«زن بر نقد» یا «دیالکتیکِ احساسات یک منتقد»

من از ریشه با این حرف مخالفم؛ تا همیشه تا ابد، این‌که وِرد زبان بعضی‌هاست و می‌‌گویند: منتقد‌ها یک عده آدمِ عقده‌ای هستند، و این منفوران چون خودشان استعداد آفرینش و ساخت فیلم نداشته‌اند، تلافی‌اش را با نقد‌های چَکُشی سر فیلم‌های دیگران درمی‌آورند. چقدر کشمکش و بحث و جدل داشتیم بر سر این ماجرا با بچه‌های قبیله‌ی سینما، و تقریباً همه‌ی مخالفین را قانع کرده بودم که: خیر! خلافِ این است و هنر-صنعتِ سینما نیازِ مُبرم به نقد دارد. دعوت شده بودیم برای اولین اکران یک فیلم و آن را در مراسم افتتاحیه‌اش کنار هم می‌دیدیم؛ بدم نیامده بود، و تو...
حین تماشای فیلم، هربار که نگاه‌ام به چهره‌ی تو ‌می‌افتاد، انگار مسخ شده‌ بودی و تندیسی بودی در کنارم و مبهوت به پرده‌ی جادو زُل زده بودی؛ من هم به این فکر می‌کردم که برای یک کارگردانِ «فیلم‌اولی» اصلاً می‌توانم بگویم:«کارش عالی‌ست». فیلم که تمام شد و از جا پاشدیم- تو فرق کرده بودی! و آن برقِ چشمان‌ات، که اولین بار بود از جرقه‌های زمردش ‌ترسیدم؛ از این‌که چشمان‌ هیجان‌زده‌ات بعد از دیدن فیلم پر از شوق و خواستن شده بود، و دلهره‌ام از آن حسّ ملتهب چهره‌ی تو. از سالنِ تاریک که برای پذیرایی به لابی درآمدیم، تو بی‌معطلی رفتی سراغ کارگردانِ جوان فیلم و سوأل پیچ‌اش کردی، خنده‌های ابریشمی‌ات را روی صورت او می‌ریختی...مدام حین حرف زدن...امتدادِ گیسوانِ طلایی‌ات...‌‌انگشتان بلندِ اشرافی‌ات...آن استیلِ ایستادن‌ات...به او می‌گفتی: «عالی‌ست، شما عالی هستید». نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم او هم با نگاه‌اش همین را به تو می‌گفت. نه، نه ، حتماً اشتباه می‌کنم. چشم‌اش که به من افتاد نمی‌دانست به صحبت با تو ادامه بدهد یا بیاید اینور، سمت من. با سرجنباندن و لبخندی باسمه‌ای به هم سلام دادیم. من آمدم طرف شما. اما تو مرا ندیدی. و انگار اصلاً سوأل‌های کارگردان را از من نمی‌شنیدی و دیگر این حرف‌ها برایت اهمیّتی نداشت؛ کنارِ من نایستادی، پیش او بودی، و چشمان‌ات به چیزی نامعلوم در ذهنت‌ خیره شده بود. انگار تصمیمی گرفته بودی. کارگردان گفت:«فیلم چطور بود؟». گفتم:«آشغال».



پ.ن:
بدیهه‌نوشت.طهران.بهمن 95.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

امیر قراچه (18/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (18/12/1395),هستی مهربان (18/12/1395),محمد علی ناصرالملکی (18/12/1395),غزل غفاری (18/12/1395),پیام رنجبران(اکنون) (19/12/1395),بهزاد نارنجی (19/12/1395),همایون طراح (19/12/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/12/1395),الف . محمدی (19/12/1395),بهروزعامری (19/12/1395),م.ماندگار (20/12/1395), ک جعفری (20/12/1395),زهرابادره (آنا) (20/12/1395),ف. سکوت (20/12/1395),شیدا محجوب (20/12/1395),غزل غفاری (20/12/1395),محمدبیگلری (20/12/1395),همایون به آیین (21/12/1395),مصطفی زمانی (22/12/1395),بهروزعامری (25/12/1395),سارینامعالی (23/1/1396),پیام رنجبران(اکنون) (9/2/1396),سیروس جاهد (12/3/1396),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),هستی مهربان (30/10/1396),"صابرخوشبین صفت" (1/3/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 17:31

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
بعضی از نوشته ها و داستانها را با یکبار خواندن نمی شود درمورد آنها چیزی نوشت و این کار ، کیفیت و زیبایی اثر را بالا می برد .
سبز باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 01:05

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










من حقیقی



ما، مسخ می‌شویم،

از خودِ دیروزین

و منِ امروزینم-

منِ حقیقی

به راستی، کدام است؟


ساساکی نوبوتسونا(1963-1872).


*


لازم می‌دانم، مراتب تشکر ویژه‌ام را تقدیم حضرت‌عالی داشته باشم، و مفتخرم که مرا، به دیده‌ی لطف و محبت خوانده‌اید.


سپاس جناب "خوشبین صفت". :)


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 17:41

نمایش مشخصات هستی مهربان وای خدای من!چه تصمیمی؟ عالی......محضوض شدیم


@هستی مهربان توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 02:26

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










قلب جوانیم

درست مثل بادبادکی

که نخ‌اش پاره می‌شود،

قلب جوانیم بالا رفت

چه آسان

نیز از کف رفته بود.

