بخاري هيزمي (قسمت آخر)


آفتاب كم رنگ غروب زمستاني در پشت ابرها پنهان شد . آسمان دانه هاي زيباي برف را بر زمين پخش كرد و زمين در پي آن بود تا سياهي خود را زير لايه سپيد برف مدفون سازد.
پدر در آستانه در ظاهر شد. كمر قوز كرده اش نشان مي داد كه خيلي خسته است به ديدن نگاه من تبسمي كرد و گفت : ويدا، شام چي پختي دخترم ؟
مي دانستم شوخي مي كند از چهارسال به اين طرف ، به جز روزهايي كه عمه ملاحت برايمان غذا مي پزد . خودش دست به كار مي شود . امروز هم كه عمه ملاحت پخته بود.
خنده خود را روي صورتش پاشيدم و در حاليكه از كنار بخاري بلند مي شدم ، سلام دادم و به طرف چراغ خوراكپزي رفته و غذا را به هم زدم .
گفتم : عمه جون غذا پخته بابا ، بعد خنده كشداري كردم وسفره را از جاظرفي كنار چراغ خوراكپزي برداشتم . در همان حال درد شديدي در دل من پيچيد، اهميت ندادم در آن لحظه فقط به پدرم فكر مي كردم .
قلبا براي پدرم و زحماتي كه مي كشيد مي سوختم .از زماني كه خودم را شناخته بودم پدرم را مي ديدم كه تبر بر دوش براي همسايگان هيزم خرد مي كند . و پول آن را براي من خرج
مي كند . دلم مي خواست كه خودم غذا بپزم شايد تلافي زحماتش را كرده باشم . اما پدرم اجازه نمي داد و مي گفت : مي ترسم ويدا ، خودت رو بسوزوني ، براي تو خيلي زوده كه آشپزي كني .
موقع سفره انداختن دوباره همان درد به شكمم يورش آورد. به طوريكه ناخودآگاه دستم را به زير شكم برده و فرياد كوتاهي كشيدم . پدرم لباس كار خود عوض مي كرد سراسيمه خود را به كنارم رساند . در مقابل سئوال او جواب دادم : چيزي نيست باباجان ! پدرم با چشماني كه نگراني در آن موج مي زد كنار سفره نشست.
غذا را كنار سفره آورده و چهار زانو نشستم . با كفگير از روي برنج كمي برداشته و داخل كاسه اي ريختم تا ذعفراني كه از قبل آماده كرده بودم روي آن بريزم .
پدرم قاشق را در دستش مي چرخاند و گاهي بر سفره مي كوبيد. ناگهان غم عميقي چشمانش را فرا گرفته بود .يادم آمد كه آن زمان كه مادرم ما را ترك كرد . پدر من گريه نمي كرد. هربار كه سفره مي انداختند تا غذا بياورند قاشق را بر سفره مي كوبيد . من متعجب مي شدم كه چرا گريه نمي كند . فكر مي كردم اگر مثل من گريه كند ديگر قاشق را به سفره نمي كوبد .
نگاهش از صورتم به دستم و سپس از دستم به صورتم در حركت بود . بيهوده تلاش مي كرد كه لبخند بزند و غمي را كه به ناگهان به صورتش يورش آورده بود پنهان سازد . ناگهان چشمانش به چيزي روي شلوارم ثابت ماند و لبخند زوركي كه بر لبش نشانده بود از چهره اش محو گرديد و رنگ صورتش مايل به سفيدي شد .
زير نور چراغ گرد سوز تغيير حالت پدرم را به راحتي مشاهده كردم .دردي كه در داخل شكمم مي پيچيد اكنون زيادتر شده و مرا مستاصل كرد. به دنبال نگاه او سرم را پايين برده و از ديدن شلوار سفيد خوني ام ، به يكباره ترس و شرم بر تمام وجودم رخنه كرد. انگار در آن برودت و سرما سطلي پر از آب سرد از سرتا پاي من ريختند . ديدن لكه قرمزي روي شلوارم مرا به هول و هراس انداخت. سر در نمي آوردم مدام از خودم مي پرسيدم : چه اتفاقي افتاده است ؟
نزديك بود از ترس قالب تهي كنم . به شتاب غذاي پدرم را در بشقاب ريخته و به طرفش سرانده روانه اطاقكم شدم .
مثل بيد مي لرزيدم. نمي دانستم چكار كنم. اين چه بلايي بود كه بر سر من آمده بود؟ چكار كرده بودم و هزاران سئوال ديگر كه يكباره مثل كوه بر ذهن من تلمبار شد . از خجالت روي بيرون آمدن از اطاق را نداشتم .
