سیمین دلمان را سوزاند.
جفای خلق و غم روزگار دیده منم
و زین دو رشته ی پیوند خود بریده منم
شبم که سینه ی من پرده دار اسرار است
به انتظار تو،این خنجر سپیده! منم
ز تیغ طعنه ی دشمن دلم چو گل شد چک
کنون چو غنچه زبان در دهان کشیده منم
ز اوج چرخ تمنا چو برف با دل سرد
فرو شسته و بر خک آرمیده منم
زمن گسسته ای همچو گردباد به دشت
ز تاب هجر تو پیچیده و دویده منم
زغم گداخته و اشک گرم سردم کرد
ز من بترس که پولاد آبدیده منم
بسان سایه ز آزار مردمان،" سیمین"!
غمین به گوشه ی دیوارها خزیده منم.
*
شعر: نام همیشه جاوید هنر و ادبیات سیمین بهبهانی
دفتر: مرمر
تقدیم به شما بانوی قصه ها و همه زنان همیشه سربلند این مرز و بوم...از نظر لطف شما به داستان بسیار سپاسگزارم و متشکرم.
مرگ پایان کبوتر نیست...

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 09:37

سلام
شخصیت داستانتون عشق مادرانه رو خیلی دست کم گرفته ها :)
مادرها از همه چیز آدم باخبرند و این باعث حیرت من میشه
راستی اعصاب کلاغ برای چی متوجه نشدم ?
داستان عالی و قوی بود موفق باشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 17:00

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب بر بانو مریم خانم مقدسی.
نویسنده پر دانش و محترم.
بله کاملا با نظر شما موافقم بانو...همین طور است که شما می فرمایید مادران با یک نگاه درون قلب فرزندان را می کاوند.
که آنان دیدشان عشق ناب و خاصیتش فراآگاهی و اینچنین است که حتی از فرزندان هم بیشتر در موردشان می دانند.
*
با توجه به اطلاعات روانشناسی شما می دانم که کاملا آگاه هستید که این شخصیت قصه ما دچار افسردگی است و از عوارض بیماری در نوع حادش قطع ارتباط با دنیای واقعیت است و فرد در ذهنش دچار تحریف واقعیت می شود...از جمله که می پندار که هیچ کس به او توجهی ندارد...و در ذهنش انواع و اقسام قضاوت های ابتر اتفاق می افتد و البته که نزدیکان این عزیزان هم از ترکش های بیماری در امان نمی مانند...ولی به قول فرموده شما عشق بخصوص از نوع مادرانه اش توان عظیمی در ایجاد تغییر در هر چیزی را داراست و می شود گفت که واقعیت را در حقیقت خویش براحتی حل می کند.
*
بانو جمله آخر داستان را چگونه ارزیابی می کنید؟
*
احترام میگذارم به تقدس همه مادران و خواهرانم در این سرزمین و از حضور شما و نظرتان که همیشه برای من مهم است بسیار سپاسگزارم.
در لحظه باشید...شاد و خلاق @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 17:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) بانو جسارت مرا ببخشید، لحظه ای نظر بانو آذرمهر هم که مشابه سوال شما در مورد "اعصاب کلاغ" بود را خواندم و حواسم پرت شد.
پوزش میخواهم و پاسخ سوال محترمتان را در پاسخ به بانو آذر مهر تقدیم می کنم.
با سپاس و تشکر فراوان از نکته سنجی های همیشگی ودقیق شما.
@};-


@مریم مقدسی توسط طیبه حسنی Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 18:55

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 12:06

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت منم خیلی بااسم داستان ارتباط نگرفتم...ولی خودداستان!!!!!!!ترکوندیدجناب رنجبران...خیلی توپ بوددم شماگرم باشه ان شاا...


@اذرمهرصداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 18:10

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) عرض سلام و درود بر بانو آذرمهر خانم صداقت.
(خدا رحم کنه!! با توجه به گونگفوکار بودن خانم و البته نویسنده و هنرمند بودنشان، این معجون بی شباهت به دینامیت نیست و بنده با گارد بسته و محفاظت از سر و صورتم مودب پاسخ میدهم)
جسارت کرده و پاسخ شما و خانم مقدسی را ادغام می کنم.
واقعیت امر این است که این نام شروعش از داستان(تق...تق. خانم محجوب) آغاز شد و حسی که از کلاغهای آن داستان گرفتم و البته دلبستگی شدیدی که به این پرندگان دارم(بنده عذر میخوام که کلاغ دوست دارم) و این داستان که بصورت کاملن بداهه برایم اتفاق افتاد و باور کنید از کاغذی که روی آن این داستان را نوشتم بدون کوچکترین کم و زیاد در حد حتی یک واژه(فقط پیستون سرنگ را اضافه کردم) بعد یکی و روز برای سایت محترم ارسال کردم . در مورد نامش که می بایست کلاغی در آن باشد که اشاره به حال و روزه شخصیت، و البته نمادی است برای پذیرفتن زندگی بر اساس واقعیت جاری در آن، شک نداشتم ولی کلمه بعدی را نمی دانستم و ذهنم گفت:اعصاب کلاغ...دیدم جالب است ولی میدانستم نام داستان این نیست ولی خب چون فرصت خوبی برای ارسال داستان برایم پیش آمده بود به سرعت تایپدیم که متاسفانه گویی یک اشتباه تایپی دارم و یک حرف اشاره و مالکیت هم جا انداخته ام...به هر حال طبق معمول رفتیم سراغ زندگیمان که کلاغ عزیزی را در حال جست و خیز دیدیم و ناگهان نام اصلی داستان تشریف آوردند (طعم کلاغ) که درست بر موضوع و محتوا می نشیند(البته فکر کنم!) خلاصه در بازگشت به منزل خواستیم اصلاح کنیم که دیدیم: داستان منتشر شده و ما هم رضایت دادیم به همین اسم تا بعد در جمع آوری مجدد اصلاحش کنیم.
همین...این بود دلیل این کارم...امیدوارم ضربه آپارکاتی نصیبمان نکند.
*
ممنون و سپاسگزارم از شما بانو آذر خانم صداقت و نظر پر لطف شما بر داستان و البته که این نظر از نویسند ه ای مثل شما بسیار به دل ما چسبید.
*
سایه شما کم نشود.
( زت زیاد)
در لحظه باشید...شاد و آرام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط اذرمهرصداقت   ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 19:37

بابااسم رزمی کارابددررفته..به جان آقای رنجبران که میخوام دنیاتون نباشه...دل ماعین گونجیشک میمونه...البت بخت درحقتون برادری کردکه قبل ابراز علاقه به کلاغ معذرت خواستید!!!!!!!!!نه آخه کلاغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
موفق باشید


@اذرمهرصداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 02:02

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) بعله دیگه...دقیقا بخاطر همین نکته که دل رزمی کارا مثل گنجیشک می مونه، بنده با توجه به حواس پرتی مزمنم سریعا قبل از اظهار علایقم به "کلاغ" عذرخواهی کردم،ضربات نابهنگام و مهلک صنف محترم گونگفوکار چیزی نیست که حواس پرتی شاملش بشه...گاهی من باب شوخی هم که شده با یک فن خاص روی حلق، آدمی را تا رویت جناب عزرائیل همراهی می کنند...بی نصیب نبوده ام از این جریان بانو. و بنده هم فقط در این محفل گاهی از علایق خاصم سخن می گویم...بسشان است قناری ها آنقدر که از آنان تعریف کرده اند بانو...حتما به کلاغهایم می گویم که در مسیر رفت و آمد بانو پرسه نزنند!
"سیاه سیاهم
با زرد هماهنگم استاد
گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند"
زنده یاد پناهی.
درود بر خانم آذر خانم صداقت...با احترام@};-


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 16:32

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو خب پیام جون داستانت را خواندم . شخصیت داستان بر اثر رنج و ناراحتی که ذات دنیاست افسرده و سپس خودکشی کرده و در زندگی و دنیای دیگر همه مصائب و پشکل و سختی (که ذات دنیاست)و.. برای او تبدیل شده به گل و ریحون.؟!
من اساسا با این اعتقاد مشکل دارم و به هیچ وجه قبول ندارم.
چون آن دنیا ادامه دهنده ی این دنیاست و آن زندگی ادامه ی این زندگی است.
من معتقدم که آن شهر دنبالۀ زندگی این دنیاست.
نوعی اتاق بیرونی.