ایشیکاوا تاکوبوکو(1912-1886)

*

قلم، قلم

ای قلم، تنها تو در جُنبش.ی

بر سرزمین هرزِ تردید.م.


می‌یازاوا کنجی(1933-1896)

*

جداً من ذهن‌‌م کشش نداره زیاد به تصمیما‌ت‌ خانم‌ها فکر کنه... :D

هستی جان، بی‌نهایت سپاسگزارم که اینقدر خوشحال شدم از دیدن‌ت. :)


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 20:51

نمایش مشخصات هستی مهربان اصلاح میکنم محظوظ:">


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 اسفند 1395 - 02:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










بگو به آنان: در خانه نیستم

به آنان بگو: هیچ‌کس اینجا نیست.

من، پانصد میلیون سال دیگر، باز می‌گردم.

به اعتقاد بوداییان، بودا پانصد میلیون سال بعد به زمین بازمی‌گردد تا برکت و شفا بدان ارزانی بدارد.
شین تاکاهاشی شین کیچی(1988-1901): او از برجسته‌ترین شاعران ذن بودیسم بود.
...........


اشعار ذیل داستان‌ها، از کتاب «شکوفه‌های آلوبن- شعر معاصر ژاپن» به ترجمه‌ی آقای «علی عبداللهی» برداشت شده است.‌


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 09:44

نمایش مشخصات همایون طراح جالب بود داستانک را باز کردم و از بالا به داستان او که گذشت رسیدم! خواندمش. پایین تر آمدم و باز هم تو را دیدم! و خب این عالیست و این داستان عالی تر! یعنی دقیقن نمونه بارز یک داستان کوتاه قوی! پایانش فوق العاده بود. " آشغال "!

بسیار زیبا و خواندنی. درود بر تو

باز هم آبی و اناری باشی!


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 09:45

نمایش مشخصات همایون طراح و راستی اسم داستان هم که گویای همه چیز است : زن بر نقد!


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 08:57

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










هومن جان، نخست این‌که بی‌نهایت سپاسگزارم بابت وقتی که مصروف نمودی، اتفاقاً نقد و نظر تو، بر این داستان برای‌ام بسیار مهم بود، چرا که این سنخ نوشتن، یا این قالب تازگی‌ها به شدت در من بروز کرده و انگار در حالِ تثبیت شدن است، چه از لحاظِ مولفه‌ی نثر چه از لحاظ فُرم. اغلب پیش از نوشتن، حس آن‌ لحظه‌ام ناخدآگاه نثر و الگوی نوشتار را تعیین می‌نماید، و همین‌طور تا آخرِ ماجرا ناخدآگاه پیش می‌رود، اما تازگی‌ها بیشتر این‌گونه‌ می‌شود نوشته‌ام.
دو سه تا از رفقای مطلع مثل خودت، چند صفحه‌ای ازم خوانده بودند، با این نثر و حس نوشته‌ بودم و برخلاف تردیدم که نکند نباشد آنچه باید باشد نوشته‌ام، گویا آن‌ها هم خوش‌شان آمده بود.

مخلصم و ارادتمندم هومن عزیزم :)


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 11:13

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دوباره سلام:)
اول اینکه نظرم رو دررابطه با آقای مسعود فراستی بدم:D
واقعا خیلی دلسوزن دمشون گرم
اما داستانتون رنگ جنون داشت،تلخ،یهویی و پشیمونی...:(
آشغال آخری حقش بود،آفرین ...
مرسی@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 11:45

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










و بر شما سلام.

ببین همین حین که در حال نوشتن برای‌ات هستم، کتاب «نقد چیست؟ منتقد کیست؟» گردآوری از جناب فراست! همین‌جاست، کنارم! :D همین‌که نام منتقد می‌آید، در پی‌اش اسم «فراستی» در ذهن مخاطبین حاضر می‌شود، یعنی این‌که ایشان به درستی وظیفه و خدمت‌ش‌ را انجام داده است. بی‌گمان در سطح حرفه‌ای نقد، سلیقه و ایدئولوژی‌یِ منتقد و بسیاری موارد دیگر، در نوشتن نقد دخیل، و از موارد جدایی ناپذیر است. وجه تمایز فراست، با باقی‌یِ منتقدین نسبت به حوزه‌ی سینمای کشور ! که اکثر آدم‌ها‌ش به نخوانده‌ها و ندیده‌هاشان مفتخرند و آن‌را فضلیت می‌دانند، در سطح دانش و سواد بالای اوست و صراحت‌ش، تأکید می‌کنم نسبت به این سینما!...به هرحال لحنِ گفتن‌اش اینجوری‌ست و فقط هم به خودش می‌آید نه دیگران!
مشکل از جریان «فراستیسم» است! یعنی آدم‌هایی که نخوانده‌اند و ندیده‌اند، و صرفاً ادای ایشان را درمی‌‌آورند! در نتیجه به شدت مبتذل می‌شوند و از جایی که پوک و پوچ و خالی‌اند، رفتارشان اشمئزار.