پشت خود را به ديواراتاق تكيه داده و روي زمين لغزيده شروع به گريه كردم . نمي دانستم اين اتفاق را به چه چيزي توجيه و يا تشبيه كنم . صداي محكم كوبيدن در آمد . از لاي در نگاه كردم پدرم بيرون رفته بود . رفتنش بيشتر وحشت زده ام زد. خدايا من چكاري كرده ام؟ نكند پدرم فكر مي كند از من كار بدي سرزده و مي خواهد مرا براي هميشه ترك كند.
همانطور كه فكر مي كردم و آرام اشك مي ريختم در اطاقكم باز شد و آمنه خانم وارد شد. در حالي كه تبسم مليحي در گوشه لب داشت به سوي من آمد و مرا در بغل گرفت . كمي در آغوش او گريه كردم . آمنه خانم با آرامشي كه به كرات از او ديده بودم به حرف هاي من گوش مي داد و تبسم مي كرد . از خود تعجب مي كردم . آرامش او كه روزهاي پيش برايم نفرت انگيز بود حالا دوست داشتني شده و روح نگران مرا آرام مي كرد .
كمي بعد لبهايش تكان خورد از اتفاقي صحبت كرد كه براي همه دختران و زنان عادي بود. من كه براي اولين بار چنين سخناني مي شنيدم . سرتاپا گوش شده به حرفهايش دل سپردم.
او با اطمينان صحبت مي كرد و در ميان حرف هايش شانه هايم را نوازش مي كرد.
به نيمرخ او كه درست جلوي چشمهاي من قرار گرفته بود ، زل زده بودم . در صورت او چيزي ناديدني مرا ياد مادرم مي انداخت كه نمي توانستم پيدايش كنم . نگاه او كه طرف ديگر اتاق را مي كاويد به چهره من برگشت . رنگ نيلي چشمانش كه محبت از آن متصاعد مي شد مرا مجذوب خود كرد. نميدانم اشك خوشحالي بود يا اشكي ديگر، هرچه بود، از چشمانم جوشيدن گرفت .
چشم هاي او هم خيس شد . دست خود را از شانه ام برداشت وآغوش خود را برايم باز كرد. در آغوش او فرو رفتم و گونه اش روي گونه من افتاد و با هم زار زار گريه كرديم . از لاي پرده اشك ها پدرم را ديدم كه نگاه مي كند . حالتش شبيه زماني بود كه مادرم زنده بود .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سمیه نوروزی ,ح شریفی ,سبحان بامداد ,پیام رنجبران(اکنون) ,شیدا محجوب ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,میثم کوهزینی ,عباس پیرمرادی ,رضا فرازمند ,اهورا جاوید ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرا بانو ,مرتضی حاجی اقاجانی , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,سجاد سیارفر ,بهروزعامری ,الف.اندیشه ,کامیار پورسرتیپ ,ابوالحسن اکبری ,کیمیا مرادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (13/9/1394),زهرابادره (13/9/1394),فرزانه رازي (13/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (13/9/1394),کامیار پورسرتیپ (13/9/1394),سارینا حدیث (13/9/1394),سبحان بامداد (13/9/1394),داوود فرخ زاديان (14/9/1394),سمیه نوروزی (14/9/1394),شهره کبودوندپور (14/9/1394),زهرا بانو (14/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (14/9/1394),سحر ذاکری (14/9/1394),اهورا جاوید (14/9/1394),آزاده اسلامی (14/9/1394),اميرمحمد نائيجيان (14/9/1394),پیام رنجبران(اکنون) (14/9/1394),آزاده اسلامی (14/9/1394),بهروزعامری (14/9/1394),شیدا محجوب (14/9/1394),کیمیا مرادی (14/9/1394), زینب ارونی (14/9/1394),رضا فرازمند (14/9/1394), ناصرباران دوست (14/9/1394),سجاد سیارفر (14/9/1394),همایون به آیین (15/9/1394),عباس پیرمرادی (15/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (15/9/1394),آرمیتا مولوی (17/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (23/9/1394),سید علی الحسینی (23/9/1394),قاسم محمودی (26/9/1394), محمد فعله گری (12/10/1394),زهرابادره (15/10/1394),زهرابادره (آنا) (7/2/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 19:11

