«خارش و توپ‌های بیلیارد»

شروع‌‌‌‌ش از خارش بود. دُرست این‌جا، روی سینه‌ا‌م. زیر این موهایی که توی هم پیچیده‌اند. محل‌اش ندادم.گفتم خارش است دیگر. خیلی‌ها، خیلی جاهاشان می‌خارد، ماله من روی سینه‌ا‌م می‌خارد. تازه هی مجبور نیستم به خودم پیچ‌و‌تاب بدهم تا جایی‌ا‌م را که ملاحظات اخلاقی مردم اجازه نمی‌دهد، در حضورشان نخارانم. خارش و اینکه کجای‌ات بخارد مسئله‌ی مهمی‌ست. یقه‌ی پیراهن‌ام که همیشه باز است. نوک ناخنِ اشاره‌ام را یواشکی می‌برم لای گریبان‌ام و خِرت‌وخِرت مسئله را می‌خارانم. منشی دکتر! دخترِ جوانی‌ست. دندان‌های سفیدی دارد. این‌ها را که برای‌اش گفتم، برقِ ردیفِ دندان‌های‌اش را دیدم. چیدمانی بی‌نقص از صُنعِ خالق. در این مواقع همین را می‌گویند دیگر؟!! ولم کن،،می‌خواهم بگویم، شمایل‌اش آنقدر ناجوانمردانه قابل ستایش و تقدیر است که لبان‌اش توی ذهن‌ام بازیگوشی می‌کند. زُل‌ زده به نوک خودکارش که انگار بی‌خبر از خودش، درگیرِ خط‌خطی کردن سفیدیِ کاغذ است. می‌گوید:«بفرمایید...دکتر شما رو می‌بینه». هیچ بیماری توی این اتاق منتظر نیست. هیچ کس هم از اتاق دکتر خارج نشد. حین ردشدن از کنار میزش، یکباره با بِشکنی پِخ‌اش می‌کنم: پِخخ!!...یکه می‌خورد. سپس انگشتان‌ام را شکل هفت‌تیر کرده و به او شلیک می‌کنم. او هم قلب‌ا‌ش را می‌گیرد و الکی می‌میرد. بعد هر دو می‌خندیم. سرخی‌یِ شرمگینی روی گونه‌های‌اش، زیرِ خماریِ دلنشینِ چشمانِ کهربایی‌اش می‌دود. سرش را پایین می‌اندازد. انگار زمزمه‌وار چیزی می‌گوید:«مگه شما نشنیدید قراره چه اتفاقی بیوفته؟...». حرف‌ش را ناتمام می‌گذارد. من هم نمی‌دانم چرا خودم را می‌زنم به نشنیدن. روی سینه‌ام. روی سینه‌ام تیر می‌کشد. دکتر نتیجه‌ی برگه‌های آزمایش‌‌ام را بالا پایین می‌کند. پیرمرد شصت‌هفتاد ساله‌ای‌ست. جرم سیاه و لزج پیپ‌‌ش را با دستمال کاغذی تمیز می‌کند. چین و چروک‌های صورت‌اش پلاستیکی. اتاق بوی توتون کهنه می‌دهد.«شما همه جایتان مشکل دارد اِلا آنجایتان». نمی‌دانم منظورش از آنجایم دقیقاً کجاست؟! چین‌های کنارِ لب‌های قیطانی‌اش کِش می‌آید. گویا لبخند می‌زند. از همان لبخندهایی که همه‌ی دکترها وقتی از چیزی سرشان نمی‌شود می‌زنند. انگار این دکترها خدایی-چیزی باشند ولی به وقت نیاز، مثل همان بخشنده‌‌ی مهربان سکوت می‌کنند، یا لبخند می‌زنند. با برگه‌های آزمایش بازی‌بازی می‌کند. هیچ کدام آلارمی را نشان نمی‌دهند. مرض یا دردی که بشود با عدد اندازه‌اش گرفت. این‌جور وقت‌ها پای همان جریانِ قدیمی اعصاب را وسط می‌کشند. می‌گویند:«مربوط به اعصاب شماست». بعد انگار بخواهند احوالِ یک گرفتگی یا شکستگی را در رگ‌ و پی و مفاصل اعصابت جویا شوند، مجموعه‌ای از سوألاتِ پرت و پلا سرهم می‌کنند. با کسی رابطه داری؟ خوب می‌خوابی؟ تنها می‌خوابی؟ اوضاعِ تغذیه‌ات چطور است؟

تغذیه؟!

مدتی‌ست گیاه‌خوار شده‌ام. این‌طور شروع شد که یک مرد مجرد و عزب همان بهتر که به جای گوشت قرمز گیاه بخورد، آن‌هم خام. لااقل از تلواسه‌های روحی در امان‌تری. واِلّا تا به خودت می‌آیی تنهایی هر بلایی سرت می‌آورد. به هزار شکل دلبری می‌کند. خون جلوی چشم‌ات را می‌گیرد. بعد به خودت که می‌آیی، می‌بینی، کنار یک نفر خوابیده‌ای که اصلاً نمی‌شناسی‌اش، و در شرایطِ نرمال، حال‌ات از کلِ سیستم‌اش بهم می‌خورد. چند وقتی‌ست که علاقه‌ی زیادی به خوردن جلبک‌های دریایی پیدا کرده‌ام. از بوی غذای ماهی لذت می‌برم.گاهی چندساعت توی فروشگاه ماهی‌های تزئینی ول می‌چرخم. خیره می‌مانم به ماهی‌هایی که زیر نور مهتابی‌های بنفشِ آکواریوم می‌بالند. و هر چند لحظه یک بار مکث می‌کنند. انگار به چیزی نامعلوم زُل می‌زنند-یا به یک هیچ-یا شاید دلتنگی‌ست، و یا من اینطور فکر می‌کنم. دلم برای‌شان می‌سوزد. برای چشمان‌شان و غربت‌اش. انگار حواس‌شان پیش چشمه‌هاست. مگر این‌ها می‌دانند چشمه کجاست؟! از روزی که به دنیا آمده‌اند. دیوار‌های شیشه‌ای آکواریوم که برای‌شان محبس شده. راه‌شان را بسته. هه! چشمه کجا بود؟! ولی باران و صدای‌اش! شاید عطر بارانی که آن‌سوی شیشه‌های مغازه باریده، هوایی‌شان کرده. مگر ماهی‌ها می‌دانند باران چیست؟! نکند امروز جمعه است؟! چند ساعتی به‌شان خیره می‌مانم. بعد کمی غذا برای‌شان می‌ریزم. انگشتم را توی دهانم می‌گذارم. میک می‌زنم. از چشیدن غذای ماهی لذت می برم؛ مدتی‌ست. پزشک با سگرمه‌های درهم می‌گوید:« مربوط به اعصاب شماست. ولی دیگر مهم نیست. مگر نشنیده‌اید قرار است چه اتفاقی بیفتد؟!». تَق...برایش فندک می‌زنم. بوی دود غلیظ توتونِ پیپ‌ش گِرد سرش هاله‌ای کدر می‌شود. «چه اتفاقی؟!». چین‌های چهره‌ی پیرمرد کِش می‌آید. خنده‌ی کجی می‌زند و با صدایی ده‌فرمانی می‌گوید:« از اولین زنی که خوش‌تان آمد با او قرار بگذارید.ببینم!...جداً خبر نداری؟!». من؟! نه! چه چیزی را باید بدانم؟ از کجا؟ با روزنامه و مجلات که قهرم. تله‌ویزیون هم که در خانه‌ام سمبل خاموشی‌ست. بقول شاعری هربار که تله‌ویزیون را روشن می‌کنم، صفحه‌اش خیس می‌شود آنقدر به آن تُف می‌کنم؛ دیگر آدمی از هراس خشکی دهان هم شده، به صرافت این نمی‌افتد که روشن‌اش کند.دکتر می‌گوید:«حدس می‌زدم ندانی،گوش کن...از برخورد آخرین اجرام آسمانی به زمین میلیون‌ها سال می‌گذرد.ولی فردا عمر کره‌ی زمین به پایان می‌رسد.رأس ساعت دوازده ظهر! ستاره‌ای به زمین اصابت خواهد کرد.چیزی که در افسانه‌ها پیش‌بینی شده بود. افسانه‌های قبیله‌ی مایا. دانشمندان برش صحه گذاشتند. این برخورد قطعی‌ست. فردا همه چیز تمام است». می‌خواهم بپرسم: ستاره‌ی دنباله‌دار؟! نمی‌پرسم. مگر فرقی هم می‌کند؟ستاره، ستاره است دیگر. نمی‌دانم چرا چیزی توی دلم فرو می‌ریزد. انگار به دلم چنگ می‌زنند. و سپس دردی توی تنم تیر می‌کشد. تا سمت چپ جناغ سینه‌‌ام. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌خورد. بعد خودش را به در و دیوار دنده‌هام می‌کوبد. بقول زن‌های حامله لگد می‌زند-و خارش - ناخن‌ام را لای گریبان فرو می‌کنم. خرت و خرت می‌خارانم. پیرمرد می‌زند زیرِ خنده‌ای عینِ غرغره. مدام دستان گوشت‌آلود و کوچک‌اش را روی میز می‌کوبد. از زور خنده چشمان‌اش پر از اشک شده. بعد قهقهه‌های‌اش به در و دیوار مطب می‌کوبد تا انعکاس‌ِ دیوانه‌وارش توی گوش من بپیچد. دست‌ش را روی شکم‌ش گذاشته. رگ‌های گردن‌ش قلبمه شده:«اورژانسی است...یکی را پیدا کنید کنار هم بمیرید». ناگهان خنده‌اش را می‌بلعد و خودش را در گوشه‌ی نیم تاریک اتاق، جمع و جور می‌کند. به جنینِ مرده‌ای می‌ماند. می‌خواهد بگوید این اتفاقی است که برای همه می‌افتد. نمی‌گوید. از درِ اتاق که بیرون می‌روم.کاغذهای سفیدِ روی میز منشی، همه خط‌خطی شده‌اند. طره‌ی گیسوان‌ِ شرابی‌اش یک‌ورِ صورت‌‌‌اش ریخته. نگاه‌ام می‌کند. مغناطیسِ گُمی توی کهربای چشمان‌ِ درشت‌اش پنهان شده. خودکارش را از لای انگشتانِ بلندش در می‌آورم. چندعدد روی سفیدی جامانده‌ای از کاغذ می‌نویسم. نخستین باری‌ست که در تقویمِ زندگی‌ام چنین کردم. همیشه از دَله مردانی که به زن‌ها شماره می‌دهند و خودشان را برای‌شان لوس می‌کنند، نفرت داشته‌ام-گربه‌های مطبخ- ولی این‌بار. با خودم لجبازی می‌کنم. یا شاید دیگر مهم نیست. شاید خسته‌‌ام. خیلی خسته. از شادیِ سیاهِ انزوای‌ام. و سکوتِ فشرده‌ای که در خانه‌‌ام به انتظار لمیده؛ مطمئنم دختر بعد از رفتن‌ام، کاغذ را به‌ همراهِ اعدادِ روی‌اش مچاله می‌کند و با یک پرتابِ سه‌امتیازی رهسپارِ سطلِ زباله‌ی گوشه‌ی اتاق‌اش. قاعدتاً صاحبِ این چهره‌ی ابریشمی روزانه با امثال من زیاد روبرو می‌شود. سینه‌ام که خارخارک گرفته و ریخت‌‌ام با چشمانی طعنه‌زن، شبیهه آدم‌هایی‌ست که طلبکارِ بنیادیِ نژادِ بشر-اند، این پدیده‌های ارگانیک دوپا، اما در اقدامی بزرگوارانه از خیرِ وصول طلب‌اش گذشته؛ به جز این‌ها، هیچ وجه تمایزِ دیگری با بقیه‌ی مردانی که می‌بیند ندارم. اما هنوز پایم به داخلِ خانه نرسیده که دختر تماس می‌گیرد. خوشبختانه زن‌ها موجوداتِ عجیبی هستند! ولی واژه‌ی عجیب برای وصف‌شان کافی نیست؛ زن‌ها شبیه به توپ‌های بیلیاردند؛ چرا این تشبیه؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم به توپ‌های بیلیارد می‌مانند. دختر اول خجالت می‌کشد. صدای‌اش هیجان‌زده است-و من هم-کلمات‌ا‌ش را درست نمی‌شنوم. او هم شست‌اش خبردار می‌شود. انگار می‌گوید فردا ساعت دوازده‌ظهر همدیگر را ببینیم. من هم موافقم. پیشِ خودمان بماند: خوشحالم. خیلی. اما روی میز بیلیارد، کُنجِ فراموش‌شده‌ای از خانه می‌نشینم. گویی در مه‌ای غلیظ نشسته‌ام یا قدم می‌زنم. نمی‌دانم گُم شده‌ام یا پیدا؟ خوشحالم؟! ولی چه مغموم. وزنِ سرم را مابینِ دستان‌ام چفت می‌کنم. مدتی پیش برایم اتفاق عجیبی افتاد. باید تمام‌اش می‌کردم. دیگر نمی‌شد ادامه داد. با خودم کنار آمدم که بازی بود. از همان‌هایی که سرنوشت به‌ سرت درمی‌آورد. دکتر می‌گفت:«مربوط به اعصاب شماست». اما من حس‌اش کردم. خودم که می‌دانم. همه‌ی فکر و خیال‌ام شده بود او. به سادگی. چیزی که در تمام طول عمرم برایم اتفاق نیفتاده بود. رویدادی که فقط توی کتاب‌ها خوانده بودم. توی فیلم‌ها دیده بودم. ولی همه‌ی آن کارکترها مجذوب چیزی می‌شدند که می‌توانستند آن را ببینند- ولی من- وقتی به تنها دوستم گفتم که دیوانه‌ی باران شده‌ام، خندید! چند لحظه به من زُل زد،،، باز خندید! بعد انگار که ناگهان خاطرش به یادِ چیزی افتاده باشد، با جدیت به من خیره شد و گفت:«خیلی وقت است که دیوانه شده‌ای، ولی مگر می‌شود آدمی مجنون باران شود؟ اصلاً کدام باران؟! کجاست؟» گفتم:باران را که نمی‌شود دید! فقط باید حس کرد. خیس شد. صدای‌اش را شنید. جمعه‌ها می‌بارد. غروب‌های جمعه. می‌نشست‌ام توی بالکن خانه. با آتشِ سیگار و فنجان قهوه. تا ببارد. بارانی که فقط برای من می‌بارید. چون فقط من خیس می‌شدم. قطره‌های‌اش را توی فالِ فنجانم می‌ریخت. می‌نوشیدم. سیگار می‌کشیدم. کنار نرمه‌های باران با دود مرطوب سیگار حلقه ساختن شورِ تازه‌ای داشت. و من رعشه‌ی روح‌ام را. کلمات‌ام را. لرزش حرف‌های‌ام را. دار و ندارِ بغض‌های‌ام را پیش او به ودیعه گذاشتم. نم‌نم تمام جمعه‌ها‌ی‌ام پر شد. و کم‌کم شب‌های‌ام مبتلا. خلوتم. همه‌ی شب‌ها. در و دیوار خانه‌ام خیس شد. آنقدر بارید که به احترام او همه‌ی «چترهایم از یادم رفت». فراموش شد. برهنه شدم. لخت و عریان و رها. تا ببارد و ببارد. و او می بارید...تا آن روز.آن روز منحوس.آن روز کذایی. یکی گفت:«تو داری خودت را گول می‌زنی. باران سهم تو نیست». باور نمی‌کردم. نمی‌خواستم که باور کنم. حتا وقتی بوی همه‌ی کلماتِ امانت مرا آویخته از زبان دیگران شنیدم، از زبانِ این، از زبانِ آن، از زبانِ آدم‌هایی که تره برای‌شان خرد نمی‌کردم-سینه‌ا‌م می‌خواهد بترکد- اصلاً قبول...ولی ای کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که این روزها حتا آشناییِ باران هم غریبه است؛ و اعتماد به باران، سپیدیِ اعتماد را هاشور سیاه می‌زند. و ای کاش تا همیشه در این خیال می‌ماندم که هنوز بوی باران خوش‌ترینِ عطرهاست. و قطره‌هایش. روی این خاکِ ناخوش. این خاکِ-خُشکِ-هزارساله، بارقه‌ای از امید می‌شود. برای زندگی. برای جوانه‌زدنِ بذرهایش. برای بودنش...تمام‌اش کردم. یا شاید سعی می‌کُنم. جان می‌کَنم. دوستم گفت:«این‌ها مربوط به اعصاب توست». سینه‌ا‌م تیر می‌کشد. می‌خارد. می‌روم جلوی آینه تا به خودم نگاهی بیندازم. بلوزم را درمی‌آورم. سرخیِ زیر موهای سینه‌م توی چشم می‌زند. صدای تلفن حواسم را می‌پراند. دختر است. می‌خواهد مطمئن شود که فردا می‌آیم. می‌خواهد مطمئن شود که فردا کنار هم پایانِ عمر زمین را شاهدیم. و من خیالش را تخت می‌کنم. که می‌روم. درد سینه امانم را بریده. درد و خارش. به سرم می‌زند که نکند این موها دلیل خارش سینه‌ام شده. اصلاً خیال ندارم موهای سینه‌ا‌م را بزنم. یک تئوری مسخره می‌گوید: مرد با پشم و پیله‌هاش مرد است. اما این‌بار که توی آینه بخودم زل می‌زنم، روی سینه‌‌ام به اندازه‌ی یک مشت ورم کرده. و هر لحظه حجم این تورم بیشتر می‌شود. چیزی توی سینه‌‌ام وول می‌زند. روی تخت‌خواب دراز می‌کشم. وَرمِ روی سینه‌م را می‌فشارم. چشمانم را می‌بندم. خیال ندارم بخوابم. نه! من تمام این شب‌ها بیدار بوده‌ام، نیمه‌شب به صبح دوخته‌ام، ولی امشب. خلسه‌ای تمام وجودم را فرا می‌گیرد. انگار توی زمین و آسمان معلقم. و باران روی تنِ رویاهای من شلاق می‌ز‌ند، و یکباره هر دانه از قطره‌های‌اش تبدیل به ستاره‌ای می‌شوند. ستاره‌هایی که روی هم می‌سُرند و یکی می‌شوند. یک ستاره‌ی آتشینِ دنباله‌دار...چشمانم را که باز می‌کنم. تیغه‌ای از آفتاب توی اتاق افتاده. بالش‌ام سرد و خیس و تلخ است. اما اشک برای چی؟ گوشی‌ام را چک می‌کنم. دختر ده‌باری تماس گرفته. با عجله می‌خواهم آماده شوم. از جا که پا می‌شوم. زانوهای‌ام خالی می‌کند. کف اتاق می‌افتم. توجه نمی‌کنم. دوباره برمی‌خیزم. مشتی آب به صورتم می‌زنم. ته ریش دارم. تندتند صورتم را کف‌مالی می‌کنم. و با تیغ نو می‌تراشم. می‌خواهم شیک‌ترین لباس‌هایم را بپوشم. هوووم! یقه‌ی پیراهن‌ام را که ببندم مرتب می‌شوم....آخر امروز، روزِ دیگری‌ست. باید نونوار باشم. بعد از گذشتِ این همه سال می‌خواهم یکی را ببینم. روبروی آینه می‌ایستم. یقه‌ا‌م را صاف می‌کنم. انگشتانم می‌لرزد. بغضی هزار ساله را قورت ‌می‌دهم. و درست زمانی که می‌خواهم کروات‌ام را گره بزنم. روی پیراهن سفیدم لکه‌ی قرمزی شروع به پخش‌شدن می‌کند. خیسیِ لکه به پوست سینه‌ام می‌چسبد. با انگشت شست و سبابه‌ام لکه را لمس می‌کنم. خون است. از سینه‌ام خون می‌تراود. شاخه‌ی دردی از جناغ سینه‌ا‌م تا مچ پاهایم می‌دود. لکه‌ی خون پهن و پهن‌تر می‌شود. صدای تلفن توی خانه می‌پیچد. نمی‌توانم جواب بدهم. روی خودم تا می‌شوم. بعد چون ساختمانی متروکه فرو می‌ریزم. کشان‌کشان آوارم را روی زمین می‌کشم. نفسم بند آمده. عصب‌های جانم منقبض. نفس تنگ است. تلفن یک بند، ررینگ‌ررینگ‌ررینگ صدا می‌زند. نزدیکش که می‌شوم از حال می‌روم. دیگر نمی‌توانم جُنب بخورم. چشمانم را می‌بندم. این بار که پلک‌هایم را باز می‌کنم چیزی تا ساعت دوازده نمانده. ررینگ‌‌ررینگِ تلفن. لرزش انگشتانم را دورِ حلق‌اش می‌پیچم. جواب می‌دهم. دختر است. می‌خواهد بداند چرا هنوز نیامده‌ام. دکمه‌های پیراهنِ خون‌آلودم را باز می‌کنم. پوست روی وَرمِ سینه‌‌ام نازک شده.کش آمده. این مشت متورم‌تر شده. شکافی روی سرخی‌اش افتاده. می‌خواهم به دختر قضیه را توضیح بدهم. تلفن از دستم رها می‌شود. چشمانم را می‌بندم. فقط چنددقیقه به ساعت دوازده مانده. کنترل تله‌ویزیون این‌جاست-توده‌ی داخل سینه‌‌ام وول می‌خورد- دکمه‌ی روشن را می‌زنم.
همه‌ی مردم جهان آشفته‌اند. دوربین و تلسکوپ‌های مدار زمین، تنداتند تصویر ارسال می‌کنند. شبکه‌های ماهواره‌ای لحظه‌به‌لحظه نزدیک شدن چیزی را به کره‌ی زمین گزارش می‌کنند. همه‌ی انسان‌ها به‌ آیین خود دعا می‌خوانند. نماز می‌گزارند. ضجه می‌زنند. زاری می‌کنند. بیت‌المقدس. اورشلیم. مکه. تبت. مشهد. واتیکان. تمام رئیس‌جمهورهای دنیا مردم‌شان را دلداری می‌دهند. دانشمندان، پریشان به مانیتورهاشان خیره مانده‌اند. چین. روس‌. ژرمن‌ها‌. آمریکایی‌ها. نیروهای نظامی در آماده باش کامل به سر می‌برند. بالاترین مقام‌های ارتشی توی اتاق‌های فکر، مضطرب قدم می‌زنند. فلاسفه وامانده سیگار می‌کشند. نفیرِ تیزپرواز ده‌ها اسکادران هواپیمای جنگی در دلِ آسمان. اف-22. سوخوهای فلانکر روس. عقاب‌های اف-15. ساب گریپن‌های سوئدی. خلبانان دستور شلیک راکت‌های اتمی دارند. ستاره از جو زمین می‌گذرد. تبدیل به طبقِ آتشینِ عظیمی شده. گلوله‌ای آتشین. ستاره‌ی دنباله‌دار. به سرعت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. پوست سینه‌‌ام در حال جِر خوردن است. نزدیک و نزدیک‌تر. صدای تلفن. یک بند. قطع نمی‌شود. شیشه‌ها می‌لرزند. غبارِ خاکستری به پنجره‌های خانه ‌پاشیده می‌شود. می‌کوبد. می‌شکند. گرد و خاک. گردباد. آسمان می‌غرد. صیحه می‌کشد. ابرها تکه‌تکه می‌شوند. زمین زیرپایم می‌لرزد. این پایان زمین است-پایان فلسفه‌ی زمین-پایان سلسله‌ی انسان- تصاویر تلویزیون کج و معوج می‌شوند. توی سرم صدای امواج رادیویی می‌پیچد. پرتوهای رادیواکتیویته به نهایتِ درجه رسیده‌اند. صدای آژیر نیروگاه‌های هسته‌ای. حالا آن‌سوی شیشه‌ی شکسته‌ی اتاق، نوری عظیم می‌بینم که سینه‌ی آسمان را می‌شکافد. برقش چشمانِ مبهوتم را می‌زند. ستاره‌ی دنباله‌دار. بوی گوگرد. بوی اثیری‌یِ آتش. تا بحال چنین آتشی ندیده‌ام. چیزی تا اصابتش به زمین نمانده. طوفان کمر همه‌ی درختان چنار را می‌خمد. می‌شکند. جیغ جیغ جیغ جیغ جیغِ مردم توی کوچه و خیابان‌ها می‌پیچد. و هرلحظه فریاد می‌شود. دهان‌ها گشاده مانده.‌ دستان‌شان را سایه‌بان چشمان‌شان کرده‌اند. مسحور و تسلیم به آسمان نگاه می‌کنند و کودکان گریه. به سینه‌ی مادران‌شان چنگ می‌زنند. و انگشتانِ اشاره‌ی مادران‌ رو به آسمان می‌لرزد. چیزی تا برخورد ستاره به زمین نمانده. انگشت شست خلبانان روی دکمه‌ی قرمز شلیک راکت قفل شده. افسوسِ آخرین نگاه به عکس کودکان‌شان. بشقابِ رادارِ گنبدهای موشکی می‌چرخد. جهت نوک موشک‌های اتمی مدام تغییر می‌کند. موشک‌های لیزری. حرارتی. تا لحظه آخر اجازه‌ی شلیک ندارند. پوست سینه‌‌ام جِر می‌خورد. پاره می‌شود-و ستاره با سرعت حیرت‌آوری از مجاورتِ زمین رد می‌شود-جریان هوای داغی توی کره زمین راه می‌افتد. جنگل‌ها در آستانه‌ی سوختند. حیوانات مثال اهالی کشتی نوح از جنگل‌ها بیرون می‌زنند. امواج اقیانوس‌ها به بلندی چندصد متر می‌رسد. ولی تصاویر ماهواره‌ای...خبرنگاران فریاد می‌زنند. مجریان تلویزیونی هیجان‌زده با زبان‌های مختلف گزارش رد شدن ستاره از کنار زمین را می‌دهند. دور شدنش را. مردم هلهله می‌کنند. ستاره دنباله‌دار به سرعت در دلِ کائنات کوچک و کوچک‌تر می‌شود. غریو شادیِ نسل آدمی. سرودهای ملی نواخته می‌شود. نظامیان روبه پرچمِ کشورهای‌شان سلام نظامی می‌دهند. ملوانان روی عرشه‌ی ناوهای جنگی خود منظم می‌ایستند. فرمانده‌هان سان می‌بینند...
دولادولا برمی‌خیزم و دست به دیوار، خودم را به آشپزخانه می‌کشانم. اینجا هوا تازه‌تر است. ناگه شکاف سینه‌‌ام بیشتر می‌شود. یکباره دهان باز می‌کند و چیزی از لای شکاف سینه‌‌ام بیرون می‌پرد. متولد می‌شود. روی کف آشپزخانه می‌افتد. بالا و پایین می‌پرد. مقابل چشمانم. یک ماهی سرخ رنگ!...یک ماهی سرخ از سینه‌ا‌م بیرون پریده است و حالا جلوی چشمان‌ام خم‌ و ‌راست می‌شود و بالا و پایین می‌پرد. انگشتان هر دودستم را لای شکاف سینه‌م می‌گذارم. بازش می‌کنم. خیره می‌مانم به سرخی‌یِ‌ سینه‌ام، جناغِ شکسته‌ام. داخلِ سینه‌ام، به اندازه‌ی یک مشت خالی شده. ماهی هر طرف که می‌افتد همان‌جا شَتکی از خون بجا می‌ماند. پنجه‌ها‌ی لرزانِ دستان‌‌ام را زیرش می‌برم. بهم می‌چسبانم. شکلی شبیه قنوت. لب‌های ماهی توی کف دستانم، التماس هوا را باز و بسته می‌کند- نفس‌های آخر- زیر شیر آب تن‌اش را می‌شویم. و سپس توی یک تُنگِ آب می‌اندازم‌اش. چندلحظه‌ای تکان نمی‌خورد. ولی یکباره جان تازه‌ای می‌گیرد. توی تُنگ می‌چرخد و می‌چرخد. صدای تلفن. پاسخ می‌دهم. دختر است. از شوق صدای‌اش می‌لرزد. هق‌هق‌کنان می‌گوید:«گمشده‌ای داشته که امروز او را در این ازدحام یافته. توی همین شلوغی‌ها». توپ‌های بیلیارد...
تنگ ماهی را برمی‌دارم. آب لب‌پر می‌زند و دستانم خیس می‌شود. توی بالکن می‌نشینم و آن را بر میزِ جلوی روی‌ام می‌گذارم. به تقویم تلفن همراه‌ام خیره می‌شوم، و سپس چشم می‌دوزم به چشمانِ ماهی. و بعد نگاهم شناور در فضاست؛ غروب بر گستره زمین در حال ماسیدن است، از ‌حوالیِ این‌جا، تا آن دوردورها. تا افق. تا آن دوردست‌ها که ردی از گذرِ جسمی آتشین بر سینه‌ی شب خالکوبی شده. همه‌جا ساکت و صامت است. پیشانی‌ام را روی ساعدهای‌ام می‌گذارم. چشمانم را می‌بندم. همه‌ی مردم جهان امروز را بخاطر خواهند سپرد؛ و هزاران بار داستان امروز را برای هم تعریف خواهند کرد. مورخین خواهند نوشت. و هزاران سال دانشمندان درباره‌ی امکانِ برخورد این ستاره، تئوری و نظریه‌های علمی خواهند داد و نظامیان و منجمان رصد می‌کنند و کارگردانان و نویسندگان از روی آن هزاران فیلم‌ و روایت‌ خلق خواهند کرد. ولی هیچ‌وقت، هیچ‌کدام‌شان نخواهند فهمید که هزاران سال پیش در همین روز، قلب یک مرد، تبدیل به ماهی سرخی شد که در تنگ‌اش به یادِ حادثه‌ی باران باقی ماند. به یادِ یک ستاره‌ی دنباله‌دار. آخر، جمعه‌روزی‌ست.



