«تولّد داریم، متولّد نداریم!»

هیچ‌وقت، هیچ‌زمان روزِ تولّدِ هیچ‌‌کس به خاطرم نماند. نه این‌که تعمدی در کار باشد یا بخواهم یک‌جور ژست مردانه بگیرم، نه! بیشتر شبیه یک رازِ ناشناخته بود که با وجودِ همه‌ی تلاش‌هایم هیچ‌گاه به حکمت آن پی نبردم. ممکن بود چندین سال با یک زن زندگی کنم ولی این‌که روزِ تولّدش به خاطرم بماند و آن روز با یک شاخه‌ گل ولبخندزنان داخل خانه شوم، هرگز. با وجودی ‌که اغلب بعد از دعواهای مفصل بر سرِ این ماجرایِ مزمن، هر کاری که لازم بود انجام می‌دادم تا صدا و رنگِ این روز برای او خاص و دلپذیر باشد، اما زیاد فایده‌ای نداشت. زن‌ها این مسائل را خیلی جدی می‌گیرند و من همه‌ی روش‌‌ها و حربه‌ها را برای یادآوریِ این روز در ذهن‌م به کار می‌بستم، ولی باز سال بعدش، همین آش بود و همین کاسه. هیچ‌کدام از این زن‌ها در زندگی‌ام باقی نماندند و با رفتن‌شان روزِ تولّدشان را نیز با خودشان بردند. با خود فکر کرده بودم، چنانچه روزِ تولّد زنی به خاطرم بماند، قطعاً او همان نیمه‌ای‌ست که قرار است تا آخر عمر در کنارش کامل بمانم. عاقبت این اتفاق افتاد، یک زن وارد زندگی‌ام شد که حتا چند روز قبل از تولّدش حواس‌م هست؛ اصلاً ماهِ میلاد او که فرا می‌رسد، یکی هیجان‌زده در من می‌گوید:«هی فلانی، این ماه تولّد اوست»- این زن نیز کنارم نماند؛ نشد که بشود و بماند، و رفت...ولی همچنان ماه و روز تولّدش در من مانده است؛ این روز در من مغاکی می‌شود که دهان باز می‌کند و مرا می‌بلعد و هوای تبریک بر یادش، تسلیت می‌شود بر حافظه‌ام.


پ.ن
بدیهه‌نوشت.پاییز 95.طهران.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (24/12/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (24/12/1395),الف . محمدی (24/12/1395),شهره کبودوندپور (24/12/1395),هستی مهربان (24/12/1395),همایون به آیین (24/12/1395),غزل غفاری (24/12/1395),پیام رنجبران(اکنون) (24/12/1395), ک جعفری (25/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (25/12/1395),زهرابادره (آنا) (26/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (29/12/1395),سید رسول بهشتی (2/1/1396),حسین شعیبی (7/1/1396),محمدبیگلری (10/1/1396),سارینامعالی (23/1/1396),عطیه امیری (25/1/1396),پیام رنجبران(اکنون) (8/2/1396),عطیه امیری (26/1/1397),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 اسفند 1395 - 02:52

خواهرانه عرض می کنم

آخی چه رمانتیک:D

درود یاد این شعر از شهریار افتادم تقدیم به داستان:


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا



داداش پیام خان این کاریکلماتور هم تقدیم می کنم که کامل بشه عرایضم:D

نگاهش که پشت و پا زد، در عشق افتاد!


موفق باشید و پیشاپیش عیدتون نوروزتون چهارشنبه سوریتون حاجی فیروزتون ننه سرماتون اسفند دود شدتون و مخلفات هفت سینتون
مبارک

@};-


@متین یحیی زاده توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 23:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










نگاهش که پشت و پا زد، در عشق افتاد!


بسیار زیبا، و بسیار متشکرم بابت این کاریکلماتور زیبا ! دقیقاً همین است، چقدر پرمعناست. سپاسگزارم.