نمایش مشخصات الف.اندیشه زنبیل فرزانه:D


@الف.اندیشه توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:11

نمایش مشخصات فرزانه رازي عمه الفم دمت گرم . :* :* :*

نوه جان مینویسد ...


انام جان درود بر شما خوبین میدونم . منم خوبم میدونین ...
به هر چیزی فک کردم غیر اینی که شما نوشتین ...
داستان خوبی بود . دستتون درد نکنه . فقط موضوعی که هس اینه که نمیتونم بین داستان و بخاری هیزمی وجه اشتراکی پیدا کنم ...:D
حالا بیخیال ... ;)
خیلی دونخته آی لاو یو
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر نوه عزيز و قند و عسلم
خوش اومدي نازنين :) قدر دوستانت رو بدون نازنينم ببين چقدر به فكر شما هستن :)
و اما اسم داستان را اگه بپرسي خود من هم هرچي فكر كردم نتونستم وجه اشتراكش رو پيدا كنم =)) =))
اما از اينكه داستان را خوندي و همراه آنا هستي ازتون يه دنيا متشكرم مهربانم
مهر شما هميشه ماندگار عزيزم
شاد و پرنشاط باشي
شب هاي پاييزي ات گرم و گرم ان شاالله @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:23

نمایش مشخصات زهرابادره ديدي اينا يادم رفت :">
تقديم به فرزانه ام
@};- @};- :x :* :x :* @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:17

نمایش مشخصات زهرابادره عزيزم ممنونم كه به فكر نوه دلبند ما هستين =)) :)


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 19:20

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنا جونم:x :*
داستان بسیار زیبا و قوی شروع شد و پایان یافت.
حس های زمان بلوغ و نا آگاهی از اون رو خیلی قشنگ نشون دادید.
نگارش و موضوع رو دوست داشتم.
دست مریزاد آناجان.
لذت بردم.
موفق باشید و هم چنان برامون بنویسید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دختر عزيزم انديشه نازنين
از حضور زيبايتان ممنونم مهربان
خوشحالم كه داستان مورد توجه واقع شد و آن را دوست داشتيد ،
خداوند مادر شما و همه مادران را حفظ كند .
اين داستان حضور دختراني تقديم مي شود كه بنا به حكمت الهي آن روزهاي سخت را بدون مادر سر كرده اند و از خدا مي خواهم سايه همه پدر و مادران را بر سر فرزندان مستدام دارد انشاالله
ممنونم كه همشه همراه من هستيد عزيز دل
شاد و سعادتمند باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:35

نمایش مشخصات زهرابادره امروز همش يادم مي ره هديه هاي ناقابلم را تقديم دخترانم بكنم تقديم به انديشه نازنين
@};- @};- :x :* :x :* @};- @};-


نام: کامیار پورسرتیپ کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:11

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ درود بر بانو آنا؛

بسیار از داستان پخته تان لذت بردم.

پیروز باشید و سربلند@};- @};- @};-


@کامیار پورسرتیپ توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر پسرم كاميار عزيز و گرامي
پسر من همسن شماست اگر اجازه دهيد شما را پسرم خطاب كنم :)
از حضورتون ممنونم
بي شك ديدگان شما زيبا بين هستند متشكرم
برايتان سعادت و شادابي ها آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط کامیار پورسرتیپ Members  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 00:39

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ سلام مجدد@};- @};-

حفظ شود برایتان.:x سعادیست بانو. سپاس.

