پیام رنجبران

قبرستان جدید شهر بر قله‌‌ی تپه‌ای‌ بنا می‌شد؛ بر بلندای شهری که جوانان‌ش زیاد نبود و سنگ در سوز و سرمای زمستان‌هایش می‌ترکید. قبرستان قدیمی شهر دیگر پُر شده بود، و قبرها تمام شده بود و آدم بود که روی آدم دفن شده بود و دیگر گوری برای مردن در آن‌جا خالی نبود. قبرستان جدید بر بلندی‌هایی بنا می‌شد که غار‌غارِ سیاه کلاغ‌ها هم به آن‌جا نمی‌رسید. پیرمردی شوریده‌حال و مجنون که در قبرستان قدیمی، با دبّه‌ها آب برای شُست‌وشوی سنگ قبرها می‌برد، مدام داد و غال می‌کرد:« قبرستان را اینجا نسازید، باد سرد خواهد وزید». اما کارگران و مهندسین به‌ش می‌خندیدند و چیزی به او می‌دادند که برود پیِ کارش؛ وقتی لج‌بازی‌اش نمی‌رفت، اذیت‌اش می‌کردند و برایش خط و نشان می‌کشیدند و حتا یکی در فرصتی، اُردنگی به او زد و چندتایی از آن‌جا بیرونش انداختند. اما او هنوز مُصّرانه و کلافه بازمی‌گشت و برسرشان فریاد می‌زد:« قبرستان را بر بلندای شهر نسازید، اینجا در زمستان باد می‌آید». یکی از کارگران گفت: «پیرِ خرفت، مگر مرده‌ها سینه پهلو می‌کنند یا سردشان می‌شود؟ خب باد بیاید!» پیرمرد می‌گفت: «بادِ سرد، خاکِ مرگ را از گورها می‌روبد، آن را از جای خودش می‌روبد، و می‌برد بر سر شهر می‌ریزد، این خاک بر اندامِ شهر پاشیده می‌شود، و نخست چشم جوان‌ها را کور می‌کند و این مرگ‌ تا ابد می‌ماند». جمعیت خاموش و ساکت‌تر می‌شدند و دیگر چیزی نمی‌گفتند! لکن بازهم کار می‌کردند و کار، و پیرمرد داد می‌زد و داد؛ کارگران زه‌کشی قبرستان و احداث مرده‌شورخانه و بنای دفتر ریاست محترم قبرستان را پی‌افکندند و کف زدند و این اتمام را به یکدیگر تبریک گفتند؛ و قبرستان که آغاز شد و مرده‌های‌ تازه‌ قرارشان نگرفت، آن سالِ سرد- سال بد نام گرفت- سالی که مرده‌شورخانه،‌ مرگِ جوانانِ کارگر را می‌شست.



پ.ن
برگرفته از خاطرات واقعی‌یِ نگارنده ، در یکی از شهرستان‌های کشور. «بدیهه‌نوشت.زمستان95.طهران»

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (24/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (24/12/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (24/12/1395),الف . محمدی (24/12/1395),شهره کبودوندپور (24/12/1395),همایون به آیین (24/12/1395),هستی مهربان (24/12/1395),غزل غفاری (24/12/1395),پیام رنجبران(اکنون) (24/12/1395),بهروزعامری (25/12/1395), ک جعفری (25/12/1395), ツفریماه آرام فر ツ (25/12/1395),م.ماندگار (25/12/1395),زهرابادره (آنا) (26/12/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (28/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (29/12/1395),نادیابزرگی نژاد (2/1/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (6/1/1396),حسین شعیبی (7/1/1396),ف. سکوت (8/1/1396),محمدبیگلری (10/1/1396),سارینامعالی (23/1/1396),عطیه امیری (25/1/1396),اذرمهرصداقت (27/1/1396),پیام رنجبران(اکنون) (8/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (9/2/1396),بهناز باران خواه (22/2/1396),نادیابزرگی نژاد (3/3/1396),سارینامعالی (5/3/1396),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 اسفند 1395 - 01:05

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها بر شما
موضوع و خط سیر داستان زیباست ولی اعتقاد و باور موضوع داستان با پیچیده گیهایی هموار است که اعتقاد و باور که برای نسل امروز کمی دور از ذهن است .
در قدیم و باور آدمهای قدیمی مسائلی بود که واقعا اتفاق هم می افتاد ولی نسل امروزی ما این باورها را با وجود اتفاق افتادن ، قبول نمی کند .
مثلا در باور آدمهای قدیمی همین دور و بریهای خودم وقتی جاده یا کانال آبی احداث می شود باید برای شروع آن رسم خونریزان و سر بریدن ************ را توصیه می کنند اما با وجود مرگ و میرهای متوالی باز هم انسانهای هم نسل من قبول نمی کنند .
البته باورها و اعتقادهای دیگری هم هست و قدیمی ها باور دارند و ما ....نه .
سبز باشید.
@};- @};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 23:44

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








واقع‌اینکه سالِ پیش بابت ماجرایی، گذرم به اسطوره‌شناسی افتاد و بازهم خاطره‌ای که سال‌هاست مرا همراهی می‌نماید تداعی و زنده شد! خاطره‌ای که بسیار با آن درگیرم؛ همین‌ »پیام رنجبران» که به عرض رسانیده‌ام- بسیار مردد بودم در انتشار‌ش، به دلیلِ فُرم عجیبی که طی‌یِ این‌ سالیان در ذهنم و سپس در نوشتار جُسته بود، صراحتاً عنوان خاطره را در ذیل‌‌اش متذکر شدم. و این متن به زعم من، الگوی‌اش: قصه‌ای اسطوره‌‌ای‌ست- و البته چنانچه در آینده عمری باشد در قالب -داستان کوتاه- با مرتبط نمودن‌‌اش به مباحث اسطوره‌شناسی به نوشتار مبدلش خواهم کرد.
شایان ذکر است، در عهد شباب با نوشته‌های «جوزف کمبل» یا «یونگ» درباره‌ی اسطوره آشنا بودم، اما بعد از reset
شدن‌های چندباره‌ی ذهنم، نیاز به مطالعه‌ی مجدد در این مقوله به شدت احساس می‌‌شد! از جایی که موضوع مورد مطالعه‌ام با اسطوره‌های ایرانی مرتبط بود! بازهم همان ماجرای قدیمی پیش آمد! نبود منابع و این‌که چنانچه شما همین حالا تصمیم به پژوهش درباره‌ی بسیاری از مضامین بگیرید فهرست منابع مفید که در اختیارتان قرار می‌گیرد فاجعه است، منظورم نوشتارها و تحقیقات دلیرمردانِ خواب‌آلود اندیشه و منورالفکریِ ایرانی‌ست و اغلب ترجمه‌های دست چندمی و سپس پر از غلط و غلوط. در نتیجه مجبورید خودتان آستین بالا بزنید و تا به کلامِ نه مکفی ولی حداقل معقولی برسید. در موضوعاتی که حداقل به من یکی زیاد ربطی ندارد برای کسبِ کمترین دانسته‌ها، جانم از اقسام نقاط دربیاید. می‌بایست کمی نوشته‌های مسئولانه و جمع و جور نیز باشد که نخواهی خودت بیوفتی دوره لابه‌لای کتبِ تخصصی؛ نیست، و چه می‌شود کرد. سال پیش در موضوع نشانه‌شناسی و ساخت‌گرایی هم همین جریان برای‌ام پیش آمد! به فهرست مقالاتی که ایرانی‌ها نوشته‌اند نگاهی بیندازید.جالب نیستند. بماند ، غرغر کردن را برایم ممنوع شده.