*


سپاس بابت ابراز احساسات خواهری‌تان، بی‌گمان التیام بخش بود. :)

*

و همچنین! طبق تجربه ی بر سر رفته ام :D



واقع‌این‌که، بلی، بنده آدم به شدت رمانتیکی هستم، فقط مشکلی که با آن درگیرم این‌چنین است که در شبانه‌روز، در حدود هفده تا سی و هشت دقیقه این حالت به من دست می‌دهد، گاهاً این حالت تا چهل و پنج دقیقه نیز تدوام داشته است، لکن دقیق‌اش همین بازه است که به عرض رسانیده‌ام. و دیگرکه حالت رمانتیکم علاوه بر این‌که ساعت و لحظه‌ی بروزش در شبانه روز منظم نیست، این حالت جای ثابتی نیز در بدنم ندارد، یعنی نمی‌توانم بگویم در مخم است یا در سرشانه‌های‌ام یا مثلاً ساعدِ دست چپ‌ام. در بدنم می‌چرخد. آخرین بار بازوی دست راستم دچار این حالت شده بود. اما لازم به ذکر است زمانی که دچاره این حالت‌ام به شدت رمانتیکم، طوری که طرف مقابل لبریز وسرشار از احساس و عواطف می‌شود، اما باز مشکلی در کار است، یعنی به محض پایان یافتن و کاهش ضربان این لحظات، آن روی دیگرم، یعنی یکی از «من» های دیگرم رخ نمایی می‌نماید، و این موقعیت جالبی برای طرف مقابل نمی‌آفریند، بدین سان که مثلاً او با لبخندی ژکوند مانند پر از حس خوشبختی‌ست و من ناگهان می‌گویم: پاشو جمع کن کاسه و کوزه‌ات رو! :D


*

پوزش بابت محاوره و مزاح و

سپاس بابت شعر!

گاهی در عوالم بچگی دلت می‌خواهد زندگی‌ات شبیه بعضی از اشعار یا داستان‌ها بشود، لکن وقتی واقع می‌شود- طاقت آوردن بر دردش...

سال نو مبارک. ارادت و مخلصم مریم خانمِ متین بانو. :)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 11:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور شاید البته شاید! من تنها زنی باشم که نه تولد نه جشن عروسی ! نه زندگی لاکچری هرگز شادم نمی کند که هیچ! نوعی زنجیر است بر دست و پای دلم چون به شدت اهل جبرانم !!و این یعنی اسارت!
درود برشما !
گاهی تاریخی در یاد انسان می ماند تاریخی مهمتر از تولد و سالگرد و ..و آن تایخی است که جایی زمانی دلت آنچنان تپیده که فروریخته...و آن تاریخ و آن لحظه به عمری می ارزد...
درود بر شما آقای رنجبران
خوشحالم بار دیگر قلمتان را می خوانم
پیشاپیش سال نو را هم تبریک عرض می کنم @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 00:42

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






این حالت که می‌فرمایی با آن آشنای‌ام! هستند بانوانی چون شمایی که این‌گونه‌اند، و البته به ندرت!

اما با تمامی‌یِ این تفاسیر، به زعم من، می‌بایست، به این جمله ،که بانو جعفری در ذیل داستان پیش‌ام، از داستایفسکی نقل فرمود، کاملاً توجه نمود و همه‌ی جوانب را از این منظر دید که:«زن، رستاخیز عشق است».


حالا به مزاح عرض می‌نمایم :D از زمانی که عشق به سخن وارد شد، هنوز که هنوز است، هیچ‌کدام از اندیشمندان تعریفِ جامعه‌ای ازش ارائه نداده‌اند و همه در ناشناختگی‌اش، به حیرت و حیرانی و اضطراب و شگفتی رسیده‌اند.

و اما:

این عشق...این عشق...

*

سال نو بر شما نیز تبریک و تهنیت باد. بی‌اندازه سپاس که در این شلوغی‌های آخرِ سال، از وقت‌تان گذاشتید تا با دیدنتان بسیار بسیار خوشحال شویم.