و از صفات نیک خودتان به من بذل کردید

شاد زید و سرفراز@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:23

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام خانم بادره عزیزم:x
داستان رو خیلی خوب پیش بردید و من اصلا نتونستم تصور کنم که قسمت آخررو دارم می خونم:(
کاش ادامه پیدا می کرد:)
جمله آخررو خیلی دوست داشتم و به دلم نشست
:x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*
ممنونم مادر مهربون خودم:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 21:41

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر عاطفه دختر عزيزم
از حضورتان ممنونم نازنين
خوشحالم كه داستان را با نگاه زيبايتان ديديد و پسند كرديد
ممنونم از همراهي بي شائبه تان
سعادتمند باشيد و پرفروغ عزيز دل @};- @};- @};- :x :* :x :* @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 23:01

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

عرض ادب خانم بادره بزرگوار

بسیار خوب که نه ، بسیار عالی و آموزنده مثل همیشه@};- @};- @};- @};- @};-

خسته نباشید

**********************************
مرا ، آتش صدا كن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت

مرا اندوه بشناس و كمك كن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت

مرا روی بدان و یاری ام كن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت

كمك كن یك شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
كنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت

خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
به هر نامه كه خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت

اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت

كه من با پاكبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت

اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
كمك كن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت

كمك كن مثل ابلیسی كه آتشوار می تازد
شبیخون آورم یك روز یا یك شب به پروایت

كمك كن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت

مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
كه كامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت
***************************************

شادمان و سلامت و موفق باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:26

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي سبحان عزيز و گرامي
از حضورتان پرمهرتون ممنونم
از شعر زيبايي كه به استادي سروده ايد حظ فراوان كردم ذوق و قريحه شما در شعر قابل ستايش است برايتان در اين مورد خاص نيز آرزوي پيروزي دارم @};- @};- @};-
داستان را با قلب و روح تان ديده ايد و همچنين بابت همراهي هميشگي تان از شما متشكرم
برايتان موفقيت و سعادت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 23:10

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب
بانو بادره ، به شما خسته نباشید عرض میکنم
داستان بخاری هیزمی را خواندم ، فضاسازی آن خوب بود ، به اعتقادم داستان حاوی پیام اخلاقی بود .
بانو ، باور کنید چند بار به اشتباه ، به جای اینکه بنویسم " بخاری هیزمی " نوشتم " هیزم شکن " :)
بخاری هزیمی یعنی وجود یک مادر در خانه ، یا نیاز خانه به یک زن ، شاید نویسنده قصد داشت یگوید ، زن یا همان مادر همچون هیزمی ست که علاوه بر اینکه روشنای و گرما میدهد ، خود را هم فدا میکند .
با احترام تقدیم به شما و تمام مادران

@};- @};- @};-
@};- :x @};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

@};- @};- @};- @};-
@};- :x :x @};-
@};- :x :x @};-

:x :x @};- @};- @};-
:x @};-
@};-

موفق باشید بانو @};- @};-


@ح شریفی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:30

سلام جناب شریفی
تعبیرتان از بخاری هیزمی رو دوست داشتم @};-


@شهره کبودوندپور توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 12:12

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد بانو
لطف دارید بزرگوار ، مادر و پدر نعمت بزرگی هستند ، @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:36

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي شريفي ارجمند و گرامي
طبق معمول حضورتان سازنده است ممنونم
تعبير جالبي كه از اسم داستان كرده ايد مرا در بهت فروبرد چون اعتراف مي كنم كه نام داستان را نه از روي تفكر بلكه از روي الهام نامگذاري كرده بودم . و خوشحال شدم كه به نظر دوستان كار زيبايي شده است .البته تا نظر ديگران چه باشد .
بله هر فرزندي نياز به پدر و مادر دارد چه دختر و يا پسر فرقي نمي كند و كساني كه به واسطه حكمت خداوند از دست مي دهند بر افراد ديگر جامعه است كه با دلسوزي اين وظائف را بر عهده بگيرند ، مادر حتما كسي نيست كه حتما فرزند را در رحم خود بپرورد بلكه يك فرزند تا ساليان سال به وجود يك مادر مهربان نياز دارد تا به همراهي او بر مشكلات خويش فائق آيد .
ممنونم كه داستان را ژرف و عميق نگاه كرديد
برايتان سعادت و روزي پراقبال آرزودارم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 12:14

نمایش مشخصات ح شریفی لطف دارید ، @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 07:51

سلام ودرود برسرکارخانم بادره .نویسنده ی توانا وخستگی ناپذیر وکوشا که هربار با داستانی تازه وزیبا مخاطبان را به وجد می آورد .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:41

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتون بي نهايت ممنونم
واژه حجيم و عظيم "خستگي ناپذير" لايق شماست و ممنونم با لطف تان مرا در اوصاف خود شريك مي سازيد :)
خوشحالم كه داستان مقبول نظر افتاد
برايتان اوقاتي سرشار از سرور و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: سمیه نوروزی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 08:48

نمایش مشخصات سمیه نوروزی سلام خانم بادره عزیز.زیبا بود و بس ناراحت کننده.دم قلمتون گرم.