این تعریف مرسوم و متداول از اسطوره است، یعنی: «فقط داستانی موهوم» یا «خرافه» و یا با کمی مساحمه:«اسوه‌ی حسنه و با منشأیی فوق‌انسانی و همچنین سنتی رسیده از پیشینیان به بازماندگان» .


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 23:49

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










اما اسطوره سویه دیگری دارد، به شدت عمیق و معنادار!! به تعریف افرادی که نام می‌برم و در این باب نوشته‌اند، می‌خواهم به عظمت اسطوره‌شناسی فقط با ذکر افرادی که در این موضوع دست به قلم برده‌اند و برخی‌هاشان سال‌های‌ زیادی از عمرشان را فقط معطوف به اسطوره نموده‌اند، اشاره کنم، تا خود بخوانید حدیث مفصل را.
سنت‌گرایان:«رنه گنون/ تیتوس بورکهارت/فریتیوف شوئون»
روانکاوان:«فروید/ یونگ/آبراهام/ارنست جونز/ اتورانک»
پدیدارشناسان:«هنری کُربن/ میراچه الیاده»((((این برادر، الیاده از خداوندگاران این کار است))))
دانشمندان:«گاستون باشلار/ژیلبر دوران»
ساخت‌گرایان:«استروس/ژرژ دمزیل/ ولادیمیر پراب/رولان بارت»
همه‌ی صاحبین اسامی که بی‌گمان وزنه‌های بی‌چون و چرای تاریخ علم و اندیشه و فلسفه هستند، در مقوله‌ی اسطوره‌ به حیرت رسیده‌اند در پی کشف معانی شگفت‌انگیز آن. برخی آن معنا را بالابر و مینوی و لاهوتی و قدسی شمرده‌اند و بعضی دیگر به عکس، با تفسیر، شأن اسطوره را در حد نشانه‌های زبانی تقلیل داده‌اند. اما در یک تعریف با هم اشتراک نظر دارند: «اسطوره بر معنایی رمزی دلالت دارد»
کوتاه سخن این‌که:
اسطوره تعاریف فراوان و اغلب پیچیده‌ای دارد که محل تنازع و بحث و جدل بزرگان زیادی‌ست، لکن بسیار جذاب!
در آثار ایرانی برای شناختِ نسبی، « اسطوره در جهان امروز» به قلمِ آگاه و دانشمندِ گرامی جناب «جلال ستاری» را پیشنهاد می‌دهم.
«محمد ضیمران» نیز کتابی با عنوان «گذار از جهان اسطوره به فلسفه»
«افسانه و واقعیت» میراچه الیاده، ساده و مفید و مختصر و خواندنی‌ست.

این نوشتار واین گفت و گو صرفاًً بهانه‌‌ای‌ست! نه برای ترویج اندیشه‌های واپس‌گرایانه، خیر! خرافه و افسانه واسطوره هرکدام جداگانه محل بررسی‌ست. اسطوره شناسی دیدگاه انسان را نسبت به دنیا و جهان پیرامون‌اش به شدت دست‌خوش تغییرات عظیم و البته کاربردی می‌نماید! یعنی مفاهیمی صرفاً انتزاعی نیست.

در ضمن تا حدی، نسبت به محتویات ذهنمان اشراف پیدا می‌کنیم که چه مقدارش از کجا داخل شده؟!

اسطوره‌‌خوان ‌های اصیل و واقعی، گیر آوردید دو دسته بچسبید بهشان، آدم‌های فوق‌العاده‌ای هستند.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 23:51

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






«پیام رنجبران» را گفتم و این‌ها را نوشته‌ام تا بگویم: خوش بحال دوستان کم سن و سال‌تری که ابتدای گام‌های مطالعاتی‌شان هستند! می خواهم بگویم از ما که گذشت و اوقات فراوانی چرند کرده‌ایم و حالا زمان زیادی برای پرداخت دقیق‌تر به بسیاری از مقولات فوق‌العاده جالب را نداریم- لطفاً شما، اسطوره‌شناسی مبحث عظیمی‌ست ولی بسیار کاربردی.

و در پایان این‌که: این داستان- شاید چندپهلو به نظر برسد، این هم یکی از ویژگی‌های این چنین قصه‌هاست، چرا که:«اسطوره‌ها باز می‌گردند!»


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 23:58

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





جناب «خوشبین صفت» دوست فرهیخته و بزرگوارم.

از حضورتان بی‌نهایت سپاسگزارم.

بی‌نهایت از نقد و نظرتان بهره‌مند شدم و ارادت و مخلصم.

و پوزش که ذیلِ کامنت شما عالی‌جناب، نظرپراکنی نموده‌ام.


درود بر شما. :)


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 اسفند 1395 - 02:59

درود

چی بگم جز اینکه با کاریکلماتورم می تونم بگم

سکوت، ************ صداست


موفق باشید

@};-


@متین یحیی زاده توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در دوشنبه 23 اسفند 1395 - 03:02

به ولاه سایت باادبیه
بخدا



اون **********ینگ چشمک زن
س ا ن س و ر بود


@متین یحیی زاده توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در دوشنبه 23 اسفند 1395 - 03:02

:D


@متین یحیی زاده توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 09:54

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن خخخخخخخ وای متین=))


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 00:01

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





کاریکلماتوره من کو؟!! :(

چرا تیکه تیکه شده؟!

با ظرافت ضده ممیز ی، لطفاً بنویسیدش، حیف است به خدا.

:)


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 09:40

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام گرامی@};-
از نوع ادبیات، تعلیق، چینش وگزینش کلمات، آهنگ و سِیر اثرتان بسیار لذت بردم.
اما منطقِ کلیدی اثر، کمی ابهام دارد هر چند که ازباب کنایه بود ولی کنایه ای که براحتی قابل کشف نیست.
رابطه ی بین خاک سردِ قبرستان و کوریِ چشمِ جوانان براحتی قابل کشف نیست و نمی توان فهمید دقیقن چه پیامی را می خواهد انعکاس بدهد.
بقول یکی از نویسندگان سابق داستانک، اثر حفره هایی دارد که روابط علیّ و معلولی را نقض می کند.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 00:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










و بر شما سلام حمید خان عزیز.

به حضرت‌عالی و نوشته‌هایتان بسیار علاقمندم چرا که باوری در پس پشت کلمات‌تان نشسته است!