@حسین خسروجردی خسرو توسط طیبه حسنی Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 18:54

@};- @};- @};-


@حسین خسروجردی خسرو توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 19:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) عرض درود و سلام جناب حسین خسروجردی عزیز.
نظر شما به عنوان یک مخاطب حرفه ای باعث ایجاد علامت تعجب روی سرمان شد!!! البته که میدانم خوانش سریع داستان باعث گم کردن مسیر داستان برایتان شده...در داستان قبلی بنده به وضوح تغییران زمانی را مشخص کرده بودم که(آقایان رضایی و هشترودی تذکری دادند و ما هم چشم گفتیم و همان گونه که داستان اتفاق افتاده بود به این صفحه منتقل کردیم)
داستان از یک وضعیت تعامل میان ذهن و واقعیت عینی شروع می شود و هر آنچه را که شخصیت می بیند یا برایش واقع شده از ذهنش عبور داده و برایمان تعریف می کند...تا این قسمت "مینا لحظه ای در ذهنم پدیدار می شود" از اینجا وارد ذهن شخصیت می شویم و البته با بی تفاوتی اش و پایان آستانه صبر و طاقتش که موجب فروپاشی حجاب شده و روح از با استفاده از بی زمانیش به جلوتر می رود و یک مسیر ممکن الوقوع را می بیند...و سپس به "فقدان مطلق نور" می رسیم و جرقه ای که از "تغییر لحظه ای" خبر می دهد(که حتما راجع به این جرقه ها خودتان می دانید) و سپس دوباره به وضع سابق برمی گردد و سوزن را از رگ بیرون کشیده و با پشیمانی پرتاب میکند...و باقی ماجرا...در حیاط خانه به دلیل همان جرقه این بار با فراآگاهی به محیط اطرافش نگاه می کند و "وضوح سبزی شمعدانی" "ترانه کلاغ" " فهم بوی نان" برداشت نویی است که نصیبش می شود...هنوز هم لال است یعنی واقعیت همان است که بوده ولی این زاویه دید اوست که تغییر کرده... و منظور همان آغاز تغییر از خویش است و نه تلاش برای تغییر شرایط بیرونی...چون تحول از خویش شروع شود بی شک تغییر بیرونی را هم به دنبال دارد و ارتباط مستقیم با همان "سالها دل طلب جام جم از ما میکرد" ایجاد می شود.
و نظرتان در مورد ادامه دنیاهای پیوسته در یک همسانی...نمیدانم! ولی به نظرم این نوعی ارجاع به آینده و به دلیل اینکه همین لحظه که در حال تایپ هستم خبری از آینده به دستم نرسیده نمی توانم در موردش سخن بگویم و بنده را عفو بفرمایید...در فرم دیگر نظر شخصیم گریز از فلسفیدن ذهنم در این موارد است و زحمت فکر کردن را به بزرگان و مقربین محول کرده ام که بنده هنوز از خودم هم خبر ندارم چه رسد به دنیای دیگر! به قول خیام: دم را غنیمت می شماریم به قول رومی بزرگ: تسلیم بشویم در برابر «او» به قول ابوسعید ابوالخیر: خویش را در آینه دیگران بجوییم...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 19:18

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) همین ها برای من جناب کفایت که می کند هیچ یکی از آنها را هم در همین عمر محدود درک و بفهمم برایم کافیست...
به قول نظامی:ما افسون در افسانه های خویشیم و بنده هم از قاعده مستثنی نیستم و با نگاه به فلسفه صدرایی و سینایی که به ندانستن از کائنات رسیده اند...ترجیح می دهم به چای نوشیدن در بالکن خانه ام ادامه دهم و از رفت و آمد انسانها و دیدن این همه زیبایی لذت ببرم باشد که به قول رومی: در این لحظه تسلیم کرامتی از «او» شامل حالم بشود...چرا که بارها بر حسب آزموده ام بدون حضور «او» دانستن زیادی باعث شکاف و به هم ریختگی و حیرانی فلسفی می شود...
بنده به شما و نظرتان هم احترام میگذارم و بی شک مخالفت شما با بنده هم حق شماست و به قول شازده کوچولو راه های رسیدن به او به اندازه تعداد انسانهای روی زمین است و هر کداممان سازی می زنیم باشد که مقبول واقع شود.

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما ای بر دریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
خوش بنی در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل
و زآتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

شعر: رومی بزرگ
تقدیم به شما...سپاس بابت حضورتان
در لحظه باشید...شاد و آرام @};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط حسین خسروجردی خسرو Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 19:27

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو پیام جون من آدم بسیار جزئی نگری هستم. و برداشت های متفاوت کردم مثلا همان اول به این مفهوم که شما فرمودید فکر کردم. اما بخاطر اینکه ممکن بود این زاویه دید هم که بیان کردم به ذهن مخاطب (عوام) خطور کنه و باعث مسائلی خاص در آینده برای ذهن مخاطبان عزیز شما شود واسه همین گفتم به نوعی روشنگری کنم.@};- @};- شما همیشه عزیز و بزرگوار و فرهیخته ی ما بوده و هستید.ببخشید.و شما را تحسین میکنم.
من به شما هزار تا رای میدهم به خاطر دمیدن روح امید به مخاطب.
من خاستم برای مخاطب بیسوادی مانند من توضیح بدهی تا مبادا روزی مخاطب بزرگوار شما دچار ایرادات بزرگ فکری شود.
الان کاملا مرا متوجه هدف و انگیزه ی خود کردین.و لذت بردم.


