تنديس تنها (يك بام و دوهوا )

_ هادي پاشو، تنبل اينقد نخواب ...
مامان با توپ وتشر به هادي نزديك شد و پتو را از رويش به كنار كشيد .
فريادش به هوا برخواست: نمي خوام بلند شم آخه چيكارم داري؟
_ مگه تو مدرسه نداري؟ كار و زندگي نداري بچه كاهل و تنبل ،
_ چرا داشتم، ديگه نمي خوام داشته باشم .
_ ديگه داري اون رومو بالا مياري بچه نادون و لجباز!!
به دنبال آن دست مامان بي اختيار بالارفته و كشيده محكمي در گوش هادي خواباند . هادي جيغ كشيده از زير دستش فرار كرد .
صداي زنگ زدن ممتد در آپارتمان باعث شد. مامان هادي را ول كرده و به طرف در برود.
صداي مضطرب زني از پشت در به گوش مي رسد هادي گوش خود را تيز كرده به مكالمه اي كه بين مادرش با زن همسايه صورت مي گيرد گوش مي دهد .
_ نگا كن ، رباب خانم ، بهش مي خوره دزد باشه ؟ همش ده سالشه، اومده كل كفشاي آپارتمان رو جمع كرده خوب شد ديدمش ، حالا چيكار كنيم ؟
_ مي خواهي چيكار كني ؟ بچه است نفهميده!!
_ نگاه كن تو را خدا .. الانه كه همسرم بياد، بيرون كار داشت رفت زود برمي گرده . خيلي از دستش عصباني بود . پسره شانس آورد كه عجله داشت. والا تا همين الان يه دست كتك حسابي ازش خورده بود.
_ واااي جلوي شوهرت رو بگيرنذار كتكش بزنه. بذار اصلا بياد خونه ما ، من مي دونم باهاش چيكار كنم .
پسركفش دزد داخل آپارتمان شد و مامان هادي در كنارش نشست : پسر گلم چرا اين كارو كردي ؟
پسرك لباس ژنده و كتاني هايي مستعمل با سر و صورتي كه ماهها بود آب به خودش نديده در پايين ترين قسمت اتاق نشست .
مامانش منتظر جواب او نشد . فورا آشپزخانه رفت و لقمه اي برايش گرفت . پسرك لقمه را از دست مامان قاپيد .
حالا هادي باچشم هاي گرد شده روي تشكش نشسته و پسرك دزد رو نگاه مي كرد. تا حالا يه دزد رو از نزديك نديده بود و نمي دانست چه شكليه و ازآنها وحشت داشت .و حالا دزد در خانه آنها نشسته و مامانش به او خدمت مي كرد. مامان در كنار دزد نشست و او را كه تند تند لقمه را توي دهانش مي جويد نگاه رافت آميزي كرده و سپس دست خود پيش برده و پسرك رو نوازش كرد .
_ بگوببينم چرا دزدي كردي ؟
_ هيچي نداريم بخوريم بابام گفته كه برم كفش جمع كنم ببرم . تا بفروشه
مامان يهو برگشت و با عصبانيت به هادي تشر زد : مي بيني عوضي ، توئه تن لش، بابات اين همه زحمت مي كشه . عوض اينكه خدا رو شكر كني بري درست رو بخوني. تا ظهر مي خوابي و نمي خواي مدرسه هم بروي.
به دنبال آن دست خود را چندين مرتبه روي سر كودك ماليد. هادي دست هاي مامان را با حسرت نگاه مي كرد كه مادر به كنج اطاق خواب خزيد و در حاليكه چند تيكه لباس هادي را در دست داشت به پسرك دزد تحويل داد و او را روانه كرد.
مامان در را كه محكم كوبيد . هادي شصتش خبر دار شد كه مامان عصباني ست و الان هر چه دق دلي دارد. بر سر او مي ريزد .همينطور هم شد تا مامان وارد شد. هادي خواست از تشك بلند شه و فرار كنه . كه مثل عقاب روي او پريد : خجالت نمي كشي ديدي اون پسره رو، لااقل به خودت بيا . هادي خود را به طرف دستشويي انداخت تا از دست مامان به جايي پناه ببره .
شگردي كه به كار بست مؤثر افتاد. مامان همانجا اورا رها كرده به دنبال كار خودش رفت . .اما هادي دست بردار نبود و از همان روز دوست داشت كه مامانش را به زبون بياره . تا اينكه يه روز تصميم گرفت. كفش هاي آپارتمانشان را بدزده. شايد مادرش بر سر اونيز دستي كشيده و التفاتي بكند.
يه روزظهر كه دلش براي نوازش هاي مامانش تنگ شده بود. تصميم خودش اجرا كرد .
كفش هاي همسايه ها را جمع و داخل كيسه اي كه از قبل تهيه كرده بود ريخت . عمدا سروصدا راه انداخت تا همسايه ها اونوگرفته و به مامانش خبر دهند . همينطور هم شد . رويا خانم به صدايي كه ناشيانه توي راهرو مي پيچيد بيرون آمده .
چراغ راهرو را روشن كرده مچ دزد كوچولو را گرفت. كليد برق را كه زد. ديد كه دزد هادي هستش . يك دستش را محكم روي دست ديگر كوبيد . كفش ها را از او گرفته بيرونش كرد . اما بيكارهم ننشست عصر به خانه آنها آمد .
هادي خوشحال بود و خود را آماده كرد كه مادرش نوازش كند و اورا نصيحت كند . رويا خانوم هنوز پاي خود را از اتاق كاملا بيرون نگذاشته بود كه مادر كمربند باباش رو كه در پشت اطاق آويزان بود برداشته به جان هادي افتاد .
در ميان كتك زدن اين حرفها را تكرار مي كرد: ذليل شده ، پدر سوخته دمار از روزگارت در بيارم ، از اون پسره ياد گرفتي ؟ هادي با سر و صدا گريه كرد و خواست خودش را از دست مامان نجات دهد. بدتر دستش به صورت مادرش خورد و او كه ناخن بلندي داشت. صورت مامان جر خورد و خون از آن قسمت جوشيد. همين براي مامان مدرك و سند شد تا هادي رو بيشتر كتك بزنه و شب هم كه باباش اومد دوباره يه دست كتك مفصل از بابا خورد .
اما هادي كه تنبيه شد تا آدم بشود روز به روز بدتر شد. او هر روز توي كوچه دعوا مي كرد. پرخاشگري مي كرد . زنگ در همسايه ها را ميزد تا انتقام بگيرد . هيچكس نفهميد كه چرا هادي به خاطر هيچ و پوچ روحش را به شيطان فروخت كه در يك قدمي اش قرار داشت .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