پی‌نوشت:
پیش‌ترها.طهران.
به مناسبت داستانکی که مرتضی برای‌ام خواند از دوست‌ش بهنام،با‌عنوان:«پلک دلم می‌پرد».

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (10/2/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/2/1396),پیام رنجبران(اکنون) (11/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (11/2/1396), ناصرباران دوست (11/2/1396),شهره کبودوندپور (11/2/1396),م.ماندگار (11/2/1396),کیمیا کاظمی (11/2/1396),محمدبیگلری (11/2/1396),همایون طراح (11/2/1396),هستی مهربان (12/2/1396),ساجده حیدری (12/2/1396),همایون به آیین (13/2/1396), ک جعفری (15/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (18/2/1396),فرزانه بارانی (18/2/1396),بهناز باران خواه (22/2/1396),حسین شعیبی (29/2/1396),سید رسول بهشتی (29/2/1396),نادیابزرگی نژاد (3/3/1396),کبرا قامتی (17/3/1396),سارینامعالی (24/3/1396),سارینامعالی (13/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (31/6/1396),بهروزعامری (17/7/1396),پیام رنجبران(اکنون) (16/9/1396),مریم لشکری (9/4/1397),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:13

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









«روسپی‌خانه اشباح»

پله‌ها تا پشت‌بام. مرد بالا می‌رود. یکی یکی، پی در پی. صعود تا نزول؟ پله‌ها تا پشت‌بام. چهارشنبه‌. چهارشنبه‌سوری‌ست. سالی دیگر. امسال‌اش گذشت. یکی یکی، پی در پی. هزارسال گذشت. یکی یکی، پی در پی. پله‌ها. حالا مرد ایستاده بر لبه‌ی پشت‌بام. سیگار بر لب. بالُنک بر دست، فانوس‌ا‌ش خاموش. فندک می‌زند. بوی نفت. شهر ترقه‌ست. می‌ترکد. بوی باروت. بوی دود. بوی اثیریِ آتش. بوی گوگرد و صدای سوتِ موشک‌ها و انفجارهای دَم به دَم. شب است. چهارشنبه‌ای دیگر. جیغ بچه‌ها. نفرین پیرزنی حامله. بوقِ ماشین‌ها. ترافیک. ترقه‌ها می‌ترکند. خیره مانده. به شب. چهارشنبه‌ای دیگر. روز خلق دوزخ. خیره مانده به ماورای شب. یکی اینجا نیست. یکی جای‌اش خالی‌ست. همیشه یکی نیست. نه! این حرف‌ها نیست. فندک می‌زند. بالُنک در دست دیگرش. باد شعله را می‌دزدد. خیره می‌ماند به شهر. هوای خیمه‌زده‌ی سربی‌اش. آدمک‌ها. زن‌ها. آخرین زن کی بود؟ زنان شهر بو گرفته‌اند. بوی روسپی‌های ارزان قیمت. رژلب‌های سرخِ چسبناک. تن‌های پلاستیکی، خنده‌های کیچ و مشمئز. ظهورِ تدریجیِ تاریکی. نه این حرف‌ها نیست. بالُنک خاموش است. کجا خرید؟ چرا خرید؟ دستانِ فروشنده‌ی بالُنک. پر از جای تزریق. دستانِ سیاه. پر از جای بوسه‌های سرنگ- به نام تقدس. به نام اسم اعظم. به نام تا شدن در خویش. به نام مویه در خود. به نام هروئین. درد‌هایش گرد هم، خیره مانده به اقیانوسِ شب. به غایتِ عقیم‌ترین شب امسال‌ش. سحر رویاست. سحر پشت دماوند مانده. جاده‌ها مسدود. این شب ماندنی‌ست. حال. اکنون. همین لحظه باش. ابلهان شوخی‌تان گرفته؟ هر سه زمان هست. همیشه هست.ماضی و مضارع و مستقبل، احدییت یک واحدند. حرکت عین کمال، مرگ تکامل تدریجی‌ست. مرگ، انگار تولدِ زندگی‌ست. لحظه یعنی بدمستیِ الکل. فندک. آتش. هروئین. آوایی می‌خواندش. بالُنک روشن شده. رو به آسمان‌ش گرفته. خیره مانده به شب. انتهای ناتمام‌ترین شب سال. این شب ماندنی‌ست. آن‌سوی این شب، آسمانی نوا می‌دهد، می‌خواند. اصرار بالنک به پرواز.پریدن از شهر. شهر بوی ارگاسم‌های اخته گرفته. افلاطون نامِ دوای محرکِ جنسی‌ست. شعرِ این شهر تصاویرِ زودانزالی‌ست. نه این حرف‌ها نیست. ظهورِ تدریجیِ تاریکی در تاریکی‌ست...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










...گریزِ معنا. آدم‌های شهر نه مرگ‌اند نه زندگی. باکتری‌های خنثا. رنگ‌باختگی‌یِ بودن. لبان‌ش دوخته. چنگ بینداز. آری گو باش به زندگی. اصرار بالُنک به پرواز. آری‌یِ او به پرواز. رهایش می‌کند. قلابِ بالُنک. می‌کِشدش. می‌خواندش. آسمان‌اش. قُلاب بالنک بر آستین‌ش گیر کرده. بر لبه‌ی پشت بام. هردو با هم، می‌پرند در پرواز. شهر کوچک می‌شود. شهر کوچک شده. همه‌ی پشت‌بام‌های شهر زیرِ پای‌شان می‌گذرد. شهر کوچک و کوچک‌ترین. بوی سرب نیست در هوای تازه. در هوای کوهسار. برفراز دماوند. عبوری کنارِ ماه. معلق در بی‌کرانگیِ فضا.کهکشان راه شیری. شهر دیده نمی‌شود. زمین نیست. بر زمینی که دیده نمی‌شود، گوشه‌ای یک نفر افتاده. کفِ اسفالت. کفِ شهر. مغزش پاچیده. گِردش ازدحام آدم‌ها، اجساد زنده، اشباحِ نفرین‌شده‌ی خنثا. فانوسِ بالُنک در اوج آسمانِ شب، در عمقِ تاریکی سوسو می‌زند. یک مرد بر لبه‌ی پشت‌بام هنوز سیگار می‌کشد.




