تنديس تنها (كفترهاي كاكل به سر)

_ مرد ، خدا بگم چكارت نكنه رفتي از اين مستاجر وامونده پول اجاره رو بگيري يانه ؟
_ نه هنوز... چقدر بگم ، مي گه كارو كاسبي كساده ، دستم خاليه ، مهلت بده ، مي گي چيكار كنم زن ؟
_ با مهلت و اينا نميشه الان چهارماهه كه اجاره نداده هيچي ، خودشم صاف ميره و مياد. خدا بگم چيكارت كنه اين غرور لعنتي ديگه چيه اين جوون داره.
_ زن مي گي چيكار كنه؟ غرورش رو بزاره زير پا بره گدايي كنه ؟ جوونه، دنيا اينطور نمي مونه يه روز هست و يه روز نيست ، ما هم كه الحمدالله دستمون به دهنمون مي رسه . بذار هروقت كارش گرفت پولارو يه جا مي ده خودش پريروز به من گفتش.
مادرم ديگر ادامه نداد و پي كار خودش رفت . بدنم مور مور مي كرد براي يه بدجنسي ديگر.
رفتم و يواشكي از پله ها بالا رفتم و بعد بالا پشت بام . از اونجا كه خم مي شدي واحد همسايه مون كاملا ديده مي شد .
مرد جوون چرخ خياطي دستي رو گذاشته بود جلوش و تند تند شلوار خونه گي مي دوخت. سرش به قدري گرم كارش بود كه اگه زلزله هم مي اومد متوجه نمي شد .
آن طرف روي روفرشي رنگ و رو رفته اي سفره اي پهن كرده بود و چندتا نون به همراه پنير روي آن گذاشته بود . يه قاليچه ماشيني نخ نما و دو عدد پتوي سربازي تنها اثاث آن اتاق كوچك را تشكيل داده بود.
دو تا كفتر كاكل به سر در گوشه اي داخل قفس براي خودشان ورجه وورجه مي كردند . مرد كمي كه كار كرد . پيدا بود كه خسته شده و گرسنه است به طرف سفره رفت و از فلاسكي كه آنجا قرار داشت براي خود چايي ريخت و پنير را داخل تكه اي نون گذاشته و داخل دهانش فروبرد بعد چايي را به دهان نزديك كرده هورتي سر كشيد . از دور لرزش دستانش را مي ديدم به نظر مي رسيد از شدت گرسنگي دستهايش مي لرزد . بلند كه شد شبيه مترسكي بود كه در ميان جاليز گذاشته بودند شلوار مندرس و پيراهن بي آستينش او بيشتر مضحكه من بود . شروع به خنديدن كردم . سعي كردم آروم بخندم اگر صداي خنده منو مي شنيد بي برو برگرد منو از بالاي ديوار پايين مي انداخت .
صداي گفتگوي دو كفتر منو از حال و هواي خودم بيرون آورد.
_ يعني آخر عاقبت ما چي ميشه لي لي .
_ چه مي دونم طفلك اين همه كار مي كنه حتي نمي تونه پول اجاره اش هم بده.
_ خيلي آدما بدند براش تهمت زدن مي گن معتاده ، هركي ندونه من و تو كه مي دونيم بنده خدا از گشنگي اينطور لاغر و نزار شده .
به صداي مامانم خودم رو انداختم پايين و بدو بدو به خونه رفتم. موقعي رسيدم كه نفس نفس مي زدم .
_ چي شده ذليل مرده كجا رفته بودي اينطور نفس نفس مي زني .
_ هيچي مامان ، اصغر داره مواد مي كشه از اون بالا ديدمش.
_ چي ؟ آقا رو باش كرايه خونه رو نمي ده هيچ ، مواد هم مي كشه ! فرداست كه پاي
معتاداي محل به خونمون باز بشه! براش اصغري نشون بدم كه مرغان هوا گريه كنن . چند تا از همسايه ها گفته بودن اما من باور نمي كردم .
از خوشحالي دلم غنچ مي رفت به كوچه رفتم . چند تا ازبچه ها به دنبالم راه افتادند: هادي ديوونه !هادي ديوونه !
مادرم فرياد كشيد : هرچقدر ديوونه باشه صدتا مثل شما را حريفه !
فردا بابام اثاث اصغر آقا رو تو كوچه ريخت . او به همراه بچه هاي محل وسيله هايش را در پارك نزديك خونه مون زير درختي چيد و سرش را تو گريبانش گذاشت تا هيشكي اونو نبينه .
كفترهاش آروم گريه مي كردند .

