دوئل (زنگ تفريح)


نيمه هاي شب بود .دانه هاي براق برف چرخ مي زدند و خود را به سرعت به زمين مي رساندند تا در آغوش زمين بياسايند . جو گردن خود را كج كرده داخل كاپشن فروبرده و در حاليكه با يك دست اسلحه اش را در جيبش مي فشرد در بزرگ شيشه اي ميخانه را گشوده وارد آنجا شد.
دوستانش كه در صندلي هاي چهار گوش نشسته و ورق بازي مي كردند سر خود را بالا برده و به طرف او نگريستند .
دانيال كه در گوشه اي از سالن نشسته بود فرياد بلندي كشيد.
خانم و آقاي دانتون كه در پشت پيشخوان سرگرم كار بودند به صداي جيغ مانند دانيال ، دست از كار كشيده و به دانيال نگاه كردند . سپس با بي تفاوتي مشغول كار خود شدند .
مشتريهاي ميخانه چشمان خيره خود را به صورت دانيال دوختند . آنها مي خواستند علت فرياد كوتاه دانيال را بدانند.
دانيال جورا مورد خطاب قرار داد : هي جو، تو واقعا تصميم گرفتي امشب دوئل كني ؟
جو به طرف پيشخوان رفته و در حاليكه شانه خود را به آن تكيه مي داد چشمان خود را بسته و دوباره جمع كرد.
روي خود را به طرف خانم دانتون كرد و آمرانه گفت : : لطفا براي من و دوستانم ويسكي ،
و مستقيم سر ميزي رفت كه دوستانش در آنجا نشسته و منتظر او بودند .
جو لب ميز نشست و همه جا را از نظر گذراند و دستش را از جيب درآورد .

هفت تيري را كه لحظاتي پيش ماشه آن را مي فشرد داخل دستش برق مي زد .
همه كساني كه در ميخانه بودند صدايي حاكي از تعجب از گلويشان خارج كردند و با كنجكاوي جو را نگاه كردند .
چند نفركه مي خواستند از ميخانه خارج شوند. حركت قدم هاي خود را كند كردند تا عكس العمل جو را ببينند ، آنها خيلي وقت بود صداي چكاندن ماشه اسلحه اي را نشنيده بودند و الان نمي خواستند لحظات مهيج و هيجان انگيزي را از دست بدهند ، برگشته و سرجاي خود نشستند . آقاي دانتون در حاليكه از وضعيت پيش آمده خوشحال بود تعظيم كرد و براي جلب رضايت مشتريانش به سوي آنان شتافت .
دوستان جو پيرامون او را گرفته و از محل دوئل پرسيدند؟
همان موقع سوزان وارد ميخانه شد و مستقيم به طرف جو آمد : جو خواهش مي كنم به خاطر من دوئل نكنيد دوست ندارم كشته شدن تو را ببينم ،
جو با تحكم فرياد زد : سوزان ، ما متعلق به سرزميني هستيم كه بايد براي خواسته هايمان خود را قرباني كنيم ، اكنون هيچ كس و هيچ چيز جز تو برايم مهم نيست و به خاطر تو جنگ خواهم كرد ، يا من، يا او، خود را آماده كن كه يكي از ما را از دست بدهي!!
سوزان در حاليكه قطرات اشك از چشمانش مي جوشيد پرسيد : جو، زمان دقيق دوئل كي هست و كجا مي خواهيد دوئل كنيد ؟
جو دستي به لبه كلاهش گذاشت و تعظيم كرد : سوزان ، قانون دوئل اجازه نمي دهد كه جاي آن را بگوييم. ولي اين را بدان كه من برنده اين دوئل هستم ، جو آخرين جرعه ويسكي خود را سر كشيد و در مقابل چشمان حيرت زده دوستانش سوزان را در آ غوش كشيد و بوسه اي روي لب هاي او زد و سپس با دوستانش دست داد و به سرعت از ميخانه خارج شد .
سوزان با چشمان كاملا خيس پشت ميزي قرار گرفت. دوستان جو هركدام نيمكتي كشيده و به حالت انتظار نشستند. خانم و آقاي دانتون از فرط هيجان همه مشتريان را به يك ليوان ويسكي مهمان كردند و پشت پيشخوان در صندلي خود فرو رفتند .
بخاري كه از دهان مشتريان كافي شاپ خارج مي شد فضاي آنجا را بدبو و متعفن كرده بود ،
سوزان دست خود را زير چانه اش گذاشته و به فكر فرو رفته بود. همه چيز خوب پيش مي رفت او و جو دوستان بسيار خوبي بودند و عاشقانه همديگر را دوست داشتند تا اينكه ديويد پيدا شد او به قدري به سوزان علاقه پيدا كرد كه به جو پيشنهاد دوئل داد ،
سوزان خود را ملامت مي كرد مقصر او بود كه نتوانست بين جو و ديويد يكي را انتخاب كند. حالا آنها خودشان را براي خاطر او به مرگ و نيستي سپرده بودند .
زمان به كندي مي گذشت نفس ها در سينه ها حبس و چشم ها به در دوخته شده بود . در مقابل سوزان عقربه هاي ساعت بزرگ ميخانه به دنبال هم مي دويدند . و سوزان با انگشتانش بازي مي كرد و همزمان شمارش معكوس را شروع كرده بود ،
صد ، نود ونه ، نودوهشت ، نودوهفت، طاقت سوزان تمام شد. حتي طاقت دوستان جو و تمام كساني كه منتظر اين بازي خطر ناك بودند .
همان لحظه در ميخانه باز شد و پسرك روز نامه فروشي كه روزنامه هاي ميخانه را هر روز مي آورد وارد شد و با صداي بلند گفت :
خانم سوزان؟؟ و بعد با چشمانش يك به يك همه را از نظر گذراند .
همه نگاه ها به طرف سوزان برگشت. پسرك نگاه ها را تعقيب كرده سوزان را شناخت . با قدم هاي شتاب زده به طرف او رفت . از شلوار شش جيبش نامه اي درآورد، به سوي او دراز كرد .
سوزان نگاهي به او انداخت و با عجله دست خود را پيش برد تا نامه را بگيرد. اما پسرك با تحكم گفت : اول حق الزحمه ، و نامه را عقب كشيد.
سوزان بدون كلمه اي حرف كيف پولش را باز كرد و بعد از لحظه اي چند پني پيدا كرده
و به طرف او انداخت .
پسرك خم شد و پول را برداشت نگاه دقيقي به آن انداخت وقتي مطمئن شد قلابي نيست .
نامه را به سوزان داد و در چشم به هم زدني از در ميخانه خارج شد .
همه چشم ها به سوزان دوخته شده بود. همه مي دانستند كه اين نامه سرنوشت دوئل را تعيين كرده است .
چند نفر داشتند سر برنده دوئل شرطبندي مي كردند . سوزان نامه را با دستاني مرتعش از پاكت بيرون كشيد . دوستان جو و دوستان خودش بي صبرانه منتظر خواندن نامه شدند .
سوزان با صدايي لرزان نامه را بلند خواند و به همه ماجرا خاتمه داد : سوزان ، من و ديويد تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم .خواهش مي كنم منتظر ما نباش و به دنبال زندگي خودت برو!!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