منتقد می‌بایست در درجه‌ی اول، دایره‌المعارف متحرک باشد و تقریباً از بیشتر علوم که بی‌گمان فلسفه یکی‌شان هست، در حدّ وسع‌اش بداند، غیر از این باشد، بهتر است دست به عصا و سربه‌زیر و با مماشات جلو رود، چرا که قطعاً جایی ترکیده می‌شود. این‌هایی که روی‌شان زیاد است، هارت و پورت دارند و به دیگران حمله می‌کنند، به تنگِ آدم‌ش نخورده‌اند که به حساب‌شان رسیدگی کند.
در ایران روی هم سه چارتا منتقد سینمایی بی‌نظیر داریم، البته من می‌گویم:«دوتا». یکی‌اش «فراست» است که الحق جای‌اش را کسی نمی‌تواند پُر کند.

مخلصم خانم عاطفه خانم :)


نام: غزل غفاری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 13:49

نمایش مشخصات غزل غفاری سخن را چو بسیار آرایش کنند،هدف فراموش میشود. -مولانا-

بگذارید از این حقیقتی که جناب مولانا بیان کردند،استفاده
کنم و بگویم: عالی بود،عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!مثل همیشه!
@};- @};-
قصدم عرض ادب و بس.

قلم زندگیتان روان و جوهر آن پررنگ،مانا و نویسا باشید
@};-


@غزل غفاری توسط غزل غفاری Members  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 17:12

نمایش مشخصات غزل غفاری قصدم عرض ادب بود و بس*:D @};-


@غزل غفاری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 11:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





آه، اینک بهار!
آن‌که بادبادکش را هوا می‌کرد
دیگر نیامد

نایتو میستسو (1926-1847)

خانم غزل خانم.

شما بزرگواری، شما نازنینی خانم. بسیار بسیار خوشحال‌ام که شما به این محفل تشریف آورده‌اید و مفتخرم به خوانشِ آثارت. درود بر شما و حضرت‌مان مولانا.

پاینده باد :)


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 20:09

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
وقتی گفتی فیلم و بعد گفتی صنعت
دیگه فرقی نمی کنه نقد کننده چطور باشه
صنعت در زمان ما یعنی سود لخم
برخلاف هنر که یعنی انسان
و صنعت یعنی همون که چشم آبی یطرف کارگردان رفت
و یعنی همونکه جنابعای گفتی آشغال
درود بر شما
با اینکه برای دوستانیکه بصفحه ام نمیان کامنت نمی گذارم
اینجا نوشته خوب شما آیین مرا شکست
بازهم درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 23:51

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن عرض ادب جناب عامری بزرگوار:) @};-


@بهروزعامری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 11:55

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










خواهش‌مندم جناب عامری عزیز، عرض ادب و سلام و احترام مرا پذیرا باشید. و از ساحت‌تان اجازه می‌خواهم، اندکی اجازه‌ی جسارت به بنده ارزانی بدارید، تا خدمت‌تان به صراحت اعلان بدارم:

بزرگوار، کم‌لطفی می‌فرمایید! این‌جانب، هربار که به داستانک آمده‌ام، حتماً برای خوانش آثار شما، و به خصوص «آناستازیا» حضور بهم رسانیده‌ام. چنانچه به اسامی ذیل آثارِ فکورانه‌ای که می‌نویسید نگاهی بفرمایید، این گفته‌ی من موید می‌شود. طبق عادت‌ام از روزه نخستی که به داستانک شاگردی نموده‌ام، هر صفحه‌ای که گشوده‌ام، داستان را کامل خوانده‌ام، و مراقبت کرده‌ام حتماً اسمم ذیل اثر باشد، من می‌بایست نامم بر پای اثری که خوانده‌ام،‌ باشد. (گاهی سیستم خودش اسم را ثبت نمی‌کند)

لازم به ذکر است، خوانش آثارشما به این دلایل برای‌ام گیرایی دارد:

تجربه‌ی زندگی‌یِ شما ! که این مولفه‌ی مهمِ تجارب، قطعاً در آثارتان منعکس می‌شود، همان‌طور که شده است.
نوشته‌هاتان سیر تفکری دارد، به گمانم، وضوح «بیان‌گری» در سیر و جریان اندیشه، در آثار شما قابل مشاهده است. به خصوص در اثر «آناستازیا».

همیشه که شما را خوانده‌ام، در ذهنم، گاهی با حضرت‌عالی، موافق‌ام، گاهی مخالف، گاهی درگیر می‌شوم با نوشتار و به فکر می‌رسم...اما به زعم من، مهم این است، اثرتان آدمی را به تحلیل وا می‌دارد؛ و در فرمی که شما لطف می‌فرمایید به نوشتن، کارکرد نیز همین است، همان‌طور که مستحضرید.

نوشته‌های شما، نقدِ جامعِ محتوایی برمی‌دارد، حداقل بر من، اهمال و کم‌کاری در نویس‌ش نظر بر داستان‌تان، بخشودنی‌ نیست. از این لحاظ، خودم را صرفاً به خوانش و لذت بردن شخصی از تحلیل خرسند دیده‌ام.

حضورتان مانند خودتان، نمادِ بزرگواری است.

نقدتان بر این داستان، بی نظیر بود!