درود و اراتمند و مخلصم. :)


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 11:47

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام دوباره
عالی بود
خیلی عالی و عاشقانه:x و آخرش تلخ:(

راستی سال نو پیشاپیش مبارک@};- :)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 00:47

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







حالا برای این‌که تلخی‌یِ این داستان و قصه‌ی قبل در کام‌تان شیرین شود، این دل‌بداهه تقدیم به حضورتان :)










«چرا؟!»

«به سرت می‌آید، از هر آن‌چه می‌ترسی!» ماجرای من با واژه‌ها جز این نبود؛ از واژه‌ها همیشه می‌ترسیدم، از کلمات؛ به سرم آمدند؛ واژه شدم. به سرم، پای‌ام بیفتد، گذرم به خود بیفتد، با خودم کارم بیفتد، لابه‌لای واژه‌ها می‌جویم‌اش، این خودِ محو و مبهم‌ را...راستی، از تو هم می‌ترسم، همیشه می‌ترسیدم، تا کجا باید بترسم؟!...چرا؟!!...پس چرا به سرم نمی‌آیی؟!



*

گویا باز تلخ شد! :(


اشکال نداره، شما با لبخند لحاظ‌ش بفرمایید. :"> :)


سپاس بابت بودن‌تان خانم عاطفه خانم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط غزل غفاری Members  ارسال در چهار شنبه 25 اسفند 1395 - 10:04

نمایش مشخصات غزل غفاری عرض ادب!
با این که تلخ بود این بداهه نوشته شما،ولی خیـــــــــلی زیبا بود@};- @};- @};- @};-


@غزل غفاری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 18:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)




غزلِ عزیز


@};-


نام: همایون طراح   ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 14:11

گاهی آدم در مواجهه با یک اثر نمی داند باید چه واکنش نشان دهد. البته در قبال خود فقط! من همیشه معتقد بوده ام که کارنامه ی یک هنرمند باید در مواجهه با آثار او در نظر گرفته شود اما نباید به عنوان پیش زمینه یا ناخودآگاهی شکل گرفته و ذهنی از پیش آماده شده به سراغش برود. یادم است که روزی یک دوست در نقد یک ترانه ( شب سپید از شهیار قنبری ) به من میگفت : من مطمئنم که اگر یک ترانه سرای بد این را می سرود اصلن مورد توجه قرار نمی گرفت! و من در جواب گفتم : اول اینکه محال است که یک ترانه سرای بد اینچنین ترانه بگوید و بعد قطعن هنرمند کارنامه دار دقیقتر نقد می شود. ریزتر و بهتر مرور می شود. البته این را هم گفتم که نباید به دلیل کارنامه ی موفقش تأیید شود.
حالا این داستان : اگر بخواهیم به صورت یک کار جدی و یک داستان پرداخت شده به آن نگاه کنیم ، باید بگویم ضعیف است! مهمترین ضعفش " سوژه " است. تکراری و بدون هیچ اتفاق خاص داستانی و یا ابهام هنری ای! تنها یک دلنوشته ی زیباست. آنچه که من راجع به پیام رنجبران فهمیده ام این است که او بیشتر در نوشتن داستان های بلندتر از این داستان تبحر دارد. چرا که ذهنش سناریو پرور است. و آن هم به خاطر فعالیتش در زمینه سینماست قطعن و البته خواندن زیاد فیلمنامه و نمایشنامه.
اما آنچه که خواندیم به گفته ی خود نویسنده یک " بداهه " است. و این یعنی اینکه نویسنده ی ما حرفه ای است. به " کارنامه " و اهمیتش واقف است. پس قطعن باید به دید بداهه به آن نگریست و از این بعد خب یک بداهه فوق العاده را خواندم. با قلم روان نویسنده که همیشه مخاطبش را به همراه خود می کشد.
درود بر تو پیام جان. انتشار کارهای تو و چندی از دوستان کاربلد همیشه مهر تأیید و اعتبار خواهد زد بر داستانک! با وجود تو و بقیه دوستان صاحب سبک و قلم ، اینجا پر نشاط و پویا خواهد شد. قطعن داستانک به داستان خوب و نقد خوب نیازمند است. از این رو : سپاس که هستی!