@سمیه نوروزی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:45

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم نوروزي عزيزم
از حضورتان ممنونم نازنين
بله داستان بسيار غمگيني است به طوري كه خودم در حين نوشتن گريه كردم ولي بعضي وقت ها اتفاقات غير قابل پيش بيني هستند ، و كساني كه مي روند به زندگي ماورايي دست پيدا مي كنند و از نظر آنها زندگي مادي بي ارزش
مي شود مگر عشق مادري :)
از اينكه همراه من بوديد و هستيد متشكرم
روزتون بي نهايت خوش و خرم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:54

نمایش مشخصات زهرابادره براي سميه خانم عزيزم
:x :* :* :* @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:35

سلام آنا، خواهر عزیز و مهربان
که داستانهایش همچون خودش سرشا از عشق و خانواده دوستی و مهربانی است
داستان زیبا و غمناکی بود
خدا هیچ دختری را بی مادر نکند و هیچ فرزندی را
مادر گرمابخش خانه است و پدر هرچقدر هم هیزم به خانه بیاوورد باز این مادر است که گرمای وجودش خانه را روشن و گرم می کند.
ویدا خانم به بلوغ جسمی رسید باشد که خانه ی پدرش را گرم نگاه دارد
بهترینها را برای شما آرزمندم


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:35

عذر میخام قلب و گل یادم رفت
:x @};- :x @};- :x @};- :x @};- :x @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 09:53

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر نگاه مهربانم شهره عزيزم
از حضورتان ممنونم نازنين
بله من هم از خداوند مي خواهم سايه هيچ پدر و مادري را از فرزندانش نگيرد . قلب كودكان مثل آيينه صاف است و بذر محبت را خيلي زيبا پرورش مي دهد اميدوارم كساني كه وظيفه مهم نامادري بودن بر عهده آنهاست رسالت خود را به نيكويي انجام دهند .
خيلي از شما ممنونم كه همراه من در همه داستان ها هستيد و جودتان برايم انرژي مي دهد
برايتان روز و ايامي خوش و خاطره انگيز آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 10:09

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام خانم بادره عزيز



جالب و خواندنى بود .
و البته کمى غمناک ...
قلمتان به رقص
و درود .


@زهرا بانو توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 11:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر زهرا بانوي عزيزم
از حضورتون ممنونم
و همچنين وقتي كه مصروف داستانم كرديد و همراهي كه با من داريد متشكرم
برايتان روزي سعادت آفرين آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 10:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراوووووون:)
بازم بانوی مهربان سایت دست به قلم شدند و چه زیبا نوشتند ..
چه خوب آخرش رو تموم کردید ...فک میکردم پدر به دنبال عمه ویدا میره... ولی مثل اینکه امنه خانم تشریف آوردند :D ...خیلی خوشم اومد از این قسمتش
پاراگراف اول رو هم خیلی دوست داشتم .... خیلی زیبا شب شد و برف اومد
مثل همیشه داستانتون سرشار مهر و محبت بود ... کل داستان حس خوبی رو به آدم منتقل میکرد .... کاش تموم نمی شد ...دوست داشتم هنوزم ادامه داشته باشه
فکرشم نمی کردم آخر داستان اینطوری باشه ...خیلی خوب تموم شد ... :)
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 16:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس خانم عزيزم
از حضور مهرانه شما من هم خوشحالم .
عشق انسان ها به همديگر وقتي محكم مي شود كه در شدائد و سختي ها به ياد هم باشند .
و شايد پدر ويدا از اين فرمول استفاده كرد و ويدا را آماده كرد براي تجديد فراش خودش =))
قربون شما بروم كه اكنون خود من هم خنده ام گرفت از اين نظريه ام =))
در هر حال همراهي تان برايم بسيار مايه خوشحالي و انرژي زاست اميدوارم هميشه از حضور فوق العاده تان استفاده بكنم
شاد و شاداب و سعادتمند باشيد نازنينم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 12:52