زهرابادره (آنا)


پي نوشت :دوستان تاحدودي در جريان هستند كه مديريت پروفايل ‍زهرابادره(آنا) با وجود تلاش فراواني كه مي كنم باز نمي شود وعلت تاخير من در ارسال داستان نيز همين است . دوستاني كه احيانا از نظر مهري كه بر اينجانب دارند و پيام خصوصي ارسال مي كنند رنجشي بر دل نگيرند كه مدتي ست موفق نشده ام پيام هاي خود را چك كنم . با تشكر فراوان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

علی غفاری دوست (مارتین) ,آزاده اسلامی ,مهدی چالی ها ,فاطمه محمودی ماهانی ,شيدا سهرابى ,حسین روحانی ,تینا قدسی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کبرا قامتی ,م.ماندگار ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,پیام رنجبران(اکنون) ,حمید جعفری (مسافر شب) ,مریم مقدسی ,محمد علی ناصرالملکی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (11/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (11/3/1395), ناصرباران دوست (11/3/1395),الف.اندیشه (11/3/1395),سحر ذاکری (11/3/1395),فرزانه رازي (11/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (11/3/1395),زهرابادره (11/3/1395),شهره کبودوندپور (11/3/1395),فاطمه رنجبر (11/3/1395),تینا قدسی (11/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (11/3/1395),شيدا سهرابى (11/3/1395),م.ماندگار (11/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (11/3/1395),حسین روحانی (11/3/1395),مریم مقدسی (11/3/1395),آزاده اسلامی (12/3/1395),محسن اسماعیلی (13/3/1395),پیام رنجبران(اکنون) (13/3/1395),مهدی چالی ها (13/3/1395), یوسف جمالی(م.اسفند) (14/3/1395),ابوالحسن اکبری (14/3/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (14/3/1395),داوود فرخ زاديان (18/3/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/3/1395),محسن نيرومند (20/3/1395),زهرابادره (آنا) (22/3/1395),زهرابادره (آنا) (16/7/1395),کبرا قامتی (6/9/1397),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 09:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره
داستان کفتر کاکل بسر هم حکایت "عقل آدما توچشماشونه " بود و قضاوتهای نا آگاهانه و نسبتهای ناروا به دیگران .
داستان خوبی که پیام بهتری را منتقل می کرد و از خوانش آن لذت بردم
ممنون که می نویسید
برقرار باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 22:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و عرض ادب بر برادر بزرگوار و ارجمندم
از حضورتان خيلي ممنونم
نظر لطف شما را در زندگي ادبي ام هميشه احساس كردم و اينكه تعابير دقيق و نيكوي شما داستان را ارزشمند مي كند برايم مهم است ازتون تشكر مي كنم و آرزو دارم تندرست مانيد و سايه تان بر سر داستانكي ها مستدام ان شالله @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 09:46

نمایش مشخصات ح شریفی درود و عرض ادب بر بانو بادره
داستان پیش مقدمه ای بود بر رفتار های ناشایسته " هادی دیوونه " از اینکه مقدمه ای گذاشتید تا با داستان اصلی آشنایی پیدا بکنم متشکرم . بنده همچنان منتظر داستان های " دختر من " و ادامه ی " هادی دیوونه " هستم
از داستان لذت بردم و به شما خسته نباشید عرض می کنم
موفق باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 22:59

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي شريفي عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و از اينكه نگاه پرتامل خود را بر داستان من لغزانديد متشكرم
ممنونم كه پيگير داستان " دخترمن" هستيد ان شالله بعد ار اتمام داستان هاي هادي در اولين فرصت روي آن كار كرده و خدمت تان تقديم مي كنم
حضورتان بسي مشعوف كننده شد متشكرم
آرزوي بهترين ايام را برايتان دارم
@};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 10:57

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنای عزیزم:x

داستان جالبی بود . امان از حرف مردم .