*

«نقدتان به روی چشم!»

بسیار مشعوفم بابت حضور افرادی چون شما، که این‌چنین موشکافانه و دقیق متن‌ها را مطالعه می‌نمایند.

این قصه، از جمله خاطراتی‌ست که چنانچه عمری باشد حتماً در قالب داستان کوتاه خواهم‌اش نوشت، و آن وقت تعاریف‌تان را به حساب لطف‌تان می‌گذارم و حتماً تذکرتان را بر دیده و قلم، یاد و لحاظ خواهم نمود.

خودم هم با همان جمله که فرمودی و یکی دیگر، مشکل دارم، شاید زیادی مبهم یا مخدوش باشد، لکن با خودم گفتم شاید طبق الگوی رمزی و منطقِ نظامِ قصه بشود با اغماض به آن بنگرم، لکن شما که می‌فرمایی، حتماً و حتماً فکری به حالش خواهم نمود.

بی‌نهایت سپاس و ارادت. قدم بر چشم گذاشتی.


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 11:08

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب رنجبران:)
من این داستانتون رو ساعت ۳ نصف شب خوندم و مشخصه که چی کشیدم:D
تو تبریز هم شدید اعتقاددارن ب تخم مرغ شکوندن که چشم زخم رو از بین میبره،نمیدونم آخه چه ربطی داره:-/
من بااینکه اصلا اعتقادی ندارم به این جور مسائل ولی اینو بارها دیدم که کسی که باورداره جواب هم میگیره و فکر میکنم قدرت تلقین هستش،چند سال پیش که تو زلزله ورزقان در آذربایجان،تبریز هم نیمچه تکونی خورد و من به شدت ترسیدم:D طوری که شب ها از خواب می پ******** و یا مدام حس میکردم زمین می لرزه:"> یادمه یکی از اقوام دور و خیلی مهربون که خانم پیری بودند و مهمانمون،طی یه حرکت انسان دوستانه و بسیار سریع که قدرت هرگونه عکس العملی رو از من میگرفت، منو خوابوندند و و منم که سرم درد می کرد برا اینجور کارا از من خواستند چشامو ببندم منم که به شدت ترسیده بودم و فضولیم گل کرده بود چشامو باز کردم و همون لحظه دوباره قلبم گرفت:D یعنی آتش بازی بود برای خودش، الکل و آتیش رو لباسم و....واقعا مردم
بعدا فهمیدم ایشون قصدشون خیر بود و میخواستن آتیش روشن کنن تا من ترسم از زلزله بریزه:-s واقعا هم دستشون درد نکنه خیلی تاثیر گذار بود
البته در داستان شما بااینکه همون نگاه اول آدم فکر میکنه خرافاته ولی با خوندنش هم دل آدم می لرزه حالا من نفهمیدم خرافات بود؟ واقعیت بود؟ توهم بود؟:-/
مرسی از داستانتون:)
ببخشید که خاطره تعریف کردنم گل کرد:D
ممنون@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 11:33

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن از خواب می پ ر ی د م :D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 00:11

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











امیدوارم موجبات اذیت شما رو هر چند ناچیز فراهم کرده باشم، از دیگرآزاری لذت عمیقی می‌برم. :D و اگر می‌پرسید چرا؟! خب واضح است، مگر شما روانشناسی کودکان ندارید؟! وقتی به معالجه و تربیت واصلاح کودکان همت نمی‌گمارید، حاصل همین می‌شود که شاهدید! یک تیم روانکاو و روانشناس در داستانک داریم اما انگار نه انگار! نمی‌دانیم دادِ خودمان را کجا ببریم که تحویل‌مان بگیرند. :D

همان‌طور که فرمودی! باور نقش مهمی در چنین قضایایی بازی می‌کند لکن ناگفته نماند گاهی هم بدون باور، اقلام متافیزیکی و ماورایی برای آدمی پیش می‌آید! خلاصه اگر روزی در منزل تنها بودید! و صداهایی شنیدید، فکر نکنید باد و بوران و فلان و بهمان است. خیر انسان هیچ‌وقت تنها نیست. به دقت اطرافتان را نظاره کنید شاید ببیندش :D

آنچه نوشتم، خاطره‌ای‌ست، و از خاطراتی که سال‌هاست مرا همراهی می‌نماید، و خیلی باهاش درگیرم و درباره‌اش خیلی مطالعه کرده‌ام. حتا پیش از انتشار داستان، از یکی از بچه‌های همان روزگار، سوأل کردم فلانی، قبرستان را یادت هست؟! یادت هست آن روایت نساختن گورستان بر بلندی‌ها را؟! که ایشان تأیید کرد.

واقع این‌که ما همان سال، در یکی از زمستان‌های سیاهِ زندگی‌مان، سه تن از عزیزترین و جوان‌ترین رفقای‌مان را همان قبرستان خواباندیم و در فاصله‌ی زمانی‌های بسیار کوتاه- دلیل این‌که من به آنجا رفته بودم همین بود. قبرستان نیمه‌کاره و در حال ساخت بود، اما در سوی دیگرش، خاکسپاری مرده‌های تازه شروع شده بود! و این‌که بسیاری از آن‌ها خیلی جوان بودند!! و باقی قضایا که نوشته‌ام.

این جریانات علمی نیست، قابل آزمون و خطا در شرایط یکسان نیست. همیشه پر از حرف‌ها و توجیه و بهانه‌های شبهه علمی‌ست که می‌بایست از آن بر حذر بود. روایاتی ست که نحوه ی مواجهه ی مخصوص به خود را می طلبد. تأکید می‌کنم باور نقش مهمی دارد! و همین‌طور زاویه‌ی نگاه هر فردی به این سنخ قضایا و طریقه‌ی تعریف آن برای خودش و همچنین : جهان جای شگفت انگیزی‌ست بانو ! اینکه بشر همه چیز را می‌داند، خب! بیشتر به شوخی می‌ماند.

مخلصم و ارادتمند شما.

پوزش بابت مزاح و محاوره. :)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 11:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور در میان کوهستان سرسبز کردستان ! در زادگاه مادری ام در میانه ی شهر مریوان! گورستانی است بر فراز تپه ای بلند که برای من پر از خاطره است خاطره تلخ کودکی و گریه های مادرم!
جوانان زیادی آنجا خفته اند از اعدامی گرفته تا شهید!! از کودک شیمیایی گرفته تا مادر دلسوخته !!
شهر بغایت زیباست اما رنگ خون ناحق ریخته از آن زدوده نمی شود گویاا!!
درودی دیگر آقای رنجبران
داستانتان عجیب مرا برد به سالهای دور کودکی و شهر رویاهایم
دیرزمانی است! به درازای عمر نداشته ام! عفریت مرگ بر خاک این سرزمین خیمه زده ! امیدوارم تکرار نشود آن سالهای تلخ
امیدوارم مردم سرزمینم به شور و شعور و زندگی لایق دست یازند
سپاسی دیگر برای این داستان
دلتان بی زخم @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 00:20

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






در دفتر یادتان گوشه‌ای ناچیز برای دلتنگی‌های ما بگذارید بانو شهره!