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خواهر بسیار عزیزم
نمیدونم چرا بنظرم جدید میاد
باید برگردم از اول همه ی قسمتها را بخونم
اما در کل
قلم و نگاه شما بسیااااار زیبا و عالیست
دست مریزاد
@};- @};- @};- @};- @};-

:x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 17:01

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر بزرگوار و عزيزم خانم اسلامي
طبق معمول از حضورتان ممنون و خرسندم
دوست خوب مانند گوهري بر تارك حيات مي درخشد و شما برايم بسيار عزيزيد متشكرم
بله سوژه اين داستان از خيلي وقت پيش در ذهنم بود كه اخيرا به صورت داستان شكل گرفت اميدوارم كاري لايق نگاه زيباي شما باشد
از مهر روزافزون شما بر كلبه ام متشكرم
شاد و شاداب و تندرست در پناه حضرت حق باشيد
@};- @};- @};- :x :* :x :* :* @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 14:22

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو بادره ارجمند و گرامی
ارتباط و علقه ی فرزند و والدين از آن بحث های لايعقل است كه بعضی اوقات. وقتی ذهنم به سمت داستانهايی اين چنينی می رود, دلم كباب می شود و غصه می خورم برای آنها.
گاهی از گذشت و مهربانی مادران به شگفت می آيم.
بقول تضمنی يكی از بزرگان: مادر بارقه ای از مهر الهی است.
ممنون و سپاسگزارم كه با داستانتان, ما را به چنين فضاهای احساسی می بريد.
از داستان خوب و احساسی شما نويسنده متبحر و اديب و فرهيخته بسيار لذت بردم.
روزهاتون در كنار خانواده, خوش و خرم و شاد@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 17:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي جعفري عزيز و گرامي
از حضور باصفايتان ممنونم
بله درست مي فرمائيد يك مادر هرلحظه نگران فرزندش است و آرامش او وقتي است كه فرزندش آرامش داشته باشد .
و احساس بالقوه شما در اين مورد ستودني است اميدوارم اين احساسات پاك شما در نوشته هاتون غليان يابد و البته همينطوري هم هست :)
من هم از حضور شما خرسندم و نگاه نيك شماست كه مرا به نوشتن وا مي دارد
برايتان آرزوي ايامي سعادت آفرين و شاد آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 15:39

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

بسیار زیباست


اما دیگه زیاد تلاش کردید خلاصه باشه

آنقدر که آفتاب میره برف منتظر ابرهاهم نمیوونند شروع بباریدن میکنند . همون اوی داستان

موفق و پاینده باشید


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 17:17

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و ارجمند
از حضورتون ممنونم
خواهش مي كنم بي ترديد نگاه شما نيك و زيبا بين است متشكرم
بله داستان بايد در ضرب الاجل تعيين شده تمام مي شد و من تعجيل فراوان كردم كما اينكه قابليت طولاني نويسي را داراست متشكرم حضور شما هميشه برايم مشعوف برانگيز است
برايتان سلامتي و اوقاتي مفرح آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 21:39

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا

واخلاقی

آموزشی

دست مریزاد

لذت بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 15 آذر 1394 - 09:36

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي فراز مند عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه عميق و زيبايي كه داشتيد
و متشكرم ارز همراهي هميشگي شما در داستان هايم
برايتان اوقاتي خوش و خرم و تندرستي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 21:40

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت زهرای مهربانم
داستان شما رو خوندم ،از شخصیت پردازی و اتفاقی ساده که یک داستان را ساخته بود خوشم اومد ،داستان خوب تقسیم بندی شده بود ولی ودر میانه داستان باید بیشتر تمرکز کنید وچیزی که مثل همیشه اذیتم میکرد جملات ادبی داستان بود بانو جان
:x @};- @};- @};-
دوستدار همیشگی شما