29

ح شریفی ,سبحان بامداد ,الف.اندیشه ,کیمیا مرادی ,آزاده اسلامی ,پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,علیرضافنائی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,حسین کاظمی فر ,حسین روحانی ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,اهورا جاوید ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت آبادی ,زهرا بانو ,آرمیتا مولوی ,مرتضی حاجی اقاجانی ,حمید جعفری (مسافر شب) , ناصرباران دوست ,محمد حشمتی فر ,شايسته دولتخواه ,بهروزعامری ,مریم مقدسی ,ابوالحسن اکبری ,کبرا قامتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (19/9/1394),فرزانه رازي (19/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/9/1394),زهرابادره (19/9/1394),احمد دولت آبادی (19/9/1394),آزاده اسلامی (19/9/1394),شهره کبودوندپور (19/9/1394),کیمیا مرادی (19/9/1394),حسین روحانی (19/9/1394),سحر ذاکری (19/9/1394),سارینا حدیث (19/9/1394),م.ماندگار (20/9/1394),هانی نجف پور (20/9/1394),پیام رنجبران(اکنون) (20/9/1394),ابوالحسن اکبری (20/9/1394),همایون طراح (20/9/1394),حمیدرضا محدثی (20/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (20/9/1394),مریم مقدسی (20/9/1394),ابوالحسن اکبری (20/9/1394),زهرا بانو (20/9/1394), ناصرباران دوست (20/9/1394),اهورا جاوید (20/9/1394),اميرمحمد نائيجيان (20/9/1394),شيدا سهرابى (20/9/1394),آرمیتا مولوی (20/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (21/9/1394), ک جعفری (21/9/1394),زهرا بانو (21/9/1394),سبحان بامداد (21/9/1394),محمد باقر نقی زاده (21/9/1394),آرمیتا مولوی (21/9/1394),بهروزعامری (21/9/1394), زینب ارونی (21/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (21/9/1394),همایون به آیین (22/9/1394),شايسته دولتخواه (22/9/1394),داوود فرخ زاديان (22/9/1394),شهره کبودوندپور (22/9/1394),سحر ذاکری (22/9/1394),سمیه نوروزی (22/9/1394),رضا فرازمند (22/9/1394),بهروزعامری (24/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (25/9/1394),پری نگاران (25/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (26/9/1394),کبرا قامتی (28/9/1394),حسین کاظمی فر (29/9/1394), محمد فعله گری (6/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (12/10/1394),میثم کوهزینی (12/10/1394),میثم کوهزینی (15/10/1394),زهرابادره (21/10/1394),سارا یاسمینی (26/11/1394),زهرابادره (آنا) (13/2/1395),پیام رنجبران(اکنون) (10/3/1395),سیروس جاهد (21/3/1395),کبرا قامتی (6/9/1397),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 15:24

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنا جونم:x :*
خوشحالم که دوباره دست به قلم شدید.
داستان جالب بود و متفاوت. اینکه ماجرایی تو سرزمین و فرهنگ دیگری رو نوشتید برام جالب بود.
اللریز آغریماسین آنا.
شاد باشید و موفق.
@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 19:07

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم انديشه نازنين
از حضور زيبايتان ممنونم
و همچنين وقت گراني كه در اختيارم گذاشتيد
برايتان بهترين ها را آرزومندم عزيزم @};- @};- @};- :* :x


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 19:04

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام
زنبیل برای خودم و دخملم:x :x :x :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 19:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي یا خدا ...
آنا جونم به جون خودم من اینجا زنبیل گذاشته بودم !!!! :-/ چرا نیس عاخه ؟؟؟
مامان جون مرسی بابت زنبیل ...

نوه جان مینویسد ...