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 00:05

یعنی نظر شخصی این منتقد در آخر داستان منفجرم کردا از چی ؟
از عصبانیت ؟
نه بابا از خنده؟ نه نه اصلا نخندیدم...از بی تفاوتی منفجر شدم...برام عجیب بود این حس که نسبت به احساس منتقد داستان بی تفاوت باشم :D

درود جناب رنجبران
چه خوش بحالم شد که دومین کار جدیدتان را نیز خواندم . خوب بود . البته این شخص که شما تصویر کردید در داستان منتقد نیست;) بجای اینکه نکته های فیلمی که قرار نقد کنه در بیاره نکته های تماشاگر فیلم داشته در می آورده:D البته شاید برای نقد نرفته بوده و فقط برای تماشا رفته...ها ؟ میشه اینطور هم در نظر گرفت...منتقد هم آدمه دیگه:D

از همینجا به همه منتقدان سلام عرض می کنم( یه نوع خودشیرینی بعد ها کارهام زیر تیغ نقدشون رفت یاد سلام بیوفتن) منتقدان همه خوبن چه اوناکه همش ایراد می گیرن و چه اونا که همش حسن پیدا می کنند.
من که از منتقدها همیشه نفع بردم...والا:D


همین دیگه
بازم کار بذارید سایت و
موفق باشید@};-


@متین یحیی زاده توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 18:19

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











خدا از خواهری‌‌ کم‌تان نفرماید! نه واقعاً خدا از خواهری‌ کم‌تان ننماید! یعنی چی به احساس این منتقد «بی‌تفاوت» تشریف دارین؟! :D دست خواهری‌تان سلامت باشد-


من هم بیشتر خوش‌بحال‌ام شد از خوانش من.

در سالن سینما و حین تماشای فیلم، یکی از ملزومات که می‌بایست «منتقد» رعایت کند، دقت به واکنش‌های تماشاگران‌ست. یعنی در لحظات خاصی از فیلم، مثل رویداد‌های مهم، قطعاتی که برای درگیری و تاثیرگذاری بر عواطف در نظر گرفته شده، صحنه‌هایی از فیلم که داعیه‌ی طنز یا خنداندن تماشاگر را دارد- در آن لحظات و در کلیت فیلم، تماشا و دقت بر چهره‌ی تماشاگران و ابراز احساسات‌شان(ناخدآگاه‌شان)، برای اطمینان منتقد از درک ساختار احساسی‌یِ فیلم، بسیار بسیار راه‌گشاست.
مثلاً پارسال فیلمی روی پرده داشتیم که اتفاقاً خیلی سروصدا کرده بود، اما صحنه‌هایی که کارگردان جهت تأثر و تألمِ تماشاگر تعبیه نموده بود، موجبات خنده و تفریح تماشاگر را فراهم آورده بود!!
دیگران که جای خود- حالا «یکی» که «یکی» است برای «احساسات» منتقد اگر کنارش بنشیند حین تماشای فیلم، خب قاعدتاً تماشای بیشتری می‌طلبد و می‌دزدد و در فرجام، برشرحی که رفت در داستان، به «دیالکتیک» ختم نمی‌شود؟!

ارادتمندم


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 00:21

نمایش مشخصات م.ماندگار درود ها@};-
نمی دانم می دانید یا نه! نوشته هایتان را دوست دارم.
زیبا بود و انتهای کوبنده ای داشت
لذت بردم
سبز!
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 18:23

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











‌نمی‌دانم می‌دانید یا نه؟! چه دوست داشته باشید چه دوست نداشته باشید، ما از آن سرتق‌های‌اش هستیم! به شما، آثارتان، نوشته‌های‌تان، صمیمانه و قلباً احترام می‌‌گذارم.

خانم ماندگار خانم

:)


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 اسفند 1395 - 02:17

نمایش مشخصات ک جعفری

به مناسبت 8 مارس؛ روز جهانی زن :

زن بر نقد؛ زن بر فلسفه ، زن بر دین ، زن بر ادبیات ، زن بر هنر ، زن بر تاریخ ، زن بر خانواده ، زن بر جامعه ، زن بر جنگ ، زن بر اقتصاد ، زن بر سیاست ، زن بر علم ، زن بر متافیزیک ، زن بر اسطوره ، زن بر خیال ، زن بر طبیعت ، زن بر وحی ، زن بر خدا ، زن بر مرد ، زن بر مرد ، زن بر مرد .

زن بر آینه ؟ :
پرتمنا ، پرتپش ، پرتشویش ، پرآرزو ، آتش زیر خاکستر ، سرگردان ، معلق ، خسته ، آزرده ، غمگین اما؛ هیچ ، تهی، پوچ ، گمشده ، خمیده، منفعل ، مرده. مرده. مرده .

داستایوسکی در داستان یادداشتهای زیرزمینی می گوید : « رستاخیز زن ، عشق است ! »

و کاش ، روزی ، زن عاشقِ خود بشود !



زیبایی و زیبایی می آفرینی !

مجددا : درود بر شما.


@};-


@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 18:55

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







زن بر جگر، زن بر جگر!...از قلم افتاده بود، «زن بر جگر!»
آنسان که تیشه‌اش بی‌رحمانه بر جگر می‌نشیند: «زن بر جگر!»

