دوست ناديدني من (زنگ تفريح)


وسطاي خواب شيرين بودم كه تشنگي به سراغم آمد ، بلند شده به طرف آشپزخانه رفته آب خوردم . دوباره به رختخواب خزيدم اما هرچقدر كردم خواب شيرين از سرم پريده بود.
بلند شده در رختخواب نشستم . نگاهي به اطرافم انداختم از ديدن كسي كه پشت ميز تحرير من نشسته يكه خوردم . كمي كه دقت كردم ديدم كتاب هايم را يكي يكي از روي ميز بر ميدارد و بعد از ورق زدن سر جاي خود مي گذارد و دوباره كتاب ديگري برداشته اندكي مرور كرده و جاي خود مي گذارد.
منتظر مي مانم مي خواهم ببينم عاقبت چه خواهد شد. سرانجام كتابي انتخاب كرده و بعد عينك خود را روي چشمانش جابجا مي كند و شانه خود را پشتي صندلي تكيه داده و شروع به خواندن مي كند.
بازي ام مي گيرد . گوشي تلفن همراهم را كه در كنارم افتاده بر مي دارم و آهنگ ملايمي را انتخاب كرده باز مي كنم .
او به صداي شنيدن آهنگ حركات نا محسوسي به خود مي دهد دقت كه مي كنم مي بينم . همان كاري را مي كند كه من موقع شنيدن آهنگ انجام مي دهم.
در همان حال كه تكان مي خورد كتاب مي خواند . پيش خود مي گويم مثل اينكه حريف اين مهمان ناخوانده نمي شوم .
از دست او عصباني شده عزم خود را جزم مي كنم تا از پشت ميز تحريرم او را كنار بكشم وبه سر داستاني بروم كه قرار است در چند روز آينده به اتمام برسانم.
خشم من در او اثر مي كند. صورتش را مي چرخاند. از ديدن كسي كه عين خودم است،
متعجب مي شوم. به آرامي بلند شده و با تاني به راه مي افتد. هنوز متعجب هستم. خود را به كنار ميز تحرير مي رسانم .
يادداشت روي ميز توجه مرا جلب مي كند. به خط خودم نوشته شده است اما يادم
نمي آيد چنين يادداشتي نوشته باشم. عينكم را به چشمانم زده و مي خوانم .
" من خود تو هستم دارم كتاب هايي را مي خوانم كه دوست داري بخواني ،ولي وقتش را پيدا نمي كني ، تو فقط بنويس ..."