سبحان بامداد ,کبرا قامتی ,محمد علی ناصرالملکی ,شيدا سهرابى ,رضا فرازمند ,کریم پورکرم ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سحر ذاکری ,م.ماندگار ,زهرا بانو ,النازنگین تاجی ,مریم مقدسی ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,آزاده اسلامی ,الف.اندیشه ,نگین ـ مرادی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کریم پورکرم (15/3/1395),الف.اندیشه (15/3/1395), ناصرباران دوست (15/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/3/1395),زهرابادره (15/3/1395),زهرابادره (15/3/1395),ابوالحسن اکبری (15/3/1395),زهرابادره (15/3/1395),ابوالحسن اکبری (15/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (16/3/1395),م.ماندگار (16/3/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (16/3/1395),آزاده اسلامی (16/3/1395),سحر ذاکری (16/3/1395),زهرا بانو (16/3/1395),همایون به آیین (16/3/1395),شيدا سهرابى (16/3/1395),سبحان بامداد (16/3/1395),فرزانه رازي (16/3/1395),لیلا حسن زاده (17/3/1395),زهرابادره (17/3/1395),داوود فرخ زاديان (18/3/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/3/1395),اميرمحمد نائيجيان (19/3/1395),زهرابادره (آنا) (20/3/1395),رضا فرازمند (21/3/1395),زهرابادره (آنا) (22/3/1395),شهره کبودوندپور (25/3/1395),زهرابادره (آنا) (17/7/1395),اذرمهرصداقت (4/8/1395),نگین ـ مرادی (29/11/1395),النازنگین تاجی (6/1/1396),محمد علی ناصرالملکی (6/4/1396),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 16:03

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر آنای نازنینم:x

عجب ووروجکیه این هادی :D

داستان بسیار جالب و پرکششی بود .اون کمربندهایی که خورد نوش جونش .
اصلن این بچه ها گودزیلا شدن[-(

ممنون آنا که می نویسید .

