«مردی به دستِ خود نفس نمی‌کشد» (سه ‌پاره کوتاه)

۱
چشم در چشم آینه ایستاده بود. اصلاح صورتش تمام شده بود. روی پوست تازه تراشیده‌اش «افتر شیو» مالید و انگار بخواهد خودش را به هوش بیاورد محکم‌تر از معمول چندبار با کف انگشتانِ هر دو دست روی گونه‌هاش نواخت؛ پوست صورتش جیز‌جیز چِزید و بوی تیزِ الکلِ معطر توی دماغش تُند پیچید. بعد با ژست‌های جورواجور صاف‌ترین شکل ممکن را به هیکلش داد؛ استوارترین. چهل‌ سالش نشده بود و طوری که گویی دنبال خوشحال‌ترین چهره‌‌اش می‌گردد حالت‌های مختلف خنده‌هایش را روبروی آینه آزمود، از یکی‌شان که بیشتر خوشش آمد، همان‌ را برداشت و از خانه درآمد و رفت سمتِ دفترِ مجله‌‌اش «انگیزه»؛ در راه، آینه‌ی ماشینش به لبخندش خیره بود.
تا پشت‌ میز کارش برسد نگاهی گذرا به تیتر‌های روی جلد مجله انداخت که برای انتشار در این ماه آماده می‌شدند و می‌خواست متن خودش، یعنی سرمقاله‌ی سردبیر را بنویسد که دختری جوان از بچه‌های تحریریه کاغذ به دست داخل اتاق شد و برنامه‌ی سمینارهای این هفته‌اش را برای او خواند؛ وقتی دختر می‌خواست برود با صدای تودماغی‌اش گفت:«به نظر می‌رسه به تعطیلات نیاز داشته باشید...یه تعطیلات طولانی مدت» او هم درآمد که:«تیترهای این ماه انرژی مثبت نداره...لطفا اصلاحش کنید». دختر سری جنباند و حین رفتن، او با همان لبخندِ منتخب‌ بدرقه‌اش کرد. عصر برنامه‌ی سمینارش به خوبی و نظم تمام برگزار شد. حاضران با چهر‌ه‌های شوق‌زده‌ و مسحورشان به سخنرانی‌های انگیزشی‌اش با موضوع راهکارهای افزایشِ نشاط و شادیِ فردی گوش فرادادند. مابینش بحث به ترسیم چشم‌اندازهای روشن آینده‌ی کشور کشیده شد و او لبخند‌زنان با این عبارت سخنانش را پایان داد:«همه چی درست میشه». ملت هم ده ‌دقیقه‌ای ایستاده کف زدند و او نیز در انتها به همه‌ی آن‌ها یک شاخه‌ گل سرخ هدیه داد و با دختران و پسران جوان سلفی گرفت. شب که به خانه رسید در حالیکه لباس‌هایش را درمی‌آورد نگاهش دوباره با آینه رد و بدل شد. نگاهی که چند دقیقه‌ای به طول انجامید. همان‌طور مات و بی‌حرکت به آینه خیره مانده بود که ناگهان خنده‌اش گرفت؛ غش‌غش‌غش خنده‌اش گرفت و می‌خندید و آنچنان به‌شدت می‌خندید و ریسه می‌رفت که قهقهه‌هاش توی گلویش می‌شکست؛ روی خودش تا شده بود و هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد...تا وقتی اورژانس به خانه‌اش رسید همچنان با صدایی که حالا به عربده و زوزه‌‌ می‌مانست می‌خندید و می‌خندید؛ امدادگران شناختندش و همان حین که آمپولی برایش تزریق می‌کردند گفتند همیشه بیلبورد‌های سمینارهایش را کنار بزرگراه‌های شهر می‌بینند که توی آن‌ها با گل سرخی در دست لبخند می‌زند، و سپس سفارش کردند چنانچه دوباره خنده به سراغش آمد خبرشان کند تا ببرندش بیمارستان، شاید نیاز به بستری داشته باشد؛ بعد از رفتن‌ آن‌ها چند دقیقه‌ای آرام شد اما هنوز دَمی نگذشته بود که این‌بار با شدت بیشتری خنده‌اش گرفت، می‌خندید و حلقه‌های به هم پیوسته‌ی قهقهه‌هاش روی در و دیوار و شیشه‌های خانه کمانه می‌کرد و می‌لرزاند‌شان؛ بعد یکباره گریه‌اش گرفت، حالا هم می‌خندید و هم گریه می‌کرد و انگار مابین‌ خنده و گریه‌اش رقابتی در کار باشد، هما‌ن‌طور خمیده خود را به داخل ماشینش کشاند، پا روی پدال گاز گذاشت و با آخرین سرعت ممکن طهران را پشت سر نهاد تا به کلبه‌‌ی چوبی‌اش در دلِ جنگل‌های شمال رسید؛ فردای آن شب یا چند شب بعد، درست مشخص نیست، اما مردمِ آن حوالی مردی را در کلبه‌ای‌ یافتند که به دست خود نفس نمی‌کشید. چهره‌اش نشان نمی‌داد که می‌خندیده یا می‌گریسته.

"وقتی این داستان که قصه‌ی آن مرد بود دست‌به‌دست چرخید، منتقدی که مدت‌ها پیداش نبود و اجازه‌ی نوشتن در هیچ نشریه‌ای نداشت در صفحه‌ی مجازی‌اش نوشت: این داستان در نگاه نخست می‌تواند ماجرای مردی‌ باشد که دچار فروپاشی روانی شده و در فرجام کار به دست خود نفس نمی‌کشد- البته چه اتفاقی در او می‌افتد مساله‌ی دیگری‌ست- و گویا طرف یکی از همین توهم‌فروشانی بوده که دکانِ موفقیت و انرژی مثبت، امیدپردازی و ترسیم لبخندهای باسمه‌ای بر لبِ خرده‌ بورژواهای شُل‌حال به راه می‌اندازند؛ ولی به هر تقدیر در نظر داشته باشیم کم نیستند آدم‌هایی که این روزها در هر نقطه‌ از کشور به دست خود نفس نمی‌کشند و هر روز تعدادشان رو به افزایش است، آیا این مرد هم جزو همین موج است؟ ولی حرفِ من این نیست، می‌خواهم بگویم این کارکتر چه به سفلگانی نیز می‌ماند که شبانه‌روز خاصه در رسانه‌های اینوری و آنوری دیده می‌شوند، چهره‌هایی که قدرت به گند کشیدن هر قابی را دارند- از این منظر به باور من- پایانِ این داستان دروغ محض است و هیچ نمودی از واقعیت ندارد! فرومایگانی که لبخند‌زنان به ملت می‌نگرند و می‌گویند همه چیز در حال درست شدن است و آینده‌ای روشن پیشِ رو دارید، داستان‌شان چنین تمام نمی‌شود، این اراذل زاییده‌ی دروغ‌اند و ناظرانِ بی‌تفاوتِ مرگ انسان‌ و زندگی..."

