(((حصار)))


...و
مقابلم که می نشانمش، دلشوره ی خیالِ نگاهش غریبانه فضای اتاق را اندازه می زند،گویی قصد نداشته که اینجا بیاید!
چقدر منتظر این لحظه مانده بودم، خیره شدن در چشمانی که با نگاهش دَمی آغاز شدم
سیگاری می گیرانم، موسیقی را به نهایت آوا می رسانم
"در هوایت بیقرارم بیقرارم روز و شب...لحظه ها را انتظارم انتظارم روز شب"
چیزی حوالیم حلول می کند، بی مستی است بی سرخوشی است بی شوریدگی هر چه هست:ایستاده ام!
دست راستم را بالا که می گیرم آرنجم را خم کرده تا نوک انگشتانم روی پیشانی ام باشد
ناخدآگاه پنجه ی دست چپم به هوایی نامریی در بالای سرم چنگ می زند و می خشکد
در عمق دریای چشمانش تلالوی هزار قطعه الماس موج می زند
و می چرخم
"من در این آشوب تنهایی مدام...روز و شب را می شمارم روز و شب"
می چرخم و می چرخم
نمیدانم! اوست که می گردد حول من یا من حول محور چشمان او
"لحظه ها را انتظارم انتظارم روز شب"
لبخندش حلقه ی آتش است...
می چرخم و می چرخم
دایره ی طهران زیر سوزن پایم پرگار می شود
برهنه می شوم تا در آغوشش بمیرم روی لبهایش...تمامش کنم این بازی کثیف انتظار را
عبور از هندسه ی اندام
شرم او، چرخ من، خجالت آسمان از جدایی
می چرخم و می چرخم
« تنهاش نذارین!»
« نمیذاره آقای دکتر...هیچ کس رو تو خونه اش راه نمیده»
"با کویر افتاده کارم روز و شب"
« نباید تنها بمونه...اون به حمایت عاطفی شما نیاز داره...بخصوص تو این روزها»
« چرا نمیگین ؟ چرا نمیذارین من بدونم؟»
«خواسته که نگم...فقط تنهاش نذارین»
"در سکوت این حصارم روز و شب"
«اون یه چیزیش هست، از بچگی همینطوری بود، هیچی نمی گفت! هر اتفاقی میافتاد فقط سکوت می کرد، ولی از چشماش می فهمم یه چیزیش هست هست هست، چرا نمیگین؟؟؟!!»
"این سفرها دور تکرار من است...تا ابد در این قطارم روز و شب"
می چرخم و می چرخم
"تا کجا باید ببارم روز و شب!"
نی نی چشمانش جاذبه ی سیاهِ هزار کوکب آسمانی است
انعکاس هزار جهان تو در توی موازی بر من
نه می دانی هست نه می دانی نیست
لبخندش
آتش است آتش
حلقه ی آتش، گِرد غرور یک عقرب: من!
تبر بر دوش،نیش بر خویش،می چرخم و می چرخم
سرفه می زنم، سیگار لعنتی
سرم
گ
ی
ج
،
چشمانم
سیاهی می رود
پایم لغزیده،کِتف صندلی به پیشانیم تیز می زند، کنار میزی که «او» توی قاب عکس خیره مانده
گوشه ی اتاق می افتم،لای نفس نفس...خِس خِس
قطره های خون از نوک بینی ام کِش آمده تا بعد از سقوط روی سفیدی سرامیک دهن کجی کنند
نگاهم از پرده ی سرخ آویزان مقابل چشمانم می گذرد تا روی نگاه او مات بماند
قطره های باران روی گونه اش سُر می خورد
تا خیسی یک حس روی کاغذ
...پریشان از جا بلند خواهد شد،پیشانی اش را خواهد فشرد،خون از لای انگشتانش درز خواهد کرد.لبان زخم را توی آینه ورانداز خواهد کرد،دهانش را زیر مچاله ای پنبه خفه خواهد کرد...کُن...کُن...کُن...توی سرش می چرخد بی معنا."بَس کُن" که می شود، معنادار."بس کن این زجر مداوم را". و او نخواهد فهمید که چگونه پُر کند این چرخه ی ناگریز نبودش را.نبودن چیزی که نخواهد دانست چیست در جایی که نخواهد دانست کجاست و هیچ گاه سرجایش نخواهد بود."چرا نمیری؟ گه زدی به زندگیت؟".غروب در تختخوابی پر از جمعه بغضش را ولو خواهد کرد،بفکر مهاجرت خواهد افتاد.پاسپورتش را تمدید خواهد کرد،بلیطش را «OK».آنسوی پنجره،زمین با سپیدی پشت بام ابرها دور خواهد شد، توی «لوفت هانزا» به گره ی روسری هایی که شُل شده تا ریختن گیسوان روی شانه ها نگاه خواهد انداخت. چند روز نخست گندم دادن به کبوترهای پارک سرگرمش نخواهد کرد.لای کِلاب های شبانه چرخ نخواهد زد،لبخندهای بی قید مادموزالهای مو طلایی را نخواهد دید،کنار رود «سِن» قدم نخواهد زد، تا برسد روی کمر پل «میرابو» و نگاهش از روی ایفل که حالا به اندازه ی یک وجب شده تا انتهای رود که پایان شهر را دور خواهد زد، نمی گردد.به راه رفتن سِن زیر اندام پل زُل نخواهد زد، وسوسه ی یک پریدن کلیشه ای بسرش نخواهد زد.غروب آنجا دوباره جمعه ی روی تختش خواهد شد که جای باران خون روی لُختی رشته های اعصابش چِک چِک چِک خواهد چکید.با نخستین پرواز برخواهد گشت.بی حوصلگیش رینگ رینگ تلفنها را نخواهد شنید، جز یکی:" یه پروژه شروع کردیم! میای؟". آسمان به ریسمان خواهد بافت تا به نزدیکترین رفقایش هم نگوید که چه خوره ای بجانش افتاده.که اگر هم بگوید، در ماهیت اتفاق چه تفاوتی خواهد کرد؟! و پژواک:فیق...فیق...فیق را در سرش نخواهد نشنید:"این چُس ناله ها همه از شکم سیری رفیق".و حوصله ی نگاه غریبه ی آنها را نخواهد داشت.و رعشه ی غمگین مردمک چشمان خاله اش که هربار او را می بیند. بعد از دقایقی آبغوره گرفتن می گوید:"از ما هم دوری می کنی!؟ باشه.فقط خوب باش.همین". و بازهم سکوت خواهد کرد چیزی مانند خودِ سکوت."از یک نفر که خوشت اومد باهاش حرف بزن.آشنا شو".یک «او» پدیدار خواهد شد.عواطفش بسرش خواهد زد.جرقه ای دلش را خواهد لرزاند.هُرمی سلولهای احساسش را برانگیخته خواهد کرد.نگاهش نگاهی را دنبال خواهد کرد.ردِ او را همه جا خواهد زد.خواب خواهد دید که برهنگی او را در آغوش خواهد فشرد. در حجم فراخ میان این شانه تا آن یکیش او را نوازش خواهد کرد.دهان بر دهانش خواهد نهاد.تنش آنقدر داغ خواهد شد تا حالا هم که بیدار شده بازوانش و روی ساعدهایش هنوز داغِ داغِ داغ است.پوست سینه اش سرخِ سرخ.رویایش را به «او» خواهد گفت و خواهد شنید:"این یه تصوُّرِ که تو ذهنت از من ساختی.تو شیفته ی خودت شدی".و دیگر نخواهد گفت: ای کاش اینگونه بود.تا آنقدر در آینه ی برکه بخود زل بزنم و آنچنان عاشقانه خود را زیرآب در آغوش بگیرم تا دیگر هوس بالا آمدن بسرم نزند.نه! اینها را نخواهد گفت.که دهانِ زیرآب سکوت ماهی است با آب. ولی خواهد شنید:"یه چیزی از روز اول آشنایی با تو می خواستم بهت بگم که تا حالا فرصت نشد: حالم ازت بهم می خوره!". مجدد با حَمالی خود بودن به همان نتیجه ی همیشگی خواهد رسید.خشمی فروخورده آنقدر دندان قروچه خواهد کرد که دلش بخواهد پاچه ی همه را بگیرد.و به تاوان همه ی گناهان گذشته اش شکایتی نخواهد کرد.که پیش از رخداد «او»! روانی مُذاب وجدان برگریبانش عذاب دائمی نیز خواهد بود. و دوباره بالماسکه بازی خواهد کرد.با لبخندی تهوع آور که همه آنرا شادی آور خواهند دانست،کُندی دندان هایش بر پاچه ی خود تیز خواهد شد."چرا امروز نیومدی تماشاخانه؟یک ماه دیگه اجراست".بیقراریش نیمه شب توی اتاقها موج خواهد زد.بی خوابی بی خوابی بی خوابی.پشت میزکارش از تلنباری طرحهایش روی خواهد گرداند.جای قهوه،چای خواهد نوشید،جای چای قهوه.روی «فست فود» کِچاپ جای سُسِ فرانسه خواهد ریخت جای فرانسه کِچاپ.لابلای سرفه هایش توی بالکن سیگار و سیگار و سیگار خواهد کشید. لای کتابفروشیهای انقلاب پِیِ امنیتِ خلوت نابود شده اش پرسه و پرسه و پرسه خواهد زد.کتاب و کتاب و کتاب خواهد خرید.و کُمای افکارش توی آنها تکه تکه غرق خواهد شد...اشک زیردوش حمام فروپاشی احساسش را با صدای آب خواهد برد.شیزوفرن سرانگشتش توی بخار آینه نقش یک فرشته را اندازه خواهد زد!...فه...فه...فه...و با خود زیرلب هذیان خواهد کرد:بی وقفه!...نیمه شب در «نِت» دنبال درمان خود خواهد گشت.یکباره عکس نادیده ای از «او» خواهد یافت.صورت پرینت او را با لبانش لمس خواهد کرد.توی قاب خواهد گذاشت.روی میز خواهد نشاند.جنون.جنون.جنون.موسیقی به سماعش خواهد برد.سرش گیج،پایش دَر خواهد رفت،پیشانی اش روی تیزی دسته ی صندلی خواهد شکافت...و ...و...و...
*
(19+1/2/94.طهران)
پ.ن
دوستان نازنینم سلام.سپاسگزارم بابت نظرهای عالی و راهگشای شما عزیزان ذیل داستان «خسوف سینه» که برای پرداخت کار برداشته و بهره مند شدم.سلامت.دریا.آرام.برقرار باشید.تا باد چنین بادا...