@ زینب ارونی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 15 آذر 1394 - 09:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خواهر عزيز و مهرپرورم خانم اروني نازنين
از حضورتان ممنونم
و به نوبه خود از قسمت پنجم آموزه هايتان تشكر مي كنم .
داستان را بي شك زيبا ديديد شخصيت هاي داستان مربوط به دهه چهل هستند .
بله حتما در آخرين ويرايش بازهم تجديد نظر خواهد شد و همچنين در داستان هاي بعدي لحاظ مي شود.
حضور سازنده و دقيق شما خوشحالم كرد متشكرم
برايتان اوقات سرشار از زيبايي ها آرزومندم عزيزدل
مهر شما هميشه در قلب من هست :x @};- :x @};- :x @};- :x @};- :* :*


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 22:43

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام حضور خواهر هنرمند و مهربانم سرکار خانم بادره
چه پایان زیبایی برای داستان رقم زدید ! از خواندش و از هنر قلم و ذهن خلاق شما لذت بردم .شخصیت پردازی در حد عالی بود . ممنون بخاطر این اثر زیبا
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
سالم و سر بلند باشید
تنور دلتون گـــــــــــــــــم


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 15 آذر 1394 - 10:12

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد گرامي و برادر عزيزم جناب باران دوست
از حضور صميمانه و نگاه بي شائبه تان ممنونم
دهه چهل حقائق تلخ اما شيريني داشت
كوچه هايش پر از ازدحام جمعيت
زمستانش
هيزم شكن اين سو ، لبوفروش آن سو
تابستانش
عبور چرخ آلاسكا غوغا مي كرد
زنگوله كاروان شترها
شادمون مي كرد
قلب آنها بي كينه و گرم بود
صورت ما نيز خندان بود @};-
دلنوشته اي في البداهه تقديم شما
اميدوارم وجود شريفتان هميشه تندرست باشد و آرامش مستولي سراي دلتان @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 آذر 1394 - 07:50

درود بر بانو بادره عزیز و گرامی
داستان تاثیر گذاری بود ، شما عنوان داستان را بقول خودتان از روی الهام نام نهادید و شاید تفسیری برای ان نداشتید ولی دیدید که چه خوب از آب درامد و چقدر متناسب با درونمایه داستان تان بود. تعبیر زیبای استاد شریفی، داستانتان را بیشتر دلنشین و تاثیرگذار نمود.پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 15 آذر 1394 - 10:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي به آيين عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و خوشحالم كه نگاه شما بار ديگر بر داستان من لغزيد و انرژي را برايم هديه داد متشكرم .
نگاه و تعابير و حضور شما عزيزان است كه مرا وادار به نوشتن مي كند لطفتان هميشه مستدام
برايتان آرزوي بهترين اوقات و شادابي را دارم @};- @};- @};- @};-


نام: اهورا جاوید   ارسال در یکشنبه 15 آذر 1394 - 23:37

خیلی زیبا بود ... تبریک ...
همین ... @};-


@اهورا جاوید توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 10:47

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي جاويد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و نگاه زيبايي كه به داستان انداختيد متشكرم
اميدوارم ديدارهايتان تداوم يابد
برايتان روزي خوش و اوقاتي دلپذير آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 02:18

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی عالی و زیبا
بانو زهرابادره عزیز
عذر تقصیر بابت تاخیرم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 23 آذر 1394 - 10:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام جناب حاجي آقاجاني عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه زيبايي كه به داستان نموديد.
"يادمان باشد كه هيچ وقتي دير نمي شود مگر وقتي كه هدر رود "
از اينكه وقت باارزش خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم .
برايتان تندرستي و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: میثم کوهزینی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 دي 1394 - 09:44

نمایش مشخصات میثم کوهزینی درود بر خانوم بادر عزیز و گرامی
دست مریزا داستانتون عالی بود
امیدوارم همیشه بتونیم از داستان هایتون چیزی یاد بگیرم


@میثم کوهزینی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 15 دي 1394 - 15:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي كوهزيني عزيز و گرامي
از حضورتان و نگاه زيبايي كه بر داستان داشتيد ممنونم
خواهش مي كنم شما لطف داريد و مطمئنا حضورتان در داستان هاي بعدي من تاثير خواهد داشت متشكرم
برايتان اوقات بسيار نيكويي آرزومندم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.