آنام جان درود بر شما . خوبین میدونم .
داستان جالبی بود . وختی میخوندمش بلند شدم رفتم یه بیل خاک از باخچه ورداشتم آوردم که بریزم تو سر سوزان ... ( البته این موضوع واسه هر کسی ممکنه پیش بیاد ... اما خدا نیاره اون روز رو که ادم نتونه دونخته میون دوتا دلبر من دو دلم کدوم ور اینور برم یا اونور ... :( ) الان که به اخرش رسیدم نظرم عوض شده ! میخوام بریزم تو سر اون دوتا ... انگار دختر مردم بازیچه س این وسط ... :( x-(
خلاصه اینکه دمتون خیلی گرم آنام جان ...
خدایی من اینجا زنبیل گذاشته بودم ... چرا نیس ؟!
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه .
دونخته مارتیک - دونخته میون دو دلبر
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 20:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نوه دلبندم فرزانه عزيزم
خوبي سلامتي نازنين :* :x
اين جواب كامنت نيست صرفا اومدم ببينم زنبيلت چرا گم شده ؟ من هم خيلي تعجب كردم اصلا سابقه نداره چنين اتفاقي بيفته .
خوب حالا ناراحت نشو شايد پريده ، به قول متعلق گرامي اينجانب ، اين دستگاه ها اعتبار ندارد و هركاري بگي ازشون برمياد =)) =)) =))
اين كامنت از شدت ناراحتي و جهت همدردي با نوه نازنينم نوشته شد و هيچگونه جنبه رسمي جواب دهي به كامنت هارا ندارد =))
اميدوارم روز و شب خوبي داشته باشيد @};- @};- :)


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 19:09

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نوه عزيز و نازنينم فرزانه مهربان
از حضورتان ممنونم و همچنين وقتي كه در اختيار داستان من گذاشتيد
ممنونم از محبت هايي كه داريد
اميدوارم هميشه دلتان به نشاط و شادابي باشد
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 21:37

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام بر مادر عزیزو مهربون ودل پاکم:x :x :x :x :x
اول اینکه خیلی دوست دارم که لحن ملایم ومهربونتون رو همیشه حفظ می کنید:)
بعد در مورد داستان....من تا خط آخرش هیچ اثری از زنگ تفریح ندیدم و کم کم داشتم ناامید می شدم و که آخرش غافلگیرمون کردید:D
عروسی جو و دیوید...خاک بر سر عشقشون:D
دستتون درد نکنه مامانی من...عزیز من...:*
دوستون دارم:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 19:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر عاطفه نازنين دخترم
از حضورتان شاد و خوشحالم
ممنونم عزيزم كه مثل هميشه داستان را زيبا ديديد و مرا شرمنده
برايتان ايامي سرشار از سعادت و شادي آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 20:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
عالی بود

بسیار پرکشش بود. خدا کنه همه ی زنگ نفریحها انقدر طولانی باشه
خدایا خدایا از کار ها بکاه و بر تفریح بیفزا
خیلی خوب نوشته بودید. پایانش هم بسیار غافلگیرانه بود. فقط خیلی توجیه منطقی نداشت. یعنی شاید بشه باورپذیرترش کرد هرچند که ازین عاشقان کذایی همه چیز برمیاد
در کل
بسیار زیبا بود
دست مریزاد


:x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 19:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر گلم و عزيزم
از حضورتان بيش از اندازه ممنونم
و وقتي كه مصروف داستان كرديد متشكرم
برايتان بهترين ها را آرزومندم نازنين خواهرم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 21:20

سلام آنام جان ..می ذاشتید ماه صفر تموم می شد بعد عروسی جو و دیوید برقرار می شد :D
می گم کل داستان موزیک فیلمای وسترن تو گوشم بود
مخصوصا موسیقی فیلم خوب...بد...زشت:D
عالی بود
دست مریزاد
این روزها زنگ تفریح زندگی ام کم شده است کاش بازگردم به دبستان ;)
تنور دلت روشن:x :x :x :x @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 21:30

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام:x :x :x :x
دلم برات تنگ شده آخه:( :( :(
:* :* :* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 21:53

ما بیشتر عزیز دلم :x :x :* @};- :*
یه کم سرم شلوغه
بر می گردم حتما گزل قیز :x


@شهره کبودوندپور توسط الف.اندیشه Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 00:02

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام شهره بانو:x
میبینم که ترکی یاد گرفتید:D


@الف.اندیشه توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 10:57

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن بله بابا....آبجی من سرشار از استعداد:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط الف.اندیشه Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 15:38

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام عاطفه :x :*
این که شهره بانو با استعدادن درش شکی نیست;)


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 22:41

سلام
بابا شرمنده نکنید
ترکی دوست دارم ...همیشه هم استانبولی که گوش می کنم کلی سرحال میشم
:)
آه گلوم...بیاض گلوم @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 24 آذر 1394 - 09:34

نمایش مشخصات زهرابادره محض اطلاع عرض مي كنم عزيزم
آه گئجه لر....
بياض گئجه لر....
درستش اينه :) =)) @};-


@شهره کبودوندپور توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 18:24

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر بانو شهره ی نازنینم
دلتنگتونم هواااااااااااااااااااااااااارتااااا
گل گفتیناااااااااااااااا عروسی=)) =)) =)) =))
(شما ک یه رگتون کرد هستش اینی ک میگمو متوجه میشید!)
دی دی سسسسسسسسسسسسس ;)