و هیچ «جگری» بی‌تیشه ی او مباد!!

(البته جمله‌ی آخرم، صد در صد تعارف است‌) هراسی بر جان‌مان همیشه باقی‌ست، شوخی که نیست، بانوان، بانوان، اوه اوه اوه، بانوان... :D


*


اما

دلم‌ می‌خواهد این را بگویم!!

«مادر»

اهل ادا و اصول نیستم! لکن، همین یک واژه: مادر!

عظمت‌ش

هستی و دلیل و معنای آفرینش زمین و زمان را کفایت می‌کند!


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 08:56

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مجدد آقای رنجبران عزیز و گرانقدر
داستان بسیار زیبا بود
و سرانجام عشق پیروز میشود و دست بطلان بر تمامی منطق و انتقاد می کشد و می گوید فقط عشق
عشقی که باعث شد بگوید آشغال .
عالی مثل همیشه
داستان ریتمی منسجم و شاعرانه داشت
خوشحالم که امروز دومین داستان زیبا را از شما خواندم
موفقییت شما را خواهانم


@زهرابادره (آنا) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 19:00

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










بر شما هزاران سلام سرکارخانم بادره عزیزم، خاله‌ی نازنینم :x

این‌که شما را می‌بینم، این‌که امروز شما را دیدم، این‌که جنابِ ناصرخان را دیدم، این‌که...

خاطرم به یاد آن سال می‌افتد که آمدم داستانک...

آن سال....

مدیون‌تان هستم، باور بفرمایید، نمی‌دانید شماها چقدر به من لطف و محبت داشته‌اید.

سپاس از تعبیر زیبای‌تان بانو از داستان.

برقرار باشید بر خانواده‌های عزیزتان و بر ما.

مخلصم و ارادتمندم.

@};- @};-
@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 09:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام عرض ارادت
دیالکتیک را فراموش کن ! رقیب را طاقت بیار رفیق ! الانه که این فیلم آشغال تموم بشه :D :D :D
اینم ترانه ی متن فیلم:
تو سینه این دل من میخواد آتیش بگیره
مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
وای!دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای!اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم
ازش جدا نمیشم
نمی تونه مرغ دلم از حسودی بخونه
نمی دونه روی کدوم شاخه باید بمونه
اگه یه روز ببینم کسی براش میمیره
حسودی رو میاره!دلم آتیش میگیره
میترسم حرفای خوبی توی گوشش بخونه
میترسم اون تا به سحر تو خلوتش بمونه

@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 12:15

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










جناب ناصرخان.

من بسیاری از دوستانم - و البته سایه‌های سرم-بزرگوارانی هستند درست مثل خودتان.
به تجربه یافته‌ام، و همیشه در برابر ساحت شما، به این واژه رسیده‌ام : نوکرتم!! :D

ناصر خان من نوکرتم :D جانِ مولا بی‌خیال شو :D


حالا، این دوست‌مان در پاسخ با لبخندی فاتحانه در این مواقع می‌گوید: «بگو مخلصتم...نگو نوکرم، خوشم نمی‌آید...همان بگو مخلصم، کفایت می‌کند» :)


همیشه گفته‌ام، تحمل‌مان می‌نمایید شماها، برقرار باشید و سایه‌هاتان بر ما همیشه مستدام.


پوزش از لحن محاوره‌ام. خوشحال می‌شم از دیدن‌تان :">


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 10:42

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
من متن داستان(یعنی از بعد مقدمه تا چند خط آخر) رو دوست داشتم. در واقع طرح خوبی بود برای یک داستان قویتر. اما با مقدمه، با انتها و استفاده از برخی کلمات واقعا مشکل داشتم و به نظرم این سه عامل باعث ضعف این نوشته شد. ضعف که چه عرض کنم، مرگ.
ببینید در یک داستان کوتاه باید برای آوردن تک تک کلمات برنامه داشت. به عنوان نمونه مثلا شما در خط اول داستان نوشتید (تا همیشه تا ابد) هردو یک معنی میدن و به نوعی زیاده گویی میشه( نمونه این مورد چندتا بود). هدف شما این بوده که متن رو آهنگین کنین؟ سجع داشته باشه؟ به شدت با این آهنگین کردن مخالفم. زمان خواجه عبدالله انصاری سجع رو می پسندیدند اما حالا؟ البته این نظر من تنها نیست. نظر هر اهل فنی چنین است(من اهل فن نیستم البته) شما در تمامیه نوشته هات چنین آهنگی استفاده میکنی بهتر است به نظرم تجدید نظر کنی. شاید دستکم اگر متن فلسفی بود میشد کمی توجیهش کرد.
مورد بعد درباره انتهای داستان یا بهتر بگم قتل داستان بود. احساسات نویسنده به شدت در احساسات شخصیت داستان نفوذ کرده. شبیه به یک عقده نامه شد.
یادم است چند روز پیش ها با مدیر گروه دانشگاه حرف می زدم. بهش گفتم: من دیگه شبها به هیچ وجه نمی نویسم. پرسید چرا؟ گفتم شبها مغزم سورئال میشه. گفت خب خوبه می تونی داستان سورئال بنویسی. گفتم برای نوشتن یه داستان رئال اتفاقا باید مغز رئال داشت. مغز سورئال تنها کاری که میکنه باعث توهمی نوشتن میشه. موقع نوشتن باید تمرکز صد در صد داشت. فرق یک آماتور و حرقهای همین نکاته. به همین دلیل من به خیلی ها پیشنهاد میکنم اصلا شبها داستان ننویسن چون هیچ اتفاقی در زندگی حرفه ای براشون نخواهد افتاد. شما در این داستان هدفتون بوده که به این خصلت زن ها که عادت دارند مرد قبلی زندگیشان را به یک مرد با موقعیت مالی و کاری بهتر به قیمت پشیز بفروشند اشاره کنید. خب من این خصلت زن رو می پذیرم. به نظر من تقریبا نود و پنج درصد زن ها به راحتی شوهر، عشق یا هرچیز دیگری از این قبیل را به راحتی برای رسیدن به یک مرد با موقعیت عالی می فروشند.(این بلا سر خودم آمده هم سر هرکسی که میشناسم. فرقی نمیکند نخست وزیر باشی. زن میتواند تو را به یک رئیس جمهور بفروشه) اما شما شخصیت مرد داستانت فقط در هنگام تماشای فیلم اون زن رو میبینه و برای من اصلا توجیه خوبی نیست که یکهو بخواهد فوران کند...