سپاسگزاری فراوان از مدیران داستانک عزیز که این قلم تا همیشه خود را قدردان نگاه صبور و پرمهر ایشان می داند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (8/2/1394),ابوالحسن اکبری (8/2/1394),کیمیا مرادی (8/2/1394),ب-اسدی (8/2/1394),شهره کبودوندپور (8/2/1394),علیرضا لطف دوست (8/2/1394),آرمیتا مولوی (8/2/1394),زهرابادره (8/2/1394), ک جعفری (8/2/1394),شهره کبودوندپور (8/2/1394),عباس پیرمرادی (8/2/1394),ف. سکوت (8/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (8/2/1394),محمد حشمتی فر (8/2/1394),زهرا فیروزی (8/2/1394),سید علی الحسینی (8/2/1394),رضا فرازمند (8/2/1394),احمد دولت آبادی (8/2/1394),میثم زارع (8/2/1394),مهرداد ادیب (8/2/1394),مریم پورهادی (8/2/1394),ستاره رهبر (8/2/1394),اذرمهرصداقت (8/2/1394),عباس پیرمرادی (8/2/1394),فرزانه رازي (8/2/1394),آزاده اسلامی (8/2/1394),شهره کبودوندپور (8/2/1394),سارینا معالی (8/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (8/2/1394),فاطمه مددی (8/2/1394),سارینا معالی (8/2/1394),م.ماندگار (8/2/1394),سارینا معالی (9/2/1394),همایون طراح (9/2/1394),شهره کبودوندپور (9/2/1394),سارینا معالی (9/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/2/1394), ناصرباران دوست (9/2/1394),آرمیتا مولوی (9/2/1394), ناصرباران دوست (9/2/1394), ناصرباران دوست (9/2/1394),زهرا فیروزی (9/2/1394),حمیدرضا محدثی (9/2/1394),محمد صادق محمدی (10/2/1394),شیدا محجوب (10/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/2/1394),آرمیتا مولوی (10/2/1394),حسین روحانی (11/2/1394),آرمیتا مولوی (11/2/1394),هستی مهربان (12/2/1394),زهرابادره (13/2/1394),عطیه امیری (13/2/1394),هستی مهربان (13/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (14/2/1394),م.فرياد (14/2/1394),الهه سلیمی (14/2/1394),هستی مهربان (14/2/1394),عطیه امیری (15/2/1394),سمانه علیپور (15/2/1394),متین محمدی (15/2/1394),شهره کبودوندپور (16/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (16/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1394),سحر ذاکری (18/2/1394),زهرابادره (19/2/1394),مریم مقدسی (19/2/1394),سارا اسماعیلی (20/2/1394),همایون طراح (20/2/1394),همایون طراح (22/2/1394),علیرضا لطف دوست (22/2/1394),محمد اکبری هشترودی (22/2/1394),آرمیتا مولوی (22/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (22/2/1394),سحر ذاکری (22/2/1394),شیدا محجوب (23/2/1394),عطیه امیری (23/2/1394),محمد حشمتی فر (23/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/2/1394),لیلا حسن زاده (24/2/1394),زهرابادره (24/2/1394),عطیه امیری (25/2/1394),عطیه امیری (25/2/1394),زهرابادره (26/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (26/2/1394),زهرابادره (27/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (27/2/1394),م.ماندگار (28/2/1394),علی زارع (28/2/1394),ف. سکوت (29/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (30/2/1394),زهرابادره (31/2/1394),سحر ذاکری (31/2/1394),عطیه امیری (31/2/1394),همایون طراح (3/3/1394), ک جعفری (5/3/1394), ناصرباران دوست (5/3/1394),شیدا محجوب (6/3/1394),بهناز باران خواه (6/3/1394),زهرابادره (7/3/1394),سارینا معالی (9/3/1394),فرزانه رازي (9/3/1394),شیدا محجوب (10/3/1394),شیدا محجوب (16/3/1394),پیام رنجبران(اکنون) (21/3/1394),شیدا محجوب (21/3/1394),سحر ذاکری (27/3/1394),شیدا محجوب (8/4/1394),زهرابادره (17/4/1394),سارینا معالی (19/4/1394),سارینا معالی (12/5/1394),سارا اسماعیلی (18/5/1394),پیام رنجبران(اکنون) (19/5/1394),عطیه امیری (20/5/1394),آرش پرتو (22/5/1394),حسین شعیبی (23/5/1394),م.فرياد (26/5/1394),کیمیا مرادی (27/5/1394),مریم موسوی (7/6/1394),زهرابادره (25/7/1394),کیمیا مرادی (3/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (27/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (3/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/9/1394),ح شریفی (16/9/1394),کیمیا مرادی (24/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (29/9/1394),سحر ذاکری (4/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/10/1394),همایون به آیین (16/10/1394),زهرابادره (آنا) (14/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/12/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/1/1395),زهرابادره (آنا) (17/1/1395),پیام رنجبران(اکنون) (10/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (10/3/1395),همایون به آیین (23/4/1395),همایون به آیین (20/5/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/8/1395),همایون به آیین (16/9/1395),همایون به آیین (23/11/1395),سید رسول بهشتی (2/1/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (15/1/1396),سارینامعالی (26/1/1396),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),عطیه امیری (28/2/1398),شیدا محجوب (3/1/1399),

نقطه نظرات

نام: *   ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 08:58

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن
لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست
بعد از من و جان کندن من نوبت توست
لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم
لیلی مپسند این همه نابود شوم
لیلی بنشین، سینه و سر آوردم
مجنونم و خونابِ جگر آوردم
مجنونم و خون در دهنم می رقصد
دستان جنون در دهنم می رقصد
مجنون تو هستم که فقط گوش کنی
بگذاری ام و باز فراموش کنی
دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست
یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست
تا اخم کنی دست به خنجر بزند
پلکی بزنی به سیم آخر یزند
تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود
تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود
آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست
این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست
ابیاتِ روانی شده را دور بریز
این دردِ جهانی شده را دور بریز
من را بگذار عشق زمین گیر کند
این زخم سراسیمه مرا پیر کند
این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید
مردم خبری نیست،رهایم بکنید
من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سَرم آوردند
من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند
این دغدغه را تاب نمی آوردند
گاهی همگی مسخره ام می کردند
من زیستنم قصه ی مردم شده است
یک تو، وسط زندگیم گم شده است
من از به جهان آمدنم دلگیرم
آماده کنید جوخه را، می میرم
در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
مرد است که از پا ننشسته ست هنوز
یک مرد که از چشم تو افتاد شکست
مرد است ولی خانه ات آباد، شکست
می سوزم و می میرم و جان می گیرم
با این همه هر بار زبان می گیرم
در خانه ی من پنجره ها می میرند
بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند
این پنجره تصویر خیالی دارد
در خانه ی من مرگ توالی دارد
در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست
آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست
من پای بدی های خودم می مانم
من پای بدی های تو هم می مانم
آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام
بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام
هر بار مرا می نگری می میرم
از کوچه ی ما می گذری، می میرم
بد نیست شبی سر به جنونم بزنی
گاهی سَرکی به آسمانم بزنی
از مرگِ تو جز درد مگر می ماند
جز واژه ی برگرد مگر می ماند
دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم
با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم
ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن
دست از شب و روز گریه بردار گلم
با پای خودم می روم این بار گلم


@* توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 13:43

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) این منم مرد تا همین دیروز

مرد پابند آرزوهایت

مرد یک عمر کودکی کردن

لابه لای بلندِ موهایت

خاطرت هست روزگارم را

جایگاه مقدسی بودم

وزن یک عشق روی دوشم بود

من برای خودم کسی بودم

من برای خودم کسی هستم

دور و بر خورده عشق هم کم نیست…

آن که دل از تو برد هر کس است

بند انگشت کوچکم هم نیست

می شد از ورد های کولی ها

با دعا و قسم طلسمت کرد

می شد آن سیب سرخ جادو را

از تو پنهان و با تو قسمت کرد

می شد ازخود بگیرمت، اما

زور بازو به دست هایم نیست

می شد از رفتنت گذشت اما

اما جان در اندازهای پایم نیست

زندگی سرد بود اما خوب

خانه و سقف و سایه ای هم بود

گه گداری نوشته ای چیزی

از قلم دست مایه ای هم بود

زندگی سرد بود، اما

عشق می توانست کارگر باشد

میتوان قطب را جهنم کرد

پای دل درمیان اگر باشد

خواب دیدم که شعر و شاعر را

هردو را در عذاب میخواهی

از تعابیر خواب ها پیداست

خانه ام را خراب میخواهی

خانه ام را خراب میخواهی!!!؟

دست در دست دیگری برگرد

دست در دست دیگری برگرد

خانه ام را خراب خواهی کرد

دیگر ای داغ دل چه میخواهی

از چنین مرد زیر آواری

رد شو ازاین درخت افتاده

میتوانی که دست برداری

لحن آن بوسه های ناکرده است

بیت ها رو جدا جدا کرده است

گفته بودی همیشه خواهی ماند

سنگ بارید شیشه خواهی ماند

گفته بودی ترَِک نخواهی خورد

دین و دل از کسی نخواهی برد

گفته بودی عروس فردایی

با جهانم کنار می آیی

گفته بودی دچار باید بود

مرد این روزگار باید بود

گفته بودی بهار در راه است

ماه باران سوار در راه است

گفته بودی ولی نشد انگار

دست از این کودکانه ها بردار

گفته بودم نفاق می افتد

اتفاق، اتفاق می افتد

گفته بودم شکست خواهم خورد

از تو هم ضربه شست خواهم خورد

گفته بودم در اوج ویرانی

از من و خانه رو بگردانی

هرچه بودو نبود خواهد مرد

مرد این قصه زود خواهد مرد

ماجرا زخم و داستانها درد…!!

نازنین پیچ قصه را برگرد

نازنین قصه ها خطر دارند

نقشها نقشه زیر سر دارند

نازنین راه و چاه را گفتم

آخر اشتباه را گفتم

گفتم اما.. عقب عقب رفتی…!!

شب شنیدی و نیمه شب رفتی...


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 09:01

سلام
مثل همیشه لذت بردم
این هم شعری از حسنعلی ترنج تقدیم به شما :
بالهای گشوده ی نا امیدی

بر فراز شهر پرواز می کنند

سکوتی که تمام درختان از آن می ترسند

در جیب من است

سقف این آسمان برای من کوتاه است

تاریکیها هر لحظه سقوط می کنند

هنوز هم واژه ی آب پاک است

پشت بام این رویا

شب را به آسمان می رساند

بالهای نا امیدی پهن تر خواهند شد

سکوتی بزرگ درختان را فرا می گیرد

سینه ات پر نفس و قلمت سبز و روان


@شهره کبودوندپور توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 13:53

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) تنها سپاس از عشق خودکار است

دنيا به شاعرها بدهکار است ...

دستان عشق از مثنوی کوتاه

چيزی نمی خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی

لطفي ندارد مولوی باشی !