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 19:23

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خواهر عزيز و مهربانم
از حضورتان خوشحال و ممنون هستم
خوشحالم كه داستان مورد توجه واقع شد
بله دوراني كه مي گذرد هرگز تكرار نخواهد شد مخصوصا كودكي هايمان @};-
برايتان بهترين اوقات را آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 01:13

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو
پایان آن جالب بود . دلم برای سوزان سوخت ، ان شاءالله شوهرِ مرد گیرش بیاد :) :D
راستی یه چندتا ایراد بنی اسرائیلی :D
در ابتدای داستان گفتید درِ شیشه ای میخانه . تو فیلم های وسترن معمولاً من درهای چوبی دیدم . حالا شاید شیشه ای بوده نمیدونم :-/ ، چون گفتید به پسره پیغام رسان یک پنی داد اون رو وسترن تصور کردم چون این دور و زمونه آدم با دلار قانع میشه:D
یه جای هم وقتی جو آمرانه به خانم دانتو گفت : لطفاً یه چندتا ... شخصی که آمرانه حرف بزنه دیگه نمیگه لطفاً ...
دیالوگ ها اگر کمی عامیانه تر بود بهتر میشد
اما بانو داستان شما را دوست داشتم و تعلیق آن خوب بود @};- @};-
موفق باشید @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 19:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي شريفي عزيز و گرانقدر
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه سازنده اي كه داشتيد متشكرم
ايرادات بني اسرائيلي نيست و وارد است و من تلاش مي كنم كه حتما ضمن ويرايش در داستان هاي بعدي جبران كنم
برايتان بهترين اوقات را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 01:37

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به آنای گلم
حالتون که خوبه
ممنون که مینویسید زنگ تفریح بسیار جالبی بود
لذت بردم بانو
سبز باشید
:x :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 00:09

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مژگان دختر عزيزم
از حضورتان ممنونم و همچنين نگاه زيبايي كه داشتيد
برايتان آرزوي بهترين ها را دارم
پاينده باشيد نازنين @};- @};- @};- @};- :x :* :*


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 07:48

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم بادره .پایان داستان خیلی عالی وغافلگیرانه بود.لذت بردم .همیشه شادباشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 00:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد عزيز و گرامي
ممنونم كه حضور پيدا كرديد و وقت گران خود در اختيار من گذاشتيد
اميدوارم سايه تون بر سر داستانكي ها مستدام باشد @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 09:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراووووون:)
آخ جوووون ...بازم زنگ تفریح :D :D :D
خیلی جالب بود داستان ..خوشم اومد تادقیقه نود ک خوبه وقت اضافه هم برگ برنده دست شما بود ... آخرش غافلگیری با حالی داشت .... از اون داستان هایی ک بود ک باید تا ذره اخرش رو میخوندی :)
اولش ک جو بود ...بعدش دوستش شد دانیال ... به خودم گفتم مگه میشه ...سوزان و دانیال و جو خانواده دانتون ...به نظرم یه جور ناجور اومد اسم دانیال وسط داستان
داستان خیلی خوبی بود مثل همیشه دوست داشتنی... ممنون از اینکه هستید و داستان مینویسید و به فکر زنگ تفریح های ما هستید ... خدا اجرتون بده ... داشتم فک میکردم کاش شما زمان تحصیلم مدیر ما بودید ...چقدر زندگی خوب میشد اون وقت :)
دم قلمتون همیشه خدا ...گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس خانم نازنين
من جدن بعضي وقتها در مقابل شما دوستان پرمهر كم ميارم و نمي دانم جواب محبت هاي شما چگونه پاسخ دهم ، شما لطف بي اندازه داريد و نگاه پاك و لبريز عاطفه در وجودتان موج مي زند متشكرم از گل روي شما عزيزم .
و همچنين خوشحالم كه داستان مورد توجه شما واقع شد برايتان اوقات سعادت آفريني آرزومندم
@};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 09:44

جای لوک خوش شانس خالی ...شلیک...بنگ !!...آخ آخ باز سایه لوک غافل گیر شد =))
سلام بانو
ببخشید ولی از اول تا آخر داستان همش یاد لوک خوش شانس بودم...همشم داشتم فک می کردم واقعا لوک از اول فیلم تا آخرش لیمو نات می خورده یا اینم یه نوع س انسور بوده
درگیرم بانو باور کن بد درگیرم کرده این موضوع =))
باید یطوری بفهمم لیمونات بوده یا نه ?
جو و دیوید هم تکلیفشون معلوم نیس همجنسگرا اند یا از جنس مخالف خوششون میاد ?...پای مردن که میاد وسط فک کنم غریزه تغییر می کنه
بانو شادمون کردی خدا شادت کنه
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:38

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر متين نازنين دختر عزيزم
از حضورتان ممنونم شما هميشه به من انرژي مضاعفي داده ايد كلام و نگاه تان واقعا جذاب است و خوشحالم كه اينو تنها ،من نمي گويم بلكه تمام داستانكي ها به اين موضوع اذعان دارند .
بله لوك خوش شانس =)) چقدر عالي تشبيه كرديد و اين تشبيهات كار مرا آسان تر مي كند و اعتماد به نفسم را مي برد بالا ، ازتون متشكرم حضور صميمي تان را خيلي دوست داشتم
برايتان بهترين ها را آرزومندم نقاد ظريف سايت @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 10:38

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام



منم مثل بقيه تمام طول داستان به اين فکر مى کردم که اين طنزش کجاست ...
نکنه اشتباهى صفحه خودمو باز کردم !!!!
تا اينکه رسيدم به آخرش ,
خيلى جالب تموم شد ...
تو اين هواى سرد
يه داستان داغ و بامزه
خيلى چسبيد ...!!
دم قلم و دلتون گرم و درود .