خوشحالم از دیدار مجدد و درود بر شما.

شرحِ ارادت و قرابت این «من» با کردستان و کردهای عزیز، نه ماجرای امروز است و نه دیروز! افتخار آشنایی با فرهنگ عظیم، اصیل و بی‌بدیلِ کرد را از دیرباز داشته‌ام و همچنان دارم.

اگر بخواهم مثالی برای این گفته‌ی نیچه:« از میان تمام نوشته ها من آن را دوست دارم که نویسنده‌اش آن را با خون خود نوشته باشد» در ادبیات پارسی ذکر کنم، به زعم من و به ضرس قاطع فقط وفقط ادبیات کرد و نویسندگان کرد است. داستان‌های نویسندگان کرد از محبوب‌ترین آثار زندگی‌ من است، داستان‌هایی که جوهرشان خون است.

جناب درویشان و یاقوتی که جای خود دارند، داستان کوتاه «اتوبوس زرد» نوشته‌ی «فریبرز ابراهیم پور» از بهترین داستان‌کوتاه‌هایی‌ست که تا به حال خوانده‌ام. بی‌نظیر است.

*

من عادت ندارم به منزل کسی بروم! همیشه دلم می‌خواهد میزبان باشم، لکن در این مابین، دوست دانشمندی دارم، از زادگان کردستان عزیز، چنانچه ماهی یکبار بر سرش خراب نشوم، احوالاتم بهم می ریزد، دایره‌المعارف و کتاب‌خانه‌ی متحرکی‌ست، آنسان که باقی دوستانِ کُردم، نیز این‌چنین هستند. به گویش‌‌اش بی‌نهایت علاقه دارم به خصوص زمانی که تلفنی با هم صحبت می‌کنند، گوش تیز می‌کنم و لذت می‌برم. از دوستی وام می‌گیرم که کردها زمانی که صحبت می‌کنند انگار در حال ادای دیالوگ‌های یک نمایشنامه‌ی کلاسیک هستند، آنقدر زیبا و گیرا و جذاب می‌گویند. و البته من سربه سرش هم زیاد می‌گذارم، چندسالی گیاه‌خوار شده بود! می‌گفتم: هی های! کُرد باشی و بیای تهران گرفتار این سوسول‌بازی‌ها بشوی! چندین نسل‌ات با خون اندیشه‌های عمیقِ‌ دیالکتیکی‌ نوشته باشند، و تو بیایی فازه عرفانی‌ات گل کند و گیاه خوار بشوی! بعدتر پیش‌اش رفتم، دیدم حالا خام‌خوار هم شده! خلاصه کلی سربه‌سرش می‌گذارم. آخرین بار که به شهرشان رفته بود برای دیدار خانواده، وقتی برگشت گفت: فلان فلان شده، تا جایی که توانسته‌ام کباب زده‌ام. :D

بانوی شاعره، خانم شهره‌ عزیز، قدم بر دیده‌ام گذاشتی.:)


نام: همایون طراح   ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 13:24

درود بر پیام رنجبران! البته هم خودت و هم داستانت! راستی : چرا نام داستان " پیام رنجبران " است؟! می خواهم از اسم داستان ایراد بگیرم و بگویم خب خوب نیست! ولی میترسم پیش خود این فکر را بکنی که : ای بابا ، حالا من یه چیزی زیر داستان هام گفتم و حالا اینا دیگه میکننش پیرهن عثمون!
ولی خب از آنجایی که میدانم این فکر را نمیکنی : نام داستان خوب نیست! حداقل از دید من...
و خود داستان. بسیار خوب بود. چیزی که برایم جالب بود تقابل " پیرمرد مجنون " با " مهندس و کارگر " است! جایی که تو سعی در نقد آن تفکر تحصیلکرده داشته ای. شاید! و البته ذهن را به سمت خرافات هم خواهد برد. اما به اعتقاد من اینجا نویسنده از یک " مرگ " می خواهد سخن بگوید. مرگ ناخواسته ای که گریبانگیر شهر و جوانانش می شود. گریبان عشق را می گیرد. از یک زمستان سخن می گوید. زمستان " سرد " ! شاید مقصر این زمستان سرد باشد. بله می خواهم بگویم داستان کمی سمبلیک است.

درود دوباره. خوشحالم که این روزها بیشتر می خوانمت.

سبز باشی


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 30 اسفند 1395 - 01:36

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) زنده‌ای مادر
زنده‌ای هنوز؟
سلام بانوی پیرسال
سلام!
من نیز زنده‌ام
ای کاش جاری باشند
هماره
بر کلبه‌ی کوچکت
پَرتُوان ناگفتنی آن غروب.
برایم نوشته‌اند
چه بسیار
زیر همان بارانیِ کهنه‌ات
بر سر راه ایستاده‌ای
چشم انتظار من.
برایم نوشته‌اند
چونان همیشه
در شب‌های تاریک
تنها یک تصویر پیش رویت هویدا می‌شود:
انگار به نزاعی در میخانه‌ای
خنجری فنلاندی به زیر قلبم فرو کرده‌اند.
مهم نیست!
نازنینم!
آرام باش!
این فقط هذیانی است
پسرت هنوز چندان پیمانه نمی‌زند
تا فراموشش شود
که پیش از مرگ
باید به دیدارت بیاید.
مادر!
فرزندت هم‌چون گذشته آرام است
و همه‌ی آرزویش
جان در بردن از کولاکِ غم است و
راه یافتن به خانه‌ی محقرش.
آن‌گاه که شاخه‌های درختان
باغ‌مان را به سپیدیِ بهار آذین کنند،
باز خواهم گشت
تنها تو
سحرگاه
بیدارم نکنی از خواب
چنان که هشت سالِ پیش.
بیدار نکنی مادر
آرزوهای از دست رفته را
و آن‌چه به گذر زمان
جان داده‌است در من
دریغا !
چه پیش هنگام از سر گذرانده‌ام
در زندگی
رنج را و درد را.
به دعا پندم مده مادر!
به گذشته
هیچ راه بازگشتی نیست
تو مرا
تنها تکیه‌گاه و شادی
تنها نورِ ناگفتنی هستی

پس اندوهت را به نِسیان بسپار
و چنین غصه‌دارِ من منشین
و زیر بارانیِ کهنه‌ات
این سان فراوان
بر سر راه
چشم انتظارم نایست.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 30 اسفند 1395 - 01:38

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













یسنین- ۱۹۲۴
از مجموعه «عصر طلایی و عصرنقره‌ای شعر روس»
برگردان: حمید آتش برآب.

*


هومن عزیزم، شرح‌ام بر عنوان‌گذاری داستان را در پاسخی که تقدیم حضورت کردم، قطعاً خوانده‌ای. پس پاسخ‌ام را، با این شعر که ارزشش را، تو بهتر از من می‌دانی جا به‌جا نمودم. تقدیم. من با این شعر زندگی‌ کرده‌ام رفیق.

