شناسنامه

مادرم پروانه بود...دختری از آلاچیق های ترکمن صحرا با چهره ای زیبا...شاملو شاید "آبایی" را برای مردمه چشم های او سرود...به آسمان که نگاه می کرد رخسارش پربغض، لب هایش می لرزید...پدرم عدد بود! شماره ای از گروه سرخ ها... هیاهو و ازدحام، با وسوسۀ بی پایان بازی همیشه در سفر...پر از نشانه ها...او در دلتنگی های مادر شریک نبود... در رقص با شعلۀ بی دود...در پرپر زدن های مداوم روزانه یا که سردرد های کشندۀ شبانه...اشک ها...مادرم هر روز گرد خود می چرخید...می سوخت...مادرم نامش هم پروانه بود...پزشکان هم زبان با کلامی مشترک خواستار آزمایش ها بودند با شتاب...هر روز یک خیابان یک طبیب...آغازش با برگه کاغذی مهر شده به علامت سوأل، پایانش با نمادی از تعجب...عکس های بی قاب و سیاه، با ردی از پاشیده شدن نور استخوان ها بر آن...پزشکان حیران و سردرگم! یکیشان می گفت هیچ "نشانه ای" از بیماری نیست...مادرم هر روز تکیده تر، رنگ ها با صورتش بیگانه تر...شاید می ترسید...دیگری می گفت از عوارض "تنهایی" است...این درد را درمان نیست...مادرم قدم که برمی داشت تنش می لرزید چون بید...از خاک بیزار بود ولی گویی خاک او را می خواست...تلخی ها را مزه می کرد و با میل می بلعید...آن شب پایان؛ آن شب نحس آغاز...پیرزن همسایه جیغ هایش را شنید او را به بیمارستان رساند...مادرم پیله بود؛ فارغ شد؛ من آمدم...تنهاترین نوزاد بی نشانۀ دنیا...با ویار خاک!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

زهرا فیروزی ,لیلا کوت آبادی ,بهزاد صادق وند ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی ,فرشته شهرابی ,محمد صادق محمدی ,کیمیا مرادی ,حمیدرضا محدثی ,هستی مهربان ,همایون طراح ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,شیدا محجوب ,بی خودی ,حسین خسروجردی خسرو , ک جعفری ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,سارینا معالی ,عطیه امیری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (30/4/1393),بی خودی (30/4/1393),همایون طراح (30/4/1393),آرمیتا مولوی (30/4/1393),زهرا فیروزی (30/4/1393), ناصرباران دوست (30/4/1393),هستی مهربان (30/4/1393),علیرضا زمانی (30/4/1393),فرزانه بارانی (30/4/1393),کیمیا مرادی (30/4/1393),علي طرهاني نژاد (31/4/1393),مریم پورهادی (31/4/1393),آرام (31/4/1393),حمیدرضا محدثی (31/4/1393),مهساعبدلی (31/4/1393),ابوالحسن اکبری (1/5/1393),شیدا محجوب (1/5/1393),لیلا کوت آبادی (1/5/1393),مریم مقدسی (1/5/1393),زهرابادره (2/5/1393),شیدا محجوب (2/5/1393),جعفر عباسی (2/5/1393),بی خودی (2/5/1393),مریم مقدسی (3/5/1393),کیمیا مرادی (4/5/1393),شیدا محجوب (4/5/1393),شیدا محجوب (5/5/1393),زهرابادره (6/5/1393),بی خودی (6/5/1393),ابوالحسن اکبری (10/5/1393),پیام اکنون(بی خودی) (10/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (13/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (13/5/1393),هستی مهربان (13/5/1393),مریم مقدسی (13/5/1393),شیدا محجوب (13/5/1393),فرزانه رازي (14/5/1393),محمد صادق محمدی (14/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (15/5/1393),شیدا محجوب (15/5/1393),بهزاد صادق وند (16/5/1393),عاطفه آشیانی (18/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (19/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (23/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (30/5/1393),سعیده طهماسبی (8/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/6/1393),پیام رنجبران(اکنون) (26/6/1393),پیام رنجبران(اکنون) (8/7/1393),نسترن حبیبی (10/7/1393),مریم مقدسی (15/7/1393),کیمیا مرادی (15/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (28/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (28/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (28/8/1393),سارا اسماعیلی (28/8/1393), ک جعفری (29/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (29/8/1393), ک جعفری (7/10/1393),سحر ذاکری (24/10/1393),گیتی ارژن (21/11/1393),کیمیا مرادی (18/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (18/2/1394),عطیه امیری (21/2/1394),سارینا معالی (14/3/1394),سارا اسماعیلی (18/5/1394),آرش پرتو (7/6/1394), ک جعفری (22/6/1394),پیام رنجبران(اکنون) (30/7/1394),زهرابادره (3/8/1394),شهره کبودوندپور (3/8/1394),شهره کبودوندپور (3/8/1394), ناصرباران دوست (3/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (7/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (19/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/8/1395),امیر جلالی (21/1/1396),محمدبیگلری (29/2/1396),سیروس جاهد (12/3/1396),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 07:46