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 10:46

نمایش مشخصات حسین روحانی از طرفی پایان زود، بدون تصویر، بدون مکالمه درست حسابی به من فهموند که خودت وقتی نوشتی آشغال حال کردی. انگار نویسنده یک عقده ای جایی داشته و خواسته کسی در اینجا بخونه و مخاطب خاص داشته این داستان نه عام. این کلمه آشغال زمانی توجیه پذیر بود که خواننده می فهمید این مرد آن زن را قبلا می شناخته. از طرفی داستان زبان دوم شخص داره. یعنی مخاطبش همین زنه هست. ولی ما میبینیم که این زن راهش کاملا با مرد جداست و من اینطوری استنباط کردم که این مرد فقط زن رو توی سینما دیده بوده. پس بهتر بود نشون می دادید که به هرطریقی این مرد و زن یکجورایی با هم در گذشته ارتباط داشتن. (حداقل حالا که داستان از زبان دوم شحص بیان میشه و مخاطب زنن داستان است خوب بود به خواننده نشان میدادی الان مرد با زن در ارتباطه. حداقل برای خنده میشد نشون بدی که مرد زن رو گرگان گرفته، که دیگه ربط پیدا میکرد به عقده ادیپ و الکترا. این حرفم شوخی بودا) در مجموع توضیحات و توصیفات میانی رو دوس داشتم اما شروع و پایان رو نه. ما سوژه خوب زیاد خوندیم اما داستان خوب کم. یک نوشته باید هزاران بار چکش بخوره تا بشه داستان و این توجیه کلیشه ای که ظرف پنج دقیقه این داستان نوشته شده و در نسخه نهایی قراره اصلاح بشه به نظرم بزرگترین بی احترامی به خواننده هست. امیدوارم موفق باشی. حرف زیاده ولی خب وقت کمه
راستی کسانی که نقد رو قبول ندارن اسمشون چیز دیگریست که اینجا گفتن نداره. اسمشون اهالی سینما نیست


@حسین روحانی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 19:11

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










آقای روحانی عزیز. ازت متشکرم.زنده باشی، به این جریان بدیهه‌نوشت اشاره فرمودید. می‌خواهم بگویم:اصلاً و به هیچ‌عنوان ملاحظه نفرمایید، خواهشاً همه دوستان، هر نقد و نظری دارید بدون ملاحظه بفرمایید! و نوشته‌های بداهه‌ام- تاکید می‌نمایم- برای من محترم‌ترین نوشته‌ها هستند. لحظات صادقانه‌ی عواطفِ من است، جز این چیزی در بساط برای تقدیم به خواننده ندارم.

بارها این را ذکر کرده‌ام! سابقاً خانم محترمی این‌جا می‌نوشتند:« خانم معدن‌پسندی». نقد‌های قوی بر من نوشتند. همیشه سپاسگزارش مانده‌ام. شاید شکل و لحن‌ نقدش طوری بود که با دوسه خط اشک ملت را درمی‌آورد. اما دوسه کلید‌واژه ازش گرفتم، که هنوز که هنوز است خیلی مواقع یادش می‌افتم، آنقدر مفید بود؛ خوشت باشد بانو؛ یا «احمد دولت‌آبادی» با آن نقد‌های مفیدش.

از محالات است، آدمی بتواند رضایت همه‌ را به دست بیاورد.

آقای روحانی عزیز، نوشته‌ی شما را به دیده‌ می‌گذارم. بی‌نهایت برای اعتراض شما احترام قائل هستم.

از این‌که با شما مخالفم و از این‌که تا این حد سلیقه‌های‌مان متفاوت است، بسیار خشنودم! به قولِ دوستی، این تضاد و تناقض و مخالفت بسیار زیباست.