شاد و پیروز باشید.:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم انديشه نازنين
از حضورتون ممنونم
نگاه زيبا و وقتي كه براي داستانم صرف كرديد از همه آنها متشكرم
خوشحالم كه داستان مورد پسند شما واقع گرديد
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- :* :x @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 16:42

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره
عرض سلام و ادب
داستان یک بام و دو هوا را خواندم . و از خوانش آن لذت بردم و از توانایی های قلمتان در خلق این اثر که همزمان با بعد داستانی آموزنده است و به تاثیرات بد دوگانگی رفتار والدین در شیوه های تربیتی و برخورد با اختلالات رفتاری فرزندان می پردازد شگفت زده شدم .
خداوند به دست و قلمتان قوت عنایت فرماید .
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:38

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر برادر بزرگوار و ارجمندم
حضورتان هميشه برايم مشوق است يك دنيا ممنونم
نگاهتان همچنين انرژي و سينرژي زيادي به سويم سرازيركرد
متشكرم
درقسمت بعدي اگر لطف خدا شامل باشد با چيزهاي شگفت آوري مواجه خواهيم شد
از بابت حضورتان تشكرات مرا پذيرا باشيد
روزتان خوش و خرم
عمر گرانقدرتان همراه با صحت و سلامتي @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 18:34

سلام بانوی عزیز
راستش داستانتونو که می خوندم بین خنده و گریه گیر کرده بودم.
خیلی خوب مبحث های روانشناسیو در این مجموعه گنجوندید و میشه اینو حس کرد. مادری که برای همه مادره برای هادی زن بابا!
خب یک بخش شخصیت والد که شخصیت شکل میده و این والد از رفتارهای پدر و مادر شکل می گیره
خیلی خوب
و موفق باشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام عزيزم
ممنونم كه در داستان ها هميشه همراهي ام مي كنيد
اينو از روز اول تا هم اكنون به عينه مشاهده كردم و از اين بابت خوشحالم
همانطور كه به استاد عرض كردم در قسمت هاي بعدي ماجرا شگفت انگيزتر خواهد شد
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 21:57

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام وعرض ادب خدمت سرکارخانم بادره .خیلی عالی بود بخصوص اسم داستان با مفهوم داستان کاملن مطا بقت داست .خسته نباشید به خاطر این داستان آموزنده وپندآمیزتان .موفق وشادکام باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:41

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزيز و گرانقدر
از حضورتان ممنونم
بي شك نگاه و ديدگان شما داستان را ارزشمند مي كند ازتون يك دنيا متشكرم
سلامتي و تندرستي همراه هميشگي عمر گرانقدرتان @};- @};- @};- @};-


نام: کبرا قامتی   ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 23:00

سلام مهربانوی عزیزم
دلم برای قلمتون تنگ شده بود .انشاءالله سلامت باشید ومانا@};- @};- @};- @};-


@کبرا قامتی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:42

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر كبراي خانم عزيزدخترم
از حضورتان و نگاهتان ممنونم
من هم دلم براي شما تنگ شده بود راستي چرا داستان آپ نمي كنيد ؟ منتظر داستاني از شما هستم
برايتان بهترين ها را آرزومندم نازنين @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 00:03

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب خانم بادره
داستان را خواندم ، همانگونه که از قبل گفتم داستان شما آموزنده است و این برای مخاطب درسی خواهد بود . و به خوبی بیان کردید که یک کودک چگونه حسادت می کند و پرخاشگر می شود . باید از شما تشکر کرد و به شما خسته نباشید گفت .
نقل در داستان گاهی ادبی بود و گاهی محاوره . حتی برخی از جمله بندی ها .
بعنوان مثال " شب هم که باباش اومد دوباره یه دست کتک مفصل از بابا خورد " پیشنهاد بنده این است . " شب هنگام وقتی پدرش به خانه بازگشت از او هم کتک مفصلی خورد "
موفق و پیروز باشید@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي شريفي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه تامل برانگيز و نقادانه به جايي كه داشتيد متشكرم
چشم حتما در ويرايش تاثيسر خود را خواهد داشت
ممنونم كه داستان را مثبت انديشانه نگاه كرديد
برايتان بهترين ها آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 01:13

نمایش مشخصات م.ماندگار درود آنای نازنینم
بانوی قصه ها
داستان زیبا و آموزنده ای بود
البته تمامی داستان های شما آموزنده هستند
قلمتان سبز بانو :x :* @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:45

نمایش مشخصات زهرابادره سلام دخترم مژگان نازنين
از حضورتان ممنونم
نگاه زيباي شما هميشه مرا مسرور مي كند و دوستش دارم
قلب تان زيباست متشكرم
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 01:17

سلام انای نازنین
چه قصه شیرین تلخی.
هرچند تلخیش بیشتر بود. دلم برای پسر بچه سوخت. کاش مادرها انقدر که به فکر یاد گرفتن جا انداختن خورش قورمه سبزی و درست کردن ژله رولی و چیز کیک و تخم مرغ رنگی هفت سین بودند، کمی هم تربیت کودک یاد میگرفتند.