تقدیم به «هومن طرماح»-زمستان 95.طهران.بدیهه‌نوشت.



نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:18

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:23

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












شب‌نوشت‌های بداهه


«تومخی»

خسته نشدی هر بار دیدم‌ات گفتی: «بیا یه سر بریم شمال!» و من هم یک «نهِ» کلافه و کله‌گنده تحویلِ پوزت دادم! راست‌ش وقتی شنیدم که توی پیچ واپیچِ گردنه‌ها روی اسفالت خیسِ گازوییل، لیز خورده‌ای و بعدش چپ کرده‌ای و اتومبیل‌ات منفجر شده! یاده فیلم «مسافرانِ» استاد بیضایی افتادم...دیگر هر لحظه منتظر بودم، درِ خانه را بگشایی و آینه به دست بیایی داخل! درخشندگیِ یک نور همه جا را فرابگیرد و حضار کِل بزنند. وقتی دیدم زنده‌ مانده‌ای، زیرلب گفتم: ای س.گ جان!




پ.ن:

«روزبه» در کل شعورش را ندارد. گذرش به اینجا که نمی‌افتد، البته اصلاً نمی‌داند من اینجام. :D . اما تقدیم به بلاهتِ مزمن و مداوم‌ِ رفیق دوست‌داشتنی‌ام.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:24

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:27

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








«تو»


تصمیم گرفته‌ام ازدواج کنم! دیگر کافی‌ست این بازی‌یِ مسخره‌ی تجّرد. ریخت‌م شبیه آدم‌های آویزان به یک هیچ شده. همان ابتدای صبح برای هر «اهالی‌یِ خودی» که می‌شناختم، توی تلگرام پیغام نوشتم و از قصدم باخبرشان نمودم که اگر آستینی دارید بالاش بزنید و یکی را به من معرفی کنید:«همسر». خاله‌ام فوژان گفت:«باز چی تو سرته!؟...اون دفعه که با دختر مردم دعوا کردی چون از دهنش پریده بود:سهروردی مرتده!!...یادته هر چقدر عذر خواست تو کوتاه نیومدی و گفتی: این همکارت شعورش مشکل داره فوژان...خیلی خجالت کشیدم، مردم که مسخره‌ی ما نیستن آقای عزیز». مهندسِ خودمان گفت:«کاش ازم سیانور می‌خواستی، اگه داداشِ من بودی خفه‌ت می‌کردم، صفحات 207 الی 215 "فراسوی نیک و بدِ" نیچه رو بازخوانی کن، بعد دوباره فکر کن به زیر سقف شدن با این جوندگانِ روح...ما خَ-ر شدیم تو نشو پسر...». سودابه جان گفت:«...

تن‌ام شب که به خانه برمی‌گردد، گوشی‌ام‌ پر شده از عکس‌های این و آن، در فیگورهای مختلف و ژست‌های فلان و بهمان. چشمان‌ام تنداتند نگاه‌شان می‌کند. بعد دست‌م گوشی را پرت ‌می‌کند آن‌طرف اتاق و سپس زیرِ چانه‌ام یک نخ سیگار می‌گیراند؛‌ حالا لباس‌هایم را درمی‌آورم، و می‌رُمبم روی تخت‌خواب‌م و بعد پتو را می‌کشم روی صورت‌م و تنگ، در آغوشم می‌خوابم- انگار از پشت‌بام افتاده‌ام. آخر توی هیچ کدام از عکس‌ها «تو» نبودی. آخر، هیچ‌کدام‌شان «تو» نبودی.


پ.ن
بدیهه‌نوشت. زمستان 95.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:28

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:37

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







تو هیچ‌وقت از چشمم نمی‌افتی!

تو هیچ‌وقت گُم نمی‌شوی

تمام نمی‌شوی

مشکل همین عاشقی‌ست

همین‌که تو می‌‌گویی‌ا‌ش

و من

نابلدش هستم

هر شب دعا می‌کنم

هیچ‌کس به دلم ننشیند!

چه‌ش می‌گویید شما؟!

عشق نشود

نابلدیم خیط بالا می‌آورد

زجرش می‌دهد

سلطه می‌راند

مالکیت می‌خواهد

تمام‌ش را

کجا می‌رودهایش تا آمدن‌هایش

نفس‌هایش

هرشب دعا می‌کنم

هیچ کس به دلم ننشیند...

نه قاتلم نه شکنجه‌گر

نه حتا ساده می‌گذرم از کنارت

فقط

نابلدم



پ.ن
زمستان 95، این قرتی‌بازی،مِعر است. بدیهه‌نوشت.مَشقی.



نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:38

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:55

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











«من»

می گفتی: یا عوض می‌شوی یا عوض+ی، از زندان درآیی، دیگر آدم سابق نیستی، احتمالات هم در نظر می‌گرفتی، و می‌گفتی: نود به ده! عوض+ی می‌شوی. راست می‌گفتی؛ تا صدای اسامی از دهانِ بلندگو‌ها توی کریدورها ریخت که: آزادی‌های امشب پتوهاشان را هم بیاورند و تحویل بدهند؛ انگار هزار سال عمرِ نکرده ولی کشیده و هدر رفته را شمردم و لولاندم لای پتو و رفتم زیره هشت! تحویلش دادم، سرانگشتان‌ام را مجدد خواندند و درها بازشد، پای‌ام توی خیابان که افتاد، رنگ‌ها هم رنگِ دیگری بود. رنگ؟!...شب بود که! سرد بود که! هیچ‌کس نبود که! پای‌ام که توی خیابان رسید، فهمیدم! یکی دیگر شده‌ام. یک «منِ» دیگر(...)بیا صادقانه بگویم‌ات: بعد از سال‌ها بازگشت به خویش کرده بودم، خودم شده بودم، «منِ» واقعی، یک عوض+ی؟!


پ.ن.
بدیهه‌نوشت.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 03:57

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 04:05

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











«باکتری»

خَ-ر نیستم! گرفته بودم مثل روز‌های سابق‌ات نیستی. این نگاه، نگاهی نبود که نگاه می‌کرد و خودش را می‌زد به بی‌تفاوتی؟! همیشه نقش دخترهای جدی را جدی بازی می‌کردی، و من هم چه راحت بودم! گفتم:«خدا رو شکر اینجوری یک جای امن توی دست و بالم هست»، حالا دیگر هرطوری که دلم بخواهد می‌آمدم به کتابخانه، می‌چرخیدم لا‌به‌لای قفسه‌ها- هندزفری و موسیقی و چای- توی ذهنم با نویسندگان کتاب‌ها حرف می‌زدم، گاهی درد‌دل، گاهی مویه، گاهی ستایش‌شان می‌کردم و گاهی بحثم می‌شد و دعوا و فحش‌کاری و بعدش دم در سیگار می‌کشیدم؛ کارهایم را همان‌جا، سر و ته‌ش را جمع می‌کردم و می‌نوشتم، اصلاً نقش آدم‌های مَلَ‌-نگ و فکری به تنم چسبیده بود- گا.گو.لی‌یِ موضعی- این نقش‌های هیپی میپی- و نقش دخترهای جدی به تو! چه خوب بود، نه؟! تا امروز!...می‌گویم: نکند بخاطر تنهایی‌ست؟! تو از اول صبح تنها بودی، همکارت نیامده بود، روزهای قبل پچپچه‌های زنانه و صدای وراجی‌هایتان از اتاق‌تان بیرون می‌آمد و سالن را تا رسیدن به صندلیِ من گز می‌کرد و روی شانه‌ام می‌زد تا حواسم بپرد! ولی امروز از صبح تنها بودی، لابه‌لای قفسه‌های کتاب‌ که می‌چرخیدم، ناگهان جلوم سبز شدی! نه راه پس داشتم نه پیش، لایی کشیدم توی راهر‌وهای اینور و با خود گفتم: «این دختره امروز یه چیزش میشه!» درست حدس زده بودم؛ طبق معمول همیشه، سه چهارتا کتاب برداشتم که با خودم به امانت ببرم و گذاشتم روی میزت تا همان‌حین که اسمم را زیرلب زمزمه می‌کنی، ثبت‌شان کنی و تای ابرویت را بالا بیندازی و بعد بگویی: «خوش بحالتون... همه‌ی اینا رو دوسه روزه می‌خونید!» و بعد کتاب‌ها بگیری سمت من...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 04:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










...اما این بار یکباره گفتی: «شما نمی‌تونین چهارتا کتاب با خودتون ببرین، نهایتاً سه تا». برگشتم بهت زُل زدم، نمی‌دانم اَخم هم بود یا نه؟ جابه‌جا به خودم گفتم: «این دختره امروز یه چیزش میشه!» که آرام لبانت گفت:«البته شما می‌تونید»؛ بعد هم چیزهایی نوشتی توی مانیتور کنار اسمم!...کیف‌ام را از کمد برداشتم و آمدم کتاب‌ها را ازت بگیرم، که آن نگاه! آن نگاه چه بود؟! آن چه کوفتی بود؟! ماهیت‌‌اش چه بود؟! وجودش چه؟! انرژی‌اش از کدامین دهلیز‌های ناشناخته‌ی هستی جولان داد؟! چرا تمام نمی‌شود؟! الان دو روز است تمام نمی‌شود! آن چشم‌ها تمام نمی‌شود! تا بحال اینقدر چشم‌های‌ات تمام نشده در چشم‌های یک نفر؟! تا بحال یکی بهت گفته که تمام نمی‌شود نگاه‌َت؟!...

حالا آخرین کتابی را که از کتاب‌خانه آوردم، تمام شد، خواندم‌ش ولی تو- تمام نمی‌شوی- انگار دمادم آغاز می‌شوی؛ کاملاً تابلوست!! مطمئناً این‌بار که بیام کتاب‌خانه، حادثه‌ای بین‌مان تقدیر می‌شود، یا شاید شده و ممتدی در امتداد «ما» می‌شود...پس...پس...تلفن را برمی‌دارم، صدرا که می‌گوید: «سلام»...می‌گویم: «یه زحتمی برات دارم رفیق، کتاب‌های کتابخونه مونده دستم، لطف کن، خواستی بری اونجا، بیا ببرشون...»

دیگر به صدرا نمی‌گویم به کتاب‌خانه نمی‌آیم...هیچ وقت!


پی‌نوشت:
پاییز 95.بدیهه‌نوشت.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 04:21

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 04:36

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










«داستان»

(1)

اولین بار کجا دیدمت؟! کجا خواستمت؟! انگار که نه،، مطمئنم حوالی رخت‌خواب بود گِردِ تخت‌خواب پدر و مادرم. اولین بار آن‌جا با هُرمت آشنا شدم. همان لحظه- دقیق به خاطرم مانده- مبهوت نگاه می‌کردم و یک حسّ غریب در من ریخت. توی رگ‌هایم. و خواستم‌ات. و در احوالات کودکی پیِ ارتباطی گشتم میان بودنِ تو، در آن حوالی و دعواهایی که رخ می‌داد میان آن دو تن. و من فکر می‌کردم چه رابطه‌ای میان توست، گِردِ رخت‌خواب، با دعواهای میان آن دو، تهِ بعضی از شب‌هایی که فردای صبح‌اش وقتی از دبستان می‌آمدم ،نبودی. اغلب می‌انداختت توی زیرزمین، مادرم را می‌گویم؛ بسته‌بندی‌ات می‌کرد برای چِزاندن بابا و پرتت می‌کرد در آن دخمه. شاید می‌خواست بگوید نمی‌خواهم‌ات. تو تلافی می‌شدی و من کلافه. می‌افتادی آن‌جا تا نوبه‌ی بعدی که صدای خنده‌شان بپیچد جای جیغ‌ توی خانه. و دوباره پیدات می‌شد. این رفت و آمد سال‌ها طول کشید. این بالا و پایین شدن از پله‌ها. بماند... من خواستم‌ت. ولی نمی‌دانستم برایم طلسم می‌شود؛ داشتن‌ت. بار اولی که بچگی‌ام به مادر گفت: «این را بده به من». چشم غره‌ای رفت و گفت: «حالا برایت زود است». شاید می‌خواست بگوید: زود است برای اضطراب، برای حیرت، برای جنون، یا برای ایمان؟ ولی نگفت. جنون؟!...شاید می‌خواست بگوید این رشته سر دراز دارد. نگفت. بعد‌ها خودم فهمیدم.
آن خانه تمام شد. نه در خواب‌هایم. هر شب چه بخواهم و چه نخواهم، اگر بخوابم در آن جا غوط می‌زنم. اما تمام شد. خانه‌ی جنون و نبوغ. تو هم گم شدی. دانشجوی ارشد شده بودم، «مهندس بعد از این» (به قول بابا) و آخرین بارها که برگشتم به آن خانه، نبودی؛ مضطرب سراغت را گرفتم. مادر آن روزها بغض داشت. بغضی که ماند. و هنوزم مانده است. گفت:« تمام شد. همه‌شان را گذاشتم دم در خانه، دیگر نمی‌خواهم چیزی باقی بماند. نه ردّی و نه نشانه‌ای.» از لای دندان‌های فشرده بهم غُر.یدم:«فدای سرم همه‌ی این لعنتی، این زجر مداوم، این زندگی‌تان. با آن چه کار داشتی؟». شاید بهتر ‌بود می‌گفتم: «با آن‌ها». ولی حواسم فقط پیشِ تو بود و یادم نماند که تو ابتدا جزوی از زندگی‌شان بودی اما نشدی. لابلای بغضی که هنوزم گریه نمی‌شود، مادر گفت:«تمام شد. بگذار باد این زندگی را با خودش ببرد.» و من می‌دانستم خیلی سال پیش،،،،، توفان برده است.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 04:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










(2)(ادامه)

قبل از رفتنم تا رفتن. گذشتن از مرزهای جغرافیای این بوم. گذر از خطوط ماندن و طاقت. هنوز یادت می‌افتادم و در نَخت بودم. نه زیاد، ولی هنوز لابه‌لای حافظه‌ام جاخوش کرده بودی. حافظه‌ای که چندی بعد باد آن را نیز با خود برد و شاید درختی بود که خشکید و شاید در مهلکه‌ای کمر شکست. یک بار اتفاقی گوشه‌ی خیابان دیدمت. توی پیاده‌روهای خیابان انقلاب. گوشه‌ای نشسته بودی. حوالی وصال بود که بهت چنگ انداختم. در من یکی فریاد زد: این بار نمی‌گذارمت. و انگشتانم سفت تو را چسبید و در آغوشت کشید. آن روز حالم جا نبود، نه این‌که همیشه جا بود، آن روز بیشتر نبود و بی تابی‌ام سرگیجه شده بود و دم به دم جان بالا می‌آوردم. می‌خواستم به کجا بروم؟ آن وقت‌ها ساکن کدام خانه بودم؟! این اوراقِ یادم چقدر سفید شده و سفید شده و سفید چه محو و گنگ و مبهم چشم را می‌زند. خانه‌ی ونک بودم گویا. تاکسی دربست گرفتم و با تو رُمبیدم روی صندلی. و بعد بر صورتت نوازش می‌کشیدم. ترافیک بود و خیابان بوق می‌زد و بوق. به راننده گفتم :«مقابل داروخانه بایست». کرایه‌اش را داده بودم و یک لحظه از تنم جدای‌ات کردم و شاید بی‌حواسی‌ام گذاشتت توی ماشین یا شاید نکند سرمازده شوی. قرصِ نمی‌دانم چی‌چی خر.یدم، تا برگشتم نبودی. راننده رفته بود و قالش تو را با خود برده بود، برده بودت، جا مانده بودی...رفته بودی.سال‌ها از دلگیری‌یِ آن عصر گذشته است اما هنوز غبار و سرمای‌ِ انجمادِ خیابان‌ش پشت سرم بوق می‌زند: بوووووووووووووق.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 04:43

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










(3)