««وقتی این داستان که قصه‌ی آن مرد بود و نظر منتقد که در ادامه‌ی همان داستان و جزوی از آن است منتشر شد، منتقدی که اجازه‌ی نوشتن در هر نشریه‌ای داشت درباره‌اش نوشت: خانم‌ها، آقایان! چقدر باید متذکر شد داستان نوشتن، جای صدور مانیفست نیست! ما شاهدِ تلاش مستقیمی هستیم برای فروپاشاندنِ ساختارِ یک روایت‌. این داستان می‌توانست با حفظ اقتدارِ «پی‌رنگ» و حذف موضوعات سخنرانی آن مرد و در پایان با نفس نکشیدنش به مثابه‌ی یک نماد خاتمه می‌یافت و برداشت و تاویلات به عهده‌ی خوانندگان گذارده می‌شد که البته این حربه‌ی ابهام هم صلاح نیست، اصلا چرا بخواهد گیج‌مان کند؟ می‌بایست خیلی ساده و روشن در همان قطعه‌ی نخست توضیح داده می‌شد قضیه چیست؟ دیگر چه حاجت به ادامه؟ نه! هدفِ نویسنده چیزِ دیگری‌ست و از این‌رو پای آن منتقد را به داستان گشوده. خانم‌ها‌، آقایان! نویسنده و آن منتقد در واقع یک نفرند و من اعلان خطر می‌کنم: او یک آنارشیست است...»»

(وقتی این داستان که قصه‌ی آن مرد بود و نظر منتقدان که جزوی از داستان است منتشر شد، منتقدی درباره‌اش نوشت:...

2
«آنجا که سخن به پایان می‌رسد!»