استادِ مولانا که خورشيد است

هفت آسمان را هيچ می ديدست

ما هم دهان را هيچ می گيريم

زخم زبان را هيچ می گيريم

دارم جهان را دور مي‌ريزم

من قوم و خويش شمس تبريزم

نانت نبود ؟ آبت نبود ای مرد ؟

ول کن جهان را ! قهوه‌ات يخ کرد .. .


درود و عرض ادب سرکار خانم شهره.
سپاسگزارم، وقت صرف کرده اید و خوانده اید، مرا.
ممنونم بابت درج نظر.برقرار باشید.سرفراز


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 11:36

نمایش مشخصات ک جعفری اصلا دوست ندارم بگویم راوی یک روح یا رویا بود، می گویم: راوی ،عکس تمام بعد از نسلی است که در شلوغیهای دانشگاه گم شده اند.نسلی که با نشان خسوفی در سینه، چون تیزرهای تبلیغاتی بزرگراه، در گستره چشم نمی گنجند. ... در تبار ما گمشدگان، انگلیست که زالووار خون زندگی را می مکد، تباری که تنها میراثش برای آیندگان، سایه مخوف عقربیست که سینه به سینه ، در حال جولان و پایکوبیست...

داستان بسیار زیبایی خواندم، با توصیفات عالی، واژه های ملموس، صحنه های تکان دهنده....
فقط جسارتا چند نکته :
1- در پالگراف سوم، که نویسنده یا راوی در تلاش است تا تاثیرگذاری نگاه کودک را بازگو کند، بنظرم کمی ضعیف بود یعنی ابتدای پالگراف که راوی ، خواننده را مخاطب می کند، یک جور گسیختگی بوجود آمده که بنظرم اگر حذف میشد و بیشتر روی نگاه کودک زوم میشد، بی شک می توانست خواننده را بیشتر درون نوشته حل کند.

2- پالگراف پنجم که بنظرم سنگینترین ضربه را به داستان زده وکلا خواننده را از استحلال بیشتر ، بیرون کشیده است. کاش شوک نهایی یا فلش بک پایانی را به گونه ایی دیگر روایت می کردید. متاسفانه اصلا این پالگراف را نپسندیدم واز قلم جادویی شما ، انتظار روایت دیگری داشتم.

درود بر شما ، جناب رنجبران عزیز
نخست اینکه ، پرکار شده اید؟؟!! جای بسی خوشحالیست البته.....
واینکه یادتان باشدحضور سایه سنگین شما بر سر این سایت ضروریست، لطفا فراموش نفرمایید!!!

به هر روی سپاس فراوان برای حضورتان وبرای این داستان زیبا، که بسیار ماهرانه ، احساس واندیشه را درگیر کرده است.....
@};-


@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 14:56

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) آنکه دانست زبان بست،

وانکه می گفت ندانست،

چه غم آلوده شبی بود،

وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت،

و بر انگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ،

که فرود آرد شب را ، گویی

همه رویای تبی بود،

چه غم آلوده شبی بود...

@};-

درود بر نازنینم.کاف بانوی عزیزم.
تو همه ی کوچه های مرا خوب بلدی،تو را که می نگرم، گویی مقابل آیینه ایستاده ام، جایی دگر گفته ام! به خود که می رسم واژه ها را گم می کنم،اینگونه است حالم با تو!!...به عطر سیال گیسوان نگاه تو، که نگاه می کنم...

تا باد چنین بادا...
*
سپاسگزارم بابت صرف وقت عزیز و مهمت که صرف خوانش من کرده ای،درج نظر توانمندت چون همیشه،ممنونم.
با همه ی مواردی که ذکر کردی تقابلی ندارم،تصمیمم برای پاراگراف آخر لحظه ای بود،و بیشتر حال دلم بود در آن لحظه که شِکوه کنم، از اینرو تامل زیادی نکردم، و عطای انسجام را به لقای کلماتم بخشیدم،پاراگراف سوم را (اتصال کوتاه) استفاده کردم، اینجا نیاز بود،می توانم در پرداخت شکل بهتری به آن بدهم، تعمدی بود برای همین گسستی که ذکر کردی!!...حال زندگی ام اینگونه است!!..حل که می شوم،غرق که می شوم،درون چیزی ورای پریشانیم غوطه می خورم، جرقه ای که زده می شود که چه زیباست! ناگهان گویی دستی وارد ماجرا می شود که یا بوده! یا هست!...و من بی خبرم!...می آید و فرم ماجرایم را تغییر می دهد و گسست ایجاد می کند، زین لحاظ در این داستان هم اینگونه نشانش دادم.

می نوشم از چشمان تو
جرعه به جرعه شعر نو
حافظه ی دستان من
پر شده از دامان تو


برقرار باشی.
سلامت.
دریا.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 12:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
و چنین شد که نسل بعد دیگر نه نشانی از ماه گرفتگی دارد، نه نبوغی، نه اندیشه ای و نه ... اما آنها هم هستتد در عینی که نیستند... با ماهیتی متفاوت.... از سایه هم بی رنگ تر و بی هویت تر...@};-


@ف. سکوت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 15:10

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم
پسر نـــوحـــم و قـــربـــانی طــوفان خودم
تک و تنهاتـــر از آنـــم که بـه دادم برسند
آنچــنانم که شدم دست به دامان خودم
موی تو ریــــخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من
شانه ام ریخــته بر موی پریشان ِ خودم!
از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست
می روم ســـر بـــگــذارم بــه بیابان خودم
آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است
اخـــوانــم که رســیدم به زمستان خودم
تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات
من گرفتار خودم هستم و زندان خودم
شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی
باید امشب بروم شام غریبان خودم...

"یاسر قنبرلوی عزیزم"

*
درود و عرض ادب سرکار خانم ف. سکوت.
سپاسگزاریم را بابت صرف وقت که خواندید مرا، خواهش می کنم پذیرا باشید،تشکر بابت نظرعالی و زیبایتان.ممنونم.

زنده باشی
برقرار
شاد


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 13:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای رنجبران عزیز و گرامی
خیلی عالی و عالی
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-

برایتان موفقیت و بهترین سعادت ها را آرزومندم @};-


@زهرابادره توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 15:38

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

چشم‌هایت را می بوسم

می دانم

هیچ کس

هیچ گاه

در هیچ لحظه ای از آفرینش

آنچه را که من

در گرگ و میش نگاه تو دیدم

نخواهد دید

چشم هایت را می بوسم

و زیر بارانی از واژه های تکراری

تازه می شوم



بعدها

کسی دفتر شعرم را پاره می کند

نام تو

همه جغرافیای رنج مرا طی می کند

و تو جاودانه می شوی



بیهوده در انتظار منشین

هرگز برای رفتنت

مرثیه نخواهم گفت...



"نیلوفر لاری پور"

*

درود و عرض ادب بانوی مهربان مهربان مهربان.عزیز.
از اینکه هستید، و اینجا با بزرگوارانی چون شما آشنا شده ام، خوانده ام شما را، خوانده اید مرا...همیشه خشنودم.
سپاسگزارم.بابت بودنت.زنده باشی و برقرار و سلامت.


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 13:46

سلام ودرود برجناب استادرنجبران خیلی عالی بود .فضای داستان وخلق تصاویرباعث می شودکه خواننده را مبخکوب کند .موفق وپیروزباشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 05:11

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب جناب اکبری عزیز و بزرگوار.
استاد جنابعالی هستی که با چند خط همه ی داستانهایی که من می نویسم رو یکجا خلاصه می کنی...
زنده باشی.خوشحالم که مورد پسند شما واقع شد، و بابت اینکه وقت صرف کردید و نظر خودتون رو برام درج فرمودی بسیار بسیار سپاسگزارم.
برقرار باشید.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 19:23

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر پیام نازنین. شناخت شما از ادبیات و نوع نگارش شما اینگونه بی پیرایه مرا یاد کارو می اندازد.خوشحالم که در ادبیات آنچه می نگاری همه زاییده خلاقیت و وجود شماست.
در آینده باید داستان هایی بلند همراه با همین گونه ادبیات را از شما بخوانم و به خود ببالم. آنروز دیر نیست پیام جان. کاروی نازنین.


@احمد دولت آبادی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 22:35

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود احمد عزیز و بزرگوار.
جنابعالی لطف دارید،خوشحالم که کار مورد پسند شما قرار گرفته و منتظر نظرتان بودم،قصدم برای این داستان صرف وقت و پرداخت بیشتر و بیشتر است، برای چندتن از نویسندگان هم ارسال کرده ام، چنانچه به نسبت مقبول نظر همه ی شما قرار بگیرد ، فکرهایی برای آن دارم. از لحاظ احساسی و .... آنقدر با این داستان نزدیکم که مدام نوشتنش را به تعویق می انداختم که بتوانم برای بهتر نوشتنش حفظ فاصله کنم،عاقبت بنابه دلایل ناگهانی دیگر نتوانستم، نوشتم،تشخیص و داوری به دقت نگاه مطلع شماست،به صراحت نظرت باور دارم، زین لحاظ تردیدی که از صبح گریبانم را گرفته تا حد زیادی خلاصم کرد،بی نهایت سپاسگزارم بابت وقتی که برای خوانش داستان و درج نظرتان صرف کرده ای. چنانچه قسمتی از کار به نظرتان نامطلوب است، بفرمایید ، با گوش جان می شنوم تا در اصلاحی که صد در صد قرار است برای این داستان و ارائه اش به جایی که مد نظر دارم حتمن لحاظ کنم.
درضمن:
بابت این همه دریایی نگاه کردن شما به نوشته های بنده.
تشکر.شاید همه ی دوستانم ندانند که اگر نبودند طاقت من یکی که مدتهاست ته مانده شده و به وجود آنها می بالم.یکی از آنها شمایید.احمد عزیز.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 21:18

نمایش مشخصات فرزانه رازي (سلام.خوبی؟؟؟چه خبرا مهندس؟؟؟)
عمرا اگه فهمیده باشم چی شد!!!
فقط یه چیزی...رتیل دست داره؟؟؟
گفتی در خروجی از کودوم طرفه پیام؟؟؟
(فدایی...شاد...)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 21:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي یه چی دیگه...
(۱/۰+) هر کاری کردم نفهمیدم!!!یخده واسم خوردش میکنی؟؟؟بی زحمت... :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 21:31

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت تازه بساط آشتی کنان جمع شده چیزی نگو حرفی نزن


@اذرمهرصداقت توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 21:49

نمایش مشخصات فرزانه رازي دونخته سوکوت...


@فرزانه رازي توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 05:06

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام فردانه پریم! خوبی فردانه پریم!!
اوضاع مهندسیم بدجوری چَپَندر قیچیه!!
کلن همه ی فرمولهاش گویی نیاز به بازبینی داره، و بروز رسانی داره، اِرور داده

یه سری کد بهش داده بودم، اینم طبق معمول خوبخود کارشو رو انجام داده بود! بعد بهم پاسخ و نتیجه!!
زمان و بسامد و دامنه و طول موج و فرکانس موج طولی عرضی همه چی رو محاسبه کرده بود!