دستتون درد نکنه از باب این داستان متاثرکننده
درود@};- @};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم فاطمه خانم نازنين
از حضورتان ممنونم
بله كانلا به جا فرموديد تربيت و تعليم فرزندان بسيار مهمتر از تغذيه جسمي آنها است و متاسفانه مادران ما برداشت برعكس كرده اند و دودش به چشم خودمون خواهد رفت
متشكرم كه داستان را خوانديد
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 01:27

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آنای عزیز و مهربانم
چقدر زیبا می نویسید. داستانهای شما واقعا آموزنده و کاربردی هستند
اگر چاپشان کنید از کتابهای رشد و تربیت و ...موثرترند.
دست مریزاد شاد و موفق و تندرست باشید
@};- @};- @};- @};-

:x :x :x
:* :* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:52

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر گرانقدرم
روح لطيف شما و نگاه ظريف شما و توصيه هاي دوستانه شما باعث شد كه من دوباره به نوشتن داستان هادي اهتمام بورزم.
البته سري قبلي اين داستان ها را با ويرايشي كاملا جديد در كانالم مي گذارم متاسفانه در حين سيو شماره تلفن براي گوشي جديد، شماره تلگرام شما حذف شده و دست من از دامن پرمهر شما كوتاه شده است . اگر لطف كنيد برايم پيغامي ارسال كنيد تا همچنان با وجود تلطف آميز شما در ارتباط باشم متشكر مي شوم .
ارزوي بهترين ها را برايتان دارم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 13:58

ســــــــلام
به آنا جان عزیز و مهربان خودم
داستان ک تموم شد و مقایسه کردم با قسمت قبلی به این نتیجه رسیدم ک مادر هادی تعادل روحی روانی نداره.. بعد به بچه هه میگن هادی دیوانه
یعنی بعضی وقت ها آدم دلش میخواد دزد بشه بخوره به پست آدم هایی مثل مامان هادی ...همین جا رو هم شانس نداشتم ..من اگه دزد میشدم ..همون دقیقه اول یکی تفنگ دولول میذاشت رو شقیقه م خلاصم میکرد ... من اخرش از حسادت نقش های توی داستان ها ک خیلی کار میتونن انجام بدن و من نه ..یا روز می میرم یا شب ...خخخخخخخ
داستان جالبی بود ..با تم روان شناسی ..البته به سبک آنا جان ک همیشه قلم مهربونی دارند ... جذابیت داستان توی اینه ک خیلی ساده و راحت موضوعی رو مطرح میکنه و قضاوت و تصمیم گیری درست رو به عهده خواننده میذاره
این یکی قسمتش اصلا بد جوری کتک کاری بود ... ولی دلم خنک شد آخرش یه کتک مفصل خورد ..نوش جونش
خیلی خوب بود ..مثل همیشه بی نقص
دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 09:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترمون نرجس خانم نازنين
خوش اومدي عزيز جانم
خوشحالم كه داستان مورد توجه ديدگان مهرانگيز شما قرار گرفت .
بعضي مواقع داستان ها با زندگي همخواني داره و يا زندگي با داستان ها .
فداي شما ، خدا نكه شما هيچي تون بشه ، ان شالله صدسال ديگر عمر كنيد .
لطف داريد شما و انشالله قسمت بعدي واقعيتي ديگر بر دوستان آشكار مي شود .
لطف تان هميشه مستدام عزيزم
بهترين ها از آن شما باد @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 14:13

درود بر بانو بادره گرامی
شرمنده فقط تونستم سریع داستان را بخونم،فردا میام@};-


@همایون به آیین توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 09:53

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي به آيين عزيز و گرامي
ممنونم كه داستان را خوانديد . مي دانم كه مشغله زياد است
اميدوارم مشاغل زياد بر اساس شادي و تفريحات باشد .آمين .
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@همایون به آیین توسط به آیین   ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 14:38