سبز و موفق باشی...


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 15:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






هومن جان عزیزم!

آنچه نوشتی دقیقاً همان است که هومن می‌نویسد و اویی‌ست که می‌خواند و پُرفراوان خوانده است و می‌داند و ذوق و ناخدآگاه‌ش آنقدر با متون مختلف، چه موسیقی، چه رمان، چه داستان‌کوتاه، چه سینما و...مواجه شده، کاملاً پخته است. من هیچی در تأیید حرف‌های شما اضافه نخواهم نمود چرا که کامل و جامع و البته با لطف و مهربانی‌ست.

جایی از موریس بلانشو می‌خواندم، یک متن را تا کسی نخواندش، موجودیت پیدا نمی‌کند. بعضی از متن‌ها را نوشته‌ای، با خودت مرورش می‌کنی، دلت برای‌اش می‌سوزد، دل‌ت می‌‌خواهد باشد، یا حداقل یکبار خوانده شود.

هومن جان، من متشکرم بابت این نقدت! خیلی متشکرم.
راستش در کنار این‌که واقعاً دلم می‌خواست، این متن را تنی چند بخوانند تا بودش هست شود، یک آزمون هم داشتم که متوجه بشوم، خواننده چطور با این متن مواجه می‌شود! خودم رأی به «دلنوشت» بودنش داده بودم، ولی چون دوستش داشتم، الکی می‌گفتم: «نه بابا ! این داستانه برادر من» اینجوری خودم را قانع به انتشار نمودم. شما که می‌گویی «دلنوشت» من هم می‌گویم :«دلنوشت». :"> :D
*

گاهی اوقات فقط دلت می‌خواهد بنویسی، گاهی اوقات دلت می‌خواهد بمیری، در نوشته‌ات بمیری، در نوشته ات نفی کنی خودت را، بودن‌‌ت را، گاهی اوقات دلت می‌خواهد در نوشته‌ات بمیری!

*

سپاس بابت لطفت و بزرگواری‌ات و درود الهه های یونان بر تو باد :D

مخلصم و ارادتمندم. :)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 15:05

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






راستی پوزش و عذر بابت دیر پاسخ دادنم به لطفت :)


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 14:19

درود بر پیام عزیز
من همیشه به این فکر میکنم که، وقتی در یک روزی،لحظه ای دچار هیجان می شوم! وجودم سراسر نشاط می شود! ولی دلیلش برام مشخص نیست، حتمن اتفاق خوبی در آن لحظه در یه جایی ازکائنات افتاده که بمن ربط دارد! اگه جنبه عاشقانه اش را در نظر بگیریم، یعنی کسی را که ندیده دوستش دارم، در آن لحظه خندیده! در آن لحظه شاده! در آن لحظه متولد شده!... آری! اگر کسی را دوست داشته باشی،نیازی نیست که لحظه تولدش را حفظ کنی و بخاطر داشته باشی! بلکه در آن لحظه یکی در درونت بیادت می آورد! احساساتت در حال آماده باش قرار می گیرد و مغزت مترنم می شود! اما افسوس که قرار نیست هرآنکس که تو دلت برایش آهنگ می زند، دل او نیز برایت برقصد! اینجاست که بقول تو، آنگاه هوای تبریک بر یادش، تسلیت می شود بر حافظه ات!
سپاس ازینکه مینویسی!


@همایون به آیین توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 15:57

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






و حرف‌های متافیزیکی بزنیم!