@حسین خسروجردی خسرو توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 02:15

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود بر جناب حسین خسروجردی.
شما زیاد به بنده لطف دارید...متشکرم.
فقط من باب اینکه (جزیی نگر) هستید عرض کنم که دو نوع مخاطب داریم: خاص و عام...که البته خانواده و عزیزان من هم جزء مخاطب عام به نوعی تعریف می شوند...ولی جنابعالی می فرمایید (عوام)...این واژه جریان دیگری دارد و بیشتر در جهت سرکوفت و تحقیر استفاده می شود...البته که می دانم جنابعالی فرد مطلعی هستید و حتما اشتباه تایپی رخ داده ولیکن لازم دیدم ضمیمه کنم...چرا که آلرژی شدیدی به این نوع واژه ها دارم...بنده را عفو بفرمایید.
حقیر مخلص شما و همه نوع مخاطبی هستم...بی تعارف.
سپاس از حضورتان.


نام: محمد   ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 18:37

سلام پیام جان
خوب بود.اینکه نمیگویم عالی بود برای اینه که دوست دارم
داستان های بهتر ازین هم ازت بخونم


@محمد توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 01:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام محمد جان عزیزم.
خوبی؟
چشم عزیز دل...ممنون از نظرت...به روی چشمم.
فقط دوست خوبم بزرگترین لطفت در حق من اینه که جاهایی از داستان که دوست نداری بهم بگی...که در نظر داشته باشم...تا بتونم یک کاری در جهت اصلاحش بکنم.
فدای تو دوست خوب و مهربونم بشم.
در لحظه باش...شاد و خلاق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: طیبه حسنی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 18:54

@};- @};- @};-


@طیبه حسنی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1393 - 19:23

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب بانو طیبه حسنی.
سپاس بابت حضور پر مهرتان.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
تقدیم به شما.
در لحظه باشید...شاد و آرام.


نام: سجاد سیارفر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مرداد 1393 - 11:37

نمایش مشخصات سجاد سیارفر لذت بردیم. دم شما گرم.


@سجاد سیارفر توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 30 مرداد 1393 - 13:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)
من هنوز به احترام و ستایش داستان «عینکها» ایستاده ام...

دریایی سجاد...دریا@};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مرداد 1393 - 14:08

نمایش مشخصات فرزانه رازي :) ترجیح میدم صحبت نکنم!
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 30 مرداد 1393 - 14:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










































































































































































@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 30 مرداد 1393 - 15:22

نمایش مشخصات فرزانه رازي الان اوووووووووووووووووووووووووووون همه توضیح درباره ی حرفای نگفته ی من بود عایا؟
یه چی بگم بخند...به بنده خدایی پست گذاشته بود:
یه روز یکی از فامیلا یه اس فلسفی برام فرستاد،منم دستم خورد اشتباهی یه اس خالی واسش فرستادم!برگشت اس داد:دنیایی از حرفهای ناگفته!مرسی! :||||||
الان همین موضوع شده حکایت کامنت من زیر این داستان شما!!!


@فرزانه رازي توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 30 مرداد 1393 - 00:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) عاره...دقیقا همین بود...تازه شانسی نفرستاده بودم... وقتی میگی "ترجیح میدم هیچ صحبتی نکنم" جمله اینقده مبهمه که مخ من هنگ میکنه...به همین راحتی!
دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هردانه برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های بر زبان نیاوده
در این سکوت حقیقت نهفته
حقیقت تو و من

شعر: مارگوت بیکل بزرگ
در لحظه باش...مثل همیشه شاد و خلاق @};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 13:35

نمایش مشخصات فرزانه رازي
...yeh
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مرداد 1393 - 22:50

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر پیام جان
شوک پر کشیدن " سیمین بانو " ، " غزلبانو " آنقدر سنگین بود که چند روزی مرا به کنج خانه هل داد! قلمم در دستم شکست و کاغذم یکدست سیاه شد. باری :
به شبدلان تبریک!
آمدم... " اعصاب کلاغ " هم مثل باقی آثارتان آبی بود بر آتش دلمان. خب دیدگاه اصلی داستان را از زبان خودتان شنیدم. زیبا و ظریف... فقط یک نظر شخصی میدهم : اینطور فکر می کنم که برای گفتن جمله ی آخر هنوز زود بود! یعنی رسیدن شخصیت داستان به مفهوم جمله ی آخر داستان ، زود بود. با این حال قدرت قلمتان همیشه مرا به وجد می آورد.
سپاس از شما