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

33

آزاده اسلامی ,ح شریفی ,سبحان بامداد ,مینا لگزیان ,پیام رنجبران(اکنون) ,حسین روحانی ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,بهروزعامری ,سجاد سیارفر ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي ,سمیه نوروزی ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سحر ذاکری ,حمید جعفری (مسافر شب) ,کبرا قامتی ,"صابرخوشبین صفت" ,آرمیتا مولوی ,همایون طراح ,مرتضی حاجی اقاجانی ,حمیدرضا محدثی , ناصرباران دوست ,فاطمه مددی ,محمد رضا بادره ,شهره کبودوندپور , یوسف جمالی(م.اسفند) ,مریم مقدسی ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,سمانه طبري ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (10/9/1394),همایون طراح (10/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (7/9/1394),فرزانه رازي (7/9/1394),آزاده اسلامی (7/9/1394),همایون به آیین (7/9/1394),اميرمحمد نائيجيان (7/9/1394),شهره کبودوندپور (7/9/1394),زهرابادره (7/9/1394),سحر ذاکری (7/9/1394),حسین روحانی (7/9/1394),الف.اندیشه (7/9/1394),سمیه نوروزی (7/9/1394),محبت امیرنژاد (7/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (7/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (7/9/1394),شيدا سهرابى (7/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (7/9/1394),فاطمه مددی (7/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (7/9/1394),حمیدرضا محدثی (7/9/1394),سمانه طبري (7/9/1394),عباس پیرمرادی (7/9/1394), زینب ارونی (7/9/1394),نیما موذن (7/9/1394),مریم مقدسی (7/9/1394),م.ماندگار (8/9/1394),م.ماندگار (8/9/1394),سجاد سیارفر (8/9/1394),داوود فرخ زاديان (8/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (8/9/1394),سحر ذاکری (8/9/1394),مریم مقدسی (8/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (8/9/1394),محمد رضا بادره (8/9/1394), ناصرباران دوست (8/9/1394),زهرا بانو (8/9/1394),مینا لگزیان (8/9/1394),کیمیا مرادی (8/9/1394),سعید اسمعیل پور (8/9/1394),زهرا بانو (8/9/1394),بهروزعامری (8/9/1394),رضا فرازمند (8/9/1394),اذرمهرصداقت (9/9/1394),حسن غضنفری (9/9/1394),ستاره (11/9/1394),ح شریفی (11/9/1394),پیام رنجبران(اکنون) (12/9/1394),ابوالحسن اکبری (12/9/1394),سبحان بامداد (13/9/1394),رعنا زارعی (14/9/1394),سید علی الحسینی (14/9/1394),اهورا جاوید (15/9/1394),زهرابادره (18/3/1395),زهرابادره (آنا) (26/6/1395),کبرا قامتی (6/9/1397),"صابرخوشبین صفت" (10/9/1397),همایون طراح (10/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (16/9/1397),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:26

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن زنبیل برا فرزانم:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:38

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
إ مامان این بالا بودی ؟؟؟ ندیدمت ! :D :*
دوستت دارم مامان ... :x

إهم إهم ...

نوه جان مینویسد ...


آنام جان درود بر شما . خوبین میدونم .
یادداشت شبه آنام جان خیلی باحال بود . مخصوصا عاخرش ! " تو فقط بنویس ! "
کاش منم یه دوست نامرئی داشتم جای من همه کار میکرد ... منم دونخته عشق ! والا ...
انام جان ... خعلی گل تشیف دارین !
دمتون گرم .
دلتون به نشاط
سرتون سلامت .
جف شیشتون عارزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:41

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن پیش میاد دیگه;)
منم دوست دارم دیوونه من:x :x :x


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 16:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر فرزانه دلبندم نوه نازنينم
خوبم عزيزم الحمدالله وقتي تو حالم بپرسي معلومه كه خوب مي شوم :* :x :* :x
بله عزيزم مامان بزرگ مي گويد :
همه ما اين دوست نامرئي را داريم كه به شدت نگران خواسته هاي ماست او تلاش مي كند تا ما را به آرزوهايمان برساند اسم او همزاد است ، اما خودمان هم بايد تلاش بكنيم =))
خيلي خوشحال شدم كه به آنا سر زدي متشكرم
هميشه شاداب و سرحال و قلبت به نشاط روزافزون باشد
نازنين دخترم @};- @};- @};- :x :* @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 16:49

نمایش مشخصات زهرابادره كه داري خوب زنبيل مي زاري بزار بزار =)) =))
:x :* @};- :)


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:28

نمایش مشخصات فرزانه رازي اول :D


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:33

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 16:56

نمایش مشخصات زهرابادره =))


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:33

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مامان گلم:x
داستان خیلی زیبایی بود کاش منم یکی مثل خودم رو پیدا کنم بیاد کتابایی رو که دوست دارم بخونم رو بخونه:D
یعنی من آخرین کتابی رو که تموم کردم دوسه هفته پیش بود و الان که می خوام جلد سوم همون کتاب رو بخونم اصلا وقت نمی کنم:(
سر کار رفتن و کارای خونه و آشپزی که هیچی! اتو کردن لباسای داداشم رو کجای دلم بذارم؟؟؟ (:D )
به امید روزی که منم وقت داشته باشم برا خودم نفس بکشم:(
داستانتون چون حرف دل منو زد خیلی چسبید:D
دستتون درد نکنه...
زنگ تفریح خوبی بود مادر مهربونم:x
اینم بوس:
:* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:41