چقدر دلم می‌خواهد الان بزنم به قلبِ تو. درونت بیاویزم و بگویم چند و چون‌ات را. تورق کنم چگونگی‌ات را. این مرض نقد دست از سرم برنمی‌دارد. اما حالا وقتش نیست. حالا فقط می‌خواهم از حادثه‌ات بگویم. از حادثه‌ی این طلسمی که بودنت را سال‌ها به تعویق انداخت. پس دوباره بر کجای‌مان نقب زنم؟ چطور است از ورود زن‌ها بگویم؟ از اعلان حضورشان در زندگی‌ام. اما میان تو و زن‌ها چه ارتباطی‌ست؟ «غزاله» بود اولین‌شان؟! آری جدّی‌ترین‌شان. قبل از او هر چه بود هواهای بلوغ بود و فشار تستسرون خون آمیخته به معصومیت بچگی. آن چاووش خوانِ نخستین «غزاله» بود که بی‌نیازم شد از دانستن زن. آنقدر که همین حالا نامش را در این سطور چیزی دیگر گذاشته‌ام. اسمش غزاله نبود، دیگر اسمی بود و احترامِ تا ابد بمانی‌یِ این زیباترین دختر کردستان نامش را «غزاله» گذاشت. گذرش به طهران افتاده بود و ماندگاری‌اش به سینه‌ی من. سه یا چهار یا شاید پنج سالی از من بزرگ‌تر بود. آموزاند و در من گفت: «و اینک زن» و صدای‌اش چاووشی ‌نواخت و من هر شب به زیارت ضریح‌اش آویخته می‌شدم تا این ملکوت مقدس را بیشتر به جان بشنوم. هنوز هم از خود می‌پرسم مگر می‌شود زیبایی را اینقدر زیبا بود؟ راستی چشمان‌اش چه رنگ بود؟! تو گویی خالق، این لعبت را با نشاط و امیدِ عصر پنجشنبه یا هنرورزی در یک صبح جمعه‌ با کمال دقت و حوصله شکل و صیقل داده بود، بعد فرموده بود: «کُن!» یعنی: «باش» و او شده بود: زلال و نرم و جاری در من تا بدانم زن را: چشمه. می‌بینی؟ ماندن «غزاله» در شکستگی‌یِ حافظه نیست، حکی‌ست بر حس.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 04:48

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










(4)

نه! دیگر نمی خواهم از زنان بنویسم. حتا برای واکاوی و دیدن خویش؛ اصلاً گوره-بابای بداهه‌نویسی و احترام به ملکه‌ی این حس جاری که می‌ریزد و می‌کِشد و می‌برد مرا تا نوشتن‌شان. یک عمر لشکر هستی مقابلم صف کشید و امروز برای چیرگی بر خویش می‌ایستم در برابر او تا بگذرم از این «واپسین انسان» بودنم. «پس تکلیف خواننده‌ی این سطور چه می‌شود؟! می‌خواهی ناگهان سرش را به کدام تاق بکوبی؟». چه بایدش باید گفت؟! آخر زنان هیچ‌وقت حادثه‌ی مهمی در من نبودند. «دروغ می‌گویی؟! تو زن را فلسفه می‌خواندی!». ولی آنچه من از زن می‌شناختم، این نیست که امروز می‌بینم. این شبانه‌روزان اگر بخواهم، زن را لابه‌لای تصاویرِ خاطرات گذشته از سر می‌جویم و افسانه‌ها. تو گویی واقعیت زن رویا شده و این رویا رو به فناست. امروز به سلام هر کدام‌شان که گفتم: علیک، ترمز دستی شد،،،،،،،، و به طول فرو رفت در ما و صورت‌مان را کشید به پهنا بر زبریِ اسفالت کفِ خیابان و بعد یک ویز و ویز و ویززززززززز در کاسه‌ی‌سر، که نمی‌گذارد دمی آرامش‌ات را. «کجا می روی؟ آن‌چه واداشتت به نوشتار،، به این بی‌ارتباط نبود...نه؟!...حاله این گمشده‌ی دیریافته مگر چیزی جز این بود...ماجرای او نیز از اگنس آغاز شد». باشد...باشد...باشد، لعنت به تو. بگذار از چرند و پرند‌ها‌ بگذرم و به سراغ بین‌المللی‌شان بروم. الان کنار استخر هتل هستم در بلاد کفر، آنوره جغرافیای این بوم و پدرسوختگی‌ام زاغِ «السا» (elsa) را چوب می‌زند، نازک دختری سوئدی که دلیل سفرش را بعد‌ها فهمیدم؛ دکترش گفته بود برای این‌که بر پوست لطیف و نحیف‌اش خورشید بتابد، می‌بایست ساعت‌ها با بیکینی زیرآفتاب، قامت بلندش لمیده باشد. گفتم: چه عجب یک دکتر فهمیده هم هست!!... السا می‌گفت: «ما شش ماه از سال سرد و تاریکیم» و من گفتم: «ما یک عمر!!»...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 05:04

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










...اوایل هر روز ساعت مقرری می‌آمد و من هم می‌رفتم. اما به سکوت و نگاه برگزار می‌شدیم. تا به سرم زد. یکبار که مشغول خواندن کتاب بود، بی‌هوا پر.یدم در آب و خودم را با داد و بیداد زدم به غرقه‌. نجاتم که داد پرسید:«شنا بلد نیستی؟...پس این ورزیده‌گی؟!!». گفتم:«فوتبالیست بوده‌ام نه منجی غریق». قرار شد شنا یادم بدهد و دو روز پیاپی که دستِ نگه‌دارنده‌اش را می‌گذاشت زیر ماهیچه‌های شکمم و من ورجه‌ورجه روی آب پا می‌زدم، تا یکباره مرد-ماهی شدنم، و چند نوبت زیرآبی و روآبی طول و عرض استخر را درنوردیدم، فهمید بدجوری گذاشتم‌اش سرکار. خنده‌اش گرفته بود و بدش نیامد و پرسید: «چه حال؟!». گفتم:«دریا». غمگین گفت:«از دریا می‌ترسم» گفتم:« اقیانوسی که از دریا می‌ترسد». نمی‌دانم چرا این را گفتم؟ شاید چون دانشجوی فلسفه بود و نیچه‌پرست و منتظر و در عین حال نوح را از تورات برایم می‌خواند و آرزو می‌داشت ای کاشش، گام‌های انسان بر آرارات ننشسته بود. این تناقضات و درام و تضاد را زن دیدم و دیگر تن‌اش را ندیدم و روح‌اش شد زن به مثابه‌ چشمه‌ی فلسفه، برای من. گفتم:«چرا تنها؟» السا که انگار چشمان درشت‌‌اش گرفتاری بود میانِ نارنجیِ مادرزادیِ مژگان‌ بلندش خیره مانده به امواج نامرئی موسیقی در شب‌های هتل که ابتدای هر شب‌ کارمان شده بود نشستن کنار هم در آن‌جا، گفت:«تو هم تنهایی». گفتم:« تنهایی چه شبی ریخته بر دنیا». السا گریه کرد. و هیچ نیمه‌شبی به سره تنهایی‌ام نزد که راهروه‌های هتل را نم نم و پاورچین از غرور خود بگذرد تا به در اتاقش تقه زند و بگوید:«سام و علیک». نه اینکه نخواهم، نه. تا سال‌ها زن برایم جسم نبود وفقط جسم. عبور از انحنا‌های زن، غایت بود و نه زمین‌گیر شدن در دامنه‌‌ی آن بلندی‌ها. زیبایی را نگاه می‌کردم برای زیبایی. دروغ می‌گویم؟!«نه..نه... ادامه بده...من که با تو بودم». پس این تردید به گفته‌هایم از چیست؟! یعنی من فقط روح السا را می‌دیدم و هندسه‌ی آن اندام شگفت را نه؟! و نه آن جلجتای چشمان‌اش که جان می‌داد برای مصلوب شدن بر فرازِ نگاه‌اش؟ می‌دانستی اگر دروغ بگویی خواننده‌ی معنادار می‌فهمد. حداقل دریافتی‌ات فحش‌ است هااااا.« تو با خودت درگیری...عمری‌ست درگیری...مدام می‌آزمایی خودت را...گفته‌هایت را...ادامه بده..این تردید ناشی از نفرت امروز است»...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 05:09

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










...شب‌های آخرِ بودنم بود در آن سفر. می‌بایست به جغرافیای دیگری می‌رفتم. یک شب بر پشت‌بام هتل، نوازشِ خنکی‌یِ نسیمِ دریا می‌گذشت بر صورت من و السا کنار هم، و او با انگشتان بلندش، پنجه‌ی دستانم را قلقلک می‌داد و عشوه‌ی دخترانه‌اش گفت:« همه مردهای ایرانی اینقدر مغرور‌اند؟». تکانی خوردم و در دلم گفتم جان به جان‌تان کنند و خمیر‌مایه‌تان را در لانجیِ خانه‌ی ارسطو و افلاطون ور بیاورند ، هنوز زن هستید. بادی به غبغب انداختم و سرم را کمی عقب‌تر بردم و ایرانیّتِ خونم گردنم را فراز و محکم نگه‌داشت و گفتم:«بلی...بلی...البته...البته...همه‌ی مردهای دنیا یه ور...ما تخمه‌ترکه‌های کوروش کبیر یه ور». سرش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:«ولی تروریستید». غیضی سرخ توی رگ‌های صورتم دوید و چپ‌چپ نگاهی به شهلا شدگی چشمان‌اش انداختم و می‌خواستم نطق قرّائی در جهت اعلام برائت و انکار رسانه‌های خبری-تصویری دنیا ردیف کنم که انگشتان‌اش کف دستم را گذاشت بر طرفِ چپِ سینه‌اش و گفت:«به اینجا می‌زنید». السا تا سال‌ها بعدش که هربار و هرسال از معرفت‌اش تولدم را تبریک می‌داد و چرندیات من توی ذوق‌اش نمی‌زد، از جمله:« مگر آلبرت اینشتین به دنیا آمده؟...مگر موریس بلانشو‌ام؟...آخر چه گلی به سر دنیا زده‌ام به جز لُنباندن؟» هربار می‌نوشت:«تروریست...تولدت مبارک». و هر دفعه جمله‌ای مرا هدیه می‌داد و آخرین بار که دیگر تا مدت‌ها به دلیل شرایط خودم ازش بی‌خبر ماندم، برایم از تبارشناسی اخلاق نیچه نوشت:« بیایید به محض شنیدن کلمه‌ی شکنجه غمناک نشویم؛ در این مورد خاص، مسائل بسیاری برای انحراف و یا تسکین این کلمه و حتا خندیدن به آن وجود دارد». آن شب آخر، پای آخرین پله‌های طبقه‌ی هم‌کف هتل- نزدیک بار- آخرین شب‌ آن یک ماه، بهش گفتم:«السا زن من شو». قهقهه‌ی خنده‌اش گِرد من وجدی زد و با غرور گفت:« بابت این پیشنهاد می‌خوام یه مشروب سنگین مهمانت کنم...با اسکاچ چطوری؟!». سری جنباندم و گفتم:« السا...من مسلمانم». گفت:«خدایت مرد است یا زن؟!». گفتم:« خدای من دریاست». سرش را پایین انداخت و پله‌ها را مجدد برمی‌گشت که برود به اتاق‌اش، گفتم:«السا...من فردا مسافرم». چندلحظه‌ای فرو ریخت و چشمان‌اش بغض شد. فردا که به بدرقه‌ام آمد، حجاب کرده بود...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 05:16

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










چندین سال از این ماجراها گذشت. چندسال؟! آوارگی‌هایم چند سال شد؟ تا شدنم در خود! شکستن حافظه‌ام تا جایی که زبان را فراموش کرده بودم، چه انگلیسی و فرانسه را، چه زبان مشترک را، یعنی حس مشترکِ با احتیاط بگویم: شاید عش-ق (نمی‌گویم، دیگر از این واژه عق می‌زنم)، و شده بودم: نفرت و حیرت و دردی ناشناخته! عمیق و ریشه‌دار، دردی که وجه مشترکی با هیچ بنی‌بشری نداشت تا به قولِ شاملوی بزرگ: فریادش زنم. گویا این جن‌زدگی، اضطراب بود. جنونی که در اضطراب نشسته بود و هنوز هم نشسته است. اینجا در برهوتی که می‌بایست به محال چنگ بیندازی، به محال به محال به محال... روی تخت‌خواب به سقف اتاقِ خوابیده‌ام در طهران خیره بودم که گوشی‌ام گفت:«بوق». چشمان‌ام را مالاندم، السا بود- اسم السا بود- منی که مدت‌های مدیدی بود اعصاب احوالپرسیِ ملکوت را هم نداشتم، بی‌معطلی، نَفَسِ تازه‌ای صفحه را بازکرد، تصویر السا ‌خندید:«سلام تروریست». السا سوئدی زبانی بود مسلط به انگلیسی و من دیگر ایرانی‌یِ مسلط به هیچ زبانی، به قولِ سهراب شدم:«ما هیچ، ما نگاه»...شکسته‌بسته حالی‌اش کردم که حافظه‌ام صدمه دیده و دیگر نمی‌توانم روان صحبت کنم و این لکنت‌ها برای همین است.بعد پشیمانی بر سرم آوار شد، آخر آیینه‌ای در چشمان‌اش شکسته شد. و من شاکرِ دریا که بروز ندادم این لکنت‌ها در ادای کلمات هم سکته و خیمه زده و شاید مادام‌العمر باشد این خف بیان و او مدام می‌پرسید:«چرا؟!..چرا؟!...چرا؟!». در خویش مویه می‌کردم:«مممما هیچ، ما نننننگاه» و یادم مانده بود که من یک مرد مغرور ایرانی‌ام، تخمه‌ترکه‌ی کوروش کبیر تا زار زار تشویش و پریشانی این سال‌های به باد داده را بر شانه‌ی نگاه‌اش نگریم. نمی‌دانم چند دقیقه شد؟! ده؟ بیست؟! سی؟! چهل؟! و این قایم باشکِ چشم‌های خیره مانده به هم، در فقدان کلمات، حلقه‌ی اشک‌اش عمو زنجیرباف شد یا نه؟! یکباره دیدم یکی و نصفی آدم با نیش باز و «های های» کنان، کنار السا نشست، یک مردک ریشوی زردنبول با بچه‌ای کوچک و تپل مپل و بور در بغل.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 05:40

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










...السا خودش را جُست و شبیه همان دلبری‌هایش در هتل اما باسمه‌ای‌ گفت:« اینم کارش بد نبود...آلمانی‌ست...ولی تووو...تو ترور کردی این اغفال» دستم را گذاشتم روی لپ‌های بچه‌ی زیبای السا تا مچاله‌شدن صورتم را مادرش نبیند و توی دلم گفتم:«دیو.ثِ‌‌ فاشیستِ آلمانی». السا گفت:«فلانی چه حال؟!»، گفتم:«تتتاریک و سرد». گفت:«مسلمان است»، شوهرش را می‌گفت. گفتم:«السا...فراموشم نکن». گفت:«آدرسی بده چیزی را باید برایت بفرسم». گفتم:«چه؟!». گفت:«سکوت باش». و ماه بعد تو به دستم رسیدی. باورت می‌شود؟ تو را فرستاده بود- بی آن‌که گفته باشم، بی آن‌که خواسته باشم، بی آن‌که بداند، افسونِ طلسم ما را- میخکوب جلوی در خانه بر تو ماتم برده بود. سرمای زمستان و هوای آلوده‌ی طهران می‌سُرید لای پیراهن‌ام و یخ‌زدگی‌‌‌ دل را آنقدر منجمد می‌کرد تا به شیشه می‌زد. خِرت و خِرت کفِ پاهای برهنه‌ام روی سردیِ خاک کوچه به دنبال تنم کشانده شد، وبعد ناگهان انگار دل را برش شکاند و بر خرده‌های شیشه‌اش سماع کرد و این خونِ مکدّر! این خونِ کدر می‌جهید و می‌چرخید و می‌پاشید بر زمین تا خشم و کینه‌ام یقه‌ات را بگیرد، و در دهانِ گشاده اولین سطل زباله‌ی شهرداری بیندازد. تو بی‌اعتراض افتادی و من بی‌گلایه بر هجمه‌ی هزار چرایِ؟؟؟؟؟!!!!!!! بی‌پاسخ و بی‌حوصله، سیگاری گیراندم و دودش را «هاااااا» کردم بر صورتِ تمنا و نیازِ به مُحال، تا این‌بار در این هنگامه‌ی برزخ، من گم‌ات کرده باشم. طعنه‌ی بادِ خشکی بر آزمونِ باخته‌ام می‌خراشید.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 05:49

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









(5)
نمی‌دانم! نمی‌دانم و پاسخی بر این سوأل ندارم که این «منِ نهفته» در «من» کیست؟! این انگشتان از زبان کدامین «من» تنداتند واژگان را بر سفیدی صفحه ‌می‌نگارد؟! شیطان یا خدا یا انسان؟!دیری پیِ این سوأل زمین و زمان را زیر و زبر کردم؛ چه جاها که نرفتم و از کجاها سر برنیاوردم و چه کسان که ندیدم و هنوز روشن نمی‌دانم. جز این‌که حلول‌اش را می‌فهمم ولحظات‌اش را. حلول وحضور شیطان یا خدا یا هولناک‌ترین و شنیع‌ترین پدیده‌ی عالم یعنی انسان. و جسارت این انگاره از کجا در من شکل گرفت؟! شاید بعدِ برگشتن‌ام از سفر‌های مدام بود و چهار سالِ شبانه‌روزی از زندگی‌ام که به رضایتی مادام‌العمر از نتیجه‌اش، در یک موسسه‌ی خیریه رسیدگی به آسیب‌های اجتماعی سپری شد. تو گویی موید‌ترین و شکنجه‌وارترین شمارش ثانیه‌های زندگی من پی شهود این موجود ناشناخته در همان‌ سال‌هایی بود که وقف‌اش کردم و دیدم و دیدم و دیدم این حجم شناعت را. بعد از آن چهارسال، کابوس‌های شبانه‌ام انسان شد. ای وایِ من، ای وایِ من، چقدر ناگفته‌ مانده بر گلویم، بر تنم، بر جانم، بر روح‌ام و بر روانم. چقدر خش افتاده بر وجب به وجب زبانِ این روح! آنقدر که دیگر کلمات‌اش در هیچ کاغذی سمباده نمی‌شود. ای کاش شاعری بزرگ بودم یا نویسنده‌ای زبردست تا واژه‌ها را به اسارت بگیرم برای گفتن « من»هایم یا حداقل گلویِ موجودی پر حوصله که تاب بیاورد ، گفتن و گفتن و گفتن را چشم در چشمِ آیینه. همین حالا طاقت و لحن و «آنِ» نوشتارم از کف رفت، در فاصله‌ی نبودِ فندکم و تا پیدا شدن‌ و یک رفت و آمد برای گیراندن سیگار. همان دقایقی که آرمید و محو شد لابه‌لای دود سیگار، جلوی پنجره خانه‌ام و نگاه چرخاندن بر این شبِ تا ابد ماندگار، بر شبِ بویناک و سربیِ شهر، شهرم ، بر طهران. اکنونم کلافه‌ای‌ست نا امید از انسان، کلافه‌ای که تا همیشه می‌ماند کلافگی‌اش، غمین می‌دانم، من از انسان ناامید شده‌ام...
.
.
.
.
.
.
.