و شکنجه بشویم از بودنِ حس! و این‌که همه‌ی دنیای‌ات بشود حس! و این حس، چه ترسناک می‌شود این حس! در لحظه‌ای که یکباره بر تو فرو می‌ریزد! و لحظه‌ای انگار وصل می‌شوی بر «او»یی که نیست، و تصویر می‌بینی و تصویر می‌بینی و تصویر می‌بینی و چه دردی دارد وقتی تصاویری می‌بینی که نباید ببینی! و چه شکنجه می‌شوی و چه به غرورت بر می‌خورد که چرا من می‌بایست یک نفر را حس کنم که نبایدش حس کنم. چرا من در این لحظه باید به یک نفر فکر کنم که نباید فکر کنم. راه‌ش را بلدی، بارها آزموده‌ای، فکر نکردن را خوب آموخته‌ای، می‌دانی رفتنی‌ها را باید بگذاری بروند، گذشتن را باید فراگرفته باشی بی‌آنکه خم به ابرو بیاوری و تو اینگونه‌ای، آن‌سان که می‌باید باشی.


*




:( اما «تولد داری و متولدش نداری» و می‌نویسی در روزه تولد قورباغه‌ای می‌نویسی که قورباغه‌ات بوده و قورباغه‌ای که روزه تولدش از اعجاب، یادت نمی‌رود و دستت در آن لحظه بهش نمی‌رسد که از حرص کله‌اش بکنی، که بیا قورباغه جان، بیا روزه تولدت را هم با خودت ببر... آخر تو چه فرقی داری با دیگران!؟ فقط قورباغه‌ای هستی که هنوز روزه تولدش در من قورقور می‌کند... :( :"> :D


*

درود بر به آیینِ به آیین

همایون جان متشکرم از بودنت بزرگوار. بسیار بسیار عذر می‌خواهم که دیر پاسخ دادم. خواهشاً پوزش مرا پذیرا باش.
ارادتمندم. :)


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 16:29

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام از آنجاییکه تولد من هم چندروز دیگه هست داستان خیلی چسبید دست شما درد نکنه واز آنجاییکه فراموش کردن اینجور چیزا در شما آقایان زیاد مشاهده شده پس میشه گفت یه جور طبیعته ونباید باعث ناراحتی بشه ممنون وخیلی ممنون;)


@هستی مهربان توسط هستی مهربان Members  ارسال در چهار شنبه 25 اسفند 1395 - 14:57

نمایش مشخصات هستی مهربان راستی سال نو مبارک:x


@هستی مهربان توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 17:42

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










ممنونم هستی جان.

اول این‌که تولد شما مبارک باشه. به به ! به سلامتی! چه کاری خوبی کردی به دنیا آمدی هستی خانم :)


دوم این‌که سال نو شما هم مبارک باشه. :)


امیداوارم سال بسیار خوبی داشته باشی.

برقرار باشی


و تقدیم:

@};-


نام: غزل غفاری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 23:20

نمایش مشخصات غزل غفاری نه هر سرچشمه،آب زلاله
نه هر لاله رخی،صاحب کماله
نه هر برگشته بختی هست فایز
نه هر گلدسته خوان مثل بلاله
-فایز دشتستانی-
(دو بیتی های این شاعر چوپان عالیه!من به شخصه تمام اشعارش رو حفظم)


والا کسی که بخواد بره،می ره!
حالا چه ما تولدشو یادمون بمونه،چه نَمونه!
چه باهاش خوب باشیم،چه بد!
چه دوست باشیم،چه دشمن!
چه آشنا باشیم،چه غریب!
چه...!

عرض ادب و احترام جناب رنجبران عزیز و گرامیم
باز هم مثل همیشه گل کاشتید
عالــــــــــــی بود،دست مریزاد...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

عقل تکرار را نمی پذیرد ، اما احساس آری
طبیعت نیز دوستدار تکرار است
طبیعت را ساخته اند از تکرار
تکرار بهار مبارک...