درود بر بانو بادره عزیز
داستان زیبای شما مثل همیشه خواندنی و آموزنده است و با قلم ساده و روان شما لذت بخش نیز هست. همانطور که در داستانتان بنوعی به آن پرداخته شد، رفتارهای ناهنجار هر کودکی برمی گرده به رفتار و واکنش های دیگران بویژه پدر و مادر وگرنه مهر و عاطفه در کتار رفتار درست،هر بچه ای را سربراه می کند. جسارتن در میان داستان حضور یهویی شخصی بنام (رویا خانوم) کمی به داستان لطمه زد.
(به آیین)


@به آیین توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 17:24

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود فراوان
سپاسگزارم كه مجددا زحمت كشيده و با حضورتان مرا شرمنده كرديد
نظر لطف شماست كه داستان را بهتر ديديد
بله حضور رويا خانم همسايه كاملا اتفاقي شد و بدون زمينه چيني وارد داستان شده است در ويرايش سعي مي كنم با يكي دوسطر آمدن او را عادي كنم ممنونم كه نگاه نقادانه خود را با من همراه كرديد .
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 21:24

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر بانوی بزرگوار خانم بادره

داستان زیبا و عبرت آمیزی از شما خواندم. خداقوت کاکو.

من بعید میدونم چنین در چنین داستانی،لااقل نصف وقایع واقعی نباشند. واضح تر بگم ، ینی شما چنین داستانی را دیدید در عالم واقعیت و یا از والدین و اقوام و... نقل به واقع شنیدید.

بازم دمتون گرم.

امیدوارم همیشه شادمان و سلامت و موفق باشید.


@سبحان بامداد توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 09:56

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي بامداد عزيز و گرامي
ممنونم كه حضورپيدا كرديد كاكوي عزيز من
تمامي داستان هاي من از واقعيت نشات مي گيرد البته با صد درجه تحريف =))
از مزاح گذشته در قسمت بعدي راز اين داستان آشكار خواهد شد .
ممنونم كه داستان را مهرانه نگاه كرديد
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 22:20

نمایش مشخصات فرزانه رازي نوه جان مینویسد ...
انام جااااااان ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 09:58

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر بهترين نوه دنيا
خوبيد سلامتيد شكرخدا مي دانم :)
قربان مهرشما بروم كه از راه دور استشمام كردم :x :*
متشكرم كه به ياد آنا هستيد
برايتان سعادت و نشاط و موفقيت آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 23:59

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر آنای من!
آنای عزیزم
چه مجموعه ی زیبایی رو شروع کردین!

منتظر ادامه ی کار بیش از پیش هستم
ن خسته بانو
هوااااااااااااااااارا همایون نازنین بانوی مهربان.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 10:00

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر يگانه دختر پرشور قصه هاي داستانك
ممنونم كه اومدي عزيزم
مي دانم كه چشمان شما زيبا بينند پس ديگر ادامه نمي دهم
هواااااااااااران آرزوي خوب مال شما نازنين دخترم @};- @};- @};- @};- :* :x :*


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 08:25

سلام خانم بادره عزیز
داستانتان در عین روانی و سادگی، با مفهوم و آموزنده و تأثیرگذار بود؛ قلمتان نویسا، موفق و مؤید باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 17 خرداد 1395 - 10:02

نمایش مشخصات زهرابادره خانم بر خانم حسن زاده گلم
ممنونم كه حضور پيدا كرديد و داستانم را خوانديد
بي شك لطف شما مرا به همراه داستان در بر گرفته است
اميدوارم ديدارها در جهت كيفيت داستان ها ادامه يابد
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};- :x :*


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 خرداد 1395 - 12:31

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب

زیبا بود ودلربا

نظام اخلاقی وتربیتی غلط متاسفانه همه جا رواج داره

ولی این خانم دیگه شورش را در آورده-خانواده ها نیاز به آموزش دارند

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 07:45

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقاي فراز من عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و از بابت دير جواب دادن هم پوزش مي طلبم . زيرا اين داستان در اكانت قبلي من منتشر شده است و من حقيقتا اين روزها از اين اكانت غافل شده بودم به خاطر مشغله زيادي كه داشتم .
ممنونم كه داستان را خوانديد و همچنين نظري كه ارائه داديد و برايم ارزشمند است
شايد در قسمت بعدي داستان توانسته باشم جواب سئوال شما را داده باشم البته شما هم حق داريد در مورد اخلاق مادر هادي .
برايتان بهترين اوقات را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 آبان 1395 - 12:59

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت بانوبادره جان
حال واحوال نازنین؟
:x :x :x :x :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.