بعد منهدم شد!
هیچی به هیچی انطباق نداشت! در نتیجه دکمه قرمزه ی آلارم کلن چند وقته روشنه!!

بعله! مثل اینکه رتیل دست داره!:D اتفاقن خودمم موقع نوشتن به همین مشکل برخوردم بعد راجع بهش سرچ کردم دیدم اولین جاها نوشته دستهای رتیل! هشت تاست فکر کنم!
حالا اگه غیر از اینه بنده بی تقصیرم!
از عقرب سر درمیارم ولی رتیل نه زیاد!

اون در واقع یک تقسیم بر صفر مثبت بود که نمیدونم چرا اینجوری چپ و چله شده!
پس یک تقسیم بر صفر مثبت

موفق
سلامت
برقرار
به طرز فجیع و دهشتناکی شاد باشی.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 21:34

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام
خسته نباشی


@اذرمهرصداقت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 04:47

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام آذر جان.
لوله ی اسلحه رو بیگی اونور...شلیک نشه!!
ممنونم که دیدمت خانمی.
مراقب خودت باش.
سلامت
برقرار
به طرز هولناک و فجیعی شاد باشی.


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 22:10

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام بر اقای رنجبران...
باز هم این حقیقت که بی اختیار به دنیا اومده ایم...محکومیم به موندن...بازهم هم کسی که بین شلوغی دانشگاه گم شد...باز هم از چنگال رتیلی که به سینه ها چنگ زده ...این چرخه ی پرتکرار وبی معنی...با ادم های تو خفقان...نا امید و بی انگیزه...ترس از دوباره متولد شدن و نتیجه اینکه دوباره متولد شدن...
من روانی نیستما!!!احتیاج به الکتروشوک هم ندارم...رتیلی هم به جونم چنگ نزده...اصلا همه چی روبه راه...اما برداشت من از داستان تون اعتراض به این بود که ادم بی اختیار به دنیا میاد همه چی براش از قبل نوشته شده و خیلی راحت میشه مانع شد تا ادم حقایق رو نفهمه...یه کم بوی سیاسی میداد...
اقای رنجبران عاشق قلمتون شدم ...از توصیفاتتون خیلی لذت بردم وقتی پیرزن نذاشت تا زن وارد خونه بشه واقعا به جا بود...فقط یه چیز تو پالگرام سوم ایکاش با مخاطب حرف نمیزدید...البته به نظر من...ببخشید خیلی پرحرفی کردم.ممنون برقرار باشید


@سارینا معالی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 04:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) بگذار بگویم که از سراب این و آن بر یدم
من از عطش ترانه آف********...
سحر اضافه کن به فهم آسمانم
ستاره هدیه کن به مشت پوچ شبها...
*
شما شاهکار خلقتی!
خیلی دنبال یه جمله ای گشتم،که در خور شما باشه، فقط به همین رسیدم: شما شاهکار خلقتی!
یه خط از آخر ماجرا برات بگم:
بعله! باز هم و باز هم...قبل ترها پرفراوان گفته شده، گفته میشه،و بازهم هزار بار دیگه گفته خواهد شد...
قصدم این بود که براتون بگم، چرا داستان کوتاه ها، بیشتر همچین مضمونی پیدا می کنن، و یکسری حرفهای فلسفی ملسفی برات قطار کنم، که دیدم: نه!...یه خانمی مثل شما با این سطح دریافت بشدت هولناک و وسیع نیازی به پرت و پلاهای من نداره،جدن تعجب کردم از نظرت! آفرین...درود بر شما، معمولن نظرهایی رو که ذهنیتم رو میگن، زیاد راجع بهش حرفی نمی زنم، که جا برای برداشت سایر دوستان بسته نشه، ولی شما رو واقعن نمیشه، و گویی بار نخستی است که در داستانهای من فرود اومدین:D از این لحاظ نگران بودم اگه دیر جوابتون رو بدم، نکنه ناراحت بشین، فقط خلاصه، با وجود افرادی مثل شما، آدم با خیال راحت قلم رو میذاره رو صفحه کلید و دیگه نگران این نیست که نکنه سخت بشه! نکنه خواننده نتونه ارتباط برقرار کنه! نکنه متوجه جریان نشه! اینکه، نظرهایی مثل شما باعث میشه خلاقیت آدم به جریان بیوفته...
در پرداخت داستان، روی زایش پسر توسط دختری که بهش علاقمند بوده، بیشتر مانور میدم، که تعادل در داستان برقرار بشه،اون مورد پاراگراف سوم، حس کردم، تو این داستان بهتره از "اتصال کوتاه" (حضور نویسنده) استفاده کنم،با توجه به سبک اینکار و دلایل مخصوص بخودش...ولی شما میگی خوب نیست! بحثی نداریم، اصلن بخاطر گل روی شما، اگه نتونستم بهتر پرداختش کنم، کلن تعطیلش می کنم،بعد میگن من همیشه با همه چی مخالفم!:D البته اینجا نه! منظورم دنیای کاری و زندگیمه!
*
یه سر زدم به صفحه داستانت، با این ذهن شلوغ پلوغ من تو این چیزا یادم اومد که داستانتو خونده بودم،و این یعنی نثر و توان داستانت تاثیر گذار بوده، ملاحت فوق العاده ای هم داشت...حالا من اسم شما موند در ذهنم، با این شرایط دریافت و ذهن بشدت وسیع و گسترده ای که داری، در یه مورد اصلن شک ندارم، مطمئنم در آینده نام شما رو در جریان نویسندگی حتمن خواهم شنید.
اگر آینده ای در نوشتن باشه، در انحصار ذهن هایی مثل توست.برقرار باشی


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 04:40

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من از عطش ترانه آ فر ید م...


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 23:18

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
نام داستان: اگر ساده‌انگارانه نام ظاهری داستان را برداشت کنیم :خسوف سینه ،واژه ماه‌گرفتگی، قدمتی به طول تاریخ بشریت دارد. در زمان‌هایی که بسیاری از بیماری‌ها و تغییرات بدنی و پوستی دلایلی ناشناخته داشت ، ایجاد لکه‌هایی به رنگ سرخ تیره یا شرابی را با تغییرات ماه مرتبط می‌دانستند. درواقع چنین تصور می‌شد که مادران چنین کودکانی در بارداری هنگام پدیده «خسوف یا ماه‌گرفتگی» به ماه نگاه کرده‌اند یا دست بر شکم خود گذاشته‌اند که نقطه‌ای از بدن جنین دچار «ماه‌گرفتگی» شده است.

گاهی هم این تغییر پوستی به دلیل نفرین یا لعنت ساحران و گاه نیز ناشی از جای منقار لک‌لک‌هایی تصور می‌شد که کودک را از پس گردن گرفته و از بهشت به زمین و نزد والدینش آورده بودند.

اما از نگاهی دیگر: آب بدن انسان نیز همانند اقیانوس‌ها تحت تأثیر نیروی ماه قرار می‌گیرد . جزر و مد شامل بدن ما هم می‌شود. خسوف هم در نطفه و تغییر شکل آن اثر فراوان دارد.
در روزهایی‌ که‌ ماه‌ بیشترین‌ مقدار نیروی‌ جاذبه‌ خود را بر زمین‌ واردمی‌کند یعنی همان‌ روزها و شب‌هایی‌ که‌ در اواسط ماه‌ قمری‌ قرار دارند،( 13 و 14و 15 روزهای‌ ماه‌) بیشترین‌ میزان‌ آب بدن‌ به‌ بالاترین‌ نقطه‌ ایستایی‌ یا همان مغز کشیده‌ می‌شود. در این‌ ساعات‌،فعالیت‌ بسیار غیرمعمولی‌ را از مغز شاهدیم‌ که‌ با تحرک‌ و انرژی‌ نسبتابالایی‌ همراه‌ است‌. این‌ انرژی‌ اگر درراه‌ مثبت‌ و هدفمند به‌ کار گرفته‌ شود باعث‌ کارهای‌ فوق‌العاده‌ و کارآمدی ‌می‌شود ولی‌ اگر انباشته‌ شود، برای‌ به‌ تعادل‌ رساندن‌ آن‌ انسان‌ دچار مشکلات‌ بسیاری‌ می‌شود . در بعضی افراد با کوچک‌ترین‌ عامل‌ ناخوشایندی ‌باعث‌ عصبانیت‌ و خشم‌ شدید می‌شود.آمار خودکشی بالا می‌رود. افرادی‌ که‌ کنترل‌ خوبی‌ ندارند باعث‌ گرفتاری‌ و بدبختی‌ و در بعضی موارد کشمکش‌ در خانواده‌ می‌شوند.
اما اثر آن بر سینه چه خواهد بود. سینه‌ای که قلب یعنی مرکز احساسات و عواطف آدمی است.
" یک‌بار که سنگینی آسمانِ نیمه‌شب تهران روی نفسم افتاد هر آنچه من بودم را سوزاندم...نیش ماه‌گرفتگی".
.
.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 23:23

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی حال نشانه‌ای از ماه مانند رتیلی شده است و بر تن قهرمان داستان چنگ انداخته است. او را به سرنوشت محتومی گرفتار کرده است و تمام زندگی‌اش تحت شعاع آن قرارگرفته است.

نام داستان کاملاً به درون اثر می‌رود. کاملاً متناسب و هماهنگ و هدف‌دار انتخاب‌شده است.

پی‌رنگ: به کشمکش عشقی می‌پردازد که با گول زدن دو طرف داستان آن‌ها را از هم جدا کنند. البته اینجای کار کمی کلیشه به نظر می‌رسد.
زن که همچنان عاشق است مردی را در بالکن دیده است عشق قدیمی خود می‌پندارد. درواقع نویسنده سعی کرده است با زنده قلمداد کردن مرد داستان به‌نوعی گذشته را از زبان او بازگو نماید که نوشته را به کاری حرفه‌ای و بدیع بدل نموده است.
فضا سازی و همراه کردن مخاطب اندکی با گزش قلم نویسنده همراه می شود.ولی بسیاری توصیفات و استعاره ها در داستان به زیبایی آن می افزاید.و با خوانش بار دوم است که به زیبایی قلم نویسنده پی می بریم.