خیلی مخلصم و به شدت ارادتمند. :)


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 13:49

درود پیام عزیز
ابتدا از عنوان داستان بگم که ذهنم را مشغول کرد! نخست فکر کردم که با توجه به گفتگوهایمان در داستان قبلی تان، که فروتنانه اعتراف کردید در نامگذاری داستان هایتان مشکل دارید، اینبار برای این داستان، نامی انتخاب نکردید ولی بعد این استنباط برایم پیش آمد که( با توجه به غیرمنتظره و جالب بودن کارهای پیام) شاید این عنوان«پیام رنجبران» خودش عنوانیست! و اتفاقن با بدنه داستان بنوعی همخوانی دارد! «پیام رنجبران»: یعنی پیغام و وعده های آدمایی که رنجکش هستند و چه بسا که از زاویه دید خودشان، مسایل و مصائب را بهتر از دیگران می بینند و درک می کنند!
...قبرستان ها زود پر می شوند و شهرها از جوانان خالی! شادی کده را در دخمه ها می سازند تا پنهان بماند از دیده ها! و گورستان و غمکده ها را بر بلنداها بنا می کنند تا عریان باشد رنج ها! و جاری باشد صدای سوز مرگ ها! گورستان ها را در جایی بنا می کنند که باد، براحتی خاک مرگ را برسر زنده گان بریزد و نومیدی را بپروراند!
آری! سالی را بخاطر می آورم که خاک مرگ، لباسی شد بر تن زنده گان!
درود بر تو پیام عزیز! نوشته هایت مرا مجذوب می کند!


@همایون به آیین توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 24 اسفند 1395 - 00:35

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







درود بر همایون عزیز.

دقیقاً همین است که می‌فرمایی! راست‌ش را بخواهی همچنان این عارضه اسم‌گذاری بر من است و این قصه تا پیش از انتشار هیچ عنوانی نداشت، لکن کمی که ازش فاصله گرفتم و مجدد خواندم‌اش دیدم، بلی! فرم این خاطره در تعریف روایت بسیار چندپهلو شده است، از همین رو گفتم شاید بی‌مناسبت با شاکله‌ داستان نباشد که «پیام رنجبران» برش بگذارم و حالا که می‌خوانم‌تان - گویا جز این نمی‌بایست عنوانی دیگر بر آن می‌گذاشتم.

ازت می‌آموزم همایون عزیز، بی‌تعارف.

مخلصم و ارادتمند :)


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 اسفند 1395 - 15:05

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام اقا پیام.....میدونم که قشنگ بود اما راستش نفهمیدم چی شد اخرش؟!:-s


@هستی مهربان توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 13:18

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







این کامنت شما هستی جان خیلی برام عزیز است :x

یه دختردایی دارم که تمام کودکی و نوجوانی و جوانی‌ام در او خلاصه شده، به نوعی همه‌ی زندگی‌ام. بیوگرافی من است، چیزی که یادم رفته است ازش می‌پرسم، عزیز من در آن ماجرا چیکار کردم؟! تو یادت هست؟ بعد بیوگرافی‌ام و همه ی موقعیت ها را توضیح می‌دهد. :D :">


بعد قدیم‌تر ها وقتی میشستیم فیلم تماشا می‌کردیم، درست در نقطه‌ی اوج فیلم و بحران فیلم و نقطه‌ی گره گشایی فیلم که من غرق ومسحور فیلم بودم، یهوو سیخونک می‌زد تو پهلووم و رگباری می‌گفت: داداش چی شد؟!...داداش چی شد؟!....داداش چی شد؟! :-s :-s

بعدش می‌گفت: فیلمه قشنگ بود ها...فقط آخرش نفهمیدم چی شد! :D

شما هم مثل آن عزیزم برای‌ام عزیز هستید. :x

*

آخره این قصه! همان‌طور می‌شود که پیرمرد می‌گوید. :)

*

*
ببخشید دیر پاسخ دادم، «نت» ام دیشب قطع شده بود.

ارادتمندم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 09:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای رنجبران عزیز خواهر زاده گلم
قبلش از شما. تمام دوستان پوزش می خواهم بابت دیر آمدنم
اما داستان بسیار عالیست
در قالب کنایه و اشاره بسیار عالی عمل کرده اید .
روی شهر خاک مرده پاشیده شده همه مرده اند هیچ روحی در جوانان نمانده است .
سپاس و سپاس
بسیار عالی و زیباست عزیزم
امیدوارم سال جدید بر شما و همه عزیزان به مبارکی و میمنت باشد
با آرزوی بهترین ها برای شما باغچه مهر و محبت


@زهرابادره (آنا) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 26 اسفند 1395 - 13:40

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






سلام خاله‌ی عزیزم، سرکارخانم بادره‌ نازنین :) :x


تو رو به خدا شرمنده نفرمایید بزرگوارِ مهربان. شما همین‌که خاطرتان به یادِ ما می‌افتد، علتِ مسرت است.
بی‌نهایت سپاسگزارم بابت درج لطف ونظرتان .

بسیار لذت بردم از خوانش شما از داستان. زنده باشید و درود بر شما.

من هم به نوبه خودم، این سال جدید را به شما بزرگوار و همه‌ی عزیزان‌تان تبر یک و تهنیت عرض می‌نمایم.
برقرار باشید. ارادتمندم و مخلص شما.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 اسفند 1395 - 11:31

سلام و عرض ارادت به آقای رنجبران بزرگوار :)

به نظرم همه این مرگ و میرها ربطی به اون قبرستان .. به قول خودمون قبرسون:D و اینا نداره هااا .. مقصر اصلی اون کلاغه هست که غار غار میکرده و اون پیرمرده که داد و غار راه انداخته بوده .. صداشون توی هم میپیچیده ملک الموت رو صدا میزدن :D
چرا من همیشه فکر میکردم کلاغ ها قار قار میکنن آدم ها داد و قال :-/
بنده خدایی میگفت هر وقت کلاغ ها قار قار میکنن بگو خوش خبر باشی .. تا خبر های خوب برات بیاره .. اعتقاد داشت به این قضیه
از قضا سالیان سال هست که قبرسون یا به قولی دار الرحمه شهر ما هم در بالادست شهر بنا شده (فاصله اش تا پایین شهر 4 متر ارتفاع هست )و خب چون اعتقادی به این موضوع نیست مرگ و میر ها هم عادیه دیگه
خارج از محتوای داستان که واقعی بود و حرفی توش نیست .. کاش یه خورده متن داستان رو ویرایش کرده بوید .. بشه روان تر خوندش
این انتقاد ها پیرو متن ارسالی زیر داستان قبلی خودتون هست که گقته بودید انتقاد کنیم و از این حرفا ..
اینقدر که من بچه حرف گوش کنی هستم :D :D
و دیگه اینکه بداهه ها همیشه یه طعم دیگه دارن مثل پپرونی با طعم زوزه :D
داستانک جالب و قابل تاملی بود .. کلا من نتیجه گرفتم باید ادم حرف گوشی بود و به حرف و خود بزرگترا احترام گذاشت .. نه اینکه با اردنگی به استقبالشون رفت .. لابد یه چیزی میدونن که میگن
خوشحالم از اینکه هستید و مینویسید .. نوشتن حال آدم رو خیلی خوب میکنه ..خوندن و فهمیدم صد برابر :)