پیشاپیش عید نوروز رو به شما تبریک میگم استاد عزیزم!
ان شاءالله سالی پر از برکت،امید و شور و نشاط و خوشبختی،در پیش داشته باشید!
:) @};-
آرزو می کنم در این نفس های آخر آخرین فرزند آخرین فصل سالِ یک هزار و سیصد و نود و پنج،سبز و خرم باشید!
چرخ روزگار به کامتون:)


@غزل غفاری توسط غزل غفاری Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 23:21

نمایش مشخصات غزل غفاری پوزش بابت لحن عامیانه ام!:D :D :D @};-


@غزل غفاری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 18:07

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










«مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید» :)

سلام، سلام، سلام، هزاران بار سلام بر دختر بهار، بر بهاری‌ترین غزل واره‌.

خواهشاً عذرخواهی منو پذیرا باشید، بابت این‌که پاسخِ این همه لطف و محبت و عزیزبودن‌تان را دیر تقدیم می‌نمایم.

خانم غزل خانم، من هم سال نو رو بهت تبریک عرض می‌نمایم.

شاعرانگی‌یِ بودنت که پیداست با شعر سلوک داری! و این‌که فایز بدانی، فوق‌العاده است، خوشحال شدم، درود بر تو!

و همچنین می‌خوام یکی از اشعاری رو که خودم شخصاً خیلی خیلی دوستش می دارم رو بهت تقدیم کنم!


«افسانه‌ی مارکو»


در جنگل

پایین رودخانه

یک پری زندگی می‌کرد

که گه‌گاه شنا می‌کرد در آب

و یک بار

احتیاط از کف داد و

به تور ماهی‌گیر افتاد

ماهی‌گیران از او ترسیدند

اما همراه‌ِ ماهی گیران

نوجوانی بود به نام مارکو

او پریِ زیبا را

گرم در آغوش گرفت و بوسید.

و پری

چون شاخه‌ای نحیف

در آن دستان قدرتمند

پیچ و تاب می‌خورد

او به چشمان مارکو می‌نگریست

و آرام به چیزی می‌خندید.

سراسرِ آن روز

پری مارکو را نوازش کرد

و همین که شب سایه افکند

پریِ شاداب گم شد...


و مارکو
دلتنگ...

مارکو شب و روز پرسه می زد

در جنگل

پایینِ روخانه‌ی «دونای»

می‌گشت و ناله می‌کرد که

«کجایی پری؟»

و موج‌ها می‌خندیدند که

«ما نمی‌دانیم!»

یک‌بار او فریاد زد که

«شما فریبم می‌دهید!
شما خود با پری سرگرم بازی هستید!»

و نوجوانِ احمق

خود را در رودِ «دونای» افکند

تا پری خویش را پیدا کند.

اکنون آن پری

مثل زمان‌هایی

که هنوز مارکو را ندیده‌بود

دارد شنا می‌کند در آب رود

و مارکو

دیگر نیست...

و با این همه

نغمه‌ای درباره‌ی مارکو برجای مانده است.

و شما

که روی زمین زندگی می‌کنید

چون کرم‌های کورِ در خاک

قصه‌ای از شما تعریف نمی‌کنند

و نغمه‌ای هم حتا

از شمایان نخواهند خواند.


*
1903-1895

ماکسیم گورکی


از مجموعه «عصر طلایی و عصرنقره‌ای شعر روس»
برگردان: حمید آتش برآب.


:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط غزل غفاری Members  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 20:41

نمایش مشخصات غزل غفاری سلامی دوباره!
چه زیبا بود این شعر...!
سپاس از این همه لطف شما بزرگوار@};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 اسفند 1395 - 13:47

نمایش مشخصات ک جعفری
این نوشته و نوشته " زن بر نقد " قبل از آنکه داستان بشود ، بنظرم بیشتر در قالب یادداشتها ی روزانه یک نویسنده ، می گنجد. و چنانچه تمامی این دست نوشته ها ، گرداوری بشود ، به گمانم مجموعه خواندنی تر بشود !

اما اگر دوستدار انتشار پراکنده هستید ؛ جسارتا یک پیشنهاد:

کمی از نوشته هایتان فاصله بگیرید. حضورتان بسیار پررنگ است در متن !



سپاس برای این نوشته !
@};-


@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 28 اسفند 1395 - 03:29

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






کلاغ عدم

در واقع، من کلاغ عدمم.