همیشه ناتمام می‌ماند حرف‌های من
با خودم

*
عاشقانه‌ای ناتمام و بداهه برای کتاب «ترس و لرز/ سورن کی‌رکه‌گارد».خوانش این کتاب برای راوی‌یِ این داستان، طلسم شده بود.یه بز.غاله مزاحمم شد،لحن و حسم منهدم شد و نتوانستم تمام‌اش کنم و بعددیگر...
اگر قرار بود تمامش کنم، قطعه 5 حذف میشدو این قطعه شاید با شخصیت سورن آغاز شود



:)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 11:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به او بگویید خوشا به حالت!
خوشا به حالت که ماهی دلت را شکار کردی در دست گرفتی و گرمی اش را به رگ و پی بدنت ریختی!
حالا جایش میان تنگ شیشه ای خانه ! امن است!
مدام نمی پرد!
پلک نمی زند!
آرام گرفته!
رویای هیچ چشمه ای آزارش نمی دهد!
حالا همه جا را به وضوح از میان تنگ شیشه ای می بیند!
زیر دنده ها و موهازندانی نیست!
هرز نمی پرد!
کاش ماهی دل همه سرخ باشد!
در شفق غمگین غروب جمعه !
آنچه دیدنی است
انتظاراست و
انتظارسقوط یک ستاره
تا بریزد تمام بغضهای فروخفته ی هفتگی! (بداهه)
*****
درود بر شما جناب رنجبران! نویسنده ی خوش ذوق !
امروز با خوانش داستان شما و دیگر دوستان به وجد آمدم بسیار
عجب جایی است این داستانک
هم شعر می خوانی هم شور هم داستان !!
از هر افیونی! آرامبخشتر است این میکده!
داستانک را می گویم:D
داستان پخته ای بود! عجیب و پایان بندی ای بسیار زیبا!
پی نوشتها خیلی زیاد بود!
آن آخرها سرسری خوندم با عرض پوزش:"> :">
*******
دلم میخواهد روزی برسد که بدون دغدغه اینکه فردا زود به سرکار میرسم یادیر یا امتحانم را چگونه بدهم یا اصلا قرار است چه اتفاقی بیوفتد و فردایم چطور رقم بخورد؛
کنار پنجره اتاقی بنشینم که رو به دریاست و یک استکان چای داغ که بخارهایش دستم را نوازش میکند را بنوشم .
مردی که همه عمر آرزوی داشتنش را داشتم مرا به قدم زدن کنار ساحل باپاهای برهنه دعوت کند و باز هم بدون استرس نگاه های دیگران دستش را بگیرم و با اوقدم بزنم.
دلم میخواهد آنقدر آرام باشم که بتوانم ذهنم را روی ذره ذره وجودی درختی یا پیله ی پروانه ای متمرکز کنم.
اما مشکل اینجاست که این شهر شلوغ چنان مرا درگیر خودش کرده که حتی از نگاه کردن به خودم درون آینه و دیدن چندتار موی سفیدی که مادرم لابلای موهایم پیدا کرده هم غافل باشم.
راستی؛
شنیده اید میگویند ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است ؟؟؟
فهمیدی چه میخواهم بگویم ؟؟
میخواهم بگویم ماهی هایتان را همین امروز از آب بگیرید.
دست بکشیم از دغدغه های الکیمان
به دنبال آرزوهایمان باشیم به فکر اینکه قراربود چنان باشد و اکنون چنان نیست نباشیم
مادربزرگی شدم واسه خودم دیگه !!
نصیحت می کنم و عجیب خودم پندناپذیرم توی زندگی

ممنون که می نویسید
روزگارتان بی نقص
دلتان بی زخم @};-


@شهره کبودوندپور توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 18:06

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






نمی‌دانم فیلمِ «بِرد من» ایناریتو را دیده‌ای؟! دیالوگه خوبی دارد، در یکی از صحنه‌ها «ادوارد نورتن» با چنین مضمونی می‌گوید: «من فقط روی استیج واقعی‌ام! زندگی واقعی من اونجاست!». فکرش را بکن، واقعیت واقعی زندگی‌ات بشود استیج، بشود کلمات، بشوی تصویر، بشوی هاشورهایی که بر سفیدی بوم می‌زنی! و فقط آنجا واقعی‌تر از واقعی‌تر باشی! به نظرت چه اتفاقی افتاده؟! به گمان‌ام آنقدر در واقعیت واقعی زندگی پیرامون‌ات، ناواقعی و به قولِ «هولدنِ ناطور دشت» جعلی دیده‌ای، حوصله‌ات سر می‌رود، کلافگی‌ات کلافه می‌شود، خواه ناخواه پرتاب می‌شوی، به سمت همذات‌های‌ات بر پرده، بر بوم، بر جهان انتزاعات و مفاهیم، بر کلمات، رها می‌شوی در قعرِ سمفونی شماره 5، سماع می‌شوی در امواج موسیقی بتهوون، هندل، شوپن...آنجایی که واقعی‌ترین واقعیت‌ها را می‌یابی؛ و در واقعیت واقعیِ زندگی‌ات «سکوت» می‌شوی! لالیسمت عود می‌کند، مرض دوست داشتنی‌ای که پی‌اش سفر می‌آید! «سکوت»ی بی‌‌اوراد و اذکار، شاید فقط یک زهرخنده کج، یا نیش‌خندی با آوایی اینچنین:«هه!» به ریشِ همه چیز!

می‌خواهم بگویم، ما گشتنی‌های‌مان را گشته‌ایم، دیگر بگذار آنان بزنند به سروکله‌ی خودشان-حالِ آن «دل»ی که ماهی شد، بد نیست! به قولِ بداهه‌ی زیبای‌تان، جای‌اش «امن» است.

ارادت و مخلصم بانو جان :)


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 14:05

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها @};- @};- @};-

چه داستان زیبایی !!!


بی نهایت لذت بردم جمله جمله و کلمه به کلمه عالی بود

قلمتان نویسا
سبز
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 18:31

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










در هوای تاریک – روشن

آن گاه که آرام بخشی شبنم

-نادیده و ناشنیده-

بر زمین فرو می بارد

زیرا شبنم آرام بخش

چون همه ی آرام بخشان مهربان

کفش هایی نرم به پا دارد.

به یاد داری، به یاد داری، ای دل تفته،

که روزگاری چه سان تشنه بودی،

تشنه ی سرشک های آسمانی و چکه های شبنم

سوخته و تشنه و خسته

آن زمان که بر گذرگاههای زرد مرغزار

نگاه شرارت بار خورشید شامگاهی

از خلال درختان تاریک گرد تو می دوید

نگاه های کورکننده ، شعله ور، آزارگر خورشید

آنان ، پوزخند زنان، چنین گفتن: ((تو؟ خواستگار حقیقت؟

نه! تنها یک شاعر!

یک جانور، جانوری مکار، شکارگر، کمین گر

که باید دروغ بگوید

که باید خواسته و دانسته دروغ بگوید:

آزمند شکار

با نقابی رنگارنگ

خود نقاب خویش

خود شکار خویش!



این-خواستگار حقیقت؟

نه! تنها یک دیوانه!یک شاعر!

تنها رنگین گفتاری

که از درون نقاب های یک دیوانه فریادهای رنگارنگ پر می کشد،

سوار بر پل های دروغین واژه ها

بر رنگین کمان ها

در میان آسمان های دروغین

و زمین های دروغین

ولگرد، پرسه زن

تنها یک دیوانه! یک شاعر!



این – خواستگار حقیقت؟

نه ساکت؛ صامت، صاف، سرد

تندیسی می شوی

نه همچون ستون خدا

ایستاده بر آستان پرستشگاه ها

سرشار از بازیگوشی گربه

جهنده از میان هر پنجره

تند! در هر حادثه

بوی کش برای هر جنگل

مشتاقانه، پرشور-و-شوق بی کش.

زیرا که در جنگل ها

در میان جانوران شکاری خوش خط و خال

گناهکارانه تندرست و رنگارنگ و زیبا می دوی

با لبان شهوت بار،

شادمانه سخره گر، شادمانه دوزخی، شادمانه خون آشام

شکارگر، کمین گر، دروغزن!



و یا چون عقابی که از دور

از دور بر مغاک ها چشم دوخته است

بر مغاک های خویش:

وای که عقابان چه سان چرخ زنان فرود می آیند

فرو و فروتر

و به ژرفنای هر چه ژرف تر!
.
.
.


«نیچه»


داستان نسبت به اینجا کمی طولانی‌ست.امیدوارم چشمانتان اذیت نشده باشد!

از این‌که در هوایی نفس می‌کشم که شما نیز- خشنودم. خانم ماندگار خانم.

ممنون :)


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 21:42

نمایش مشخصات علیرضافنائی




یک نفر یک صفحه دارد به اسم خودش.
دوست دارد اینطور بنویسد.
حال میکند جای دیدن نظرات این و آن، خودش بنویسد و کیف کند از نوشتن خودش!

باید دید دلیل اینجا نوشتن چیست؟ این که دیگران را محظوظ کنیم؟ یا بیاموزانیم؟ و یا تشنه دیدن نظرشان باشیم؟
البته این سوال را من از خودم میپرسم. شما که حال مرا میدانی رفیق!

ستاره که دنباله دار نمیشود! آدم هم از پایان زمین، اینقدر بیخبر نمیشود! منشی هم اینقدر هول نمیشود! باران هم اینقدر سحرآمیز... میشود؟... نمیشود؟!

یک چیزی را درون خودم گم کرده ام رفیق. دیگر آن خلاقیت سابق را ندارم. اصلا مگر قبل چیزی داشتم؟ بگمانم داشتم. یک چیزهایی بود. گاهی میقلید. گاهی میجوشید. حالا اما خفه شده است. ذهنم آشوب است. آدمها راحتم نمیگذارند. آدمهای خوب. آدمهای مهربان. آدمهای دوست داشتنی. این است که افتاده ام درون یک دور باطل. ..

ماهی، نماد زیبایی، امید ، زندگی و پویایی است. نماد کسی هم هست که میخواهد به حقیقت برسد.( هر که جز ماهی ز آبش سیر شد)

چه چبزی یا کسی متولد میشود؟ یعنی قرار است از این پس شاهد شخصیت جدیدی از راوی داستان باشیم؟ ما بی اطلاعیم!

شاید هم قرار است راوی به حقیقتی برسد. به نقطه کشف و شهود. مثلا بفهمد از شماره دادن به دخترها خوشش میآید. یا بفهمد خارش سینه اش برای چه بوده. یا بفهمد طبق معمول شهاب سنگ به کره زمین نزدیک میشود اما برخورد نمیکند!( این هم خودش میشود یک ضرب المثل. طبق همان ضرب المثل سر بیگناه...)

پر پشم و پیله باشی رفیق!
فعلا فقط موراکامی...
راستی سلام
ملالی نیست جز دوری شما.
اینجا همه چیز خوب است.*******هایمان همه دوقلو میزایند! آنجا چطور است؟


@علیرضافنائی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 18:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







«آدم‌های خوب، آدم‌های مهربان، آدم‌های دوست‌داشتنی!»
الان «کیمیای سعادت» امام محمد غزالی را مشغولم! به گمان‌ام نزدیک به نهصد سال از بودنش می‌گذرد! حسابش را بکن، نهصد سال! از ناله‌های‌اش چه بر می آید؟! تو گویی این «آدم‌های خوب، مهربان و دوست‌‌داشتنی» سوار بر قطاری هستند که در تاریخ سفر می‌نمایند! انگار فقط البسه‌شان عوض می‌شود! والا که همان جانوارنی هستند که همان‌! آدمی انگشت حیرت به دندان می‌‌گزد ! آخر این همه تشابه؟!
تقسیم‌بندی‌ی بی‌نظیری دارد «نیچه» از این «آدم‌های خوب،مهربان، دوست داشتنی» بدین منوال: «واپسین انسان» - «انسانی، بسی انسانی» - «انسان والا»- «اَبر انسان»... به زعم این نگارنده ( اینقدر حال می‌کنم میگم «به زعم این نگارنده»، شده شوخی مابین بچه‌ها ! فقط نمی‌دانم این «زعمم» چه شکلی‌ست؟! :D ) بله رفیق جان، تقسیم‌بندی به این خوبی نیافته‌ام، لامصب ردخور ندارد. چطور به این تقسیم بندی رسیده؟! بله! همین آدم‌های «خوب، مهربان، دوست‌داشتنی»...
شنیده‌ای نیچه درباره‌ی شوپنهاور می‌گوید: «مطلقاً تنها بود و کمترین دوستی نداشت...». چرا؟! همین آدم‌های «خوب، مهربان،دوست‌داشتنی»...
امام محمدغزالی، در «کیمیا سعادت»ش فصلی دارد در بابِ:«در آداب زاویه گرفتن» همان گوشه‌گیری و عزلت خودمان! فصلِ درخشانی‌ست!
(یکی مرداوود طایی (ره) را گفت:«مرا پندی ده» گفت:«از دنیا روزه فرا گیر و مگشای تا وقت مرگ، و از مردمان بگریز چنانکه از شیر گریزی») منظورش از شیر :D همین آدم‌های «خوب، مهربان، دوست‌داشتنی»...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 18:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










نه ! مثلاً غزالی نمی‌فهمد! نیچه نمی‌فهمد! شوپنهاور نمی‌فهمد! این قز.میت‌ها می‌فهمند! «آدم‌های خوب، مهربان، دوست‌داشتنی»...جعلی!!

گوشه‌گیری نه به معنای افسردگی‌ست، نه این فازهای اجق‌وجقی‌یِ شبه‌منورالفکری، که هیچ از جامعه و مردم نمی‌دانند! و فقط با ژست «پیف‌پیف» کردن‌، ادا درمی‌آورند، یک شب تا صبح با خودشان تنهایشان بذاری حالشان از خودشان بهم می‌خورد و طاقتش را ندارند، و ترس و واهمه و تنهایی و سکوت، حلق آویزشان می‌کند. لامصب‌ها از سانتریفیوژهای نیروگاه هسته‌ای صاحب نظر هستند، تا دیدگاه سیاسی پوپر، تا وجود آب در فلان سیاره‌ی کشف ناشده!

گوشه‌گیری از جانِ زندگی‌ برمی‌آید و شناخت!

از سفر و گذر و تکاپو می‌گذرد

و شادی ملازم آن است.

به قولی:« تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند»


راستی، به «آرماگدون» سخت معتقدم!! به افسانه‌ها و روایات و فلان و بهمان‌هایش کاری ندارم، به نظرم سندش را داروین با تنازع‌ بقای‌اش زده است، یعنی، به نظرم یک روز فرا خواهد رسید که قدرت‌مندان یعنی ورژن‌های پیشرفته و تکامل یافته‌ی انسان، که به چیزی فرای این انسانی که امروز می‌شناسیم تبدیل شده‌اند، و بی‌گمان از آگاهی تغذیه می‌کنند، بساط این سیرک دست جمعی پدیده‌های ارگانیک دوپا، یعنی آن گونه‌ای که در زیست‌شناسی انسان خوانده‌ شده‌اند، را جمع می‌کنند. چون «جا» دارد تنگ می‌شود!

در کل می‌خواهم بگویم: تو را می‌فهمم رفیق جان.

خلاقیتتان سرجای خودش هست، دوره باطل هم طی‌یِ طریقی‌ست و صفایی دارد، چارخط نوشته‌ای روده‌برم کردی از خنده! :D سرجای خودش هست خلاقیتت و احساست. غم ات نباشد رفیق.

خودت می‌دانی خیلی خوشحال شدم از دیدارت، فنایی قهرمان. :)


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 23:23

نمایش مشخصات همایون طراح چقدر زیباست وقتی ماهی درون سینه ات را درون تنگی بیندازی و زندگی کردنش را جلوی چشمانت مرور کنی. در جمعه ای غمگین...
چقدر خوب است و دلچسب وقتی در هجوم و شلوغی توپ ها ، توپت به هدف برود و بازی بیلیارد را ببری!

گاهی چیزی باید باشد تا حالت را خوب خوب کند. از سر جایت بلندت کند و چنان تو را به وجد بیاورد که بلند شوی پرده ها را کنار بزنی ، پنجره را باز کنی ، لپ تاپت را روشن و آن گاه یک ضرب بروی روی پوشه ی موسیقی! چایکوفسکی را پلی کنی و در آسمان به دنبال ستاره ی دنباله داری بگردی...