درود پیام دوست داشتنی@};-

همچنان از تو می‌آموزیم.
سپاس که هنوز برایمان می‌نویسی.
شادی‌ات بی‌انتها دوست گرامی@};-


@عباس پیرمرادی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 03:13

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود عباس عزیز و بزرگوار.
ابتدای امر لازم به ذکر است، هر بار که فرصتی دست میدهد و به سایت سری می زنم،همیشه از نقدهای پربارت ذیل آثار دوستان نهایت استفاده را می برم،که این امر فضا را هر چه بیشتر به سمت محیطی برای نوشتن آماده می کند...به نوبه ی خودم، سپاسگزارم از شما. و بابت اینکه وقت صرف کرده ای و برای این داستان هم نوشته ای ممنونم.ممنونم...
اقرار می کنم، همیشه در نام گذاری برای آثاری که می نویسم دچار مشکلم،کلن با اسامی مشکل دارم،گاهی هم نامی اینقدر در ذهنم میچرخد که جای خالی برای سایر تک کلمات یا نامیدن چیز جدید باقی نمی ماند،از اینرو همیشه برای نام گذاری معطل و باور کن اکثر اوقات یک چیزی می گذارم که صرفن گذاشته باشم،اما...به ضرس قاطع در این داستان،پیش از خود داستان، اسمش را در خورجین داشتم،دقیقن خدآگاه گذاشته، و جنابعالی با ذکر همه ی اطلاعات مربوطه ذیل داستان رو مزین کردی، که بسیار بیشتر از چیزهایی بود که من میدانستم،بسیار بسیار ممنونم.عباس عزیز،موافقم، داستان نیاز به پرداخت بیشتر دارد، همانطور که فرمودی برخی جاها مشکل دارد، حتی برای دیالوگها دقیقن همان چیزهایی رو منعکس کردم که بار نخست نوشته بودم.این داستان تنها داستانی است که برایم خیلی مهم بود، دیگر زیاد کلنجار نرفتم،با توجه به زمان اندکم، منتشر کردم که شامل لطف نگاه شما بشود، که شد تا یکراست به سراغ ایرادها بروم برای ویرایش و پرداخت!
از دید شخصی و وسواسی که دارم و البته بیمارگونه است، این داستان حدودن 30 ساعت دیگر کار دارد.ولی همانطور که فرمودی ، پتانسیل کار کردن برای رساندنش به حد استاندارد در آن وجود دارد، که بخصوص بعد از خواندن نظرهای دوستانی مثل شما، دیگر برای وقت گذاشتن روی همین کار تردیدم برطرف شده.و حتمن آنرا را وارد پرداخت خواهم کرد...
*
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
*
زبانم الکن از تشکر بابت وقت و نگاهتان.
برقرار
دریا
سرفراز باشی


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 00:26

نمایش مشخصات آریامنتقد سلام بر دوست پر کار خودم

غلاف تمام فلزی

یک بار خوندمش. و البته با یک بار خوندن کار حل نمیشه . آیا این یک هنره؟ این که مخ خواننده رو به کار بگیری؟ این که وقتی یک بار میخونه تازه متوجه بشه که اگه یه بار دیگه بخونه بهتره !! نمیدونم . نمیدونی؟ غلط کردی. یالا اعتراف کن ....چشم ..گه خوردم..ببخشید ...بله..هنره...هنـــــره..!!!!
من خودم رو از یاد بردم . توی یه حادثه دستگیرم کردن .ریختن سرمون . کتک . مشت . لگد . فحش .... سرم رو کردن زیر آب .فکر کنم منو کشتن . نمیدونم زنده ام یا مرده . نفس نمیکشم . نمیدونم اینجا کجاست . همه جا سیاهه . تاریکه . با انبوهی خاطره .خاطراتی که از هرطرف هجوم آوردن به سمتم . شاید هم زالوهای توی مغزم هستن .طرح های هندسی اندام یک زن . زنی که لباس زیر زنانه نپوشیده تا...
سیگار میکشم . به طالع نحسی که روی بدنم نقش بسته خیره میشم . لخت و عریان .هرکسی طالع نحس نداره . جای دست مادرمه، کار خودشه ... این توفیق نصیب بعضی ها میشه .این شومی . این ترس. این تمنای مفرط به خود سوزی . بعضی ها که قرصهای حل شده در الکل رو بی معطلی سر میکشن و سنکوپ و الفاتحه..
یالا اعتراف کن تخم سگ...**************** ...میخواستی فرار کنی ********؟
چی بگم؟ بخدا هیچی نمیدونم !!
چشمام بستس . با یه چیز فلزی ، شبیه لوله ، محکم میکوبه توی کاسه زانوم . زانوم میترکه . پخش میشه . میکوبه توی سرم . دونه انار میشه . له میشه . یه مایع غلیظ لزج رو حس میکنم . گرم گرم . تمام تنم رو میبلعه و بعد...
و بعد چی؟
بعد دیگه هیچی!
یه ضربه دیگه .دارم جون میکنم . چشمام از کاسه در میاد . به چهره بچه ای که داره برام دست تکون میده و دور میشه خیره میمونم . واسم آشناست . انگار که خودمم . خودم رو یادم نمیاد .نمیدونم حافظه ام در کدوم کوچه گم شد . میون پریشونی کدوم گناه نکره... آخرین ضربه....مادرم ، زنم ، بچه .....همه جا از سکوت پر میشه، یه سیاهی غلیظ سیال ، نفس نمیکشیم ....من مرده ام ، خیلی وقته ، چند سال پیش !
.

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرنده ای،
هیچ ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند
.
.
_ اینجا منزل...؟
- هیس... نه ، اصلا چنین کسی اینجا زندگی نمیکرده . اگه هم بوده حالا دیگه نیست ...برو پی کارت !

زیبا بود . غلاف کردم ....!!!!


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 11:33

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
اجازه میخوام من یه طور دیگه به داستان نگاه کنم اصلن اجازه بدید من بجای داستان شما روایت خودمو به صورت یه قصه بیان کنم
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس، هیچکس که نه! یه کشوری بودو یه شهری و یه خونه ای، توی اون خونه یه خونواده ای زندگی می کرد شامل پدری با دیسیپلین شدید ! پدر که نگو دیکاتوری مسلم ومجسم و مادری مهربان اما همراه با پدر، و تنها پسری که زین پس شازده اش می خوانیم .
شازده بزرگ وبزرگتر شد و قد کشید آتقدر که شاید به دومتر، دوسانتیمتر بیشتر بدهکار نبود و البته که عاشق شد و ماحصل عشق بی فرجام فرزند پسری که متولد ناشده عشق و عاشق و معشوق همگی به چوب غضب پدر رانده شدند و آشیانه ی عشقشون بر پا نشده در هم فروریخت. زن به گوشه ای پرت شد و مرد به گوشه ای دیگر، شاید الان دانشجو شده بود و بهتر بود که در حوادث تلخ اعتراضات دانشجویی کشته شده باشد و شایدهم دستگیر شده و روحش را کشته باشند و سرانجام این بهترین توجیه است برای فراری دادن یک عروس ناخوانده ،از در خانه ای که دیسیپلین پدری حرف اول را می زند همچنان که در کشوری که آن پسر زندگی می کند نیز دیسیپلین پدری حرف اول و آخر را می زند و اینگونه است که شازده خود را مرده ای قلمداد کرده به دخمه ای در شهری دیگر فرو می رود و روزگار به نکشیدن نقاشی و نسرودن شعر و و ننوشتن خاطرات تلخش می گذراند! تا آنجا که می تواند سیگار دود می کندوته مانده ی هویتش را نیز به آتش می کشد تا از آن جدا شود

ادامه دارد...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 11:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست از قضا روزی زنی بچه بغل پا به آن آپارتمان گذاشته و همه چیز از سکون قبل به اکشن تغییر حالت می دهد. زن می آید با غذای خانگی و سرک می کشد به لحظات تنهایی شازده و سعی می کند که چیزی ورای سیفون دستشویی پیرزن همسایه باشد اگرچه اندام فریبایش در شازده تاثیری دنیایی ندارد، اما نگاه بچه ی همراه او، فیل شازده را یاد هندوستان می اندازد. چندان که در بحر تفکر فرو رفته و نهایتا خیس بیرون می آید در حالی که خود را یافته است که در گمراهی آشکار عنان زندگی را به طوفان حوادث سپرده و تمام بی راهه را پیموده چنانکه جامعه نیز ، نیز !
بازگشت اندکی هوشیاری به شازده معلوم می کند که درایت مادرانه ی پیرزن همسایه تمام مدت مراقب روح او بوده و صد البته مانع از نزدیکی آن دختر که حافظه اش را پاک کرده بوده اند به او . و این در پایان با روشنایی شدید نوری که سیاهی اتاقش را روشن می کند بر خواننده و بر خودش و بر همه روشن می شود . قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید !!
و این روایت قصه گونه ی من بود از رئالیست جادویی شما که شاید نوعی فتو بیوگرافی راوی قصه بود
جملات و کلمات داستان از نوعی شاعرانگی شدید رنج می برد که بر تمام داستان سایه ی سبزی افکنده و آن را به شدت دلنشین نموده است

البته بنده کوچکتر از آنم که درک صحیحی از نوشته های جنابعالی داشته باشم و در لیست متقدان حرفه ای اثر قرار گیرم اما چون از خوانش اثر حظ بردم بی اختیار دست به قلم شدم و اینگونه شد که می بنید=)) :D


@ ناصرباران دوست توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 00:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ترک کردم خودم را، خودم را در چمدانی گذاشتم.منتظر بودم یکی جز خودم پیدا شود ما را تا خورشیدی که به آن کنار جاده زل زده بودم برساند!
- هی آقا...به چی خیره شدی؟!
- خورشید!
- این لامپ صد وات!
دست دراز کردم، گرفتمش،لمسش کردم، کرم شب تاب بود.
- هی آقا...چی تو دستته؟
- کرم! شب تاب.
- این زالوست!
جلوی چشمانم که گرفتم.کبریت بود! با شعله اش سیگارم را گیراندم.نفسم گرفت.در چمدان را که باز کردم، آن تو خفه شده بودم.
*
ترک کردم خودم را، خود را در چمدانی گذاشتم، به اولین عینک فروشی که رسیدم، یکی خ********! قفل چمدان را دیدم.
بازش که کردم! خودم را که دیدم، منتظر کسی نماندم، سفر آغاز شد...


(بدون شرح)
*
تقدیم به ناصرخان عزیز و مهربان.
درود و عرض ادب.
سپاسگزارم بابت تقبل زحمت، خوانش داستان،اینچنین نقد و تفسیری که چون "ژنوم" بارها و بار خواندم،حرفی ندارم،چیزی نگویم،مثل "ژنوم"...فقط سپاس.راهگشایی مثل همیشه و پردانش...

مخلصتم و قلبن ارادتمند.




نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 12:01

نمایش مشخصات همایون طراح میدونی یه روز چی بهم گفت؟!

گفت : تو فقط یه نقطه ضعف داری!
گفتم : چی؟
گفت : نمیتونی کسی رو دوس داشته باشی!
گفتم : ولی خودمو که دوس دارم!
گفت : آره اینم تنها نقطه قوتته! تو از جون زندگی چی میخوای؟
گفتم : زندگی از جون من چی میخواد؟
گفت : میخواد که فاعلش باشی
گفتم ( با خنده ) : فعلن که مفعولشم!!