گفت:«چه‌عجب!...ایتالیایی‌یه؟»‌ ‌گفتم:«کی؟!» ‌گفت:«همون دختر خانم؟» گفتم:«کدوم دختر خانم؟» گفت:«همون که توی عکس پشت سرت ایستاده...» گفتم:«کدوم عکس؟!» گفت:«حالت خوبه؟» گفتم:«میگم کدوم عکس مادرِ من؟» گفت:«صداتو واسه من نبر بالا» گفتم:«من بیجا می‌کنم صدامو ببرم بالا...عرض کردم کدوم عکس؟ کدوم دختر؟» گفت:«عکس‌هایی که دیشب برام فرستادی!...فرهنگِ ایتالیایی‌ها خیلی به ما شباهت داره!...اگه مایل بود می‌تونی دعوتش کنی اینجا...خوشحال میشم از نزدیک ببینمش». چند ثانیه‌ای ذهنم از کار افتاد، من دیشب چکار کردم؟ می‌خواستم بگویم شبِ گذشته هم مثل سال‌های گذشته خودم بود‌ه‌ام با خودم که بجای بیانِ کلمات همان‌طور گوشی به دست زود سراغ گالری دوربین‌ام رفتم و عکس‌ها را تنداتند از زیرِ نظر گذراندم؛ هیچ‌ دختری در آن‌ها نبود که...که...که یکباره نگاهم بر یک عکس خشکید، و بعدی و بعدی و بعدی! گفتم:«خودم تماس می‌گیرم» و قطع کردم؛ در یکی از عکس‌ها دختری پشت سرم ایستاده، البته نمی‌توان گفت یک دختر، چهره‌اش واضح نیست، چیزی شبیه هُرمی شبح‌وار یا هاله است، چه می‌گویم؟!...به دوربین نگاه نمی‌کند، به وضوح دختری‌ست همسن‌وسالِ من، سی‌و‌چندساله، که رو به سوی دیگری تافته و انگار به نقطه‌ای مجهول در دوردست‌ها خارج از کادرِ عکس چشم دوخته؛ طوری می‌نگرد که گمان می‌بری نگاهش از دیوارهای اتاق می‌گذرد؛ در بعدی‌ها کنارم نشسته! و در عکس دیگری او به زبانه‌های آتشِ شومینه‌ی اتاق خیره ا‌ست و سرخیِ نورِ شعله‌ها روی صورتش ریخته و من هم به او نگاه می‌کنم! به تنهاییِ دیشب‌‌ کاملا مطمئن‌ام آخر تا صبح داستانی واقعی می‌نوشتم با عنوانِ «مردی به دست خود نفس نمی‌کشد»؛ ماجرای مردی‌ که در عکسی که در خانه‌اش گرفته دختری ناشناس دیده می‌شود و حالا می‌خواهد بداند قضیه‌‌ی آن دختر چیست؟ پس تا دو سه روزِ بعد کارم فقط عکس گرفتن است؛ در گوشه‌ به‌ گوشه‌ی خانه عکس می‌گیرم، از خودم، از در و دیوار، جلوی شومینه، لب پنجره، توی بالکن، کسی چه می‌داند از تختخواب، به هر طریق و شیوه‌ و میزانسنی که به فکرم می‌رسد عکس می‌گیرم، فردا صبح هم تا بیدار می‌شوم اولین کاری که می‌کنم تماشای آن‌هاست، اما هیچ‌ دختری در عکس‌ها ظاهر نشده، نیست که نیست، حتی برای امتحان چند قطعه از عکس‌ها را در تلگرام برای مادر می‌فرستم تا بپر‌سم:«من توی این عکس‌ها تنها هستم؟» می‌گوید:«مثل این‌که باز داره یه چیزیت میشه» که می‌گویم:«نه! نه! خوبم...این موضوع رو فراموش کنید» اما پس از پایانِ تماس، خودم نتوانستم فراموش کنم...
شب به شهر می‌زنم، خلوتی با «فلورانس»؛ درست مثل ‌شب‌هایی که در «طهران» سوال‌هام بی‌جواب می‌ماند و تا صبح پرسه‌زنان کوچه‌پس‌کوچه‌ها، خیابان‌ها و اتوبان‌هایش را می‌گردم و قدم می‌زنم؛ آنقدر قدم می‌زنم که می‌توانم نم‌نمک‌ خودم را از بالای سرم، بعد بالا و بالاتر، از بالای طهران ببینم؛ مردی که انگار گم‌شده‌ای نافریده دارد و در پیاده‌روها، خیابان‌ها، بزرگراه‌های شهر زیر نورِ نارنجی چراغ‌های شب سر در گریبان فرو برده و قدم می‌زند. عده‌ای که لباس‌های‌ کلاه‌دارشان به‌سانِ راهبانِ صومعه‌های قرونِ وسطاست مجاورِ کلیسای «سانتاماریا» ایستاده‌اند- کلیسایی که ساختِ بنایش یکصد‌و‌هفتاد سال به طول انجامیده و همیشه هیبت آن گنبد آجری مرا به قعر تاریکی‌های زامبی‌زده‌ی تاریخ پرتاب می‌کند- اما این‌بار بی‌توجه به هیمنه کلیسا و راهبانی که کلاه‌ِ لباس‌ها‌شان تا روی چانه‌ پایین آمده و با سرهایی خمیده اورادی به زمزمه و نجوا می‌خوانند به راهی ادامه می‌دهم که آنقدر پرسه می‌زنم تا نیمه‌شب خود را در مسیری پیدا می‌کنم که به میدان «میکل‌آنژ» بر تپه‌ای مشرف به گستره‌ی شهر ختم می‌شود؛ پرده‌های مه تا روی زمین رسوب کرده و در برم گرفته و نرمه‌های پراکنده‌ی بارانی آنقدر ریزریز که می‌توانم بگویم نامرئی‌ست، اسفالت‌ خیابان را نمناک کرده؛ این‌جا خلوت است، جز تک‌وتوک تک‌افتاده‌های مستِ شب‌زده یا عشاق جوانی که با خنده و پچپچه از کنارم می‌گذرند. یقه‌ی پالتوم را تا روی گوش‌هام بالا می‌آورم و تصمیم می‌گیرم جایی بر فراز شهر بجویم و بنشینم و تا صبح بدان بنگرم که دلم سیگار می‌خواهد. دست در جیب فرو می‌برم که:«لعنتی...فندکمو نیاوردم». همین‌طور قدم‌زنان چشم‌چشم می‌کنم شاید دستِ یکی سرخیِ آتش سیگار ببینم که شکلی سایه‌گون از میان فاصله‌‌های مه‌زده‌ی روبرویم بیرون می‌آید و بی‌آن‌که سیگاری لای انگشت داشته باشد نزدیک شده و سپس از کنارم به‌سان نسیمی می‌گذرد. بی‌تفاوت از بغلِ هم می‌گذریم اما هنوز چند ثانیه‌ای از یکدیگر دور نشده‌ایم که هر دو همزمان می‌ایستیم و رخ برمی‌گردانیم و به یکدیگر خیره می‌مانیم. زنِ جوانی‌ست سی‌وچندساله که حالا نمی‌دانم چطور می‌بایست این موقعیت را توصیف کنم چون نمی‌دانم چطور باید توصیفش کنم؛ پس بی‌خیال توصیف فقط می‌گویم همان دختری‌ست که توی عکس پشت ‌سرم ایستاده بود...من از جایم تکان نمی‌خورم و او جلوتر می‌آید، یک دقیقه‌ای فقط به ‌همدیگر نگاه می‌کنیم. شالِ بافتنی‌ نازکی که با گره‌های دانه‌ریزی بافیده شده روی شانه‌هاش انداخته و آرایش گیسوان کوتاهش به مدل‌های دهه‌ی چهل میلادی می‌ماند، یک لَختی و تقلای نمایشی در نحوه‌ی راه‌ رفتن و ایستادنش به چشم می‌آید طوری که انگار می‌خواهد از آغوشی که او را تنگ گرفته بگریزد. رنگ صورتش به سپیدی می‌زند که یکباره مچ دستم را می‌گیرد و مرا تا روی نیمکتِ آن گوشه به دنبال خود می‌کشاند و کنارش می‌نشاند. باید اعتراف کنم رایحه‌ی گیسوان و بدنش به این می‌ماند که سر زده وارد باغی پر از شکوفه‌های گیلاس شده‌ام. دوباره یک دقیقه‌ای فقط به هم خیره می‌مانیم بعد در حالیکه انگشتانش به وضوح می‌لرزد شعله‌ی فندکش را جلوی سیگارم می‌گیرد و سپس توی کیفش دنبال چیزی می‌گردد که گویی پیداش نمی‌کند پس محتوایاتش ‌را بین‌مان روی نیمکت خالی کرده و لابه‌لای‌شان تلفن ‌همراهش را برمی‌دارد و حالا توی عکس‌های گالری‌اش تنداتند به دنبال قطعه‌ای خاص می‌گردد که یکباره می‌جویدش و آن‌را تا روی سینه‌ام بالا می‌آورد و مقابل چشمانم می‌گیرد. نمی‌دانم واکنشم چیست، فقط به صفحه‌ی گوشی می‌نگرم، چون من توی عکسی هستم که او در خانه‌اش گرفته؛ پشت سرش ایستاده‌ام!
چند دقیقه‌ای هیچ حرکتی نمی‌کنیم، بعد انگار می‌خواهد تلافیِ چیزی را به سرم دربیاورد یا برای امشب کافی نیست، نگاهش مستقیم به نقطه‌ای مبهم در گستره‌ی شهر چشم می‌دوزد، شاید به سوسوی چراغ‌ها و همان حین به آهستگی دو انگشتش را به زیر شالش و در جیب روی پیرهن نازکش فرو می‌برد و کاغذی چهارتا درمی‌آورد که فوری درمی‌یابم یک نسخه عکس قدیمی‌ست: جمعی هستند که برخی‌ را می‌شناسم، نویسندگان و منتقد‌ان ادبی، روزنامه‌نگاران و عکاسان و رزمندگان و پارتیزان‌های آنارشیست‌اند که بی‌هوا این عکس از آنان گرفته شده، من نیز بهمراه او مابین‌شان هستیم، سی‌و‌چندساله‌ایم و بهم می‌نگریم. مکانِ عکس درست همین‌جاست که نشسته‌ایم- میدان میکل‌آنژ- و هنگامی که عکس را برمی‌گردانم چشمم به تاریخ عکسبرداری مندرج در پشت آن می‌افتد: «1944».