پیام جان! داستانت عالی بود. نمی دانم چقدر قبل تر ها نوشتی اش اما بدان که بی نظیر نوشته ای. خستگی ها و درگیری هایم را فراموش کردم...
دمت گرم رفیق!

یک عذرخواهی که بدون نقد داستان را رها می کنم. اما باور کن که تنها دوست دارم از حس و حال و لذتی که اکنون از خواندن کار نصیبم شده است استفاده کنم و قطعن کمی فاصله خواهم گرفت و در فرصتی دیکر نقد و نظرم را پیشکش خواهم کرد.

هر جا هستی موفق باشی و سلامت و سبز


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 03:43

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










خوشبختی شکل عجیب و غریبی ندارد! شادی نیز همین‌طور! ذهنیت آدم‌ها بنا به دلایلی شِمایی از خوشبختی‌هایی در ذهنش ترسیم شده که، گاهی و در بیشتر اوقات، در واقع اصلاً وجود خارجی ندارد. یعنی مثلاً طرف می‌گوید اگر فلان چیز ردیف بشود، من دیگر خوشبختم! اگر بهمان چیز را به دست بیاورم، من دیگر خوشبخت و شاد می‌شوم! در صورتی که این خبرا نیست! باور کن تمام آن جریانات هم اکی شود، هیچی به هیچی! هنوز همان آدمی بوده که بوده! اتفاق جای دیگری باید بیفتد.
به نظرم از خیلی چیزها می‌شود شاد! و خوشحال شد. و در هیری‌ویری زندگی، شادمانه از ته دل لبخند زد! «فنایی» با آن اخلاقیات به خصوص خودش می‌آید صحبت می‌کند، بعد شوخی می‌کند، شاد می‌شوی! از هومن باخبر می‌شوی! داستانت را می‌خواند، می‌گوید خوشم آمد، شاد می‌شوی!....پریشب! پریشب هومن جان، نصفه شب من به شدت مشغول کاری بودم، ذهنم درگیر، تمرکز روی هزار، حواسم فلان و بهمان...تلفن-صدای تلفن-(یادت رفته سایلنتش کنی)- تلفن-صدای تلفن-تلفن-صدای تلفن...نگاه به صفحه می‌کنی، می‌بینی دوست عزیزی، که ماههاست ازش بی‌خبری، والا به هیچ وجه پاسخ نمیدهی، استرس می گیری، نگران می‌شوی...جواب می‌دهی: بله؟!...می‌گوید: «سلام...فقط خواستم بهت بگم اصلاً حوصلتو ندارم» بعد بدون خدافظی قطع می‌کند!! فکر کن بعد از ماهها باهام تماس گرفته فقط همینو بگه و بره! حتا فرصت نداد بهش بگویم: دلقک...مسخره...فلان فلان شده... :D راستش را بهت بگویم: جداً خوشحال شدم و شاد!! همین را عشق است. همین که بعد از گذشتن ماهها از دوستانت، از کسانی که بهشان علاقمندی باخبر می‌شوی، حداقل برای من شادی بسیار بزرگی‌ست.

از لطفت، وقتت و نگاه پرمهرت بی‌نهایت سپاسگزارم. مخلصم و ارادتمند جناب «ترجمه رمان روسی» :)


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 01:17

نمایش مشخصات سارینامعالی .

.

.

منتظر همین بودم....که بار دیگه قلمتون رو رهای رها کنید، و با فکر آسوده تو آسمون خیال تون بتازونید و من مثل قبلها به پرواز در بیام...

راست میگفتید، هنوزم اگه بخواین.....به راحتی منو به دنیای هیجان انگیز داستانهاتون میبرید......
میدونید که اونقدر دلتنگ این دنیا بودم که حالا واردش میشم و...به این زودی ها بر نمیگردم.....

و اینکه...خیلی ممنون....که دوباره اینطور که باید نوشتید..


روزگار به خوشی
فازتون نول:) @};-


@سارینامعالی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 03:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










سلام خانم! بله، این سلام خانم را رسماً و در کمال احترام و از ته قلبم بهتان می‌گویم: سلام خانم! سلام خانم سارینا خانم. سرکار خانم معالی عزیز. صمیمانه دلم می‌خواهد احترام فراوان مرا نسبت به خودتان بپذیرید! اگر بخواهیم معنای معادلی برای واژه‌ی «کمیاب» در لغت‌نامه اضافه بنماییم، می‌بایست بنویسم: «خانم سارینا معالی».
خانم معالی عزیز، یکی از تاثیرگذارترین نقدها و سخن‌ها را از کلام شما یافتم. گاهی اوقات در زندگی و در شرایطی بسیار بحرانی، که به بنا به دلایلی، بر اساس فضایی که بر ذهنت حاکم شده، که حتا نمی‌توانم زیاد توصیفش کنم، حتا نزدیک ترین‌ دوستانت، افرادی که شاید کلامشان برای خیلِ کثیری حجت مطلق است، نمی‌توانند بهت کمک کنند! بنا به شناختی که از یکدیگر دارید- ناخداگاه- آنقدر راه‌های نفوذ به ذهنت را متبحرانه می‌بندی، که هیچ‌کس کاری از دستش برنمی‌آید! بعد...یکی به وسعت دریا، نشانه‌ات می‌شود! نه صرفاً برای نوشتار ، نه! برای خیلی مسائل دیگر.

لج‌بازم! به گمانم فیلم‌هایی نیز بسازم، که به جز خودم هیچ‌کس باهاش کنار نیاید.

یک‌دنده‌ام! آنقدر که نوشتارهایی نیز بنویسم که کلافگی‌اش فقط آزار باشد و آزار. این‌ها امراض من است و جزوی از من.

اما دلم می‌خواهد این را بدانید، با همه این لج‌بازی‌ها، خانم سارینا، شما از معیارهای همیشگی من برای خیلی چیزها هستید. چه اکنون. و چه اگر عمری بود درآینده. به ذوق هنری و فکری‌‌تان ایمان دارم.

فقط حواسم باشد، آثاری که مطمئنم سارینا خانم، قطعاً ازش نفرت پیدا خواهد کرد را نبیند :D

خب! دیگر نیاز نیست درباره‌ی علت وجود این داستان توضیحی تقدیم بدارم.

با احترام و عرض ارادت.

موید باشید.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 03:44

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











دوستان عزیزم. در اسرع وقت پاسخ محبتتان را تقدیم خواهم کرد. چشمام امشب تعطیلات اعلان کرده :-s صفحه را نمی بینم :-s


واقعا خوشحال شدم از دیدنتون . ممنون. :)


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 07:57

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای رنجبران گرامی@};-
بسیار محظوظ شدم از خوانش اثرخوبتان.
با آرزوی موفقیت برای شما گرامی
پیروز باشید@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 04:01

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










درود بر حمید خان عزیز. بزرگوار، سپاسگزارم از وقتت، ممنون از بودنت.
من به این ابیات دلبستگی‌‌ِ شخصیِ عمیقی دارم. تقدیم به شما. مخلصم و ارادت.


کس چه می‌داند ز من جز اندکی
از هزاران جرم و بد فعلم یکی

من همی دانم و آن ستار من
جرمها و زشتی کردار من

اول ابلیسی مرا استاد بود
بعد از آن ابلیس پیشم باد بود

حق بدید آن جمله را نادیده کرد
تا نگردم در فضیحت روی‌زرد

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناکرده آورده گرفت

هم‌چو سرو و سوسنم آزاد کرد
هم‌چو بخت و دولتم دلشاد کرد

نام من در نامهٔ پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی‌بودم زبون
در همه عالم نمی‌گنجم کنون

آفرینها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من یابد زبان
شکرهای تو نیاید در بیان


حضرت مولانا- مثنوی معنوی-دفتر پنجم.



نام: غزل غفاری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 19:23

نمایش مشخصات غزل غفاری درود و عرض ادب استاد عزیز،جناب رنجبران بزرگوار!
به خاطر تاخیرم پوزش می طلبم.دلیل موجه دارم که چرا تاخیر کردم استاد!:D
با این که خیلی دیر کردم ولی جای من محفوظ بمونه!
ان شاءالله تا هفته ی بعد!!!!:D :D :D
هر چند که مطمئنم که داستانتون مثل همیشه عالی و بی نقصه...


تا هفته ی بعد خدا یار و نگه دارتان!(الکی مثلا من مجری صدا و سیما هستم!:D )


@};- @};- @};- @};- @};-
چرخ زندگی به کامتون:)


@غزل غفاری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 05:09

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










درود بر خانم تیزهوشان! غزل‌واره خانم داستانک!


عزیزجان، این داستان هست، داستانک هم انشاالله تعالی همیشه هست. داستان و داستان‌نویسی هم همیشه هست. قدم شما هم بر جان و دیده‌ی ما هست. حالا اگر، چنانچه، شاید من هم هفته‌ی دیگه امتحان تیزهوشان داشته باشم :D و نتوانم بیایم اینور، اگر تو آمدی و خواندی‌ام، پاسخ‌ات را الان داده باشم: دل!


می‌گویند ماهی‌ها حافظه‌ی خوبی ندارند، اما من با ماهی زندگی کرده‌ام، یکی داشتم اسمش «ناتالی» بود! همه‌ی حرف‌هایم پیشش می‌ماند...یادش می‌ماند...یادش می‌ماند...اصلاً او که رفت، حرف‌های‌ام بی‌صاحب ماند...راوی این داستان نیز هم، که دلش ماهی شد، او هم حافظه‌ی خوبی ندارد...البته دیگران می‌گویند ندارد...اما من که می‌دانم...یادِ دلش می‌ماند...یادش می‌ماند...یک چیزهایی تا ابد یادش می‌ماند.

من به این نتیجه رسیدم که ماهی‌ها حافظه‌ی خوبی دارند. انگار آدم‌هاست که همه چی یادشان می‌رود!!هیهات...هیهات...هیهات.


شاید ستاره‌ها این‌بار بزنند به هدف!



@پیام رنجبران(اکنون) توسط غزل غفاری   ارسال در دوشنبه 22 آبان 1396 - 21:25

سلام و عرض ادب استاد.
پوزش بابت تاخیر بسی زیادم!:(
اصلا نشد که بیام به این آرامگاه ذهن!
خوب هستید ان شاءالله؟
متاسفانه من مثل عزیزان نمی تونم نقد کنم.
داستانتون جای هیچ حرفی نذاشته دیگه. عالی عالی و عالی!

چرخ زندگی به کامتون:) @};-


@غزل غفاری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 15 آذر 1396 - 02:15

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












سلام، سلام غزل خانم به شدت عزیز.
خیلی متشکرم که مجدداً اینجا شما رو دیدم. خیلی خیلی خوشحال شدم بانو :)

ممنونم که به یادِ ما هستی. امیدوارم هر لحظه ات شاد و آرام باشه :)



منِ واقعی‌‌ی من

مردی‌ست بر تخته‌سنگی نشسته

روی صخره‌ای نه‌چندان بلند

نظرگاه‌اش دریایی‌ بی‌جغرافیا

که چین‌چینِ کوچکِ امواج‌اش

به نرمی‌ سکوت

آمیخته به الوانِ غروب

نارنجی، قرمز، زرد و کبود

می‌درخشند و می‌غلتند




نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 05:15

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











3

برایت پیش آمده با همه ی سلول‌های احساست محبوبی را بخواهی و با تمام توان از او بگریزی؟ منتظر بشماری ثانیه‌های هرشب را که مبادا بیاید! غرق تمنای گفتگوی تنت با تنش باشی ولی سکوت کنی. خودت مانع باشی برای وصال از هراس آوار گذشته‌ات که فرو می‌ریزد در لحظه های امروزت. این حدیث مکرر هرشب من است. هزار باره بخود رسیدن تا هزار باره کیش خود شدن، که مات بمانم به لمبر حلقه‌های دود سیگار روی بخیه‌های خونین لب‌های مردی که در پرتره نمی‌شناسم‌اش، ولی تو گویی در شمارش این ثانیه‌های گنگ مشترکیم. انگار که همه ی این رویاها در پس نی‌نی چشمان میشی رنگ او هم می‌سوزد. جغرافیای اتاق‌های خانه حول محور این تقابل نگاه آنقدر می‌چرخد تا سیاره‌ای مجهول شود در کهکشان راه نامعلوم که در این دایره‌ی بن بست چاره‌ای بجز طره‌ی گیسوان آبی رنگ تو ندارد. آبی رنگی که وجود ندارد جز در خیالم.خودی که هست و تویی که نیست! خودی که اگر نباشد تویی که هست می‌شوی!


بندی از داستان « و امشب هم». پیام رنجبران!

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان...


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 09:39

درودها
می آیم@};-


@همایون به آیین توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 22:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










السلام و درود :)

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر...:)


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 10:52

درود بر پیام عزیز
اینکه کجات بخاره خیلی مهمه!خیلی خیلی مهمه!یکی تنش میخاره! یکی کف دستش میخاره! و یکی دیگه اونجاش! اما در این میون، اونی که سینه اش میخاره،حسابش با بقیه جداست!حتی با کسی که جمجمه ش میخاره! این کسی که سینه اش میخاره ی از همه جا بی خبر، حتی نمیدونه قراره همه چی از بین بره! این بی خبری، خصلت اینجور آدماست! مسلمن بقیه، یعنی اونایی که جای دیگه شون میخاره، ازین اتفاق خبردارن، تنها اونه که میتونه بی خبر باشه! و چه چیزی بهتر از اینکه یه ماهی را توی سینه ات،یه کمی بالاتر از جناغ،پرورش بدی و آخرش هم به بار بشینه!
پیام جان! داستانت از جنس همون کامنتایی ست که هرازگاهی حوصله داری،پای داستان دوستان میذاری! بر صفحه ذهن آدم،خوش می شینه! متن دارای غمزه ها و لودگی( از جنس لودگی آدم بزرگایی که برای خوشحال کردن بچه ها انجام میدن، از جنس آن نه هدف) هایی ست که خواننده را درگیر می کنه!
بعد از خواندن داستان، لذتی نصیب آدم میشه به همراه پرسشی که زن ها چرا به توپ بیلیارد شبیه هستند؟!


@همایون به آیین توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 22:28

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











چشمانم شبیهه «ترمیناتور» در اواخر فیلم شده، که گاهی تصاویر می‌آمد و گاهی فید می‌شد، هراز گاهی اینطوری می‌شم، و تنداتند باید در لحظاتی که تصاویر هست، کارهایم را انجام بدم،، بدین شرح نمی‌خواهم ازت پوزش بخواهم که تأخیر کرده‌ام در ثبت و تقدیم سپاسگزاری‌ام، باحال‌تر از این‌حرف‌هایی؛ اما می‌خواهم ازت رسماً متشکر باشم همایون جان. :)


پلانی از یک فیلم، امواج موسیقی، یک خط دیالوگ، چهره‌ای آشنا ویا حتا غریبه، مواجهه با یک نگاه، با یک آدم، یا شاید بارانی که مثلاً همین حالا بر امشبِ طهران می‌بارد...هرکدام از این‌ها به تنهایی، ممکن است گفت‌و‌گویی در تو به راه ‌اندازد، گفت‌و‌گویی‌هایی که شاید جنس‌اش با همیشه فرق داشته باشد، سوال و جوابی، که حسی می‌زاید، حسی که شاید شرح‌ و رشته‌ی تحریرش بشود داستان... حالا بنویسی‌اش یا نه!؟ دربیاید یا نه؟! خوشایند باشد یا نه؟! به گمانم دقیقاً ارتباط مستقیم دارد با همان که خودت فرمودی یعنی:«حوصله!»

نقد و نظر و تحلیل و برداشت‌های‌ات، چون همیشه بر دیده‌ی ماست :)


سپاسگزارم «به آیینِ» به آیین! ارادت و مخلصم.


نام: توپ بیلیارد   ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 13:20

اقا دست از سر ما زنها بردارید هرچی هستیم از شما مردا بهتریم خیلی هم بهتریم تا جاییکه هیچی بهتر از ما نمیشه[-


نام: توپ بیلیارد   ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 17:22

شوخی بود.....;)


@توپ بیلیارد توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 23:42

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










درود بر شما :)


من الان مجدد به موضوع فکر کردم...ببینید ممکنه یه مدت بی‌خیالتون شد و اصلاً طرفتون نیومد :) ولی واقعیت این که در کل نمیشه! اصلاً راه نداره دورتون نگشت :D ... شما خیلی خوبین :x :D


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 00:13

لب های ماهی توی کف دستانم، التماس هوا را باز و بسته می کند.

سلام و عرض ادب خدمت جناب رنجبران بزرگوار
جمله بالا دیوانه ام کرد.
من عاشق اینجور جملات داستانی هستم. آدم را تا مرز معجزه شگفت زده می کند. کلماتی که با قدرت کنار هم نشسته اند و معنا را زیباتر از دنیای درونی آدم می سازند.

چقدر راوی را دوست داشتم. صاف و ساده و بدون هیج پیچاندنی تفکرمان را پیچاند بهم!

گیاهخوار داستان منو یاد یک بنده خدایی انداخت. و یک اعتراف ملس( یک زمانی عمرمان را برای دوست داشتن آن گیاهخوار هدر دادیم! ) البته دوست داشتن هیچ وقت پشیمانی ندارد ولی خب نمی توان از عمر تلف شده گذشت!