ممنون آناجان که هستید و می نویسید .

شاد و پیروز باشید.:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 23:02

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم انديشه عزيزم
از حضورتان ممنونم و همچنين وقتي كه براي داستان گذاشتيد متشكرم
من هم خوشحالم كه هستيد هميشه شاداب و سبز باشيد نازنين دخترم
با آرزوي بهترين ها @};- @};- @};- @};- :x :x :* @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 14:07

سلام آنای مهربان سایت
زیارت قبول خواهر گرامی
اتفاقا بنده هم پیام خصوصی گذاشته بودم :-/ :-/
خوب شد گفتین ها ;)
شوخی می کنم
امیدوارم همیشه شاد و تندرست باشید
داستان هادی رو هم خوندم ولی به پای داستانهای تک قسمتی تون نمی رسه
ارادتمند همیشگی شما @};- @};- @};- @};- :x :* :x :*


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 23:06

نمایش مشخصات زهرابادره سلام ماه بانوي نازنينم
از ديدنتون خوشحالم
سلامت باشيد
لطف داريد شما ، آخرين بار كه سايت باز شد پيام مهرانه شما را اتفاقا ديدم و بعد از آن نمي دانم باز هم از عزيزان مهربان پيام دارم يانه ؟
ممنونم كه داستان را خوانديد و باز هم نظر لطف شماست كه مرا وادار به نوشتن مي كند
با آرزوي شادابي و نشاط روزافزون عزيزم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 14:23

نمایش مشخصات فرزانه رازي نوه جان مینویسد ...

آنام جان درود ... خوبین میدونم .
زیارتتون قبول باشه . از اون دعاهای خوب خوب و اوف اوف که هــــــــــــــــس ... :D ;) از اونا بفرمایید برامون ... :D
داستانتون خوب بود و دوس داشتم . دستتون درد نکنه. :*
پاکدل باشین .
دمتون گرم .
:x
:*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 23:09

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نوه دلبندمان فرزانه عزيزم
خوشحالم كه مي بينمت نازنين دخترم
حضور شما شوق مرا براي نوشتن صدچندان مي دهد پس لطفا هميشه باشيد نوه ها هميشه شيرين هستند خوشحالم كه اين لقب دوست داشتني براي شما شده است
ممنونم كه داستان را خوانديد
برايتان نشاط و سعادت و تندرستي آرزومندم دخترم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 15:46

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
داستان فوق العاده ای بود مخصوصاْ دیالوگاش طوری بود که با حرف های مردمان معمولی مو نمیزند@};-
من که خوشم اومد موفق باشی


@فاطمه رنجبر توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 23:12

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم رنجبر عزيز و گرامي ام
از حضورتان ممنونم عزيزم
نگاه تان بي شك زيبا است و نواقص را به ديده گذشت مي نگرد متشكرم از نگاه تان
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- :* :x @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 17:02