@زهرا بانو توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:41

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر زهرا خانم عزيز و نازنينم
از حضور زيبايتان فوق العاده خوشحال شدم و مسرورم كه داستان را غافلگيرانه تشخيص داديد و اين برگ ناقابل را با نگاهتان با ارزش كرديد از شما متشكرم نازنين
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 11:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خواهر مهربان و هنرمندم سرکار خانم بادره !
سلام وعرض ادب و احترام
زنگ تفریح زیبا و دلچسب و پر کششی بود با پایانی شدیدا غافگیر کننده !
از خواندش لذت بردم . فضاسازی بسیار عالی انجام شده بود .
ممنون که می نویسید
روز و روزگارتون خوش
تنور دلتون گـــــــــرم
پیشکش با افتخار
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:45

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد نازنين سايت برادر بزرگوارم
ان شالله كه خوب و سلامت هستيد
از حضورتان و نگاه نيك تان خوشحالم و به جهت همراهي هميشگي تان شرمنده هستم . ممنونم كه داستان را قابل تشخيص داديد در سايه نگاه شما عزيزان است كه مي نويسم متشكرم
برايتان بهترين اوقات و ايام را آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: اهورا جاوید کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 13:17

نمایش مشخصات اهورا جاوید بیچاره سوزان ...


@اهورا جاوید توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:47

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي جاويد عزيز
از حضورتان ممنونم
بله زندگي و سرنوشت آدمهاي قصه را ما مي نويسيم همانطور كه در زندگي واقعي نيز سرنوشت ما را رقم
مي زنند .
اميدوارم سرنوشت خوب و سعادت آفريني داشته باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 18:29

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر بانو بادره نازنینم!
بانو بسیاااااار از داستانتون لذت بردم!
نمره اول کشش داستانا مال خود خود خوتونه!
عالی خواننده رو تا ته داستان میکشونید!
سبک ک نه ولی نوع جدیدی از طرح بندی قلمتونن مشاهده کردم ک زیبا بود و دوست داشتنی!
اخرشم ک خدااااایِ غافل گیری بودش!
ن خسته بانوی توانمند !
براتون بهترینا رو آرزو دارم!
همایون باشید




@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

@};- @};- @};- @};- @};- @};-

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 01:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم سهرابي عزيزدلم
ممنونم كه با نگاهتان داستان مرا نواختيد و اكنون كه نيمه شب است آرامش خود را از نگاه دوستان و شما گرفته و سر بر بالين مي گذارم اميدوارم در زندگي واقعي تون هميشه بخنديد نازنين دخترم
شاد و شاد باشيد و مسعود @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 آذر 1394 - 02:25

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو بادره گرامی@};-
داستانتان بسیار بسیار خوب بود. شروعش جالب بود از جایی که جو با اسلحه وارد می شد. پایانش غافلگیرانه و مختصر و غیر قابل پیش بینی بود. فضای داستان منو به فیلم های وسترن برد. مثلث عشقی بخوبی در داستان کشش ایجاد کرده بود. تعلیق تا پایان ادامه داشت. اما نمی دانم اینکه در ابتدا گفتید "میخانه" و در اواسط "کافی شاب" شاید تناسب خوبی با فضای داستان نداشته باشد. کافی شاب یکم امروزی است وفضای داستانی شما برای گذشته.
از ابتدا متعجب بودم که شما در این فضا(وسترن) نوشتید ولی در آخر که پیام اثرتون بود، متوجه شدم.
در مورد پنی یا دلار هم مردد بودم. نمی دونم آیا در فضای داستان شما، پنی بهتره یا دلار و یا پول دیگری.
اما پیرنگ داستان به نظرم می طلبد که قراین و نشانه هایی از غافلگیری پایانی داشته باشد هر چند که غالفلگیری است اما ازدواج جو و دیوید اگر با مقدماتی همراه بود به نظرم زیبا تر می شد.
فکر می کنم. آخر داستان می تونست کمی بیشتر باشد چون حس کرم ناگهان از فضای دوئل به نامه پسرک روزنامه چی در آن زمان اندک رسیدیم.
در کل داستان تان بسیار عالی است و من از آن نیز بسیار آموختم. اثرتان در سطح بالایی است و این جای تقدیر و تشکر و سپاس از زحمات تان را دارد.
روزهاتون بهاری@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 15:06

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مسافر شب آقاي جعفري عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و از نگاه سازنده اي كه داشتيد
بله قبل از ويرايش ،كافي شاپ در داستان جريان داشت كه بعدن به ميخانه تغيير داده شد ممنونم از يادآوري شما .
از همراهي تان در داستان ها ممنونم و بي شك نگاه شما در داستانهايم تاثير به سزايي خواهد داشت
برايتان بهترين اوقات را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 09:33

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آنای عزیزم:x
چه زنگ تفریح مهیجی:D
حسابی لذت بردم
به غیر چند اشکال که دوستان اشاره داشتند
داستان عالی بود
شاد باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 15:08

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم مولوي نازنين دخترم
از حضورتان و نگاه زيبايتان ممنونم و خوشحالم كه برايتان جالب و مهيج شد قابل نگاه شما را نداشت متشكرم
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم
@};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 15:09