3
«اتاق‌ها»

فضاسازی چه کوفتی‌ست؟ چه فضایی می‌توانم برای شروع داستانم بسازم؟ من که بیست سال آخر عمرم را در اتاق‌ها گذرانده‌ام. اتاق‌های بازجویی، قرنطینه‌ی زندان، سلول‌ها، اتاق‌های تیمارستان؛ بعد اتاق‌های عمارت عتیقه‌ای که از ماترک پدربزرگم به من رسید و از بسکه اتاق‌ها و تالارهاش به رمان‌های کلاسیک روسی می‌مانست، گمان می‌کردم در یکی از همان عمارت‌های رمان «جن‌زدگان» داستایوفسکی زندگی می‌کنم؛ بعد جایم را عوض کردم. کجا رفتم؟ باز هم اتاق‌ها. خانه‌ها تغییر می‌کرد اما من همان‌جا بودم که بودم. داخل اتاق‌های در بسته‌. ارثیه‌ای که بعدها دانستم چون همان عمارتِ کهنه‌ی اجدادی نسل‌ به نسل به من رسیده. تا سه نسل پشت‌ سرمان همه‌ی مردها به جرم زبا‌ن‌شان داخل اتاق‌ها گیر ‌می‌افتادند. می‌گویم سه نسل چون حوصله‌ی پیگیریِ باقی‌اش را نداشتم. هم اتاق‌های در بسته را به ارث بردم. هم در پی‌اش دیوارهای تبله‌کرده‌ای که روی سرت با هم کشتی می‌گیرند. استخوان‌هایی که خُرد می‌شود. زمان‌هایی که کِش می‌آید و مصیبتی که رو به ابد می‌رود. نمی‌دانم چندتاشان تیمارستانی شدند؟ اما خودم که پای ثابتش بودم. پس این روایت هم با اتاق شروع می‌شود. مگر جای دیگری هم دارم که بروم جز اتاق‌ها؟
اینجا اتاقی‌ست در تیمارستان، زندان یا هر خراب‌ شده‌ی دیگری که در آن گیر می‌افتی. اصلا مطب روانپزشک چطور است؟ خیلی کلیشه‌ای است. اما مگر زندگیِ خاک ‌بر سرِ من هم چیزی جز کلیشه بود؟ وای چقدر وراجی می‌کنم. همان که گفتم. یک اتاق است با میزی در وسط آن. مردی با روپوش سفید پشتش نشسته. فضای خفه‌ای مثل همه‌ی اتاق‌های در بسته. خاکستری‌ست و نور کم‌جان چراغ مطالعه روی میز خمیده. دو در دارد اتاق هر دو آهنی؛ آن‌هم خاکستری که گله‌به‌گله‌اشان زنگ‌زده و ورقه شده. آن‌سوی میز با فاصله‌ای بیشتر مرد دیگری نشسته. سی‌وچندساله. موهای ژولیده‌اش روی پیشانی‌اش ریخته. خیره به زمین، آرنج‌هاش روی ران‌ها پایه‌ی خستگیِ شانه‌ها. همان فلان‌فلان شده‌ای است که همیشه در داستان‌هام پیدا می‌شود و جای مرا می‌گیرد. شاید هم خودم این نقش را به او می‌دهم. برای این‌که دَمی چند با نوشتن از خود جدا شوم. خودم را از روی گلویم بردارم و بگذارم آن‌سوتر تا نفسی تازه کنم. سرش گویی روی شانه‌هاش سنگینی می‌کند. سکوت توی اتاق خیمه زده که آن مردِ سپید‌پوش می‌گوید(انگار مشغول گفت‌وگویی بوده‌اند و حالا ما از ادامه‌اش وارد ماجرا شده‌ایم):«اون زن وجود خارجی نداره!» بعد به آرامی یک نخ سیگار جلوی آن یکی مرد می‌گیرد و می‌گوید:«من نوشته‌هاتو خوندم...این زن فقط توی نوشته‌هات هستش. همیشه اونجا سر و کله‌‌اش پیدا میشه. تو هیچ‌وقت در واقعیت باهاش برخورد نداشتی». بعد از جا برمی‌خیزد و کنارِ سکوتِ فشرده‌ی اتاق می‌ایستد و به مرد خیره می‌ماند و می‌گوید:«من می‌خوام زودتر از اینجا خلاص شی. باور کن جای تو اینجا نیست. اون زن وجود خارجی نداره. فقط توی داستان‌هات پیداش می‌شه. اصلا مگه یادت رفته؟ من خودم بهت گفتم داستان بنویس. گفتم برات خوبه، تا از دست تصاویری که کلافه‌ات کرده رها بشی...» آن یکی مرد اما به رشته‌های دود سیگارش نگاه می‌کند. بعد چشم می‌چرخاند تا نگاهش به تنها پنجره‌ی اتاق بیفتد که نزدیک سقف است. پس اینجا هر کجا هست، زیرِ زمین است...دو، سه‌، چهار ‌تا...چه لزومی دارد شماردن‌ میله‌های آهنی پنجره پس نجواکنان به مرد سپید‌پوش می‌گوید:«ولی من باهاش زندگی کردم» صدای آن یکی برزخی می‌شود:«نه! گفتم که نه، اون واقعی نیست، وجود نداره». مرد می‌گوید:«پس عکسش رو چی می‌گی؟ اونو که همه دیدن. خودشون پرسیدن اون دختر کیه توی عکس پشت سرت ایستاده؟ توی یه اتاق بودیم...» بعد با نگاهی که کثیف‌ترین نگاه ممکن است یعنی امیدوارانه آمیخته به لبخندی نامرئی به مرد سپید‌پوش چشم می‌دوزد (این نگاه را داشته باشید شاید به انتظار تغییرش بدهم). اما امید مساله‌ی من است. همین چند روز پیش بود که با نویسنده‌ی مورد علاقه‌ام گپ می‌زدم. رفیق من است. داستان‌هاش معابدم. ولی آنقدر فضای روایت‌هاش مالیخولیایی و تاریک است که می‌ترسم او را هم از دست بدهم. انگار که خودم نمی‌دانم ازش پرسیدم:«چطور اینارو می‌نویسی؟» گفت:«مریضی‌ست!...