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 12:28

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) به شبدلان تبریک!
"مرگ پایان کبوتر نیست" و "سیمین بانو" هم مانند فروغ و پروین همیشه در آثارشان جاوان می مانند تو گویی که هنوز در کنارمان زنده اند و نورافشانی می کنند،فقط می ماند غم دلتنگی ندیدن روی ماهشان که من هم با تو موافقم.چندی پیش دوباره فیلم "خانه سیاه است" فروغ بزرگ را می دیدم و حیرت زده شدم از این زاویه دید به جهان! دیدن از نگاه این ستارگان بزرگ به هستی،جهان بینی آدمی را دچار تحول می کند...
درود و عرض ادب همایون عزیزم.
مانند همیشه نظرت برایم معیاری است و خودت بهتر می دانی...داستان را بدون کم و زیاد(فقط یک کلمه) و خط خوردگی همان طور که اتفاق افتاده بود برای سایت ارسال کردم...با جملع بندیها مانند "پرش" بازی نکردم و البته می ماند جمله آخر که ذهنم را مشغول به خود کرده...اگز ایهام آن را در کنار "تغییر لحظه ای" که «تم» داستان است بگذاریم شاید معادله جور بشود! ولی با تو موافقم گویی ردپای نویسنده در این جمله مشخص شده است...و از جایی که در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم خود را در اثری نشان بدهم شاید بهتر است از آن صرفنظر کنم چرا که بیشتر به سلیقه و دید شخصی ام کشیده شده است...
به قول جناب "کیارستمی" هنرمند می بایست تنها به نمایش چیزی اکتفا کند و برداشت را به شعور مخاطب بسپارد و حتی چنانچه بر معضل و مشکلی اجتماعی دست می گذارد، راه حل و درمان را به عهده کارشناسان و متخصصین همان معضل بسپارد....

تشکر و سپاس بابت لطف پرمهرت بر قلم و داستان بنده... برایت نهایت بهروزی و موفقیت روزافزون را خواستارم.

در لحظه باش...همایون جان شاد و آرام @};-


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مرداد 1393 - 00:17

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- داستان موضوعی نیمه تکراری داشت.

2- کلیشه نداشت.

3- میشد داستان رو درک کرد، اما کمی سخت.

4- ادبیات خوبی داشت.

5- در کل داستانی رضایت بخش بود.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 12:31

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)
1_ سلام و درود بر علی جان.
2_ با همه مواردی که ذکر کردی موافقم.
3_ همیشه منتظر نقدهای منصفانه و تلگرافی ات هستم.
4_ در لحظه باش...شاد و آرام@};- @};-


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 06:14

نمایش مشخصات زهرا فیروزی سلام برجناب رنجبران عزیز
مادر باید پروانه میبود یا دریا یا باران یا دنیا هر چه بود اسمش هم تداعی زندگی میبود(چی گفتم:-/ )
کلا می خواستم بگم اسم مادر بجا انتخاب شده بود
البته یکم برای کسی که این قدر افسردگی مزمن داره زوده ک یهو از اتاقش بیاد بیرون و نگرش جدیدی ب زندگی داشته باشه
ولی در کل مثل همیشه همه چیز بجا درکنارهم قرار گرفته بود
مانا و نویسا باشید