دم قلمتون همیشه گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 28 اسفند 1395 - 23:43

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





«نقد شما به روی چشم!» :)



دقیقاً همین‌طور است، امیدوارم روزی فرابرسد که ابتدای امر، فرهنگ چگونگی نقد در ما جا بیفتد و سپس فرهنگ نقد پذیری! و «این‌که چه بگوییم و چطور بگوییم و قرار است به کی بگوییم! و در چه زمانی از مراحل طی طریق‌اش می‌بایست بگوییم». این‌ها شاید از بدیهیات باشد که می‌بایست بدانیم! اما اغلب نمی‌دانیم.

این‌که چقدر می‌دانیم و این‌که بدانیم اگر خوانده باشیم، شاید هنوز به ندانستن هم نرسیده‌ایم، این‌جاست که کُرنش حاصل می‌شود، این‌که بدانیم هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانیم، اینجا لحن نقد زاییده می‌شود و حتا فرم‌اش طبق آنچه به عرض رساندم، بدین سان متنِ نقدِ منتقد شامل این کلمات نیز می‌شود: شاید- ممکن است - انگار- به نظرِ من- از نگاهِ من- به زعم من- احتمالاً / کلماتی ناشی از تردید و نه بر یقین.

و متن شما، نرجس جان،

پر از مهر می‌شود! از عزیزانی هستید که حتماً نظراتش را ذیلِ نوشته‌های دوستان می‌خوانم و البته بیشتر انتظار داریم ما را در دانسته‌های‌تان شریک بفرمایید، که چگونه گفتن را نیک بلدی.


:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 28 اسفند 1395 - 23:48

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










درباره‌ی ویراست، بانوی من، متن بدیهه‌نوشت و به جز چند کلمه، اغلب چیزی اضافه یا کم نمی‌نمایم اما ویراست شده تقدیم حضور شده و اگر ایرادی از زیر نگاهم در نرفته باشد که اغلب برای هر نگارنده‌ای پیش خواهد آمد- در این مابین گاهی برخی متن‌ها خود فرمان می‌دهند به چگونگی نثرشان! راستش را بخواهید در من که این‌گونه است که هر محتوایی و یا آن تصویری که در ذهنم شکل می‌گیرد و محرکی‌ست برای نوشتار، خود مولدِ نثر است! بعضی از متون را ناخدآگاه، لکن تعمداً دچار سخت‌خوانی! دچار سکته! دچار اَشکال بهم ریخته! دچار خوانشِ نوشتنانه و الخ... می‌نمایم، و این‌ها دو علل دارد: 1- ناخدآگاه‌ست ! اقرار می‌کنم استاد بلامنازع و متخصص سکته‌های متنی و جامپ‌کات‌های ناگهانی هستم :D (گاهی صدای اعتراض همه را درمی آورم) :D و مخاطبِ طفلی را از جایی به جای دیگر پرتاب می‌کنم که این در بعضی متون درمی‌آید و درست برجای‌اش می‌نشیند و خودم به آنچه می‌خواهم می‌رسم، و در بعضی مواقع خیر نمی‌شود، اما در متن داستانی جلوی آن نمی‌ایستم چرا که جزوی از من است، و آنچه از من است می‌بایست درفرم زبانی‌ام باشد. اما سعی می‌کنم مثل مرحوم «خسرو شکیبایی» که در ادای «شین» زبانش می‌زد، این نقطه‌ی شاید ضعف را در جهت قوت و کارکردهای متنی به کار ببرم، لکن تاکید می‌کنم گاه می‌شود و گاه نمی‌شود.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 28 اسفند 1395 - 00:16

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








آشنا‌زدایی(غریب گردانی): وجه تمایز میان نثر فلسفی و داستانی در چیست؟! شما می‌بایست در یک متن فلسفی تمامی سعی‌ات را بنمایی که به واضح‌ترین شکل ممکن، روشن و ساده آنچه را که مد نظر داری به رشته تحریر درآوری! از این رو متنی که فیلسوف یا مفسرش دچار پیچیدگی‌های زبانی شده و گیج می‌زند، اساساً در فلسفه متن مطلوبی محسوب نمی‌شود و حتا «شوپنهاور» این سنخ فلاسفه را کُندذهن خوانده و به استهزا گرفته که البته درست است. (استثناهایی داریم! و همچنین یکی مثل نیچه نیز هست که نثرش و فرم‌زبانی‌اش جزوی از فلسفه‌اش محسوب می‌شود و البته هنوز هم هستند ابلهانی که نیچه را شاعر یا ادیب می‌دانند و نه فیلسوف) اما در نثر داستانی درست برعکس این است، که چنانچه فرصتی دست بدهد مفصل در مقاله‌ای به آن خواهم پرداخت و در اختیار این سایت هم خواهم گذارد!(عاقبت باید درباره‌ی نثر داستانی حرف بزنیم، و نمی‌دانم باید بگویم: مضحک اینجاست یکی که سال‌ها برق خوانده و شاخه‌ی اصلی فعالیت‌اش تصویر است درباب نثر ادبی بگوید) شخصاً برحسب برخی محتواها یا معانی متون، یا حتا متن برای متن، لذت متن، کلمه برای کلمه، زبان برای زبان، سخت شدن خوانش متن، ابهام و فلان و بهمان... در نحو زبان دست می‌برم، که منظوری از این سکته‌ها، از این تعویق و به تاخیر انداختن مفهوم و معنا مد نظر هست...که بعدها بیشتر به آن خواهیم پرداخت. کتمان نمی‌کنم اکثرِ خوانندگان بنا به دلایلی‌ی که این‌ها را نیز بعدها به آن خواهیم پرداخت ، اغلب متن برای‌شان آزار دهنده می‌شود و گاهاً غیرقابل تحمل...که آن نیز به زعم من- جزوی از فرم و هدف نگارنده است.

(شاهد از غیب رسید به اینجا که رسیدم، کامنتِ علی غفاری دوست عزیز ثبت شد)


«یه بار یه نقد نوشتم، بر فیلمی که هیچ‌کس ننوشته بود و همه منتظر بودند آن یکی بنویسد. فیلم سختی بود. خلاصه اینقدر متن را پیچانده بودم که خدا می‌داند. بعد همسر دوستم تماس گرفته بود(عصبی و با بغض): تو می‌دونی من هم اهل مطالعه‌ام؟...گفتم: بلی، بلی...گفت: سینما رو هم می‌فهمم...گفتم:بلی، بلی...گفت: خب چرا این متنو اینجوری نوشتی هیچکی ازش سردرنیاره؟ من هیچی ازش نفهمیدم...گفتم: سادیسم، مرض، مازوخیسم دارم، لذت می برم از آزارتون :D

*
البته وجداناً اینجا در داستانک از این کارها نمی کنم :D


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 28 اسفند 1395 - 00:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






پوزش سریع و پراکنده نوشتم و این‌که مخلصیم و ارادتمند.