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
به آنا جان مهربون و دوست داشتنی خودم
میگم آنا جان یه وخ زشت نباشه ..من پیام خصوصی نذاشتم خخخخ ..از بابت من خیالتون راحت... من کلا آدم بی مهری ام خخخ
داستان این آقا و اون دوتا کفتر هاش..خودش یه داستان جدا بود ..از توصیفات و شخصیت پردازی و فضا سازیش خیلی خوشم اومد
ولی دم همه مادر ها هم گرم ... بچه شون خل و چل هم ک باشن قبول ندارن ... حتی اگه بهشون بگن ذلیل مرده.. و طبق این قانون ک باید حرف آدم های دیوانه رو قبول کرد ..مادر حرف پسرش رو قبول کرد
دیالوگ های شروع داستان .. بعد از خط تیره نوشتید مرد ..درحالی ک فک میکنم داره از زبان زن گفته میشه و بلعکس ... یه جور سر درگمی درست میکنه توی دفعه اول خوندن ..کاش میذاشتید توی گیومه ..تا معلوم بشه ..مرد داره حرف میزنه و این گفتن کلمه زن ..منظورش خطاب کردن زن هست
این قسمت داستان هم خیلی خوب بود و جالب ..ممنونم از اینکه مینویسید تا بخونم . لذت ببریم و البته یاد بگیریم
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 23:18

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس خانوم عزيزم
از حضورتان ممنونم عزيزم
خوب اين هم يه شگرد مادرانه است كه بچه ها را وادارد براش تند تند سر بزنند حالا چه خصوصي و يا عمومي =)) =)) داستان ها بهانه است والاه دلم براي همه تان وكامنت هاتون تنگ مي شود :)
قربان مهر و صفايتان بروم لطف كرديد و اين ناقابل را زيبا نگاه كرديد و به راستي فرزندان براي مادران هميشه شيرين و عاقل هستند تعبير جالبي كرديد متشكرم
برايتان بهترين ها را آرزومندم نازنين دخترم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 18:09

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر شما خانم بادره ي گرامي

خواندمتان ! مي دانيد چيست ؟!! سنت آگوستين قديس مي گويد :

" زوال بشر از آن جا آغاز مي شود كه براي امرار معاش گذران وقت كند ! "

بيش از " زود داوري " هاي آزاردهنده ي داستان شما ، همين ريشه ي فقر است كه آزاردهنده است ! مي دانيد كه ؟! اگر آن مرد فقير نبود ، اين همه شخص بد در داستان شما نداشتيم !

(راستي ، " نان " را سهوا " نون " نگاشته ايد در داستان كه با نثر داستان بيگانه است ! )

سبز باشيد تا ابديت


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 23:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مارتين عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
سنت اگوستين قديس چقدر عالي فرموده است بايد قاب طلا گرفت . وقتي بشر به دنبال لقمه ناني بدود ديگر نه زيبايي را خواهد ديد و نه عشق را و نه هنر را ،
بله داستان را طبق معمول از بعدي ديگر نگاه كرديد متشكرم
از اشتباه سهوي كه نا خواسته شده پوزش مي طلبم
برايتان بهترين اوقات را آرزومندم
@};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 18:10

نمایش مشخصات شيدا سهرابى دورد بر انای من
چقد داستانتون بدلم نشست!
توی چند خط کوتاه شما تکنیک هایی رو انتخاب کردین که منه خواننده رو غافل گیر کرد. و تا ته داستان همین همراه خوانش های من بود.
جدن دوسش داشتم
نو بود
جدید بود
دست مریزاد بانو حتما نباس کلی بنویسی و بنویسی و ینویسی بلکه در چند سطر هم میشه یه داستان زیبا خلق کرد که کلی حرف واس گفتن داشته باشه و باقلم قوی نگارش شده باشه.
هوااااارتا افرین.
امروز من از قلمتون یاد گرفتم که
قلمتون بسیار بسیار ب دل بنده نشست
:* :* :* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 23:29

نمایش مشخصات زهرابادره درود بر دختر پرشور و نازنين من شيداي عزيزم
هميشه حضورتان مرا شاد مي كند سينرژي فوق العاده اي در شما وجود دارد و بايد از اين جهت به شما تبريك گفت :x :*
قربان مهر شما بروم كه هميشه داستان را خوب مي بينيد متشكرم از اين نگاه زيبا و مثبت نگر
هواااااارتا تشكر بابت حضورتان
هزارااااااااااااان آرزوي خوب براي شما عزيزم
شاد باشيد و تندرست @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 23:09