همیشه جمعه برایم احساس ناامنی دارد. جمعه انگار یک روز شناور در هواست عجیب با روزهای دیگر فرق دارد. انگار قرار است تمام حوادث عجیب و غریب عالم با جمعه باشد!


اگر قرار است روزی دنیا تمام شود و ستاره دنباله دار داستانتان به زمین برخورد کند. ترجیح می دهم مثل همیشه برای رصد کردند آسمان با یک فنجان قهوه داغ به بالای سقف خانه بروم پا روی پا بگذارمو فقط تماشا کنم


بسیار لذت بردم از داستان
برایتان آرزوی موفقیت می کنم
و شاد باشید


@};-


@متین یحیی زاده توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 22:55

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










هیچ‌وقت نباید شانس بخشیده «نشدن» را از برخی آدم‌ها دریغ کرد، برخی‌ها را نمی‌بایست «بخشید»، جسارت است به ساحتِ عزیزِ نفرت! بخشش چیزه خوبی‌ست، حداقل برای بخشیدن من که گاهی تندیِ اخلاق‌ام و عصبیت‌های لحظه‌ایم فاجعه به بار می‌آورد، خیلی هم عالی‌ست :D و البته دسته‌گل‌هایی که گاهاً به آب می‌دهم؛ گویا برای بخشیدن می‌بایست خیلی دریا باشی. اما به زعمم، هیچ‌وقت نباید شانس بخشیده «نشدن» را از برخی آدم‌ها دریغ کرد! می‌دانی، تعاملات انسانی و رفتار و بسیاری از اخلاق‌های آدمی درست شبیه فوتبالِ برزیل شناور است. نحوه‌ی بروز و مواجهه و برخورد با این آدم تا آن یکی، دنیایی تفاوت است. چیزی که برای یکی خوب است، ممکن است برای دیگری سمی باشد مهلک. بعضی‌ها را نباید بخشید، حتا اگر تمام زمین و زمان و دین و آیین و پیر و پیغمبر جلوی‌ات بایستند و بگویند ببخش! باید طاقت بیاوری و بگویی:نه!-نباید ببخشی!! به گمان‌ام اگر جز این باشد، به نکبت بزرگ‌تری به سیاهیِ دروغ غلتیده‌ای. بعضی‌ها را باید بخشید و برخی‌ را نه! جرمی بزرگ‌تر از قتل فیزیکی نیز هست، این‌که روحِ آدمه زنده‌ای را بُکشی. این قاتل را باید بخشید؟!
بدین‌سان در سایر عواطف هم این جریان کار می‌کند! یکی تا ابد برای‌ات محترم می‌ماند؛ اما از سوی دیگر و بی‌هیچ عذاب وجدانی یکی نه! یکی به «آنی» فراموشت می‌شود یکی نه! یکی با همه‌ی قروقمیش‌های‌اش که ممکن است عصبانیتت را به مرز هولناک جنون برساند، اما همان حین تهِ تهِ قلبت، می‌گویی «قربونت برم»...یکی که دلت می‌خواهد گوشش را بگیری و آنقدر بپیچانی و بپیچانی، اما همان حین اگر ادامه‌ی بودنش و حتا سلامتی‌‌یِ یک تارِ موی‌اش مستلزم پایان عمر تو باشد، با فراغ بال تقدیم می‌داری- دلت می‌خواهد از عمرت کم شود، تا او بیشتر و بیشتر دلش پرنشاط و خوشبخت باشد- آدمی که حتا ممکن است کنارت نباشد...بعضی‌ آدم‌ها فراموش می‌شوند، بعضی‌ها نه! می‌مانند و حک می‌شوند بر احساست؛...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 23:01

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








بگذار بگویم‌ت، اگر صدهزار بار دیگر به دنیا بیایم، غیرممکن است یک اینچ از مسیری که زندگی کرده‌ام کناره بگیرم. دقیقاً همه‌ی این‌کارها را با همه‌ی وقایعِ خوب و بد و حوادث هولناک یا شیرینش مجدد حاضرم از سربگذارنم. اما...اما هیچ‌وقت نمی‌توانم خودم را ببخشم بابت آن «خود»ی که وقت و جانش برای دیگرانی تلف شد که تاثیراتِ مجاورت‌شان، فرصت و حوصله‌ی امروزم برای بودن با عزیزترین‌ها را تباه کرد. عزیزترین‌هایی که اگر قرار باشد، ستاره‌‌ای به زمین اصابت بکند، دلت می‌خواهد آن فنجان قهوه‌‌ی آخر را با او بنوشی.

این هم اعترافات من :D

تقدیم به مریم خانمِ متین بانو.
بی‌نهایت ازتان سپاسگزارم.


نام: مهتاب   ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 - 14:28

بوسیدمش،

دیگر هراس نداشتم
جهان پایان یابد
من از جهان سهمم را گرفته بودم...


داستان ردی از وقوع یک جاودانگی با خود دارد. وقتی که چیزی چنان بر پیکر زمان سنگینی می کند که می شود وبال گردنش. و کسانی که جاودانه می شوند ، آدم های اطرافشان با هر رنگ و بو و فکری می کوشند خودشان را به او و این جاودانگی وصل کنند. هر لحظه ای که می گذرد زمان وقوع جاودانه شدن است و این زمانی است که شکوه یک لحظه به اوج خودش می رسد و گویی چیزی از آن زاده می شود. شاید چیزی نو باشد شاید هم ته مانده ای از تمام حس هایی که جا مانده در بستر روح و بر وجود سنگینی می کند، به هم می پیوندند و حاصلش می شود زایش عجیب الخلقگی. می تواند زندگی باشد و می تواند تنها رد و نشانی باشد از چیزی که زمانی زندگی بخش بوده و اکنون رو به زوال....
شاید اصلا چیزی جاودانه شود که به اوج نیاز پیوند خورده. نیازمندی گاهی خود سرمنشا حلول واقعه ای است که بی نیازی از آن عاجز است. بی نیازی آغاز چیزی نیست. بلکه بستری است برای حفظ تعادلی زننده اما راضی کننده. یک جوری بوی کهنگی می دهد. گاهی جاودانه شدن ، به خاطر چیزی رخ می دهد. در آغوش چیزی و یا به یاد چیزی.

در یک پاراگراف هایی از داستان. نویسنده زیادی خودش را به نمایش گذاشته. و نوعی لحن تحکم دارد که گویی خواننده ای را که در آن مورد با او همراه و هم فکر نیست ، مورد غضب قرار می دهد و تحقیر می کند و همچنین یاد آوری نفهمی بشر کمکی به پیشبرد داستان نمی کند می شود به جای آن بیشتر روی واکنش های شخصیت کار کرد. غیر از این ها باید گفت که متن از تعادل و تناسب نسبتا خوبی برخوردار است. و دیگر باید گفت که بسیار بسیار زیبا نگاشته اید و اگر هر خطی از داستانتان را مویرگی تصور کنیم که از شاخه ی اصلی رگ یا وریدی منشا گرفته هر کدامشان ضربان دارد و خون می دود به تمام خطوط داستانتان بد مزه و گیج کننده اما داغ و زنده....






@مهتاب توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 16:48

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست...

چه قلمِ ظریف ،کارکشته، متبحر و متفکری دارید، و چه حسِ قابل ستایشی.

بارها نقدتان را خواندم! ازت متشکرم. به نظرم، خوانشی‌ست روانکاوانه-هستی‌شناسانه(اگزیستانسیالیتی) چه از متن داستان و چه نویسنده‌اش. انگار نسخه‌ام را پیچیده‌ای؛ اصلاً بی‌خیالِ داستان! برای‌ام ارزش درمانی دارد. بارها نقدتان را خواندم، نه صرفاً از منظرِ نکات و سخن‌های پربارت درباره‌ی داستان، خیر! برای خود خواندم و دلم- می‌نویسم تا بیشتر به خود نزدیک شوم! این خودِ واله و گنگ و مبهم و بی‌قرار. می‌نویسم تا از شیدایی‌ام سربرآورم، تا خود را در آیینه متن واضح‌تر ببینم، و در آیینه‌ی «دیگری؟!» نه! مرا با دیگری سال‌هاست الفتی نیست؛ می‌خواهم خود را در آیینه چون «تو»یی ببینم...تویی که دانستگی‌ات، بی‌زنگار خوانده مرا.

آن لحن تحکم که گفتی! راستش خیلی خندیدم! :D آخر، حق با شماست. گویا نگارشِ داستان در لحظات و ساعاتِ بروز امراضِ همه‌چیزدانی‌های نویسنده‌ حادث شده! در این لحظات اساساً از ریشه هیچ‌کس را قبول ندارد! و به نظرش همه می‌بایست مورد تحقیر واقع شوند. خواهشاً شما به دل نگیرید. گاهی خون به مغزش نمی‌رسد و دچار اختلال می‌شود... :D

رسم ادب در ساحتِ چون شمایی، فقط سکوت است. این نوشتار قدردانی‌ام بود بابت این نقد دقیق و صریح و مفید. و تعریفتان را به حساب لطفتان گذاشتم.


در ضمن، مراقب زیبایی‌هاتان باشید، بغایت دلرباست ;)


نام: ک جعفری   ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 10:18

" مرد ، گنگ است "
اجازه می خواهم پیرو این جمله داستان :« خارش و اینکه کجایت بخارد مسئله مهمی ست. »
اضافه کنم : و از مسائل مهم دیگر علل وقوع خارش و چرایی ظهور خارش در سینه یک مرد است.
پاسخی که داستان به این مسائل می دهد ، نمادین است. اما آیا نمادها در دل داستان خوش نشسته یا بعبارتی نمادها ، توسط داستان بخوبی تشریح و شناسانده شده اند؟! چراکه مخاطب برای درک نمادها ، گریزی جز متن داستان ندارد.
قبل از ادامه صحبتم لازمست تاکید کنم ، نظراتم ، صرفا نظرات منِ نوعی است بعنوان یک مخاطب مبتدی و نه حرفه ایی و نه یک منتقد . بنابراین بدیهی ست در دریافت مضامین و یا گفته هایم اشتباهاتی هم باشد که خوشحال می شوم به گفتگو ببرمش با شما :
به نظر من ؛ برخی نمادها بخاطر تکرار مصرف در تاریخ ادبیات ، چنان آشنایند که نیازی به کدهای شناساننده ندارند. برخی دیگر هم ، موتیف وار ، یادگار و یادآور حادثه ایی یا شخصیتی هستند آشنا . اما وقتی برای واژه هایی ، بار معنایی خاصیقائل می شویم که به نوعی کل معنای داستان را به دوش می کشند، آنوقت باید داستان آن نمادها را به لحاظ بار معنایی موردنظر نویسنده ، به مخاطب معرفی و از نو بشناساند.
لذا در این راستا، در مورد محل خارش _سینه مرد _ عللی که در داستان آورده شده قابل درک است و لذا این نماد قابل لمس و هضم می شود : تنهایی مرد و با نسخه دکتر یعنی یافتن همدم.
علت وقوع خارش _وجود ماهی_ نیز بخوبی در داستان آورده شده ، لیکن نمادین!و نیز ،در مورد چرایی ظهور این خارش در شخصص خاص _راوی_ چیز زیادی در داستان گفته نشده و اگر هم گفته شده باز نمادین است. اما این نمادها کدامند؟
داستان از ماهی می گوید . اما ماهی نماد چیست ؟
وقتی راوی از تغییر مزاجی و نوع تفذیه اش می گوید، ماهی وارد داستان می شود. که اگار رابطه ایی هست میان علایق غذایی راوی _ غذاهایی دریایی_ با ماهی. و سپس از نوعی تفاهم و درک متقابل و دردی مشترک ، میان راوی با ماهی های اسیر گفته می شود. و ذکر این نکته که صدای باران ، ماهی ها را بی تاب و غمین کرده . بی تاب چشمه ! اما چشمه نماد چیست و کجاست ؟

ادامه دارد


نام: ک جعفری   ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 10:36

و البته باران هم نخ رابط دیگریست میان ماهی و راوی !
راوی از باران می گوید اما گنگ و مبهم ! بارانی که نمی شود دید. فقط باید حسش کرد. صدایش را شنید. بارانی که تنها راوی را خیس می کند !!! بارانی که شده همدم و مونس شبهای تنهایی و رازهای مگوی راوی !
اما ظاهرا به رغم باور عمیق مرد، باران رازهای مگوی را رسوا میکند ؛ چون باران تنه ا سهم مرد نیست !! و راوی این درد را تاب نمی آورد. و از باران دل می کند و این درد می شود وجه تمایز راوی با دگران و نیز مسبب ظهور ماهی در سینه اش. ولی آیا اینجا تناقضی میان ظریف میان درد ماهی و مرد ، آشکار نمی شود ؟ ماهی در هوای باران و مرد بی هوای باران ...شاید اگر باران کمتر مبهم بود، درک این تناقض هم آسانتر می شد. پس باید پرسید :باران نماد چیست؟ وقتی راوی از باران شکایت می کند ، مقصود از این گلایه چیست یا کیست ؟
و در ادامه پیوندی می خورد میان باران و ستاره ی آتشین دنباله دار ! اما ستاره نماد چیست ؟ آیا نماد آرزوهای فروخفته ؟ اما کدام آرزو ؟ آیا همین آرزوهای فروخفته دلیل ظهور ماهیست در چنین مردی؟
در جایی از داستان ، خیلی کوتاه و گذرا به اشتیاق و امید راوی به زندگی اشاره می شود ، اما کافی نیست چون علت نارضایتی راوی از نوع زندگیش بر ما پوشیده است و گنگ !
و ضمنا ، همین راوی مشتاق زندگی ، وقتی خبر پایان زندگی را می شنود ، ما هیچ کنش روحی خاصی از او در داستان نمی بینیم ! در داستان حال و احوال و اوضاع تمام مردم دنیا از هر نژاد و صنف ودسته گفته شده ، بجز راوی ! از روحیات راوی و واکنش او نسبت به این حادثه مهم چندان چیزی گفته نشده است بجز اشاره مختصری به بغض راوی . بغضی با علتی نامعلوم.
و در نهایت که تولد ماهی همزمان می شود با نجات زمین و تولد دوباره زندگی که باز هم این مفهوم گره می خورد به ستاره دنباله دار و جمعه روزی !!
ولی چرا روز جمعه ؟ جمعه در اینجا نماد چیست ؟ آیا پاسخ این چرا تداعی همان ترانه قدیمی ست : جمعه ها ، خون جای بارون می چکه ! و یا همترازی میکند با نماد انتظار در آیین اسلام؟
بطور خلاصه نمادهای ماهی، باران، ستاره دنباله دار و جمعه ، با توجه به متن داستان و البته با حذف نام نویسنده از پای اثر،چندان واضح و گویا نیستند.

ادامه دارد


نام: ک جعفری   ارسال در جمعه 15 ارديبهشت 1396 - 10:56


شاید هم این گنگی و ابهام معنا، به قصد و نیتی باشد: برداشت آزادانه مخاطب؟
ولی به گمان من ، اگر حجاب نمادها نازکتر باشد ، آنوقت به شخصه پاسخ این پرسش اصلیم را خواهم گرفت: که چرا میان میلیاردها انسان ، فقط در سینه یک مرد خاص _راوی_ باید ماهی یی ظهور کند؟ تفاوت این مرد با باقی در چیست؟ این مرد چه خواسته و دیگران نه ؟ دردش و رنجش چه بوده و مظهرش چیست و درمانش چه ؟

___________
تا این لحظه فقط به مسئله خارش پرداختیم. ولی با توجه به عنوان داستان حیفم می اید از توپ های بیلیلارد چیزی نگویم !
دست شما درد نکناد. زن از روز ازل ، به همه چیز _ از پری گرفته تا شیطان و جادوگر _ تشبیه شده بجز توپ بیلیارد ! توپ بیلیارد هم گویا نماد دیگریست !
توپها به لحاظ ساختمانشان ، کوچکترین اختیاری در حرکات و حتی سکون ندارند. و با کمترین نیرویی جابجا می شوند. اما توپ آنهم از نوع بیلیارد ، توپی ست که حرکاتش محدود است در محیط چهارگوش و سرنوشتش گرفتار سقوطی گریزناپذیر در سوراخهای صفحه تا کی و کجا ، دستی دوباره آنها را از سوراخ درآورد و به بازیِ دوباره ایی بگیردش !

اینست حکایت زنها و وجه تشابه شان با توپهای بیلیارد؟!
ولی من که دقت می کنم ، می بینم بی انصافیست که این افتخار فقط نصیب زنها باشد. بنظرم کل این نظام هستی ، صفحه بیلیارد است. و کاش روزی ستاره ایی منهدم کند این زمین را با همه میزها و توپهای بیلیاردش تا باشد که ، دگربار طرحی نو دراندازد آن بخشاینده مهربان !

و دیگر اینکه رفتار توپ بیلیارد این داستان _ خانم منشی _ کمی غیرمنطقی است ! مطمئنا هیچ زنی خبر یافتن دلدار قدیم را به یار جدیدِ نوظهور نخواهد داد ، آنهم در آن ساعت و شلوغی و ازدحام !
زنها پیچیده و عجیب نیستند ؛ نگاهها ، پیچیده است. ولی ای کاش پیچیده بودند. ای کاش ....