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
چه می کنید با قلم تان؟
عجیب طناز و رقصان است و ما را تا دوردست ها به دنبال خود می کشاند...


@ف. سکوت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 20:51

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من تماميِ مردگان بودم:
مرده‌ي پرندگاني كه مي‌خوانند
و خاموشند،
مرده‌ي زيباترينِ جانوران
بر خاك و در آب،
مرده‌ي آدميان
از بد و خوب.

من آنجا بودم
در گذشته
بي‌سرود.
با من رازي نبود
نه تبسمي
نه حسرتي.

به مهر
مرا
بي‌گاه
در خواب ديدي
و با تو بيدار شدم.


*

اگر طربی باشد ، سازش به نگاه شما کوک می شود بانو.
دلخوشمان می کنی به بودن با بودنت.
سلام و سپاس.

@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 07:52

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي رنجبران عزيزو گرامي
با اينكه اين داستان را قبلا به كرات خوانده بودم امروز صبحم را نيز با خوانش آن شروع كردم داستاني كه خواندنش هرلحظه لذت فراواني به من مي دهد @};-
موفقيت روزافزون و سعادت ماندگار شما آرزوي من است @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 21:21

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت كدام قصيده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامی
به آفتاب


*
زیبادلی که اگر در بحر آن روی فقط به آبی می رسی، رنگ آبی نگاهت، قلبت ، کلامت که سرودش واژه ای منسوب به شماست : دریا ...
سلام بانوجان. لطفتان و سایه ی شما مستدام.
سعادت ما با دعای شماست.
سپاس.
@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 08:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
دشوارترین شکنجه
این بود
که ما
یک به یک
به درون خویش
تبعید شدیم...
.
.
محمدرضا شفیعی‌کدکنی


سلام بر شما جناب رنجبران گرامی
طنازی قلمتان وصف ناشدنی است ...
و تو چه می دانی از تنهایی زنی که همه ی راهها را رفته
سالها وفا نموده و جز جفا ندیده
زنها خاک دوست ندارند ...زن که آدم نیست تا از خاک باشد ...زن را از اشک سرشته اند ..از عشق و رنج

پیروز باشید و افراشته
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 21:30

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) پس پشت مردمكانت
فرياد كدام زندانی است
که آزادی را
به لبان بر آماسيده
گل سرخی پرتاب می كند؟ ـ
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهكار آفتاب نيست.

نگاه از صدای تو ايمن می شود.

و دلت
كبوتر آشتی ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.

با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می كنی!

*

اعتراف می کنم کمتر برایم پیش می آید که جمله ای مرا بگیرد،لیکن چینش کلمات شما آنقدر گیرا بود ! که چندین و چندبار بخوانم - زنها خاک دوست ندارند - چه ساده چکیده کردی همه ی حرفها را...

سلام بر شما، ناگفته پیداست که از دیدارتان خوشحال شدم
و بی نهایت سپاسگزارم...

@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.