باز هم جنگ یکطرفه جبر و اختیار!

دیر رسیدم! ولی به جاش تا اومدم یه ضربه اساسی خوردم! از اون موقع تا حالا دارم از داستان " حد " می گیرم!
وااااای بازم جواب همیشگی! انگار اینم قسمت زندگی منه! نمیشه ازش فرار کرد...

ولش کن... پیام ، بذار با خوندن دوباره داستانت بازم لذت ببرم.

اگه اشتباه نکنم اون بالا سلام نکردم.

@};- @};- @};-


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 01:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من طولانی‌تر از سفرم هستم
راه را بسته‌ام به خود و یدک می‌کشم!
مقصد: نگاهی به پشت

*

اگه خدا قبل از خلق آدم با من مشورت کرده بود می‌گفتم ساده‌ش کن، ساده‌تر! اینهمه (....!!) نکن توش. لامسب! ۶۰۰ جور واکنش شیمیایی تا یه وعده غذا! یه وعده غذا و ۶۰۰ جور واکنش شیمیایی!

*
مرگ گرسنگی را رفع می‌کند. نه اینکه معده را ببرد و گرسنگی هم برود.گرسنگی را می‌برد و معده هم می رود. می‌گویند مرد. باید بگویند سیر شد.

*
درخت را به رنگ سبز کاهش دادم. کت و شلوار پوشید، تی وی پوشید ، خط هوایی پوشید، برگ‌هایش را تراشید، دری برای خودش گذاشت و خارج شد.

*
ولی لیوان لیوان است و دست دست و فقط روی کاغذ می‌شود دست را به لیوان داد تا بنوشد
تا کمر در کروکودیل هستم!
و می‌گویند عکس بگیر.

*
فقدان گل می‌شود گلدان
دیروز در شهرشان قدم می‌زدم.دیدم شاعری دکان زده و روی ویترینش نوشته:حرف زده شده پس گرفته نمی‌شود!

*
اتاقتان را بلند شويد و خط بزنيد. دستشویی. کادو بدهيد. کادو بگيريد. (....!!)! بکشيد سرتان. بينديشيد. بهداشتی. تاريخ بشر را اصلاح کنيد. آخرين مدل. برگرديد. تی وی را روشن کنيد. اتاقتان را ببينيد. خودتان را ببینید. وقتتان
.را. حرفتان را. خسته شويد. اتاق را خاموش کنيد. خودتان را دربياورید.
بخابید


درود همایون جان.دوست عزیز و خلاقم.
جنابعالی هر زمان که بیایی، خوشحال میشیم، از دیدنت کاپیتان.ممنونم از وقتی که برای خوانش داستان گذاشتی و نظرت که مانند همیشه، عالی.
ممنونم ازت و سپاسگزار.
در ضمن، خیلی خوشحالم که داستان رو دوس داشتی.
برقرار
شاد
به طرز هولناکی شاد
ارادتمندم


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 22:56

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای رنجبران
گفتنی ها را دوستان گفتند
مثل همیشه عالی بود ..نوشته های شما را باید چندبار خواند تا متوجه شد و آن هم به خاطر قلم قوی شماست
توصیفات فوق العاده و تعلیق خوب
درود برشما .......

@};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 05:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه ی ناسیراب

برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز کرده ایم _
که بی شایبه ی حجابی
با "خاک"
"عاشقانه "
"در آمیختن" می خواهم

شاملوی بزرگ


درود آرمیتای عزیز و مهربان.
خوشحالم که همچنان می نویسی و می خوانی،
سپاسگزارم که خواندی مرا و بابت درج نظر پرلطفت.
نگاه تو عالی است عزیز جان.
ممنونم.

برقرار
سلامت
شاد
باشی


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 23:51

نمایش مشخصات زهرا فیروزی درود بر جناب رنجران عزیز
وقتی می گوییم قلم شما در حد ما نیست شاکی می شوید
واقعا با یک بار خواندن داستانی نمی توان به درون مایه پی برد.اما دلنشین و پرکشش بود
محظوظ شدیم
برقرار باشید


@زهرا فیروزی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 05:27

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را
یک دسته می کردم.
عشق را چگونه می شود نوشت!
در گذر این لحظات پُر شتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
"دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم نمانده است"
و گرنه چشمانم را می بستم
و به آوازی گوش میدادم
که در آن دلی می خواند:
من تو را
"او را"
کسی را دوست می دارم

.
.
.
درود و عرض ادب زهرای نازنین.
استدعا دارم خانم عزیز،این چه حرفی است،همینکه اینجایم یعنی چشمان شما فانوسی است آن هم دریایی که در آبی و گرمای شما غوطه ورم.
سعی ام بر جاذبه است،امید که اینگونه باشم و بمانم.
سپاسگزارم که خواندی و گفتی.

شاد
برقرار
دریا

مخلصم


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 00:44

نمایش مشخصات حسین روحانی این داستان عالی بود . عجیب بود . به نظر می رسد قبل از ساخت این داستان آهنگ وان متالیکا رو گوش میدادی . عجیب بود عجیب . ادبیاتت بی نظیره . تخیلت ستودنیه . برا خودت بتی هستی .


@حسین روحانی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 06:29

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) خیرمقدم حسین عزیز.
چقدر جالب بود برام این کامنت شما،جدای اینکه منو یاد گروه مورد علاقه ی گذشته ی خودم سلاطین هوی و ترش متال انداختی با ذکر one و یادآوری مجددش در ذهنم دقیقن به نظر تو نزدیک و منظورتو متوجه شدم.
زمان زیادی که از موسیقی متال فاصله گرفتم،و چنانچه هوس کرده، سراغ اپراراک های بازخوانی اونا می رم،ولی خب هنوز تک آهنگهای متالیکا و تیامت و مگادث رو گاهی اوقات گوش میدم...
ولی چیزی که هست اینه که ناخدآگاهم پراز همین فراریتم و شعراشون هست، و ممکنه یکجا خودشون رو نشون بدن.
کلن با موسیقی زندگی می کنم،زمان نوشتن بیشتر،
ولی تو این داستان اصلن حواسم به مضمون one نبود.
از این لحاظ نظرت برام جالب بود در عین حالیکه خیلی خوشحال شدم که تونستم به همچین چیزی نزدیک بشم که شما یاد اون کار بیفتی.
ممنونم از نظرت و البته نظر خیلی پرلطفت مرد. سپاسگزارم.زنده باشی و برقرار.
متن one رو همین ذیل میذارم.شخص، تقدیم بخودت.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 06:34

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) Metallica - One





(gunshot noises)

"Stop it no! get you ass outta there! move it! go go go

move move!"

(صدای تیر اندازی) " نگهش دار، گمشین از اونجا بیرون!

برو برو برو تکون بخورین، تکون بخورین"

(bombs going off)

صدای سقوط بمب

(Helicopter noises)

صدای هلیکوپتر

I can't remember anything

نمی تونم چیزی بخاطر بیارم

Can't tell if this is true or dream

حتی نمی تونم بگم که حقیقت داره یا خیالیه

Deep down inside I feel to scream

از درونم صدای شیون و ناله احساس می کنم

This terrible silence stops me

این سکوت وحشتناک، منو از ادامه زندگی باز میداره

Now that the war is through with me

حالا دیگه جنگ تو پوست و خونم رخنه کرده

I'm waking up, I cannot see

از خواب بیدار میشم، ولی چیزی نمی بینم

That there's not much left of me

چیز زیادی از من نمونده

Nothing is real but pain now

دیگه چیزی جز درد برام حقیقت نداره

Hold my breath as I wish for death

نفسم رو به امید مرگ تو سینه حبس می کنم

Oh please god, wake me

آه، خدای من، لطفا(منو از این کابوس) بیدار کن

Back in the womb it's much too real

انگار دوباره به رحم مادرم برگشتم

In pumps life that I must feel

جایی که باید ضربان زندگی رو احساس کنم

But can't look forward to reveal

Look to the time when I'll live

وقتی به آینده ای که قراره توش زندگی کنم نگاه می کنم،

نقطه درخشانی توش نمی بینم

Fed through the tube that sticks in me

با لوله هایی که به من وصل هستن تغذیه میشم

Just like a wartime novelty

Tied to machines that make me be

درست مثل جنگ که زنده موندنم در گرو چسبیدن به

ماشینای جنگی بود

Cut this LIFE off from me

منو از این زندگی لعنتی جدا کنین

Hold my breath as I wish for death

نفسم رو به امید مرگ تو سینه حبس می کنم

Oh please god, wake me

آه، خدای من، لطفا(منو از این کابوس) بیدار کن

Now the world is gone I'm just one

حالا دیگه تمام دنیا از من فاصله گرفتن و من تنها موندم

Oh god, help me

آه خدای من کمکم کن


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 06:40

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

Hold my breath as I wish for death

نفسم رو به امید مرگ تو سینه حبس می کنم

Oh please god, wake me

آه، خدای من، لطفا(منو از این کابوس) بیدار کن

Darkness imprisoning me

تاریکی من رو محصور کرده

All that I see

Absolute horror

تنها چیزی که می بینم وحشت مطلقه

I cannot live

I cannot die

نه میتونم زندگی کنم، نه می تونم بمیرم

Trapped in myself

در خودم گیر افتادم

Body my holding cell

بدنم مثل زندان شده

Landmine has taken my sight

مین بیناییم رو گرفت

Taken my speech

قدرت تکلمم رو گرفت

Taken my hearing

شنواییم رو گرفت

Taken my arms

بازوانم رو گرفت

Taken my legs

پاهام رو گرفت

Taken my soul

روحم رو گرفت

Left me with life in hell

و من را با یه زندگی جهنمی تنها گذاشت


@پیام رنجبران(اکنون) توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 10:28

نمایش مشخصات حسین روحانی تشکر . امیدوارم قلم پرتوانت روز به روز تو رو همراهی کنه و روزی برسه که اسمت و با خارجی توو گوگل سرچ کنن


نام: عطیه امیری   ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 16:05

من مرده ام و بغض دلم وا نمیشود
زحمت نکش که مرده مداوا نمیشود
دارد دلم هوای گذشتن ز نیل عشق
اما دل شکسته که موسی نمیشود
من رود میشوم که به دریا بدل شوم
اشکی نریز اشک تو دریا نمیشود
هی غصه میخورم که چه تنها شدم ولی
این غصه ها که در دل من جا نمیشود
باید دعا کنم... نه! دعا هم اثر نداشت
دلتنگ رفتم ...نه !خدایا نمیشود
صدبار توبه کردم از عشقت ولی شکست
صدبار توبه کرده ام اما نمیشود...