@زهرا فیروزی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 13:51

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) "دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن شب ظلمت آب حیاتم دادند"
با نگاهی به بیوگرافی بسیاری از بزرگان متوجه نکته ای می شویم: "تغییر لحظه ای" از لحظه ای به بعد همه چیز در نگاهشان تغییر کرده و می توان به آن "درک در لحظه" گفت که این حالت یک عملکرد است و نیازی به یادگرفتن چیزی و یا پیش زمینه خاصی ندارد و به نام "خلاقیت درونی" هم شناخته می شود و البته در گذشته باز هم به "عطار" بزرگ می توان اشاره کرد یا به جناب "حافظ" که در یک شب از یک شاعر معمولی به اعجوبه بزرگی تبدیل شد و در زبان دیگر "اشراق" هم می باشد که در این مجال اندک بحث در اینجا نگه میداریم. ولی در بسط دادن به سایر انسانها برای بسیاری این دگرگونی در سطوح پایین تر رخ می دهد چرا که همه در جوهر مانند همند و تفاوتی نیست و این ظرف دریافت است که میزان برداشت را تعیین می کند. و اما امروزه از این فضای "فراآگاهی" در روان درمانی بسیار استفاده می شود و بسیاری از بزرگان روانکاو برای یاری رسانیدن به انسانها به فروپاشی پرده حجاب ذهن در بیمار دست می زنند و البته کاربردهای فراوانش در تجارب به دست آمده صحت غیر منطقی ولیکن کاربردیش ثابت شده.
ارجاع: (نیروی حال) و (طلوع زمینی نو) "نویسنده: اکهارت تله" و شفای کوانتومی "نویسنده: پروفسور دیپاک چوپرا.
در تجربه های عینی و تحقیقی حقیر در گروه درمانیهای ضد افسرگی بارها شاهد این تحول لحظه ای بوده ام و بیمار افسرده حتی در نوع مزمن و حاد برای لحظه ای وارد فضای آگاهی شده و نقاب ذهن که همان دلیل بیماریش بوده توانش را از دست داده و فرد دچار انقلابی درونی شده و توانسته برای مدتی هر چند کوتاه از چنگال بیماری فرار کند که البته برای بسیاری ادامه دار بوده.
و البته جملاتی که از زبانشان گفته می شود تفاوت چشمگیری با نظراتشان در زمان ورودشان به گروه در همان روز پیدا می کند و آنقدر این تجربه قدرتمند بوده که هنوز بعد از مدتها از آن تاریخ در ناخودآگاه من وجود داشته و به صورت یک داستان خود را نشان داده است...
*
سرکار خانم زهرا جان فیروزی...همیشه سوالات بسیار جالب توجه ای طرح می کنید و من هم همیشه باعلاقه فراوان منتظر نظرات بسیار دقیق و البته نکته سنجی شما در زیر داستانهایم هستم...که البته از نویسنده خاصی مثل شما انتظار همین می رود.
در لحظه باشید...شاد و آرام@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 17:09

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ضمیمه می کنم:
گروه درمانی ضدافسردگی: مراکز تایید شده از سوی مراجع ذی صلاح قانونی کشور.


نام: فرزاد شیخ زاده   ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 15:26

با سلام و احترام فراوان
با گذشت زمان پیشرفت در "فن بیان" و "طرح داستان"
در کارهای شماکاملا مشخص است و جای ستایش و آفرین دارد.
نقد داستان :
ازطرح "مسائل اظافی"و شلوغی که کمکی به متن نمی کند جلوگیری شده،داستان "لحن" خودش حفظ می کنه و از "ریتم" نمی افته و "یکنواخت" جلو میره
که این خیلی خوبه
"اسم داستان" از اون اسم هایی که هر خواننده ای رو وادار می کنه کنجکاوی کنه و با ولع به سمت داستان می یاره.

رفت و برگشت از ذهن قهرمان داستان از کار در اومده به قشنگی متن کمک کرده .با اینکه متن با معرفی افسردگی شخصیت اول شروع میشه اما متنی سیاه با تمی غمگین نیست هر دو انتخاب که پیش روی قهرمان است و هر دو پایان ("مرگ باذلت" یا "زندگی بالذت"!) در متن بیان شده و قهرمان داستان باوجود گذشته ی سخت و مایوس کننده ای که داشته مثل همه ی "قهرمان های واقعی" مسیر درست با امید طی می کنه.


@فرزاد شیخ زاده توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 17:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) عرض درود و سلام بر شما.
بسیار خوش وقت شدم از اینکه حضور مجدد شما را در داستانم دیدم جناب فرزاد شیخ زاده.
نمی توانم پنهان کنم از اینکه نمودار سیر تکاملی نگارش من در ذهن شما شکل گرفته بسیار بیشتر سرشار شدم.
خب ظاهرا نسبت به "پرش" اتفاق بهتری در این داستان افتاده که جنابعالی دست به نقد شده اید...سپاسگزارم.
نهایت استفاده را از نقد شما بردم و بسیاری از سوالهای ذهنیم بخوبی پاسخ پیدا کرد...ممنونم.
اظهار نظر شما نسبت به نام داستان برایم جالب بود. از اینکه نسبت به درآمدن اثر لطف کردید و اینکه «تم» رو به افسردگی شخصیت نرفته احساس آرامش کردم.
ممنون بابت اشاره شما به قهرمان داستان...امیدوارم من هم در ابتدا قهرمان زندگی شخصی خود باشم و سپس باقی امور...

*
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن خبر از جلوه ذاتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند.