این‌ کارها همش از روی مریضی‌ست». بعد طوری گفت:«توی ظلمات‌ام رفیق» و من وقتی نگاهش کردم گویی از قوسِ پله‌های داخلیِ همان عمارتِ اجدادی به سمت تاریکی سرازیر می‌شد که دیگر واقعا ترسیدم از دست بدهمش. آخر دیگر بُریده‌ام بسکه بازمانده‌‌ی رفته‌ها شده‌ام. بابت همین، چند روز قبل از دیدارمان با خودم شرط کردم که بهش بگویم باید به داستان‌های بعدی‌اش نور امید بتاباند. باید پایان‌های خوشی برای‌شان رقم بزند. چون می‌دانم آخر و عاقبت نویسنده‌ها شبیه شخصیت داستان‌ها‌شان می‌شود. می‌دانم اگر این‌طور ادامه بدهد احتمالا عاقبتش به شیوه‌ی جدیدی برای پایان تنفس به دست خود ختم خواهد شد. درست مثل داستان‌هاش که شخصیت‌های اصلی همگی در انتهای کار به طرق کاملا مبتکرانه و جدیدی پرپر می‌زنند. وقتی بهش گفتم امید را به داستان‌هایت راه بده. شخصیت اصلی داستانت را نَکُش. حداقل معترض‌شان کن. دیوانه‌هایی مثل «جوکرِ» تاد فیلیپس که بیفتند به جان همه چی. تمام دست‌های اختاپوس قدرت را قطع ‌کنند. می‌دانی که من کشته مرده‌ی خون و ‌خونریزی‌های این مدلی‌ام...ولی گویا باقی حرف‌هایم را نمی‌شنید. روی همان جمله‌های نخست قفل کرده بود. روی امیدواری، انگار حالش بدجوری بهم خورده بود...برگشت و گفت:«من به رستگاری نوع بشر اعتقادی ندارم...» و حالا من دیگر به ادامه‌ی حرف‌هایش گوش نمی‌دادم. چون سراغ خودم رفته بودم. می‌خواستم مطمئن شوم یعنی من واقعا به پایانِ خوش معتقدم که حالا به او سفارش می‌کنم؟ آیا جدی من آدم امیدواری هستم؟ یکباره توی دلم خالی شد. آخر آن ته‌مه‌ها هیچ نبود. هیچی جز یک تهیِ بزرگ. خالی. غمین. فسرده. اما این فقط لجاجت است. می‌خواهم سر‌تق باشم. سال‌هاست توی اتاق‌ها گیر افتاده‌ام اما می‌خواهم مثل احمق‌ها پایان خوش رقم بزنم. اصلا می‌خواهم پایان این داستان هم خوش باشد. به هر ترفندی که شده می‌خواهم آن زن را به داستان برگردانم. می‌خواهم پایان داستانم با عطر شکوفه‌های گیلاس تمام شود. پس رو به آن مرد سپید‌پوش می‌گویم:«اون زن وجود داره...همه عکسشو دیدند» دست روی شانه‌ام می‌گذارد، خم می‌شود و بغل گوشم شمرده‌شمرده می‌گوید:«تو، توی اون عکس‌ها تنهایی!» بعد می‌رود سراغ کشوی میزش و یک عکس بیرون آورده به من نشان می‌دهد. به آن مات می‌مانم. همان عکسی است که درباره‌اش می‌گفتم. من در یک اتاق هستم. آتشِ سرخِ شومینه زبانه می‌کشد اما پشت سرم هیچ‌کس نیست. می‌گویم:«ولی اونو همه دیده بودند...» می‌گوید:«نه!» بعد نفسش پُف می‌شود و چند ورق کاغذ روی میز هل می‌دهد، داستانی است با عنوان «آنجا که سخن به پایان می‌رسد» و سپس انگشتانش را روی کاغذها می‌گذارد و می‌گوید:«اون زن اینجاست، واقعیت خارجی نداره، توی این داستانته، فهمیدی؟». مرد سرش را پایین می‌اندازد. دیگر پاسخی ندارد. انگار توی سیبری لخت و عور نشسته باشد. منجمد. شاید این عبارت و کلمات که گویا جایی خوانده در ذهنش طنین می‌اندازد:«تو را از اندوه آفریدم، از غیبت، از نیاز، تنهایی، خلاء...». احساس حماقت می‌کند. درست مثل آن روز که به دوستش می‌گفت برای داستان‌هایت پایان خوش رقم بزن اما دلِ خودش بدجوری ناخوش بود. همان هنگام هم احساس حماقت کرده بود. پس دیگر نمی‌تواند از آن زن بگوید. او هم مثل تمام زن‌هایی که در زندگی‌اش آمده بودند یک روز در داستان‌هاش پیدا شده بود و بعد ترکش کرده بود. او هم رفته بود. دیگر نمی‌توانست بگوید:«من او را نفس کشیدم». در تمام آن شب‌های بلند زمستان که سحر رویایی بیش نبود. همان شب‌ها که توی اتاق‌ها آنقدر راه می‌رفت و سیگار می‌کشید که نفسش بند می‌آمد هیچ زنی را ندیده بود که یکباره وارد خانه شده بود. گیسوانش موجی برداشته بود و عطر شکوفه‌های گیلاس توی اتاق‌ها پیچیده و همان حین گفته بود:«من کنارت می‌مونم».
ولی خودمانیم!
عجب داستان مضحکی شد. یعنی من در حال نوشتن داستان مردی هستم که در انتظار آمدن زنی نشسته؟ علاوه بر انتظار، من که حالم از مردان رمانتیک هم بهم می‌خورد. آن‌ها که عمری خیره به طاق اتاق به یاد زنی سیگار حرام می‌کنند، بیشتر دلم می‌خواهد لگدی‌شان کنم. اصلا بی‌خیال پایان خوش. من به هیچ وجه حاضر نیستم زن‌هایی که روزی از زندگی‌ام رفته‌اند دوباره بازگردند. من دیگر از هیچ زنی نمی‌توانم بنویسم. هیچ واژه‌ای از من به قامت زنی شکل نخواهد داد. اما درست همین حالا حین نوشتن، سرنخ ماجرا از دستم در رفته و به دست «داستان» می‌افتد. خود روایت را پیش می‌برد و من هم آنرا مهار نمی‌کنم؛ چه اگر هم بخواهم نمی‌توانم. حداقل درباره‌ی این داستان. چرا که مدام نوشتنش را موکول می‌کردم. عقب انداختم. آنقدر تا شاید خودش خسته شود و دست از سرم بردارد. اما نشد و حالا هم آنقدر آنرا ننوشته‌‌‌‌ام که دیگر به نظرم مضحک‌ می‌آید مردی به یاد زنی باشد. به گمانم این داستان مربوط به وقتی‌ست که زن‌ها هنوز شوق زندگی در من ایجاد می‌کردند. اما حالا دیگر هیچ زنی باقی نمانده که حتی گوشه‌ای از ذهنم را به خود مشغول کند؛ ولی اتاق‌های این داستان همچنان پابرجا هستند و داخل این اتاق‌ها آن زن همچنان حضور دارد. می‌دانم این کلمات چیزی جز خوددرگیری نیست؛ آشفته و پریشان با هم گلاویزند. شاید به‌خاطر همین «داستان» از من جلو افتاده و می‌خواهد پایانش را خود به عهده بگیرد؛ پس بگذار داستان، خود فرجامش را بنویسد:

«همین هنگام صدای یکی از درهای اتاق بلند می‌شود، یکی به در می‌کوبد و مرد سپیدپوش می‌گوید:«بله!». لولاهای در قیژی صدا می‌دهند و بعد یک غول‌تشن در چهارچوبش ظاهر می‌شود و با سر به مرد اشاره می‌کند و می‌گوید:«ملاقاتی داره!» مرد سپید‌پوش می‌گوید:«ولی امروز که روز ملاقات نیست. در ضمن این ممنوع‌الملاقاته...» غول‌تشن با انگشتان زمختش کله‌ی طاس و چربش را می‌خاراند و می‌گوید:«نشد قربان...هر چی گفتیم نه...امکان نداره...توجه‌ای نکرد و خودش جلو افتاد...نمیشه جلوشو گرفت». مردی که روی صندلی نشسته سر برمی‌گرداند و به چهارچوب در نگاه می‌کند. مرد سپید‌پوش در جایش تکان سختی می‌خورد، چون ابتدا عطر شکوفه‌های گیلاس اتاق را در برمی‌گیرد بعد صدای «تق‌تق» کفش‌های پاشنه‌ بلند زنی به گوش می‌رسد...




پی‌نگار:

عنوان پاره‌ی دوم نسبتی با یکی از گفته‌های «هاینریش هاینه» و «ویتگنشتاین» دارد.
«1944» از سال‌های جنگ‌جهانی دوم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.1 از 5 (مجموع 15 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

14

طراوت چراغی ,مرتضی حبیب االهی یان ,زهرابادره ,زهرابادره (آنا) ,بهروزعامری ,ف. سکوت ,محدثه رضایی زاده , ک جعفری ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,متین یحیی زاده ,ابوالحسن اکبری ,همایون طراح ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (21/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (21/12/1398),پیام رنجبران(اکنون) (22/12/1398),نیلوفر روشن (22/12/1398),ف. سکوت (23/12/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/12/1398),ستاره (23/12/1398), ک جعفری (24/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (26/12/1398),"صابرخوشبین صفت" (26/12/1398),ابوالحسن اکبری (5/1/1399),علیرضااشرفی مهابادی (7/1/1399),بهروزعامری (7/1/1399),محمد اکبری هشترودی (14/1/1399),نادیابزرگی نژاد (15/1/1399),زهرابادره (13/2/1399),محدثه رضایی زاده (13/2/1399),نوریه هاشمی (22/2/1399),طراوت چراغی (30/3/1399),پیام رنجبران(اکنون) (5/4/1399),شهروز براری صیقلانی (28/4/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 اسفند 1398 - 10:38

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام وقت بخیر آقای رنجبران داستانک بسیار زیبا نگارش شده آدم بی اختیار به اون فضا و حس و حال میرفت .


@طراوت چراغی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 22 اسفند 1398 - 06:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)




شما زیبا خوانده‌اید؛ درود و سپاس.
خانم طراوت چراغی.


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 اسفند 1398 - 06:48

نمایش مشخصات نیلوفر روشن @};- @};- @};- @};-


@نیلوفر روشن توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 23 اسفند 1398 - 05:10

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)



درود و بی‌نهایت سپاس.
بانو
نیلوفر روشن.


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 اسفند 1398 - 23:05

سلام و ارادت جناب رنجبران

از شماره دو و سه خیلی خوشم آمد.
سلامت و موفق باشید.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 اسفند 1398 - 06:06

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







منت گذاشتید؛ خواهش می‌کنم سپاس مرا پذیرا باشید،
بابت وقت و نظرتان
بی‌نهایت سپاسگزارم.
بانو
متین یحیی‌زاده گرامی.
ارادت و درود.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 اسفند 1398 - 16:31

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر اکنون عزیز،
1.
- آینه های موازی
- تصاویری تا بی نهایت

- می بینم صورتم رو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شده ام...

- به خودم میگم که این صورتکه
می تونم از صورتم برش دارم...

- آینه میگه تو همونی که یک روز
می خواستی خورشید رو با دست بگیری..


2.
- تناسخ؟
- روح های سرگردان در بی زمانی؟
- حلقه های تکرار بی نهايت در زمان؟

3.
- و سرانجام حقیقت...