=====

درود جناب رنجبران...
داستان زیبایی بود... لذت بردم از کلمات زیبایی که به کار بردین و طبق معمول فضاسازی...عاااالی...
ذهن رو درگیر کردین ... با یه بار خوندن نمیشه...
یک بار دیگه باید بخونمش
این جمله رو خیلی دوست داشتم "و من خاموشی یک صدای مرده ام..."
خیلی دوست دارم یه داستان بلند از شما بخونم... ذهن خواننده رو قشنگ به زنجیر میشکید با قلمتون... مخصوصا نوشتن داستانی با معما ها و ابهامات زیاد که فکر میکنم شما ماهر باشید در این کار و تا پایان داستان پشت هر گره ؛ گره ی دیگه ای ایجاد میکنید...
دنیا دنیا موفقیت رو براتون آرزو میکنم.
قلمتون پابدار@};- @};-


@عطیه امیری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 03:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ...سردرد! بی حوصلگی. خوابت که می آید و خوابت نمی برد مدام بین واقعیت و خیال گیج و ویج میزنی تا سرت به یکی از خاطراتی بخورد که فکر میکرده ای یادت رفته ولی هنوز کنار آخرین ذرات باقی مانده فسفر مخچه ات خِس خِس می کند. تصاویری که مشکوکی به اتفاق افتادنشان مثلن در فلان تاریخ.مثل آن روز که از کلاس ماشینهای الکتریکی می خواستم خارج شوم تا هر چه زودتر خود را به تاکسی های برسانم که هر پنجشبه مرا به دیدار کوه های اطراف شهر در ویلایی روستایی می برد که بین قاب در با تو سینه به سینه شدم و گفتی:«شما از دست من ناراحتی؟» و من که قسم می خورم بار اولی بود که تو را می دیدم گفتم:«تا حالا ندیدمت!». فکرت به چیزی نامریی پرید و چشمت به من و بعد هم رفتی!حالا به این فکر می کنم که آن جای شکستگی روی تای اَبرویت بود یا نبود؟! همان که بخیه هایی سعی کرده بود ماهرانه لبه های پوستت را بهم بدوزد. «تا حالا ندیدمت!» خب اگر این را گفته ام پس تو را همان بار اول توی راهروهای دانشگاه دیده ام...


*
سلام عطیه جان.
سپاسگزارم،بابت حضورت...اتفاقن خیلی دوست داشتم این داستان را بخوانی،نازنین، خوشحالم که کار را دوست داشتی،و ممنون که اینقدر به من لطف داری. کارهای بلند می نویسم عزیزجان ولی در مدیومی دیگر است...در ادبیات هم طرحهایی را شروع کرده ام که اگر برایم دعا کنی شبانه روزم چهل و هشت ساعت طول بکشد وقت لازم برایم مهیا می شود...
راستی این قسمتی را که برایت نوشتم، آغاز یک کار است که نیمه کاره است لیکن داغ داغ از تولید به مصرف!...الان نوشته شده، بی ویرایش ولی دلم خواست به تو تقدیم کنم.
مراقب خودت باش.
برقرار
دریا
شاد
حالا


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 18:30

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام پیام جان امیدوارم خوب باشی داستان رو خیلی دوست داشتم وبه نظر منم اون مرد نمرده شاید فقط مثل مرده ها شده باشه خوب راستش این تنهایی این سکوت نقاشی ونوشتن وشعر وموسیقی...همه ارامشه منم خیلی ارامش رو دوست دارم با داستانت حس خوبی پیدا کردم ...وازت میخوام که بازم برامون بنویسی وبنویسی ....@};-


@هستی مهربان توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 03:46

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من از كجا مي‌آيم؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»

سلام اي غرابت تنهائي
اتاق را به تو تسليم مي‌كنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيامبران آيه‌هاي تازه ی تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آن را
آن آخرين و آن كشيده‌ترين شعله خوب مي‌داند.

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه‌هاي باغ‌هاي تخيل
به داس‌هاي واژگون شده‌ي بي‌كار
و دانه‌هاي زنداني
نگاه‌ كن كه چه برفي مي‌بارد . . .


"فروغ بزرگ"
*

درود بر هستی جان عزیز.
به به! حال و احوال شما...خوشحالم که می بینمت خانمی.
و خشنود که ارتباطت با داستان برقرار شده...

آن مرد زیاد اطلاعی ازش در دسترس نیست،شاید نفس می کشد،ولی بقول تو روح شدن که دیگر تفسیر و تعبیر ندارد...ادا اصولی در می آورد گاهی،بسر احساسش می زند گاهی، ولی هر چقدر فکر می کند بجای موسیقی و شعر و نقاشی چه جایگزینی می تواند پیدا کند به یک پاسخ می رسد: هیچ!!...می بینی که فرآیندی در تغییر این شرایط در هیچ کدام از داستانهایش یافت می نشود،البته تا اطلاع ثانوی ...:D کفر است نگویم هنوزم پرفراوانند آنانی که بودنشان، نگاهشان، نفس هایشان...موسیقی است، شعر و نقاشی...
به این حرف ایمان دارم.حیف که...

مخلصم هستی جان


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 10:56

نمایش مشخصات الهه سلیمی فقط میتونم بگم عالییییییییییییییییییییی عالییییییی


@الهه سلیمی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 03:36

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود و عرض ادب سرکار خانم الهه سلیمی.
خیرمقدم و تشکر فراوان مرا بابت درج نظرتان خواهش می کنم پذیرا باشید.

عالی: مختصات وسیع نگاه شماست.دریایی...


نام: عطیه امیری   ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:46

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

"رضا پیربادیان"
=========
مطمئن باشید نوشته هاتون رو دنبال میکنم چون این نثر و این قلم رو خیلی دوست دارم :)
ممنون از متن زیباتون... خیلی زیبا بود...مثل همیشه... یه تقدیمی عالی بود برای من..بهترین بود.. خیلی خیلی تشکر.
خوشحال میشم نوشته های بلندتون رو بخونم و امیدوارم همیشه موفق باشید که مطمعنا تو نویسندگی به جاهای بالایی میرسید چون با این قلم لایق بهترینایید.
@};- @};-


@عطیه امیری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 00:10

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) امشب خیال بی خبر از من

رفته است تا کجا؟!

آیا کدام جای،

ندانم

اطراق کرده است

چشم انتظار مانده ام امشب

که بی من،او

رو بر کدام سوی نهاده ست

از نیمه هم گذشته شب

اما خیال من

گویا خیال آمدنش نیست

در دم دمای صبح

دیدم خیال،

خرم و خندان ز ره رسید

پرسیدمش که،

رفته کجا؟

پاسخی نگفت

هرچند می نهفت

رازی نگفتنی را،اما

دیدم

در دیده نقش روی تو را داشت

بوییدمش

شگفت!

بوی تو را داشت...!



"حمید مصدق"
درود و سپاسگزاری فراوان بابت شعر بسیار زیبایی که لحاظ فرمودید.خانم عطیه.


نام: عطیه امیری   ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 00:04


زیبا بود؟؟؟ باید اینو بگم؟؟
چی نوشتید !!!
فوق العاده بود جناب...فوق العاده...
سه بار خوندم... بار اول فقط کلمه هارو فهمیدم... :)
قلمتون گیراست...هر داستان از داستان قبلی زیباتر و پخته تر..
و نکته ی داستان هاتون اینه که اون حس درد و زجر توی داستان رو انقد زیبا بیان میکنید که خواننده کاملا اون رو حس میکنه. و اون هم درد میکشه...حس های داستانتون ملموس هستند...قدرت تصور و تخیل...عالی.
کلمه ی دیگه ای به ذهنم نمیاد فعلا...
باز هم باید بخونم.
شاید باشید...قلمتون پایدار...موفق و مانا.
= = = =
و اینکه ثبت نشدن مشخصاتم یکی دیگه از مشکلات کاربریمه که حل شدنی نیست...و این نظری که هردفعه باید تایید شه... پس معذرت.
@};- @};- @};-


@عطیه امیری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 15:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) داستان: (((حصار)))



آینه
نقره ام، دقیقم،بی هیچ نقش پیشین
هر چه را می بینم
بی درنگ می بلعم
همان گونه که هست
نیالوده به هوس یا نفرت
بی رحم نیستم!
فقط راستگو هستم...

شعر: بانو سیلویا پلات.

عطیه جان.درود برشما.داشتم به این فکر می کردم،یه نفر بعد از مدتی بیاد،تو این صفحه! بعد داستان رو بخونه، بعد به نظرات زیرش رجوع کنه،هنگ می کنه طفلی،داستان (((حصار))) نظرهای زیرش در مورد داستان خسوف سینه!! که برای پرداخت برداشتم، واقعیتش از ابتدا هم قرار بود اینکارو بکنم و همین رو مد نظر داشتم، و تکلمه ای برای خسوف سینه قبلتر نوشته بودم،و از جایی که هر وقت می خوام یه کاری کنم، یه کار دیگه ای انجام میدم، وقتی خواستم جای داستانها رو با هم عوض کنم، ناگهان براثر حوادث عجیب پیش بینی نشده!! این داستان ناخدآگاه نوشته شد و منتشرش کردم، فکر کنم، در حد چندکلمه با متن اصلیش تفاوت داره...
کلن پرداخت نداشت، هر کلمه ای که اومده فکر کنم سرجای خودش نشسته، و اینو از این لحاظ عرض می کنم،که گفتی: قابل لمس!...خیلی سعی کردم یه جاهایشو تغییر بدم، ولی واقعن نشد.تجربه ی جالبی بود.و الان که مجدد خوندمش ازش کاملن راضیم.که این امر کمتر برام اتفاق میوفته.داستان خودش خودش رو نوشت....حتی وقتی آغازش نوشته میشد یکی از دوستانم برام یه موسیقی ارسال کرد، همون که شعرش رو در داستان نوشتم: انتظارم انتظارم روز و شب...بعد همزمان که داشتم اینو می نوشتم این اتفاق افتاد و با اینکه با موسیقی سنتی زیاد قرابتی ندارم، ولی ارتباطم باهاش برقرار شد، و ازش در لحظه استفاده کردم...

عطیه جان لطف زیادی نسبت به من داری عزیز.
ازت بی نهایت سپاسگزارم.نوشتن داستان کوتاه برام بیشتر اشتراک احساسات با خواننده است و از این لحاظ بهش علاقمند شدم، والا در خوش بینانه ترین حالت هم فکر نمی کردم، بعد از چندداستان که نوشتم ادامه ای برای خودم در فرم داستان کوتاه نویسی تصور کنم.خاصیتش اینه که قابلیت انتقال و حس لحظه ای رو داره...