دقیقاً نوشته‌های من در نظرِ سایر دوستان‌ام نیز همین حالت را به وجود می‌آورد، چه در داستان و چه در نقدنویسی(به قولی همین اهالی‌یِ فن) بعضی‌‌ها بسیار دوست دارند، برخی از رفقا شاید باورت نشود، عصبی می‌شوند وحتا با من قهر می‌کنند، یعنی طرف می‌رود یکی دوماه بعد پیدا‌ی‌اش می‌شود.


*

دِ آخه لامصب معنای «همیشه» با «ابد» فرق دارد. اما متوجه منظورت شدم. :)

بگذار چیزی بگویم: مینی‌مال ساده‌ای اتفاق افتاده- طبق قواعد خودش- اما منطبق بر لحظه‌ و شیوه‌ی «من». می‌گویم:«من» چون نویسنده‌ی ایرانی خیلی می‌ترسد از گفتن واژه‌ی «من». صنعت ادبیات ایران، کارخانه‌ی معمولی سازی‌ست. همه مثل هم.بدین سان، نام‌شان را که از پای نوشته‌های‌شان برداری، انگار همه را یک نفر نوشته است. یک ماشینِ خودکار. و اغلب تمامی متون شبیه ترجمه! نه از نثر و زبان خبری‌ست نه از کارکرد‌های‌اش.

به قولِ یکی از دوستانم، فلانی سیر است! والا اینقدر من، من نمی‌کرد!


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 19:51

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










اصلاً مسئله‌ی «من» با جریانات هنری «من» است، اگر پای این «من» وسط نبود که معرکه نمی‌گرفت!

این «من» با خیلی چیزها مشکل دارد!

خب، وقتی پای «من» وسط می‌آید، بحث دیگر صرفاً نوشتن نیست، چه در فلسفه، چه در ادبیات و داستان، چه در سینما، دیگر ماجرای کارزار است! حق‌شان نقد است، انتقاد است، تضاد و تناقض و تخالف است، چندصدایی بودن بر «منِ» توست.

اما نگذارم این «من» نیم «من» بشود! به محض پی بردن و محرض شدنِ اشتباه بر «من»، می‌بایست اصلاح شود!
اینگونه‌ام.

در ضمن اینقدر کارشناس و اهالی‌یِ فن نکن مرد حسابی! خودت را عشق‌ست و اعتراض‌ات که برای‌ام تفاخر دارد.

آن «فن» و«نظرات ادبی» که امروز در دنیا هست، و ملت براساس‌اش حرف می‌زنند، که هنوز پای‌اش به ایران باز نشده! بیاید هم ، باور کن این جماعت «فنِ» خودمان، خواندن‌ش هم نمی‌دانند.
به عنوان مثال همان آهنگین نوشتن و الخ...جدای این‌که چسبیده به من! و شخصاً دوست‌ش می‌دارم چون سعی به این‌گونه نوشتن ندارم، خودش چنین شکلی می‌گیرد.(فرمالیسم روس 1925 شکلوفسکی هم هنوز به ایران نرسیده! آقایان هنوز دنبال نثر داستانی می‌گردند اما نمی‌توانند تعریف‌ش کنند!!)
فراموش نکنیم، «غریب گردانی» در ادبیات کلاسیک ما نیز هست! یعنی مولفه‌ی اصلی‌یِ فرمالیسم!
اگر به ناخدآگاه‌مان ایمان داریم، بگذاریم، بنوازد.
مراقبِ منابع‌ِ مطالعاتی‌مان باشیم؛ در این هیری ویری، فلسفه‌ی جدید اصلاً چیزی دگر شده..
حتا شکل و فُرمِ نقد‌های ادبی امروز زیر و زبر شده.
همچین می‌گویی کارشناس فن، انگار ما در کره‌ی مریخ زندگی می‌کنیم، حداقل در سینما و به سلامتی و بلا به دور، در ادبیات که اصلاً قرارمان این نبوده از اول، پرسه‌زنی در آن، با خوب‌هاشان بیست و چهاری سروکله می‌زنیم، این شِپلی مِپلی‌هاشان که ولم کن.
من دیگر غرغرکردن را گذاشته‌ام کنار، انرژی می‌گیرد، اما
خوب‌هاشان، معدود‌ند، بسیار معدود! اگر بشمارم پنج شش نفر نیستند!
یکی مثلِ مرحوم «فتح الله بی‌نیاز» که یادش گرامی باد.
و خدا بیامرزد رفتگانِ «محمد گذرآبادی» را و به‌ش انرژی عطا کند، که اگر ترجمه‌های بی‌نظیرش نبود، به والله این جماعت هنوز نمی‌توانستند «داستان» را تعریف کنند.
برادر این‌ها هنوز گیرشان «کارور» و «آنتوان چخوف» است، «نانوشتن» و «ناادبیات»‌شان کجا بود! بی‌خیال جانِ روحانی.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 19:54

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







با عجله نوشته‌ام؛ در نوشتار لحاظ کن- و امیدوارم بدانی برای وقت‌ت ارزش قائلم و سپاس و ارادت.