@ف. سکوت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 24 اسفند 1398 - 07:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







چه تاویل‌های زیبایی! بخت به من رو کرده بابت درنگ‌تان بر داستان. بسیار سودمند افتاد. اینکه با نوشته‌ی عزیزتان آینه‌ا‌ی مقابلم نهادید اقبال بلند مرا می‌رساند و لطف بیکران‌ شما را. قدردانم و خواهش می‌کنم سپاس مرا پذیرا باشید.
بی‌نهایت سپاسگزارم.

بانو سکوت نازنین و گرامی.
درود بر شما
و
ارادت.

*

ما سرتاسر این سرزمین را کلمه کاشته‌ایم.
در بهار چه خواهد رویید؟



«بلاگا دیمیتروا»
«ترجمه: فریده حسن‌زاده»


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1398 - 03:54

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" و این بهار .....
شاید کمی بی حوصله باشد .
حواسمان باشد
وقتی که در کوچه باغهایش ،
قدم می زنیم
هوای گلهایش را داشته باشیم .

صابر خوشبین صفت
اهواز : 26 اسفند 1398


درودها
خدمت جناب رنجبران عزیز
@};- @};- ا@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 2 فروردين 1399 - 18:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








چه شعر زیبایی؛ درود و بی‌نهایت سپاس.
جناب «خوشبین صفت» گرامی.
همچنین پوزش فراوان بابت این‌که در پاسخم تاخیر افتاد.
خواهش می‌کنم پوزش و سپاس مرا پذیرا باشید.
ارادت.


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 فروردين 1399 - 17:41

نمایش مشخصات ک جعفری وقتی میلان کوندرا منزجر شد از فیلمی که از رمان بارهستی ساختند، به این نتیجه رسید که : بعد ازین باید به گونه‌ایی رمان نوشت، که هیچ سینماگری نتواند از آن فیلمی بسازد!
تصمیم کوندرا، نتیجه خشمش بود یا تعصب؛ اما یک نکته مسلم است: باید بگونه‌ایی داستان نوشت که ماهرترین سینماگران هم نتوانند فیلمش را بسازند! چراکه ادبیات برای بقا، چاره ایی جز این ندارد .
و بنظر من ، یکی از مصداقهای خوب این نوع نگارش ، داستان شماست، آقای رنجبران.
درود برشما
هرسه پاره داستان را میتوان داستانی مجزا دانست و درعین حال ، میتوان همچون سبک کلاژ در نقاشی، سه پاره مجزا را در بستر وسیع تری ، بهم مربوط و متصل دانست !
شاید آنچه که در پاره سوم میخوانیم، ریشه در پاره دوم دارد و نتایج برآیند پاره سوم و دوم ، در پاره اول انعکاس یافته است ؟!
آیا هرگز میتوان در جهان هستی، چیزی را نامربوط به چیز دیگری دانست؟! هر چه که هست، بهم مربوطند و متصل !
و هر اتفاقی هرچند پیش پاافتاده برای هر پدیده ایی هر چند کوچک ، میتواند تمام هستی را متاثر کند! همچون حال این روزهای ما که سرتاسر کره زمین مبدل شده به زندان !
طوریکه همه فعالیت های ساده آدمی را نیز مختل کرده؛ همچون نوشتن نظری بر این داستان ! که به لطف پیامدهای کرونا، نشد که همان روز اول که از خوانش داستان لذت بردم، خطی کوتاه برای تشکر بنویسم!
تا که سرانجام ، همچون قهرمان فیلم پاپیون، آنقدر سماجت کردم تا در نهایت موفق شدم ، سطوری جهت تشکر و ستایش از داستان شما بنگارم ... پوزش برای تاخیر...

نویسا بمانید،
که می آموزم از شما، همچون روز نخست تا به امروز .



@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 2 فروردين 1399 - 19:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)



درود فراوان بانو جعفری گرامی.
بازمی‌گردم و پاسخم را تقدیم خواهم کرد. گرچه جز سپاس چه می‌توانم بگویم.
بی‌نهایت از لطف شما سپاسگزارم. منت گذاشتید.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 4 فروردين 1399 - 07:07

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








معیارت برای درک آنچه دریافته‌ای ذهن دیگری ست. حداقل برای من در بسیاری مواقع این‌طور است. از او که می‌دانم صاحب ذهن خبره‌ای ‌ست، می‌پرسم این چیزی که من از موضوع فهمیده‌ام، یا این‌کاری که من انجام داده‌ام از منظر تو چگونه به نظر می‌آید؟ این است که تمامیت نوشته‌ی شما برای من بسیار حائز اهمیت است بانو جعفری گرامی. و البته نکته‌ای که فرمودی و با آن بیشتر هم رای هستم: سه داستان مستقل‌ اما به نحوی با هم مرتبط و...داستانی که مابین نوشتن هر کدام از قطعاتش یکی دو سال وقفه افتاده است...

*

درود و بیکران سپاس بابت زحمتی که متقبل شده‌اید، چه برای مطالعه‌ی داستان و چه نگارش نظرتان.
می‌خواهم بدانید لطف بسیار بزرگی بوده است.
بانو جعفری نازنین و گرامی.
ارادت.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 فروردين 1399 - 18:40

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد رنجبران عزیز. قلم زیبا یتان قابل ستایش و ستودنی است .درود. سال نو بر شما مبارک باد.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 6 فروردين 1399 - 00:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








هزاران درود جناب اکبری عزیز.

شما لطف دارید؛ واقع این‌که نام حضرتعالی در ذهنم با واژه‌‌ی «نویسنده» که بسی برایم گرامی‌ست عجین شده و هر بار به داستانکِ عزیز سر می‌زنم آثارتان را مطالعه می‌کنم و از قلم منتقد و داستانک‌های زیبا و سخنان ظریف و نغزتان بهر‌مند می‌شوم.

برقرار بمانید.
سال نوی شما فرخنده و شاد باش.
بی‌نهایت سپاس و ارادت فراوان.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 فروردين 1399 - 02:41

نمایش مشخصات بهروزعامری درودها گرامی
بیان زیبا و حوصله مندانه از کشمکش درون
و جریان سینوسی اش
موفق باشید
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 14 فروردين 1399 - 23:51

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








درود جناب عامری گرامی.