*
مقدم شما را همچنان در آثار بعدی هم چشم بر راهم
در لحظه باشید...جناب فرزاد شاد و آرام@};-


نام: احسان رضايي کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 شهريور 1393 - 10:45

نمایش مشخصات احسان رضايي سلام پيام جان.
تو قلم گيرايي داري بي شك. طرح داستانت هم توصيف لحظه شك و اعتقاد يك بيمار به قول خودت افسرده است. نمي دونم ذهن يك آدم افسرده اين همه سناريو چيني ميكنه يا نه؟ بگذريم منطق را پذيرفتم اما چرا با اين ادبيات و لحن آشفته؟ من زياد ازت كار نخوندم حقيقتا اين متنو فقط زماني ازت ميپذيرم كه بگي خواستي يك لحن جديدو تجربه كني و من بهت ميگم خوبه اما يكدست نيست. دو سه جا افعال براي آهنگين شدن متن به غلط محذوف شدن داداشم. اما خوب ته داستان يك كه چي بزرگم ميمونه. كه چي؟ يك نفر ميخواد خودشو بكشه به اين فكر ميكنه(افسرده!) مامانش ناراحت ميشه. نميكشه بعد ميره زير بارون. طرح من همين ديدم. اما اگر قراره اين انسان ميل به زندگي پيدا كنه اينجوري يهويي بازم بايد كلا ساختار داستانت متحول بشه. با توجه به داستان قبلي كه خوندم و قلم بسيار توانات اين داستانو در حد تجربه ازت ميپذيرم. ميدونم يكچيزاي بزرگي پشت اين داستانه. يك حرفاي خوب كلي احساس قشنگ اما ازون دست آثار سختيه كه نويسندش بايد دوباره و بعد مدتي وقت بگذاره تا كامل روحشو تو داستان پياده كنه و حق مطلبو ادا.
يا حق


@احسان رضايي توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 1 شهريور 1393 - 02:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب احسان جان عزیز.
می دونم برای یک نویسنده و منتقد با ضابطه مثل شما که حرفی رو که میزنه بر اساس دانش و تجربه ای که داره و البته کاملا اصولی، پرداختن به یک اثر بی ضابطه چقدر ناراحت کننده است...سپاسگزام.
سناریو چینی ذهن افراد افسرده دلیل اصلی بیماری است که براشون بوجود میاد و همین تحلیل های نادرست موجب ایجاد فشار ذهنی میشه. وقتی که میفرمایی گیرایی وجود داره و البته در عین آشفتگی یک منطق هم هست که البته خوش بینانه میپذیری برام کفایت می کنه. بله البته که من برای تجربه کردن در خدمت شما می نویسم و شناسایی کاری که اتفاق میوفته لطفی که برام انجام دادی...ممنون.
در مورد طرح داستان و اینکه چه اتفاقی افتاده باهات موافقم و این "که چی؟" گستره وسیعی رو در بر میگیره ولی یک تعدادی از افرادی که اینچنین تجربه هایی رو داشتن میتونن با اثر ارتباط برقرار کنن که البته برای اون عده اثر خوندم و راضی بودن و اگه کاستی وجود داره مربوط به منه در ضوابط تعریف شده داستان گویی و نه در ماهیت ماجرا.
حذف افعال دقیقا در جهت همون آهنگین بودن جمله ها اتفاق افتاده و البته آشفتگی اثر هم باز ناخودآگاهه و وقتی که به این ریتم گوش نمی کنم احساس می کنم دارم یک کار قلابی می نویسم و به مرور فکر کنم خط مشترک منتقد و خودم پیدا کنم.
شما خیلی نسبت به من لطف داری دوست خوبم.
سپاسگزارم که وقت عزیزت اینجا صرف کردی و البته مثل همیشه نکته های فوق العاده راهگشایی رو به من گوشزد کردی.
(چندین بار نقد شما رو به دقت مطالعه کردم...واقعا ممنون)
دریایی...احسان جان دریا.
در لحظه باشید...شاد و آرام
@};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 شهريور 1393 - 13:18