درود بر شما
داستان زیبایی خواندم. بواقع بسیار زیبا. مهارت شما ستودنیست در رام کردن واژه های عنان گسیخته ، گزینش و چینشِ بجا و زیبای کلمات و جملات و توصیفات. که البته جز این هم از شما انتظاری نمی رود.
ضمنا از تشبیه دکتر با بخشاینده مهربان ، بسیار کیفور شدم.
زنده باشید.
@};-


@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 19:46

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










بی‌نهایت و واقعاً سپاسگزارم بابت این‌همه زمانی که برای نقد و انعکاس نظرتون مصروف داشته‌اید. راستش من پیش از انتشار این داستان با خودم شرط کردم که درباره‌اش توضیح ندم! چون به نظرم نیازی نیست و خودِ متنِ داستان از پسش برمیاد.

خشنودم از اینکه داستان موردِ خوانش سمبلیک شما قرار گرفته! چرا که اگر داستانی از فرم عبور کرده باشه قدم به برداشت‌های نمادگرایانه می‌گذاره. به تعریف درستتان از چیستی‌یِ نماد اینو اضافه کنم، نمادی که نماد شده باشه، برآمده از نهاد و ناخدآگاه و عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی‌یِ نویسنده‌ است! اینو اغلبِ علما و ادبا و عظمای داستان‌نویسی و قصه‌سازی و نقد تو ایران نمی‌دونن! قبل از نگارش یه داستان، با نگاهی عاقل اندر سفیه تو آیینه به خودشون می‌گن: آری، من می‌خواهم این «چیز» را در داستانم نماد فلان «معنا» و استعاره از فلان چیز بنمایم! تا بهمان حرف رو بزنم. بعد لُپه خودشون رو میکشن و میگن: گوگولی‌مگولی تو خیلی می فهمی‌ها. نویسنده‌ای که قبل از نگارش، خودآگاهانه تصمیم به نمادسازی گرفته، در واقع خودشو مسخره کرده! 1- چون سواد اینو نداشته که بفهمه نمادسازی کاره خودآگاه نیست، در نتیجه نوشته‌اش هم فاجعه از آب درمیاد، چون این آدم احتمالاً در دوره باطل «من خیلی می‌فهمم» افتاده و داستانش هم اغلب بیانیه و گزارش و مانیفست و فلسفش میشه! بعد تازه تو مجبوری به جای داستان، با افکاره یه احمق آشنا بشی. 2- فقدان حس! این سنخ داستان‌ها حتا در نمونه‌های مشهور نمادبازان، و به قولی خداوندگارانِ حوزه‌ی نمادبازی مثل «کافکا» که مورد علاقه‌ی اکثریت جماعت نمادوست هست، حس نداره! چون احساس از لایه‌های عمیق ذهنی تراویده میشه! البته اونا هنوز نمی‌دونن کافکا در چه تاریخی می‌نوشت؟ هدفش چی بود؟! آیا اون سنخ نوشتار ارتباطی با جریان مدرنیته و متعاقباً مدرنیسم و مکاتبِ هنری‌اش داشت؟! دفع همذات‌پنداری خواننده دلیلش در یه متن و در دوران مدرنیسم چی بوده؟! در عین حالیکه همچنان معتقدم، اگر بخوام به چیزی فکر کنم، نمیام خودمو در معرض اندیشه‌های کافکا قرار بدم...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 19:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










... این نظر شخصی منه، این عقیده حتا، بعد از خوانش افکار و نقد عجیب و غریبه بزرگانی چون موریس بلانشو درباره‌ی کافکا برام تغییر نکرد ، که باز جماعت نماد‌باز، اصلا نمی‌دونن بلانشو خوردنی‌ست یا پوشیدنی؟ موریس بلانشو نویسنده و از فلسفه‌دان‌های به شدت مورد علاقه‌ی منه! اما قرار نیست در همه چیز باهاش موافق باشم.

اگه یه روز در یه متنی که تعمداً قرار نیست، به موضوعِ لازم‌الاجرایی اشاره کنم! تصمیم بگیرم قبلش از نمادبازی استفاده کنم، مطمئن باشید خودمو می‌کشم. در این داستان هم به هیچ‌وجه و قسم می‌خورم، به دلیل نفرتم از نمادهای خودآگاه، قبل از نگارش به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم نماد بود!

اما من مخالفتی با خوانش سمبلیک از داستان‌ ندارم! قطعاً نمادها در متن وجود پیدا کرده و خواننده‌ بهشون واکنش نشون داده، و این مایه مسرت و خوشحالیه منه. ولی پاسخم برای توضیحشون باز هم رجوع به متنه!
البته انتظاری ندارم مجدد به متن رجوع کنید تا مثلاً این اشکال برطرف بشه، که راوی «غذاهای دریایی» مورد علاقه‌اش نیست! تازگی‌ها اشتها به تناولِ «جلبک‌های دریایی» پیدا کرده! جلبک‌های دریایی غذای ماهی‌هاست خانم! و اینو در خودِ متن در جمله‌ی بعدی روش تاکید می‌ورزه! «از بوی غذای ماهی لذت می‌برم» انگار ماهی توی سینه‌اش چون در حال رشد بوده نیاز به غذای خودش پیدا کرده بوده! شاید یهجور ویار! و باقی سوأل‌ها نیز به همچنین...که پاسخ بعضی‌هاشون رو در سطور دیگه‌ی نقدتون به خودتون دادید.

به نظرم اگر قبل از این‌که، حتا این صفحه رو باز بکنید تصمیمه قطعی‌تون رو برای دوست‌نداشتن داستان و لج‌بازی با نویسنده‌اش که حوصله‌اش بسیار خَف‌تر از چیزی‌ست که نشون میده، نگرفته باشید، با توجه به دانشی که دارید، پاسخ‌های خودتون رو درمی‌یافتید! البته این هم در حوزه‌ی اختیارات شماست و زوری که نیست عزیزجان :D فقط در نهایت بابت همه چیز، از جمله وقتِ عزیزتون می‌تونم ازتون رسماً سپاسگزاری کنم و بگم متشکرم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 22:18

نمایش مشخصات ک جعفری
تردید نکنید ؛ که شما از نویسندگان مورد علاقه من هستید. بواقع هر کجا که ردی از قلمتان ، چه نقد و چه داستان ، ببینم ، بی درنگ می خوانمتان.

می آموزم از شما و آموخته ام بسیار . از این رو سپاسگزارتان هستم بیشتر از آنچه که تصور می کنید. از اولین لحظه ورودم به اینجا تا به اکنون، برای هر نوشته ام نگاه برخی از دوستان و بویژه شما ، بسیار برایم مهم و باارزش بود و هست !
و اگر احیانا جسارت می کنیم و نظری می نویسیم بر نوشتارتان ؛ دلیلش نه موضع گیری و تصمیم از پیش تعیین شده مبنی بر دوست نداشتن اثر و یا خدای ناکرده مشکلی با صاحب اثر است بلکه دلیل عمده اش را علاقه بسیار به قلم شما و متعاقبا توقع زیاد از نویسنده آگاه و پردانشی چون شماست ! و ناگفته نماند که این داستان از بهترین آثاری بود که از شما خواندم !
در عرصه نوشتن، ما در حال گذاریم و شما بر مقصد !

از نمادهای داستان نوشتم و شما نیز نظرتان را در مورد نماد گفتید برایم . گرچه پاسختان ، هزاران پرسش دیگر در ذهنم آفرید، هم در مورد این داستان و هم در مورد مقوله نماد و سمبول ، لیک هراسم از حوصله شما و ضایع نشدن وقت تان برای کم دانشی ما ، مانعم می شود از پرسش بیشتر !
چرا که ذهن من نیز بشدت نماد پرداز است، حال جنسش را نمی دانم که آیا صرفا از خودآگاهست یا به قول شما حس ؟! به هر حال یکی از مشکلات اساسی من برای نوشتن ، نماد است و چگونگی ورودش به داستان بگونه ایی که برای مخاطبی با ذهنی تهی از پیشداوری و ناآشنا با من ، قابل لمس بشود .

سخن کوتاه کنم ؛ جناب رنجبران ، ما از طرفداران قلمتان هستیم ، تردید نکنید که تردید ندارم.

@};-


@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 02:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







۱-قصه!نویسنده وقتی به جذابیت‌های قصه و همچنین فرمیک می‌اندیشد! وقتی وجه پیرنگ در داستان قوی باشد، ناخدآگاه همه چیز سرجای خودش قرار می‌گیرد.
2-اگر طولانی مدت و زیاد به نماد و اینگونه گفتن می‌اندیشید، آن اندیشه نیز در شما رسوب می‌کند، و بعدها ممکن است نمادهایی برآمده از جان و حس‌تان شود. جزوی از شما شود. یعنی اینکه نویسنده ناخدآگاه می‌داند درباره‌ی چه صحبت می‌کند. دانشش با احساسش آمیخته شده- همانطور که من داستان‌های درخشانی از شما خوانده‌ام.
3- نمادها برآمده از نهاد و ناخدآگاه و لایه‌های عمیق ذهنی‌ نویسنده است! پس چطور خواننده متوجه می‌شود؟! بعنوان خواننده‌(جسمانه‌ای معنادار)صاحب مشاعر نرمال انسانی و اندکی ذوق هنری همان حین خوانش ناخدآگاه‌اش تحریک می‌شود!(برای شرح این جریان به آثار یونگ مراجعه کنید)
شاید مثال مناسبی نباشد چون ایشان صاحب ذوق‌ِ هنری و فکری‌ِ فراوان‌اند،اما:
4-جناب «ناصر باران‌دوست»- ایشان در اغلب موارد نقدهای‌شان تأویل‌گراست و شرح و تفسیری که ارائه می‌دهند مبتنی بر قرائت‌شان از نمادهاست! بعضاً نقد‌های درخشانی از ایشان خوانده‌ام و صاحب حسی مشترک! با توجه به پیچیده‌بودن مبحث نماد چطور ممکن است؟!وقتی نمادِ ماهی می‌تواند ده‌ها مفهوم و معنا در خدآگاه( یعنی مثلاً تعریفی که از نماد ماهی شده است) و همچنین پیچیده‌تر از آن ده‌ها معنا در یک متن پیدا کند، چطور به مفهوم و معنای مشترک می‌رسیم؟! یا حولِ یک محور اصلی می‌چرخیم؟! «ارتباط با نقاط و مکان‌هایی مشترک در ناخدآگاهِ جمعی!»
5- اگر قصدتان نمادسازی‌ست،در واقع نماد نمی‌سازید.
6- نمادها اثر را به شاعرانگی نزدیک می‌کنند!معنا و مفاهیم به تعویق می‌افتند!
7- حتماً، حتماً، حتماً مقاله‌ی «علیه نمادسازی و معناگرایی» آقای مسعود فراستی رو مطالعه بفرمایید، به زبان پارسی و از تحلیل‌گرانِ ایرانی بهترین چیزی که درباره‌ی نماد خوانده‌ام این مقاله بوده! درباره‌ی نمادهای سینما‌یی‌ست، اما با کمی تأمل قابل انتقال به ادبیات نیز هست. آقایان ادبی که سالهاست لالا تشریف دارند.
8- هیچ اصراری بر صحت حرف‌هایم و پذیرشش یا حتا اندکی هم‌عقیده بودن با هیچ‌کس ندارم
پوزش سریع نوشتم و برخی از نکات نیاز به توضیح بیشتر دارد، ممکن است در نگاه اول با هم در تضاد و تناقض باشند، ولی این‌گونه نیست
تصدقتان .در پناه بخشنده مهربان :D


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 17:33

نمایش مشخصات ک جعفری
خواندم مسعود فراستی را . دو بار.
و گرفتم پاسخ پرسش هایم را .

سپاس و بی نهایت سپاس برای رهنمود هایتان.
:) @};-


@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 00:20

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










خواهش می‌کنم. اختیار دارید. در ضمن این صفحه متعلق به خودتونه، هر نظری داشتید بفرمایید، بگید. به این کاری نداشته باشید که نویسنده‌اش اندربابِ حوصله‌جاتش چه مهملی میبافه. اون مخلص شماست. و وظیفه‌اش عرض ارادته.

بازهم صمیمانه سپاسگزارم بابت وقت و نقد و نظرتون! متشکرم و چه خوب به تعامل و تبادل مثبتی منجر شد.


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 11:29

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام راستش دیشب اینجا بدجوری بارون میومد ونیمه شب صدای وحشتناک یک رعد وبرق که از مرا از خواب پراند حس کردم دنیا به اخر رسیده والان است که همه چیز تمام شود فک میکردم قیامت شده واین یکی از اثار خواندن داستان شماست اینکه در لحظات اخر دنیا ادم تنها نباشد خیلی فکر خوبیه حداقل ادم تها نمی میره...اول اینکه دلم برای دختر داستان سوخت اینکه دختری اینقدر زیاد همون اول اشنایی زنگ بزنه یکم اغراق امیز بود درسته دخترا گاهی زیاد زنگ میزنن اما حداقل اون اولاش یکم برا طرف کلاس میذارن دیگه:D واینکه نفهمیدم ماجرای شباهت زن به توپ بیلیارد رو... تولد ماهی خیلی برام جالب بود واون قسمتهای داستان واقعا ستودنی بود....دست شما درد نکنه باز هم ما رو مهمون این همه استعداد وزیبایی تحسین برانگیز کلامتان کنید....@};این هم گل هستش ولی نمیدونم چرا استیکر من این شکلی میشه :)


@هستی مهربان توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 00:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








...در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون بیافتد، مثل وقتی که اُردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک. اما از درون غیرممکن است. وقتی به این حالت دچار می‌شوم، می‌خواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد. شروع می‌کنم به زوزه کشیدن، خود را روی زمین می‌اندازم، سرم را به این طرف و آن طرف می‌کوبم تا بیرون برود. اما غیرممکن است، پا ندارد، آدم که خیلی از داخل پا ندارد، راستی، انگار که حرف زدن در این باره حالم را جا می‌آورد. مثل این است که قدری بیرون می‌ریزد. می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم؟
رمان: زندگی در پیش رو/نویسنده: رومن گاری/ صفحه 48
نمی‌دونم قبلاً خوانده‌ای از من که گفته بودم در نام گذاری بر متن‌هایی که می‌نویسم تبحری ندارم! و این دفعه‌ی اول یا دومم هم نیست! می‌خوام بگم چنانچه من اسم این داستان رو «خارش وتوپ‌های بیلیارد» نمی‌ذاشتم، شاید اون تشبیه زیاد به چشم نمی‌آمد و در متن داستان حل می‌شد! یه تشبیهِ موهوم! از اختراعاته خودمه! ما تعاریفِ موهوم در داستان‌نویسی داریم، یعنی «با توجه به نیازِ متن» مثلاً راوی می‌خواد یه موضوع رو، تعریف کنه، اما ابهام‌ش رو بیشتر می‌کنه، یه تشبیه کردم، چون راوی یه لحظه یکه خورده! خوشحال شده؟ یا ناراحت؟! (در سطرهای بعدی یه چیزهایی درباره‌اش می‌گه، وقتی میره و میشینه روی میزِ بیلیار) و خواستم این حالت یکه‌خوردنش رو به ذهنِ خواننده منتقل کنم. یه لحظه سکته ایجاد بشه در روند خوانش. و برداشت به اختیار خواننده و سنجیدن‌ش در کلیت داستان.
آدم وقتی بچه‌ است، حس خوبی به توپ داره! میشه گفت عاشقه توپه! بعدتر که بزرگ‌تر میشی و جریانات ورزشی رو حرفه‌ای‌تر دنبال می‌کنی، مثلاً دروازه‌بان تیم فوتبال میشی، یهجور حسه دوگانه به توپ پیدا می‌کنی! در لحظاتی موکداً عاشقشی و در لحظاتی ازش بیزاری...همین حسه دوگانه هم در بیلیارد وجود داره و نسبت به حرکاته توپ‌ها. اینا رو نمی‌گم که چیزی رو در متن توجیه کنم، یا بگم از حسم به اون تشبیه بگم...


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1396 - 22:16

نمایش مشخصات هستی مهربان راستی اسم داستان خیلی ساده هست به نظرم...واین روی کل داستان اثر میذاره...این هم نظر من:">


@هستی مهربان توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 05:09

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










نظرت خیلی برام مهمه هستی جان. بی‌نهایت متشکرم از انعکاسش، بسیار بسیار ازت سپاسگزارم؛ و این‌که نظرمون از هم دور نیست.

پوزش بابتِ تأخیر در پاسخم
مخلصم و ارادتمند :)


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 18:40

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
چیزی که خیلی میشه در موردش حرف زد
میوه ای که اولین بار دیدیش و چیدیش انتظار ریسک داشتن سخت است
خودت باید طعمش را بچشی
مخصوصا که با احتیاط تفسیرش کنی
اما ناگهان و صد درصد ببینی کگه توپ بیلیارده و مو لای درزش نره
وقتی برای دوست کارگرم تعریف کردم
گفت خرج شماها اگر آب باریکه ی ناچیز باشه دیگه به نون فکر نمیکنین و هرچه بخواید میگید و مهم نیست چه چیزی چقدر کره داره
میگه سابق طبقه ی متوسط نیم نگاهی بما داشت
اما حالا در پی تفاوت و خلاقیته و طبیعیه که من سر در نیارم
اما چون راحتی بنی بشرو می خوام
انگار دوستمون به آرزوش رسید و راحت شد
ماهم خوشحال میشیم
درود بر شما
خوشحالم که آمدم
و خوشحالم که خوندم
زورم رسید که بخونم
و بازهم درودتان باد

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 2 آبان 1396 - 18:30

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






درود بر استاد عامری عزیز.
بی‌نهایت سپاسگزارم بابت زحمتی که متقبل شده‌اید و همچنین نظر محترم‌تان.
قدم بر دیده نهادید بزرگوار.
پایدار بمانید. ارادتمندم.







ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.