نام: همایون به آیین   ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 18:01


درود بر پیام عزیز
پوزش از تاخیر، من معمولن پنج شنبه و جمعه، وقت سرزدن به سایت را ندارم و قسم هم خورده بودم که با گوشی کامنت نذارم بخاطر مشکلاتش،ولی وقتی داستانهایت را اکنون خواندم دیگه نتوانستم به فردا موکول کنم!
دیالکتیک احساس را به زیبایی و ظرافت در داستان نشان دادی! بنظرم اگر همین نام«دیالکتیک احساس یک منتقد» روی داستان بود خیلی مناسبتر بود! عنوان«نقد بر زن» سبب تنوع و حتی تشتت استنباط می شود! ولی دیالکتیک احساس بتمامی در داستان رخ داد و البته منظورم از دیالکتیک، همان معنای پیدایش تضاد هست که اگر معنای کامل فلسفی آن را در نظر بگیریم آنوقت باید گفت که این یک دیالکتیک ابتر بود!
داستانت بعد از مقدمه بسیار زیبا و هنرمندانه بود! رعایت عنصر ضروری زیباشناختی در داستان، حتی در انتخاب
کلمات هم دیده میشد! و وقتی اینگونه باشد بی تردید تاثیر آن عمیق خواهد بود! همانگونه که تاثیر آن در من آنچنان بود که مطمئنم حالا حالاها درگیر آن باشم.


@همایون به آیین توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 20 اسفند 1395 - 22:47

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











شاهد از غیب رسید!

داشتم برای دوستان‌م می‌نوشتم، یکباره نقدت بر «او که گذشت» به دست‌م رسید!

دیگر از آن لحظه به بعد ذهن‌م جای دیگری است. ذیل‌ داستان عرض خواهم کرد.

می‌خواستم بگویم، همایون جان، تو را به خدا شرمنده می‌فرمایید- وقت‌ عزیزت- اما هنوز هم ذهن‌م درگیر بود با نقد‌ت.

ولی خدمت حضرت‌عالی و بقیه‌ی دوستانم!
سپاسگزارم. به خدا خیلی خسته بودم وقتی آمدم داستانک، انواع اتفاقات عجیب و غریب را از سر گذرانده‌ام این مدت! حالا انرژی گرفتم. سپاس از همه‌تان، به قولِ استاد صالح علاء: از یکان‌یکان‌تان. :D

همایون، پیش‌تر گفته‌ام، نعمتی‌ هستید اینجا، شما، و جناب «آقای ترجمه ی روسی» می‌شناسی‌اش که؟! «طرماح» را می‌گویم «طرماح». :) جناب ناصرخان، همه و همه...به هومن گفته‌ام، داستانک فوق‌العاده جای خوبی‌ست برای نوشتن و آزمودن.

همایون، کاملاً حق با شماست، من به شدت در عنوان‌گذاری بر متنی که می‌نویسم نابلدم! و این مشکلِ همیشه‌ی من است، چندین صفحه متن را در یک شب می‌نویسم! برای تیتر یا نام‌گذاری‌اش یک هفته حیران‌م، و اغلب اوقات هم بی‌‌تیتر می‌فرستم تا برود و زحمت‌ش را می اندازم گردن رفقا. چندباری هم که خودم اسم‌گذاری کردم، همیشه گفته‌اند فلانی یه فکری به حال تیتر بکن :D



سپاسگزارم از وقتِ همه‌ی شما.
این صفحه متعلق به خودتان است، همه چیز به دلخواه شماست.
خدا مرا نابود کند، خدا مرا نابود کند، اگر انتظار داشته باشم برای‌م وقت بگذارید، و این همه لطف‌تان شامل حالم شود.
همین که می‌خوانید مرا به سرم زیاد است.
همین‌که ردی از شما می‌بینم، بر چشم می‌گذارم. همه‌ی شما، یکان یکان‌تان :D

ارادتمندم :)


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 اسفند 1395 - 14:08

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام مجدد
داستان زیبایت را باز خواندم و بنظرم ارزش چند بار خواندن دیگر را هم دارد .
سطرهای ابتدایی آنقدر با آهنگ و ریتم خاص پیش می رود که هر کس نداند فکر می کند با نوشته ها و شعرهای سپید یک شاعر روبرو شده است .
در کل قالب و ریتم داستان خیلی خوب پیش می رود .
سبز و بهاری باشید .


........
تقدیم به شما :

مثل مرغابی ...دلم پرواز کرد

قصه ای دیگر ز نو آغاز کرد

قصه ای در فصلهای سرد کوچ

در میان غصه هایش باز کرد


صابر خوشبین صفت

اهواز :3اسفند1395


@};- @};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 21 اسفند 1395 - 21:25

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





















سلام بر خوزستانِ عزیز و شما.

مخلصم و ارادتمند جناب خوشبین صفت گرامی.

سپاس از این‌همه لطف شما.

اتفاقاً من پیش‌تر نیز از اشعار حضرت‌عالی خوانده‌ام. و از این‌که در محفلی حضور دارم که شاعرانی چون شما دارد، بسیار خشنودم.

شما- همایون‌به آیین- م.فریاد- بانو شهره خانم کبودوندپور- خانم مریم خانم مقدسی- از این بزرگواران خوانده‌ام و باز هم علاقه ام خواهم خواند. چنانچه دیگرانی هستند، من شانسِ آشنایی با آثارشان را از بی‌خبری نداشته‌ام.

سپاسگزارم از شعر بسیار زیباتون. بی‌نهایت سپاس و ارادت.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.