ممنونم که خواندی! و نظر دادی عزیز جان.
عالی و کافی و پرمهر نوشتی.
سپاس.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 00:34

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) اصلاح در داستان: (((حصار)))

...روی «فست فود» کچاپ جای سس فرانسه خواهد ریخت جای کچاپ فرانسه...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 14:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) آدِر )دیگری( یا آدِر سازنده )دیگریِ سازنده( )که به صورت افعالِ othering یا otherize ( نیز به کار
م یرود( مفهومی کلیدی در فلسفه ی قاره ای و علوم اجتماعی است. آدِر یا «دیگری » در تقابل با مفهومِ
«همان » قرار دارد. آدر )دیگری( یا «دیگر بودن » به آن چیزی اشاره دارد که نسبتِ به آنچه ]به ما[
داده شده است، نظیرِ هنجارها، هویت و یا خود، کاملا واگرا بوده و بیگانه است. «دیگریِ سازنده »
اغلب اشاره به یک «خود » غامض و متفاوتی دارد که خارج از ]هستیِ[ شخص قرار دارد، و به همین
خاطر است که در نوشتار حرف نخستِ واژه ی «دیگری Other( » ( را به صورت بزرگ می نویسند، زیرا
«آدر » یا همان دیگری نوعی طلسم گیج کننده است که توسط یک فاعل هژمونیک ایجاد شده است.
تاریخچه ] ی مفهوم[
این فکر که «خود » برای تعریفِ خودش به یک «دیگری » یا آدِر نیاز دارد ریشه ای قدیمی داشته و
توسط نویسندگان زیادی مطرح شده است . هگل در زمره ی نخستین اندیشمندانی بود که ایده ی
«دیگر » را به عنوانِ عنصریِ اساسی در شک لدهی به «خود آگاهی » مطرح کرد. برای دیدن سابقه ی
بحث به فیخته رجوع کنید. ها سِل از این مفهوم به عنوان پایه ای برای مبحثِ ]حالتِ[ بین الاذهانی
استفاده کرد. ژان پل سارتر نیز از چنین دیالکتیکی در ]اثرِ[ بودن و هیچ بودن بهره گرفت و برای
توصیفِ اینکه چگونه حضورِ یک شخصِ «دیگر » می تواند جهان را ]در چشمِ «خود »[ تغییر دهد و
اینکه چطور جهان حولِ محورِ این شخصِ «دیگر » خواهد گردید استفاده کرد. اما در سطحی که سارتر
این مفهوم را ارائه کرد، نیازی به حل و فصلِ این مسئله ی به صورت مبرم وجود نداشت، بلکه ]سارتر[
به ارائه ی یک احساس و یا پدیده پرداخته بود، نه یک تهدید رادیکال. بووار از مفهومِ «دیگر بودن » در
کتاب «جنس دوم » -به سبکِ سارتر استفاده کرد )که این احتمال هم وجود دارد که سارتر ایده ی اولیه
را از بووار گرفته باشد(. در واقع بووار ]در این کتاب[ اشاره به دیالکتیکِ ارباب-برده دارد که توسط
هگل مطرح شده است و آن را از بسیاری جهات با رابطه ی بین زن و مرد یکسان می داند.
روانکاو فرانسوی، ژاک لکان و فیلسوفِ فرانسوی-لیتوانیایی امانوئِل لِویناس نقشی موثر در استفاده ی
موثر از «دیگری » به صورتی دیگر داشتند. لکان «دیگری » را به نظم نمادین و زبان ...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 15:05

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) لویناس در کتابِ «دیگرِ نامحدود » آن را به متونِ مقدس و خدای سنتی پیوند داد.
]به لحاظِ[ اخلاقی، لِویناس «دیگر Other( » ( را مقدم دانسته و آن را به «خود » ارجحیت می دهد؛
]یعنی[ به صِفِ حضور «دیگر »، الزاماتی به وجود می آید که شخص را یارای رد کردن و نادیده گرفتنِ
آنها نیست. این ایده و مفهومِ برخوردِ رو در رو بعدها بازنویسی شده، و در آنها از نکات مطرح شده
توسطِ دِریدا، درباره ی غیرممکن بودنِ حضورِ محض «دیگری » ، استفاده گردید )یعنی دیگری ) )Other
می تواند چیزی غیر از این دگرگونگی باشد که در ابتدا با آن برخورد شده است(، و بدین ترتیب بود
که مباحث مربوط به زبان و تمثال ظهور کرد. بخشی از این «بازنویسی » توسط تحلیل لِویناس از تمایز
بین «گفته ها و گفته شده » تکمیل گردید، اما هنوز هم ]در این مباحث[ اخلاقیاتِ برتر از متافیزیک
دانسته می شوند.
لِویناس از نظرِ «ب یخوابی » و «بیداری » درباره ی «دیگری » صحبت می کند. سرخوشیِ زایدالوصف
یا خارج از «دیگری » قرار داشتن را نمی توان به طور کامل درک کرد، زیرا این «دیگر بودن »
پایان ناپذیر )و یا حتی نامحدود، این «دیگر بودن » به
قوت خود باقی است و نفی و یا کنترل نشده است. این «نامتناهیت » آدِر لِویناس را قادر خواهد
ساخت که همه ی دیگر جنب ههای فلسفه ی علم را به عنوان مشتقی ثانویه از این آیین بداند. لِویناس
]در این ارتباط[ می نویسد:
"دیگرانی که در من وسواسِ دیگری ایجاد کرده اند، مانندِ طبقه ای که به لحاظِ شباهت یا ذاتِ مشترک
با همسایه ی من متحد شده است، یا تقویتِ فردیت در نسل بشر و یا ]ضرب المثل[ پسر به پدر
رفته است، بر من تاثیر ندارند. دیگران از همان ابتدا من را مشغولِ خود کرده اند. در اینجا اخوت مقدم
بر یکسانی و اشتراکات یک طبقه است. رابطه ی من با «دیگری » به مثابه ی همسایه به همه ی روابطِ
من با همه ی دیگران معنا م یبخشد."
«دیگری » یا آدر به عنوان یک واژه ی عمومی در فلسفه می تواند به معنای ناخود آگاه، سکوت، جنون،
و دیگریِ زبان نیز به کار رود )یعنی به آنچه اشاره م یشود و آنچه به زبان نمی آید(. ممکن است در
صورتی که «دیگری » به عنوانِ دگرگونگیِ محض، منجر به ایجاد مفهومی شود که اشتراکِ حقیقت را
نادیده بیانگارد، گرایشاتی به سمتِ نسبی گرایی ظهور کند


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 ارديبهشت 1394 - 00:17

سلام.
به به ابتکار داخل این داستان رو بیشتر از قبلی که جاش اینو گذاشتید دوست داشتم.
این خیلی خیلی خوب بود.
موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 26 ارديبهشت 1394 - 05:21

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که بخاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگها
ناپدید ماند
.
.
با سلام
و عطر آویشن
ممنونم بابت لطفت بانو. و درج نظرتان.
سپاس خدای را عز و جل که عاقبت به ابتکار داستان اشاره شد!!


موفق و نویسنده بمان.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 27 ارديبهشت 1394 - 13:56

منظورم از ابتکار
ابتکار داخل داستان حصار بود. وگرنه برادر من این چکاریه داستانو بر میداری یه داستان دیگه جاش میذاری ملتو درگیر می کنی ?:D البته این برام تو این سایت تازگی نداره بعضی نویسنده های دیگه هم ملتو درگیر کردن=)) خو اینو تو یه پست جدید میذاشتید مگه چی می شد?![-(
:D @};-


@مریم مقدسی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 05:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) همیشه ناتمام می ماند
حرفهای من
با خودم

درود.مریم بانو.متین خانم.
بعله البته! منظور شما رو متوجه شدم، از اینرو خشنودم.
دیگه یهوویی شد، یه متن دیگه قرار بود بذارم جای خسوف سینه!یه حسی این داستان رو نوشت، همونم اینطوری منتشرش کرد// و نمی دونم چرا اینطوری منتشرش کرد.یه دلایلی هم برای خودم پیدا کردم. ولی واقعیتش جدن نمی دونم! رو از بنده بپذیر...
چیزای بدیهی رو معمولن متوجه نمی شم!!
یا خودم می خوام ندونم،یا شاید می دونم فکر می کنم نمی دونم، یا شاید نمی دونم فکر می کنم میدونم، یا شاید می دونن من نمی دونم.یا اگه میدونن فکر می کنن نمی دونن.یا میدونن می خوان ندونن، یا نمی دونن میخوان ندونم.
یا می دونن میخوان ندونم.
دیدی عاجی؟!
هنگ کردم. نمی دونم رو بپذیر.
ممنون بابت نگاه دقیقت و پرلطفت...



نام: مرضيه اسلامي مهر کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 ارديبهشت 1394 - 10:43

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر آقاي رنجبران!
سلام
درود بر اين قلم تواناي شما بسيار لذت بردم
عالي بود!!!


@مرضيه اسلامي مهر توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 26 ارديبهشت 1394 - 02:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) باید
فاصله گرفت
از هراس های اتفاق نیافتاده...
ساده نیست
ولی
خواهم گذشت
از هر آنچه بدان دل بسته ام
تنها
در شب
با ستاره ها خواهم ماند
*

درود خانم مرضیه عزیز!
سپاسگزارم نازنین.نظر لطف شماست.
موفق و شاد باشی.


نام: سارا اسماعیلی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 00:44

سلام علیکم جناب آقای رنجبران
امیدوارم خوب باشید
این بود یکی از کامنتهای شما برای بنده :

خلاصه با توجه به پروفایلت،از ما گفتن...

حالا هی داستان بخون و داستان بنویس:D

دو فردای دیگه رفتی سر جلسه کنکور صفر گرفتی و رفوزه شدی، نگی ما نگفتیم :D (البته خدا نکنه)
*
سلام خانم سارا خانم
خب سرکار خانم می آمدید سوال می کردید چرا اکنون پسوندمان شده،نیاز نبود تا امروز صبر کنید:) برایتان آرزوی موفقیت و بهروزی در همه عرصه های زندگی و بخصوص تحصیلات آکادمیک دارم.شاد باشید.


و حالا خانم اسماعیلی بخت برگشته از کنکور :)
عرض ارادت :)


@سارا اسماعیلی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 18 مرداد 1394 - 00:38

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) به به! سارا خانم عزیز و نازنین.

اسناد قدیمی رو با خودت آوردی! :D برام خیلی جالب بود.
بعله! ما که یه مدت "اکنون" نبودیم،،،ولی الان بازم اکنونیم البته با ورژن جدیدتر!
خب! کنکور چه خبر! ریفوزه که نشدی؟ بگو ببینم چندتا بیست گرفتی؟!...
اون بخت برگشته که شوخی بود دیگه!
نه؟!
اخبار خوب بده بهمون شارژ بشیم.

برای اعتراف به کلیسا می روم
روی در روی علفهای روئیده
بر دیوار کهنه می ایستم
و همه ی گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند

خیلی خوشحال شدم که دیدمت.
ممنون. و برقرار باشی.




ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.