نمایش مشخصات زهرابادره براي آرميتاي عزيزم
:* :x :* @};-


@زهرابادره توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 21:54

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی :x :x :x :x :x :* :*


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 11:38

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

یاد کارتون لوک خوش شانس افتادم:D :D :D :D

عالی بود. دمتون گرم

موفق و شاد و سلامت باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 15:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي بامداد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و خيلي مسرور
جريان لوك خوش شانس چيه ؟ كاش من هم مي ديدم اين دومين بار است كه درداستانم به آن اشاره مي شود :)
ولي هرچه كه باشد باعث خوشحالي ام شد كه داستانم شباهت زيادي به كارتون هاي مطرح دارد =)) =))
من هم از شما فوق العاده متشكرم كه داستان را به ديده مهر نگريستيد برايتان بهترين اوقات و سعادت را آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 14:08

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام کرامی

البته دوئل واقعی در درون سوزان جریان داشته

موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 15:19

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
بله اشاره بسيار به جايي كرده ايد دوئلي كه در درون سوزان جريان داشت بسيار دردناك تر بوده است ولي عاقبت پي برد كه متاسفانه عشق و عاشقي هاي رمانتيك در همه جاي دنيا رو به زوال مي رود حالا علت يابي هايش بماند براي جامعه شناس هاي محترم .
از حضور دقيق و نگاه ژرف شما بي نهايت متشكرم و برايتان تندرستي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین   ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 15:25

درود بر بانو بادره عزیز
متاسفانه نمی توانم بگویم که داستانتان خوب بود.داستان خواننده را غافلگیر می کند اما به چه شکلی و چه قیمتی؟!روند داستان شما باید به گونه ای باشد که حداقل در اشاره ،کنایه،ایهام ، استعاره و ..بنوعی خواننده را در نهایت مجاب نماید بخاطر پایان غیرقابل پیش بینی ان.در سراسر داستان نویسنده به خواننده با کلمات روشن این مساله را تفهیم کرده که جو و دیوید بخاظر سوزان با هم دوئل خواهند کرد و یکی از انها باید به سوزان برسد ولی ناگهان اتفاق دیگری می افتد که این مساله اقناع درونی را بدنبال ندارد.تنها جمله ای که تا حدودی خواننده را تا حدودی مشکوک میکرد، جمله ای بود که جو به سوزان گفت(من در هر صورت برنده ام ).ایکاش از این دست جملات بیشتر در داستانتان وجود داشت تا اتفاق اخر اینقدر غیرمنظقی نمیشد. من همیشه از قلم روان و زیبای شما لذت می برم و اینمورد را که در مورد داستان فعلی شما گفتم نظر منه که میتونه نادرست باشه .


@همایون به آیین توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 21:02

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
خوشحالم كه نگاه و نظر متفاوت شما را در زير داستانم مي بينم بديهي است كه نگاه شما برايم بسيار عزيز و از احترام ويژه اي برخوردار است .
شايان ذكر است كه اولين داستاني است كه با اين سبك مي نويسم و دوستان ديگر با سعه صدري كه داشتند نقائص آن را نديده گرفتند و من كماكان تلاش مي كنم ضمن ويرايش اين داستان در داستان هاي بعدي نظر سازنده شما را اعمال كنم .
مطمئنا اين نگاه ژرف و عميق در داستان بعدي كمك حالم خواهد بود متشكرم
ضمن تشكر مجدد از شما براي تان آرزوي بهترين اوقات و شادابي را دارم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 07:56

درود بر خواهر خوبم
مثل هميشه زيبا و كشش خوبي داشت با موضوعي متفاوت از خوانش آن لذت بردم و اميدوارم هميشه شاد باشين.
@};- @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 13:27

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر عزيزدلم خانم دولتخواه نازنين
از حضورتان ممنونم و همچنين وقتي كه مصروف داستان نموديد متشكرم
خوشحالم كه داستان مورد توجه شما واقع گرديد
هميشه شاد باشيد و سعادتمند @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 18:37

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو بادره گرامی
داستان تعلیق و قافلگیری قشنگی داشت. حتما باید تا آخر می خوندم تا می فهمیدم این سوزان عاشق چه کسایی شده.
به نظر من ایراد اینجاست که 2 همجنسگرا نمیان عاشق یکی از جنس مخالف بشن.
:) @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 23 آذر 1394 - 10:05

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي حشمتي فرعزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و همچنين نگاه دقيق و زيبايي كه داشتيد متشكرم
من اعتراف مي كنم كه راجع به خلق و خوي روانشناسانه همجنسگرايان اطلاع چنداني ندارم و از شما متشكرم كه مرا بر آن واداشتيد كه در اين مورد حتما يك مطالعه اجمالي داشته باشم .
در ضمن تبريكات مرا به خاطر چاپ كتاب تان پذيرا باشيد اميدوارم هر روز شاهد موفقيت هاي بيشتر شما باشم .
به اميد فتح قلل موفقيت ها
شاد و تندرست باشيد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 19:55

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر عزیز

زیبا

ودلربا

احسنت

بهره بردم

نویسا باشید

@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 23 آذر 1394 - 10:08

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شما آقاي فراز مند عزيز برادر بزرگوارم
از حضورتان ممنونم
نگاه شما بي شك زيبا بين است
و اين قلم شرمنده نگاه شما ،
خوشحالم كه نگاه تان مثل هميشه مشوق من شد .
برايتان اوقات بسيار خوبي آرزو مي كنم @};- @};- @};- @};-


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در چهار شنبه 25 آذر 1394 - 14:38