حتماً چنانچه فرصتی شد در آینده درباره‌ی نثر بحث خواهیم نمود! که وقتی جلوی قفسه‌ی کتاب‌های داستانی‌یِ ایرانی می‌ایستیم، خنده‌ و غصه‌مان نگیرد از بسکه شبیه هم هستند و بی «من».

ناگفته نماند همه‌ی این‌ها(ساخت شکنی) شامل حالِ کسانی می‌شود که بارها در قواعد و اصول دقیق و ثابت و کلاسیک و مرز‌های مشخص، متن‌های موفقی نوشته‌اند و خودشان را آزموده‌اند و دیمی نیست هااا- از فردا همه هر اشتباه و آشفتگی و بهم‌ریختگی را بگوییم از «منِ» نویسنده اش است و می‌بایست باشد و فلان و بهمان...خیر، برگه‌ی نوشتار را ناشر یا تهیه‌کننده یا سردبیر می‌گیرد وسپس پس از لوله کردن در حلق‌‌مان فرو می‌نماید!!

با سپاس

راستی! به مارکس، به نیچه، به فروید، به بزرگِ بزرگان صدرای شیرازی، به آقام سهروردی قسم، من اصلاً ادبی کار نیستم! من دیوانه‌‌ی امر والای تصویرم - چنانچه مقدور است، لطفاً ایمانوئل کانتی‌اش سِرو شود- هوو نمی‌خواهم... مرا چه به کلمات.

یهوو می‌دونید یاده چی افتادم؟!

فیلم «سمساره» کارگردان «ران فریک» اونایی که دیدن خب به سعادت رسیدن ولی اگه این فیلمو ندیدین، ندیدین دیگه
:D ولی ببینین


مستند است


ارادت و مخلصیم :)


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 اسفند 1395 - 19:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام ...

شانسی سایت را باز کردم و نام شما را دیدم . هر چند با موبایل نظرم را می نویسم اما سعی می کنم بد ننویسم!!
چقدر تلاقی زیبایی است پیام ! من هم اکنون در دوشنبه تاجیکستان به سر می برم و امروز صبح در زیر بارش بی وقفه ی باران ، در اطراف شهر به تپه ی بلندی رسیدم که خانه های سنتی زیادی داشت . خانه هایی که بیشتر به دخمه های قدیمی با بوی طبیعت !
در بالای تپه ، منظره ی مه و آسمان ابری که بر خامه ی سرسبزی سایه گسترده بودند ، برایم خاطره ساز شد !

اما چرا تلاقی؟!! در کمرکش تپه ، گورستانی قدیمی از روس ها به جا مانده است . بیشتر به یک بیشه زار دلگیر و متروک می ماند ! و اتفاقا پیرمردی بر صدر آن به تنهایی نشسته بود ...‌

عنوان داستانت را دوست دارم . پیامی از سوی رنج دیدگان ! فارغ از نام نویسنده!
بدنه ی داستان را نیز بسیار پسندیدم . سادگی پر مغزی در پس آن هست.
اما حقیقتا ، انتهای داستان را چندان دوست ندارم . حس می کنم اگر مفهوم جملات پایانی را روان تر ذکر می کردید ، به جلای اثر کمک می کرد . چه ، این ماجرایی که شما نوشته اید ، بکر است و ناب!
به باور من ، اندکی دگرگونی این اثر را فوق العاده زیبا می کند . از آن دست فضاهایی است که من شدیدا دوست دارم...

درود بر پیام رنجبران


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 28 اسفند 1395 - 20:00

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) این اتمام را به هم تبریک می گفتند... قبرستان که آغاز شد ...

نتونستم از داستان بگذرم. دوباره برگشتم و بهش فکر کردم. بین اتمام و آغاز ، رمزی است شگفت ! اصلا مگر قبرستان شروع می شود ؟! مگر نقطه ی انتها نیست ؟!!
چه بر سر کارگرهای جوان می آید ؟!
شاید در همین حد ، باید از فضای داستان لذت ببرم...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 29 اسفند 1395 - 04:27

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










«نقد و نظرت به روی چشم» :)

توجه بفرمایید دوستان عزیزم! این نقد و نظر «علی‌ غفاری‌دوست» عزیز دقیقاً الگو محسوب می‌شود! خواهشاً به نقد و نظر آقای «ترجمه‌‌‌ی رمان روسی» جناب «همایون طراح» نیز ذیلِ نوشته‌ی «تولد داریم، متولد نداریم» نگاهی بیندازید. به لحن، به شیوه‌ی گفتن، به فضای نوشتارش! و همچنین صریح و بی‌تعارف و دقیق احساسات و باور و نظراتش را در کامنتش منعکس می‌کند. بدین سان انتخابِ این لحن درست، در کنار صراحت نگارنده‌اش، نقد و نوشتارش را کاملاً کاربردی و مفید می‌نماید. هم سایرین بهره‌مند می‌شوند و بیشتر نویسنده‌ی اثری که مورد نقد واقع شده است.
این کاملاً درست که اینجا فضایی دوستانه است، و گاهی اوقات نویسنده‌هایی هستند که شاید برای نخستین بار است که متن‌شان از سوی جمعی خوانده می شود! این‌که یکی تیشه بردارد و به جان نگارنده بیوفتد، با ضرس قاطع می‌گویم کثیف‌ترین کاری‌ست که می‌شود در حق‌اش انجام داد.(چه اینجا و چه هرجای دیگری). شاید اصلاً نگارنده‌ای بوده که دلش می‌خواسته از حس و حالش چند خطی بنویسد، شاید در ذهنش می‌پروانده که می‌تواند بنویسد! و...

از سوی دیگر! دوستانی هستند که نوشتن‌های‌شان را بیشتر دیده‌ایم، بعضاً متن‌های بسیار خوبی پیش تر ازشان خوانده‌ایم، و همچنان می‌نویسند، به گمان‌ام به جریان نوشتن جدی نگاه می‌کنند، چه خوب در کنار این همه مهر و محبتی که به هم داریم و حتماً و حتماً و حتماً نیازمند هر فضای فرهنگی و به خصوص هنری‌ست که همه سرشار از احساسات خاص هستند و می بایست مراقبشان بود، با لحن درست می‌توانیم ایرادهای‌شان را نیز - به زعم خودمان البته- و همچنین حسی را که به نوشتارشان داریم بیان نماییم. قاعدتاً ما همه‌ی متون و داستان‌ها را که دوست نداریم، و چنانچه عاشق همه‌ی آثار باشیم یه جای کار مشکل دارد هاا :D ولی مطمئناً اگر لحن درست باشد، نویسنده‌اش استفاده می‌برد.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 29 اسفند 1395 - 04:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










البته من که این‌ها را می‌گویم -خودم فقط صاحب ملاحظه‌ام- اما از اسطوره‌های بد لحنی هستم! و چنانچه اینجا هم اتفاق افتاده از همه پوزش می‌خواهم ( خب من یه مقدار ضعف اعصاب دارم :D ) اما وجداناً دارم می‌گویم که برای خودم تکرار شود و تحت‌تأثیر دوستان خوبم نیز قرار گرفته‌ام در لحن متعادل! اما صریح.