بر بامِ دیرپاترین شب زمستانی

دهان می‌گشایم و

چون بادنمایی غارغار می‌کنم.

در فصول آیا معرفتی هست؟

آنچه ندارم من، همه چیز است.


«یوشی ایسامو»


«زن بر نقد» را اجازه می‌خواهم با شما مخالف باشم، به نظرم آن «داستانک» تمام شده‌ای‌ست. اما این سخن شما بیراه نیست به هیچ‌وجه! واقع‌این‌که سعی‌یِ نویسنده نیز بر ساخت چنین فرمی‌ست! برآمده از خویش اما آمیخته به جهانِ داستان، خب باطبع برخی یادداشت‌اش خواهند خواند برخی‌ داستان یا فرم‌های دیگر. اما رعایت وجود روایت بر من الزامی‌ست در همین نوشتارها، آغازی و میانه‌ای و پایانی، لکن نه به همان ترتیب. پیش‌تر نیز گفته‌ام و البته نه درباره‌ی همه‌ی آثار؛ نوشته‌های‌ام «من» است اما الزاماً «من» نیست.

می فرمایی آن «من» نباشد در نوشتارش! البته نمی‌دانم چگونه به این نتیجه رسیده‌اید که آن «من» در این نوشتار است؟! و همچنین، راست‌ش من هنوز دقیقاً نمی‌دانم چرا می‌گویند نویسنده نباید در متن‌اش باشد؟!


می‌فرمایی آن «من» نباشد در نوشتارش! به چشم، گفتم بهش! می‌گوید: باشد، حالا که پای مرا از همه بریده‌ای، از آنچه و هر چه و هر جا که ممکن است، نقطه‌های آخرین، همین زندگی در نوشتار است- می‌گویی بروم گورم را گم کنم؟ اصلاً چطور است، این «مسخ» شده را، بیندازیم گوشه‌ی اتاق‌ش تا چون «گرگور زامزا» همان‌جا تلف شود؟! فکر بدی نیست؟! نه؟! من هم موافقم!


سپاس و درود







نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 14:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود دوباره آقای رنجبران عزیز و گرامی
مثل همیشه عالیست . با تاریخ تولد بازی زیبایی کرده اید و عشق را نشان مان دادید .
به قول بزرگی اگر عاشق باشی خاک پای معشوق نیز سرمه چشم خواهد شد
سپاس از این همه لطف قلم
بهترین اوقات نصیب شما باد ان شالله خواهر زاده گلم


@زهرابادره (آنا) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 29 اسفند 1395 - 03:55

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









درود فراوان بر شما باد سرکارخانم بادره عزیز و مهربان خاله نازنین‌ام. :) :x


پوزش می‌خواهم بابت این‌که با تأخیر برای عرض ادب و ارادت خدمت رسیدم، راست‌ش رفته بودم، جشن ازدواج یکی از دوستان‌ام، و فرستادیم‌اش سر خونه و زندگی‌اش :D
بقولی حالا دیگه دقیقاً از دیشب باید به بانو جواب پس بدهد کجا می‌رود؟ چه می‌کند؟ این کی بود؟ اون کی بود؟ :D :D ...اوه...اوه...خلاصه دیگر باید حساب پس بدهد.

بی‌نهایت سپاسگزارم که خوشحالم می‌نمایی با قدم نهادن بر دیده‌ی ما.

متشکرم از تعابیر همیشه زیبای‌تان که مزین می‌نماید این نوشته‌های ناقابل را.

ارادتمندم و مخلص. برقرار باشید و سلامت

تقدیم :


@};- @};-
@};-


نام: مهتاب   ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 19:52


همهء هستی من آیهء تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم


زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

 زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو

همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

 
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست

دل من

که به اندازهء یک عشقست

به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازهء یک پنجره میخوانند


آه...

سهم من اینست

سهم من اینست 

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :

" دستهایت را

 دوست میدارم "

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد ،  میدانم ، میدانم ، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محل کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری  آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی

صید نخواهد کرد .