درود بر خواهر خوبم
ظاهرا آمار بدهيهام بالا رفته پوزش از تاخير هميشگيم
اميدوارم شاد باشيد و سر بلند
مثل هميشه كاري روان و بسيار دلنشين خواندم با آنكه پاياني متاثر كننده داشت .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 25 آذر 1394 - 16:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيزم شايسته ارجمند
از حضورتان ممنونم و نگاه زيبايتان همچنين متشكرم
خواهش مي كنم اين روزها همه مشغله دارند و همديگر را درك مي كنيم خوشحالم كه با حضورتان صفحه ام را مزين نموديد
اميدوارم اوقات خوش و خرمي داشته باشيد @};- @};- @};- @};- :x :*


نام: کبرا قامتی   ارسال در شنبه 28 آذر 1394 - 23:43

سلام بانوی مهربانم
چقدر دلم برای داستان هایتان تنگ شده بود@};- @};- @};-


@کبرا قامتی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 29 آذر 1394 - 12:19

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم قامتي عزيزم
از حضورتون ممنونم عزيزم
و خوشحالم كه بعد از مدت ها من نيز چشمم به ديدن روي شما باز شد به قول دوستي عزيز اين نوشته ها بهانه اي بيش نيست تا همديگر را ببينيم و به مهر بنوازيم
متشكرم كه اين موهبت را به من داديد عزيزم:* :x
باز هم منتظر نگاه شما خواهم بود
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 آذر 1394 - 03:40

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر خواهر بزرگوارم خانم بادره .@};- @};- @};-
میبینم که در ژانر وسترن داستان نوشتید . تبریک !
اما چند نکته :
1- بسیار خوب توانسته اید ریتم روانی به داستان بدهید و از عبارات و کلمات روانی استفاده کرده اید ؛ اما باید توجه داشته باشید که ادبیات کابوی ها ( یا همان*******چران ها ) در ادبیات فارسی ، معمولا به صورت گفتاری و آن هم با شکل مخصوص خودش جا افتاده که بی شباهت به ادبیات معروف به لومپنی یا جاهلی خودمان نیست . بنا براین چه خوب بود در بیان دیالوگ ها از زیبان محاوره استفاده می کردید .
2- اگر فرض کنیم داستان در دهه های دور اتفاق افتاده ( همان طور که تصویر سازی داستان مبین آن است ) ، آن گاه این مسئله پیش می آید که در آن زمان ، همجنس بازی در غرب و فرهنگ غرب ، رایج نبوده و به این ترتیب اگر چه نمی توان از زیبایی خصلت تعلیق داستانتان گذشت ، اما این مشکل را هم باید در نظر گرفت .
باز هم مفتخرم که در خدمت شما هستم . @};- @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 29 آذر 1394 - 12:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي كاظمي فر عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
خوشحالم كه بعد از مدت ها شما دوست انديشمند و فرهيخته را ملاقات مي كنم بي شك بازديدتان اثرات نيكويي بر داستان هاي بعدي خواهد گذاشت متشكرم كه تشريف آورديد :)
بله نگاه و نظر سازنده شما در خور تامل هستش و روي ديگر داستان ها اعمال مي كنم و شايد در ويرايش اين داستان نيز تغييراتي بدهم . سپاسگزارم از شما
لطف تان مستدام
اوقاتتان خوش و خرم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م . ح . وفایی   ارسال در پنجشنبه 3 دي 1394 - 01:38

خواهر عزیز و بزرگوارم ، زهرای عزیز .. سلام
اولین داستانی بود که از شما خوندم و خوشحالم که در جوار بزرگانی از اهل قلم همچون شما هستم ..
اگه اجازه بدی چند تا نکته رو از باب دوستی خدمتتون عرض کنم بانو
اول میرم سراغ نقاط قوت داستان :
داستانتون نشون میداد که بر خلاف برخی از دوستانی که استعداد چندانی توی داستان نویسی ندارن ، شما دست نوشته های استادانه ای دارید که نشان از تبحر و استعداد والای شماست .. و این قابل تقدیره . داستانتون کشش خوبی داشت و خواننده رو با خودش همراه میکرد .. که نقطه ی مثبت داستانتون بود . استفاده از برخی استعاره هاتون هم در برخی موارد خیلی خوب و به جا بود بانو ..
اما گذشته از اینها ، چند تا انتقاد هم دارم که امیدوارم ناراحتتون نکنه و برای بهتر شدن آثار بعدی ، بتونید ازشون استفاده کنید :
ساده ترین انتقاد از داستانتون ، برمیگرده به عدم ویرایش مناسبش .. که احتمالاً اونو ویراستاری نکردید یا اگه کردید ، یه مقداری با کم دقتی بوده . ویراست ادبی ، فنی ، و البته کمی هم علمی . استفاده نکردن از نقطه ، ویرگول ، دو نقطه و اینتر .. در مواقعی که لازمه ، توی داستانتون خیلی به چشم میخورد .. که این میتونه به داستانتون و نحوه ی خوندن خواننده ، لطمه بزنه ..
برای مثال از لحاظ علمی ، این مورد که دوئل در زمانهای بسیار قدیم انجام میشده ، و در او زمانها ، در میخانه ها اغلب چوبی بودن و نه شیشه ای ، رو میشه نام برد .
سرنوشت و علت مبهم جیغ دانیال - لحن آمرانه ی جو به خانوم دانتون : لطفاً برای من و دوستام ویسکی « که هم جمله ناتمومه .. و هم لحن به هیچ وجه آمرانه نیست .. بلکه خواهشیه » - به کار بردن مهیج و هیجان انگیز در کنار هم - عدم استفاده از زبان محاوره در گفتگوها - تعظیم های بی معنای جو و آقای دانتون - جوشیدن قطرات اشک از چشمان سوزان « که بهتر بود بگید : سیل اشک از چشمان سوزام میجوشید .. » چون لفظ قطرات ، جوشاندن رو بی معنا میکنه - التهاب بسیار نادیدنی و کم جو از اتفاقی که قرار بود بیفته ( دوئل ) « مثل دست دادن با دوستانش قبل از خروج .. که خیلی به دور از التهاب لحظات دوئله » - استفاده ی نادرست از برخی از افعال ، در برخی از جمله ها - و ...
همه ی اینا ایراداتی هستن که با رفعشون میتونید داستان بهتر و قویتری رو به رشته ی تحریر دربیارید ..
سپاس از صبوریتون ..