می‌گویم فقط صاحب ملاحظه‌ام، و واقعاً هستم. چندوقت پیش رفته بودیم برای دیدن یک اجرای تئاتر از دوستان‌مان در همان شب‌های اولش. بعد که کار را دیدیم، رفیقم پرسید: چطور بود؟!...(با اینکه مشکلاتی داشت و البته می‌دانستم چه بگویم و چه نگویم الان که دیگر فایده‌ای ندارد و این بندگان خدا بیست شبِ دیگر اجرا دارند و حرف ناجوری بزنم سیستم مغزی‌شان به هم می‌ریزد) خب گفتم: خوب بود. خیلی لذت بردم، فقط این جا و اون‌جاش به نظرم یه مقدار خامی داره که حتماً شب‌های آینده کار پخته می‌شود. خلاصه اجراها تمام شد و دوست‌مان را مجدد دیدیم و من هم فرصت نکرده بودم نقدهایی را که بر کار نوشته شده بود بخوانم و گویا اکثراً منفی بود- گفت: خوشت اومد از کار؟! چطور بود؟!...گفتم:آشغال...کثا.فت محض..یه عده دلقک..متنِ بد..کارگردانی تهوع‌آور...خاک بر سر همتون... موش‌های کثیف... :D :D

این بندگان خدا شاید بر حسب صمیمیت به من عادت کرده‌اند یا بعدش طوری برخورد می‌کنم که جبران لحن‌ام بشود، اما:
این برخورد فاجعه است! این چیزها نفرت می‌آورد، اعصابِ ملت را له می‌کند، نفرت‌پراکنی‌ست، فضاهای دوستانه را تبدیل به فضای بدی می‌نماید. چون واقعاً بر روح و روان هنرمندش، در هر موقعیت و جایگاهی که باشد تأثیرات منفی‌اش خیلی خیلی زیاد است.

*

:)

علی عزیز (مارتین) بزرگوار! چه حس خوبی داشت از سفرت گفتی و تلاقی این نوشتار با آنچه دیده‌ای و می‌بینی. می‌خواستم بگویم: «جای ما رو خالی کن رفیق!» که تصاویری را که نوشته بودی در ذهنم آنچنان دقیق ساخته شده بود و خودت هم که پیش‌مان بودی! ...خب پس ما هم بودیم و این سفر به پای ما هم نوشته می‌شود!

از پُرحرفی‌های‌ام، خود دانسته‌ای که چقدر از نقد و نظرت بهره‌مند شدم و برای‌ام مفید واقع شد!

و همچنین از بازگشتن‌ات و مجدد خواندنِ این اثر ناقابل، که تقدیم می‌شود به خودت.

مخلصم و ارادتمند.


نام: رسول   ارسال در یکشنبه 29 اسفند 1395 - 17:09

بد نبود بهتر میشد اگه...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 اسفند 1395 - 20:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










جهان نیز بهتر می‌شد اگر...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 فروردين 1396 - 20:40

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










«استاد»


استاد! فرصت مغتنم نشد حلالیت بطلبم؛ نمی‌دانم، شاید ابدا در ذهنت نماند‌ه‌ام تا کار به حلال کردن‌ام برسد، شاید همان وقت که تحتِ لج‌بازیِ غرورم روی برتافتم از ساحت شما، برایتان تمام شد‌م و سنگینیِ این غمِ ناغافل که با پرسه‌زنی‌های بی‌خوابی ام در «نت»، یکباره آوار شد بر دلم، در این نیمه‌شب آذر ماه، فقط غم رحلت شما باشد. چه امشب خاطرم به یادتان افتاد؛ چه امشب خیالم یکباره به محضرتان سر ساییده و به قلبم زده بود شاید بیایم و از حضورتان عفو بخواهم و شاید رخصت بودنِ گهگاهی به من در جوارتان دهید. می‌دانم فراموشم نکرده‌ای استاد، خودتان می‌گفتید با همه‌ی تلخی و گستاخی‌ات، ذاتت بد نیست پسر...می‌خواستم بیایم، اما افسوس، عقربه‌های ساعتِ مرگ زمان‌ش با ساعت من تنظیم نیست، خیلی‌ها را از من گرفت و امشب شما را، و خیلی‌هایی که می‌خواستم همین روزها بیایم و بگویم: من زنده‌ام هنوز و آن‌همه امید که به کاشتنِ آن نهال در من بسته بودید تا تنومند درختی بشود آنچه می‌بایست باشم، و توفان جنونِ «من» ساقه‌اش را در عنفوان تکاند و شکاند، هنوز زنده است و زمانی تا به بار نشستن‌ش نمانده و راست این‌که، درخت نشد! تو گویی بی‌میراب، زیادی آب خورد، سیلاب شده‌، آنقدر که خود، عاصی‌ و ترسانم از به جان آمدنش! لیک، این خروش را طاقتِ سد نتوانم...استاد، تو را می‌سپارم به پروردگارت وآسمانِ هرنیمه‌شبت که در دل‌ش می‌اندیشیدی- تعطیلات خوش بگذره!!!


*
پ.اکنون.
آذرماه 95.طهران.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 22 فروردين 1396 - 01:00

نمایش مشخصات سارینامعالی تنها چیزی که همیشه میماند،همین نماندن هاست...
اما...قلب که از عقربه و قبرستان نمیترسد،آنها که در قلبم خانه دارند،تمام شهر هم اگر قبرستان شود...طعم از دست دادن را نمیچشد...

تو قلبم خونه دارید، اومدم بگم....من زنده م هنوز....


@سارینامعالی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 - 02:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







همیشه سلامت باشی! :)



خانم سارینا خانم من واقعا متاسفم، که اینقدر دیر می گم : متشکرم از بودنت.

پوزش. پوزش

زنده باشی.


:)


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 فروردين 1396 - 09:29

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام دوست عزیزم
سال نوتون مبارکاااا باشه
دل تنگتونم عجییییب


@اذرمهرصداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 - 02:44

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











سلام آذر مهر عزیز.


چند روز پیش به یه عزیزی سال نو رو تبریک گفتم! :D

گفت: الان؟!! ... حوالی اردیبهشت؟!


الانم در اردیبهشت به شما سال نو رو تبریک و تهنیت و فرخنده و شاد باش میگم.


متشکرم ازت.

:)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.