سلام شهرزاد قصه های من
خیلی وقت بود شهرزاد قصه ها صداتون نکرده بودم.
داستان خوندم و البته بنظر میاد این هادی دیوونه ما زیاد هم دیوونه نیستا;)
مثل همیشه زیبا و خواندنی بود و موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 11 خرداد 1395 - 23:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم مريم خانم نازنين
از حضورتان ممنونم
خيلي خوشحالم كرديد شما با اين لقب زيبا و البته بزرگ براي من ، مرا از اول تاكنون مشوق بوديد و باعث مي شود تلاش كنم تا در عالم معنا هم شهرزاد قصه باشم متشكرم از اين فيض نگاه تان
خوشحالم كه داستان مقبول واقع شد
برايتان بهترين اوقات و سعادت آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 خرداد 1395 - 12:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و ارادت آنای عزیزم
ببخشید دیر عرض ادب شد
ممنونم از داستان زیبا و عمیقی که نوشتید.
قلمتان رقصان باد
ممنونم که برا ی ما می نویسید و می آموزانید
شاد و موفق و تندرست باشید
@};- @};- :x :x :* :* @};- :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 13 خرداد 1395 - 09:41

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خواهر بزرگوارم آزاده عزيزم
خواهش مي كنم نگاه شما را هميشه احساس مي كنم به قدري كه مهرانه مي نگرد . دير يا زود در قاموس من راه ندارد . حضور دوستان را درون قلبم مي بينم .
ممنونم كه داستان را نيز خوانديد و پسند كرديد.
قربان شما بروم
شادابي و صحت وجود شما آرزوي من است @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 خرداد 1395 - 00:08

درود بر بانو بادره عزیز
داستانتان اسکلت خوبی داشت و قلم زیبای شما هم در این داستان مشهود بود. این هادی که معرفی شد بیشتر شییطنت داره تا دیوونگی


@همایون به آیین توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 13 خرداد 1395 - 09:46

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شما آقاي به آيين بزرگوار و عزيز
از حضورتان ممنونم
طبق معمول نگاه درون كاو شما داستان را به خوبي تعبير كرد و واقعيت را بازگو كرد. متاسفانه در جامعه ما بعضي اشخاص كه رفتار غير عادي انجام مي دهد انگ ديوانگي بر آنها خورده و شخصيت طرف هم همراه با آن لقب پرورش مي يابد و اگر ديوانه نباشد به زودي به ديوانه قهاري تبديل مي شود =))
حضورتانمايه سرور و تفاخر است متشكرم
تندرستي و وفاقت اوضاع و مراد را بر شما خواهانم @};- @};- @};- @};-


نام: مهدی چالی ها کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 خرداد 1395 - 20:15

درود بر شما

زیبا و عالی@};- @};- @};-


@مهدی چالی ها توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 14 خرداد 1395 - 12:58

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي چالي ها
ممنونم كه داستان را خوانديد
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 خرداد 1395 - 11:02

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام وعرض ادب خدمت سرکارخانم بادره .لذت بردم از داستان زیبایتان . موفق و سربلند باشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 14 خرداد 1395 - 13:00

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين وقتي كه در اختيار داستان من گذاشتيد
برايتان تندرستي و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 23:14

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام و عرض ادب.
کبوترانی با اخلاق انسانی و انسانهایی با خلق و خوی بدتر از حیوان.
زیبا نوشتین


@محسن نيرومند توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 07:49

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي نيرومند عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و همچنين نگاه پرتاملي كه داشتيد متشكرم
از بابت تاخير در جواب پوزش مرا بپذيريد زيرا اين داستان در اكانت قلبي من بود و به خاطر مشغله زياد فرصت نكرده بودم بهش سربزنم :">
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.