@م . ح . وفایی توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 16:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي وفايي عزيزو بزرگوار
از حضور صميمانه تان بسيار ممنونم
دوستاني كه انتقاد مي كنند قلم مرا در نوشتن ياري مي دهند و نقاط ضعف و قدرت نوشته هايم مانند آيينه بازتابم مي دهند و من هميشه گفته ام و باز هم مي گويم مديون همه دوستاني هستم كه انتقاد سازنده مي كنند و همچنين دوستاني كه وقت خود را در اختيار من مي گذارند براستي همه اين نگاهها باعث شدند تا اين قلم هميني بشود كه اكنون مي بينيد پس از همه تان متشكرم گرچه مي دانم باز هم نياز دارم كه ياد بگيرم .
عطار هفت شهر عشق گشت
من هنوز اندرخم يك كوچه هم نيستم !!
بله من تمام لطف شما را نگاه سازنده اي مي دانم كه در حق داستانم بيان كرديد چندين بار با دقت خواندم و در ويرايش داستان اعمال خواهم كرد و مطمئنا در داستان هاي بعدي لحاظ خواهم كرد .
از شما بابت حضورتان تشكر قلبي دارم و اميدوارم اين ديدارها تداوم يابد
برايتان اوقات بسيار مفرحي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد فعله گری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 دي 1394 - 20:32

نمایش مشخصات محمد فعله گری درود بر شما
ممنون از داستان خوبتون.
داستان خوب بود. نیاز به ویرایش داره:نقطه و ویرگول ها و تو بعضی جملات کلمات مناسب تری آورده بشه مثل:«حرکت قدم هایشان را کند کردند» قدم خودش حرکت هست و نیازی به حرکت نیست و معادلش می تونه این باشه : سرعت خود را کم کردند. داسنان روان بود. تعلیق و کشش لازم رو داشت. پایان رو پیش بینی نکردم. توصیف محیط کم بود. حالات و عواطف توصیف مستقیم نمی شد بهتر بود و به مرموز بودن داستان کمک می کرد.توصیف شخصیت ها کم بود. موضوع و اسم داستان خوب بود.کلمه ی تحکم باعث ثقیل شدن متن میشه و بعضی کلمات به زبان داستان آسیب میزنه چون معادل فارسیش رو داریم بهتره از معادل فارسی استفاده بشه.
خشم هر چقدر غیر مستقیم تر اوصیف بشه انتقال این احساسات به خواننده آسونتره و ارتباط و همزاد پنداری باهاش بیشتر میشه.
استفاده از تک گویی های درونی داستان رو حساس تر می کرد. «جنگ خواهم کرد» معادلش بشه جنگ می کنم. و گفتگوهای سخصیت ها اگر عامیانه باشه روون تر میشه داستان.

با این همه از خوندنش خیلی لذت بردم و یاد گرفتم.
ممنون که داستان تون رو فرستادین بخونیم.
سپاس


@ محمد فعله گری توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 7 دي 1394 - 10:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي فعله گري عزيز و گرامي
از حضور تان بسيار مسرور شدم و هم چنين نگاه سازندهاي كه ارائه داديد مطمئنا اين نگاه در داستا ن هاي بعدي من اثر قابل توجهي خواهد گذاشت متشكرم .
بله خوشبختانه اين اولين داستان من است كه به سبك وسترني نوشتم و در واقع در مورد موفقيت آن شك داشتم و به عنوان زنگ تفريح فرستادم تا كمي مايه نشاط بچه هاي سايت باشد اما نگاه اساتيدو همچنين شما نظرم را عوض كرد و باعث شد كه در اين زمينه نيز مطالعه داشته باشم تا شايد بتونم داستان هايي در اين زمينه خلق كنم .
البته اول كمك خداوند وبعد شما دوستان كه با صداقت تمام مرا مورد نقد قرار مي دهيد و كاستي هايم را توضيح مي دهيد باز هم از حضورتان ممنونم و منتظر نگاه شما در داستان هاي بعدي خواهم بود .
برايتان اوقاتي خوش خرم آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: میثم کوهزینی کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 دي 1394 - 16:38

نمایش مشخصات میثم کوهزینی سلام خانوم بادره
درود بر شما که همچنین قلمی دارید


@میثم کوهزینی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 12 دي 1394 - 21:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي كوهزيني عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
بي شك ديدگان شما مهرآميز هستند و نقائص را ناديده مي گيرند از حسن نظرتان بي اندازه سپاسگزارم
با آرزوي موفقيت شما و تمامي دوستان عزيزم
سعادتمند باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: سارا یاسمینی   ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 12:25

سلام. داستان زیبایی بود . مرا یاد فیلم های وسترن انداخت .


شاد باشید@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.