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام بر دوست خوبم پیام عزیز
خواندمتان با شوق و حسی ناتمام...
کلاغی روی کتف دیوار ترانه میخواند...
باز کلاغها و باز... نه این بار ظاهرا پیام عزیز دست به ساختار شکنی زده و کلاغ را آورده است به خوشی ها به بهشت...
این داستان از لحاظی مرا یاد فیلم اینجا بدون من انداخت... از نظر من این فیلم یه بخش داشت. قسمت ابتدایی حالتی عادی و شبیه دنیاست. در قسمت دوم همه انگار به شوکی عجیب و بزرخ گونه میروند و منتظرند که به جهنم خواهند رفت یا بهشت که ناگهان اوضاع خوب میشود و بهشت اتفاق می افتد... البته در این داستان اوضاع از اول در حالت برزخی اتفاق می افتد. لال شده ام... دوره ابتدایی زندگی یا خیلی مهم نیست یا نویسنده برایش خیلی مهم نیست که خواننده بداند چرا لال شدن و افسردگی اتفاق افتاده است... در هر صورت خواننده هم به خوبی میتواند ارتباط برقرار کند و وارد حس افسردگی و دنیای برزخی شود. اما داستان خوب وارد بحران اصلی میشود و تحولی عجیب همه چیز را میخواهد به جهنم ببرد... خودکشی و مرگ و بعد مرگ مادر که جانش به جان او بسته ست. اما همین نقطه بحران نقطه ای وارونه میتواند باشد. بحرانی که مرز بین ذهنی گرایی و عینیت است. پسر داستان در ذهنش مثل شطرنج بازی که دارد با دنیا و ماشین زمان بازی میکند لحظه ای گزینه سرنگ را متصور میشود و به هیچستان و فقدان مطلق نور میرسد... هیچستان شاید مرز بین بزرخ و جهنم و وادادگی کامل باشد. مرزی که نهایت افسردگی و نیستی ست. اما قدرتی خاص همه چیز را برمیگرداند. دانه های تسبیحی که بین زمین و آسمان معلق مانده اند و انگار طنابی به آسمانها و نجات شکل داده اند... و دوباره دنیای عینی و انتخاب گزینه بعدی و باران و دیدن طبیعت. وقتی گفته میشود سبزی برگهایشان را تا به حال به این وضوح ندیده ام یعنی دنیای سیاه و سفید افسردگی و خواب تبدیل به روشنایی و زندگی شده است.


@محمد اکبری هشترودی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 5 شهريور 1393 - 01:07

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) عرض ادب و درود بر محمد اکبر هشترودی.
دوست و نویسنده عزیزم احترام میگذارم به شما.
چندین بار نقد شما را با دقت مطالعه کردم و البته که بسیار استفاده کردم...به هر نکته ای که در این داستان مد نظرم بوده است شما اشاره کردید...هر تصویری که دیده ام و نگاشته ام،شما خوانده اید و تصویر کرده اید.
سپاسگزارم محمد جان و بسیار ممنون از اینکه این نقد جامع را لطف کردید و به رشته تحریر درآوردید.
در روشنایی بی فروغ
زندگی وقیح و پر هیاهو
می دود می رقصد و به خود می پیچد بی دلیل
و به محض اینکه در افق
شب شهوتناک فرا می رسد
آرام بخش همه چیز
حتی ولع
پاک کننده ی همه چیز حتی ننگ
شاعر به خود می گوید...سرانجام!
روحم همچون ستون فقراتم
مشتاقانه اسایش می طلبد
با قلبی لبریز از خیالات مغموم!

"شارل بودلر بزرگ"

تقدیم به شما
در لحظه باشید...شاد و آرام@};- @};-


نام: مهدی ایزدخواه   ارسال در پنجشنبه 6 شهريور 1393 - 00:34

ممنون از شما و داستان های زیباتون


@مهدی ایزدخواه توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 6 شهريور 1393 - 02:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود مهدی عزیزم.

زنده باشی دوست خوبم....
من هم ممنونم از شما و داستانهای فوق العاده ای که می نویسی...
سپاسگزارم از حضور دوست داشتنی شما.
در لحظه باشید...شاد و آرام مهدی جان @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 شهريور 1393 - 14:46

نمایش مشخصات زهرا فیروزی سلام خدمت جناب رنجبران عزیز
ممنون میشم اگر تشریف بیارید و قسمت آخر داستان "پنجاه سال و چهال روز "را مطالعه کنید و نظرتون روبگید
نظر شما همیشه برای بنده بسیار راهگشا بوده
مانا و نویسا باشید


نام: سیده ساجده شهریاری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 01:15

نمایش مشخصات سیده ساجده شهریاری سلام
چی بگم جای حرف نمیذارید هیچوقت عااالی
خسته بودم اولش به نظرم نوشتتون طولانی بو د اما میدونستم بخونمش پشیمون نمیشم مثل همیشه و نشدم هم
چقد حسای خوب تو این داستان بود ممنوون
ایشالا همیشه شاد و سلامت باشید در پناه خدامون و همینجور با حسای قشنگ بنویسید برامون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.