سعادتی‌ست برایم و باعث افتخار که این داستان را مطالعه‌ فرموده‌اید اما به‌راستی در این شرایط راضی به زحمت‌تان نبودم. بی‌‌اندازه سپاسگزارم و همچنین ممنون بابت نظر لطف جنابعالی. تشبیه جریان درونی داستان به تابع سینوسی برایم بسیار جالب بود. سپاس.

شاد و سلامت و برقرار باشید.
ارادت فراوان.


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 فروردين 1399 - 22:06

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر پیام‌رنجبران‌عزیز
داستانت را خواندم. هر چند دیر! اما از اصل ماجرا که‌همانا لذت بردن از داستان است چیری کم نمی کند.


سبز باشی دوست من


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 26 فروردين 1399 - 10:56

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









این صفحه همیشه در انتظار توست رفیق جان! چه از همان وقت که داستانهایت را خواندم، چه آن وقت که برای اولین داستانم نوشتی، چه اکنون! هر چند مشغله‌ها را درک می‌کنم اما نمی‌گویم دیر و زودش مهم نیست چرا که نگرانی‌ها مدام از من می‌پرسد «آن دوست کجاست؟». به قول یکی از عزیزترین دوستانم «همه چیز در مورد همه چیز همیشه برایم شدید اهمیت دارد، سرچشمه‌ی رنج بلا انقطاعِ من در همین است»؛ ناخودآگاه است و دست خود آدم نیست، و چه رنج‌آور و مضطرب می‌شود گاهی. شاید یاد گرفته باشم از کنار خیلی چیزها بگذرم. اصلا شاید به خاطر همین است که مقاومت می‌کنم در مقابل این‌که دوست جدیدی برگزینم. شاید دلیل بسیاری از گریختن‌هایم از همه چیز نیز، همین اهمیت دادن زیاد به همه چیز باشد. اما مگر می‌شود به یاد دوست نبود؟ به ویژه آن‌ها که جایگاه‌شان برای تو فقط مختص به خودشان است.

مخلصیم همایون عزیز. دوست من.
خوشحال شدم از دیدارت.

***

«ارتباط»

گفت:«لنگر». نه برای توقف،
نه برای انداختنش به دریا.
لنگر را به اتاقش برد، آویزانش کرد
از سقف چون چلچراغی.
آرمیده در بستر، شب هنگام، چشم دوخت
به لنگر آویزان از میانه‌ی سقف،
که زنجیر آن راست بالا رفته، در آن دوردست‌ها
در سطح «بی ‌جُ ن بِ ش» آب، به کشتی کوچک چسبیده،
چراغ‌های کشتی خاموش، بر عرشه‌ی آن
نوازنده‌ی تهی‌دست،
ویلُن را از جعبه بیرون آورد و نواخت.
و او با لبخندی غرق در نوایی شد
که پرده پرده پایین می‌آمد
از میان ماه و آب.

*

آن واژه را در شعر جدا نوشتم، چون در صفحه مبدل به ستاره می‌شود، وگرنه در متن اصلی سر هم نگاشته شده.

«یانیس ریتسوس»
ترجمه: احمد پوری


نام: ازرمهر صداقت   ارسال در سه شنبه 26 فروردين 1399 - 13:40

وای..همتون هنوز هستید.چقدرخوشحالم شدم ازدیدن پروفاتون


@ازرمهر صداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 28 فروردين 1399 - 16:38

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








بیشمار درود خانم صداقت! چه سعادتی!
جای شما که بسی خالی‌ست.
همین‌طور من هم، چه خوشحال شدم از دیدارت. خیلی خوشحال.

*

عزیزی را به دستِ فراموشی سپردن
به از یاد بردن چراغی می‌ماند در حیاطِ پشتی
که روشن می‌ماند تمام روزِ بعد
اما شب که می‌شود
نورِ آن ناگزیرت می‌کند به خاطرش آوری.




«یهودا آمی‌شای»
«ترجمه: فریده حسن‌زاده»


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 ارديبهشت 1399 - 22:15

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
این پیام از طرف خانم بادره
داستان زیبایی از شما خواندم جناب رنجبران گرامی
امیدوارم همیشه در اوج باشید .
راستش مدتی است که نمی توانم برای دوستان نظر بفرستم و این بخاطر گوشی همراهم است .
البته برای بیشتر دوستان این مشکل را دارم که نمی توانم کامنت بزارم .
با تشکر
از طرف خانم بادره
@};- @};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در شنبه 13 ارديبهشت 1399 - 22:27

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" داستانی به غایت زیبا و فلسفی و جهان بینی خاصی داره
خیلی لذت بردم
❤️❤️????????????????

زهرا بادره


@"صابرخوشبین صفت" توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 14 ارديبهشت 1399 - 21:38

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









صابر عزیز، بی‌نهایت سپاس بابت محبت و لطفت که پیغام بانو را بدین جا منتقل فرمودی. از شما خیلی خیلی ممنونم آقا.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 ارديبهشت 1399 - 21:49

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









درود بانو بادره‌ی نازنین و گرامی و مهربان.

شما همیشه آنقدر محبت دارید که آدمی مبهوت می‌شود؛ می‌دانید ادبیات برای من بیشتر انجام است تا نوشتن، و اگر این ادبیات یک روی تیره و تاریک داشته باشد و روی دیگرش روشنایی، راستی که جایگاه‌ شما آنجاست؛ بر بلندای روشنایی‌. والایید و آموزگار.

منت گذاشتید و خیلی زحمت افتادید، اما از صمیم قلب خوشحال شدم بابت دیدارتان نازنین بانو. امیدوارم هر چه زودتر این مشکل هم برطرف شود که دیدارتان محل لطف است و احساس محبت.

از نظر گرامی‌تان نیز درباره‌ی داستان، بی‌اندازه سپاسگزارم؛ خوشحال شدم.

ارادت فراوان.


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 تير 1399 - 16:29

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت شما ، متنتان بسیار زیبا لذت بردم از خوانش متنتون.


@طراوت چراغی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 4 تير 1399 - 02:44

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)



درود خانم چراغی گرامی.
بی‌نهایت سپاس از لطف شما. برقرار باشید.


نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 تير 1399 - 22:42

نمایش مشخصات نوریه هاشمی سلام عرض میکنم خدمت شما، داستان عالی بود امیدوارم که سری به داستان های من هم بزنید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.