نام: مهتاب   ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 19:55



 

 

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد


@مهتاب توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 30 اسفند 1395 - 01:13

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










فروغ ها؟! :D :"> ...اگر آنچه باشد که من می پندارم، درود بر حافظه ات.
.
.
.

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی

نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها

در رقص عظیم تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه رگ هایت

آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر آیم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند

دستانت آشتی است

و دوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد برده شود

پیشانیت آیینه ای بلند است

تابناک و بلند،

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی

عمری دراز در آیینه نگریستم

من برکه ها و دریا ها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی

که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!

حضور بهشتی است

که گریز از جهنم را

توجیه می کند،

دریائی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم

وسپیده دم با دستهایت بیدار می شود

.

«شاملوی بزرگ»


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 اسفند 1395 - 01:17

نه تولد داریم نه متولد مشترک مورد نظر هنوز توی آب و گل است احتمالا :D

سلام و عرض ارادت به آقای رنجبران بزرگ :)

سه تا هیچ توی جمله آغاز داستان یعنی نویسنده اکیدا تاکید موکد داره :D توی قضیه منطقی، هیچ با چی جور میشه :-/ فکر کنم سالبه کلیه
یکی نیست به من بگه این داستان که اطلا با منطق جور نمیشه .. مگه نمیخونی که راوی میگه بیشتر شبیه راز هست و خودش هم به حکمتش پی نبرده .. تو هم دست از سر واژه ها بردار
حیف که این راز ها به گذره من نمی افتن .. روز تولدم رو چه بخوام و چه نخوام همگی یادشونه چون توی تقویم ها نوشتن و جشن میگیرن .. وگرنه خدا به داد اهالی خونه و دوستان میرسید پوستشون رو میکندم
یه حکم در وسط داستان صادر شده بود در مورد حساسیت خانوم ها به این روز های ویژه.. منم پی نوشت همون حکم این عرایض پوست کنی رو نوشتم :D :D
مدیونین اگه فکرکنین کسی رو تهدید کردم و از این حرفا
قسمت هایی از داستان حال و هوای رئالیست جادویی داشت .. حس کردم مثلا راوی عمر نوح داشته .. ولی نوع بیان داستان بی شباهت نبود .. مخصوصا کلمات قیدی که توی داستان کم و بیش بکار برده شده .. همنطور بی خود و بی جهت ..حالو هوای یه تیکه از داستان صد سال تنهایی تداعی شد برام :) از اون لحاظ میگم
القصه .. داستانک جالبی بود .. اگرچه تند وسریع روایت شد و من دلم میخواست ادامه داشته باشه توی این اوضاع بی وقتی .. هر چند صد صفحه هم که بود میخوندمش :)
دم قلمتون همیشه گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 1 فروردين 1396 - 12:53

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










همه

لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق

پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق! آی عشق!

چهره آبی ات پیدا نیست

و خنکای مرحمی

بر شعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق! آی عشق!

چهره سرخ ات پیدا نیست

غبار تیره ی تسکینی

بر حضور وهن

دنج رهایی

بر گریز حضور

سیاهی بر آرامش آبی

و سبزه برگچه بر ارغوان

آی عشق! آی عشق!

رنگ آشنایت

پیدا نیست!

....

درود نرجس جان. به طرز هولناکی مخلصیم و ارادتمند :)


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 فروردين 1396 - 14:37

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
خیلی خوب بود، نه! عالی بود! لذت بردم.
متاسفانه سایت خالی شده از داستانهای زیبا و پر شده از دلنوشته های آبکی و بی محتوا


@حسین شعیبی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 - 02:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










سلام مهندس جان.

خیلی مخلصم. آقا من واقعا متاسفم که اینقدر دیر پاسخ و عرض ارادتم را تقدیم می دارم.

بی نهایت از لطفتان متشکرم

آقا خودت را عشق است! :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.