نمایش مشخصات فرزانه رازي مامان ما چقد شبیه هم هستیم !!!
البته من هیچ کودوم کارایی که مامانم میکنه رو نمیکنماااااا ... خدای نکرده بد برداشت نکنین ! =))


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:42

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن بله دیگه شما می شینی همه کارارو تو خونه من می کنم:D
یه ذره دو نخته خجالت بااااااااااااااا سن الله:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:00

نمایش مشخصات فرزانه رازي مامان حالا خونه شما که هیچی ... مامان واقعیم کلا هیچ کاری رو به من نمیسپاره !!! وختی هم میپرسم چرا مثلا نمیدی فلان کار رو من انجام بدم ؟؟؟ میگه دلم رضا نمیده ! یه همچین مامان گلی دارم من ! تازه ! خونه رو هم وختی تمیز میکنه که من خونه نباشم ...
و اینطوریه که من چون هنوز تقریبا هیچ کاری بلد نیستم ، بابد ادامه تحصیل بدم دیگههههه ! مجبورم ... میفهمی ؟؟؟ مجبور ! :D
دروغ نباشه ... تنها کاری که میکنم ظرف شستنه ... اونم انقد اب زیاد مصرف میکنم همه شاکی میشن ! :D
مامان هچ کس یوخدی ...
قیشقریسان سَس دوشور ! :D


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:18

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن نه دیگه انگار اومدن ...دیگه شیطونی ممنوع:D
خدا همیشه مامانت رو صحیح و سالم برات نگه داره:x
من چون ته تغاریم و مامانمم مریضه،دیابت و بیماری قلبی و دیسک کمر و فشرخون و...کلا همه چی:D برا همینه که باید بهش کمک کنم:)
داداش و آبجی بزرگم که خونه خودشونن. داداش کوچیکم که از من یه سال بزرگتره و تقیبا دوقلو:D هیچ کار نمی کنه تو خونه اگرم کاری کنه همه جارو بهم می ریزه پس صلاح اینه که کلا بشینه سرجاش:D
و اما بابام....خداییش خیلی کمکم می کنه ...حتی جارو هم می کشه غذام می پزه یه روزای خاصی که من بیهوشم از درد:D :">
اینارو گفتم که قدر مامان سالمت رو بدونی:x
و اینکه برای شفای مامان منم دعا کنی...خیلی سخته مامان مریض داشتن...خیلی...
:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:04

نمایش مشخصات فرزانه رازي مامان عاطفه خیلی دوستت دارم و دعا میکنم و امیدوارم مامان جون هم که میشه مامان مامان عاطفه حالشون خیلی خیلی زود خوب و اوف بشه . :D :x :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:43

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن نقد یاپیشیر اله اوزوموز دانیشیروخ هشکس یوخده هله:D
کاسیب اوشا اولمیسن :D :D :D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 17:04

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم عاطفه نازنين
قربون دختر گلم بروم كه به فكر همه هستي و كمك مامان و...
منم تو خونه كار اتو كردن رو انداختم گردن دخترا =)) چون اصلا حوصله اتوكشي ندارم =))
آره عزيزم مي گفتم جديدن يه زباط هايي درست كردن كه همه كاري مي كنن مي گم كاش هركدوم يه دونه از اونا داشتيم =))
بگذريم زياد حرف زدم عزيزم :)
ان شاالله اون روز زياد دور نيست كه به آرامش برسي و تا مي توني كتاب بخوني آمين
از بابت خوانش داستان خيلي ممنونم و خوشحالم كه مورد پسندتان واقع شد .
برايتان سعادت روزافزون و لحظات شاد آرزومندم نازنين دخترم @};- @};- @};- :* :x :* :x :* :x @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 17:07

نمایش مشخصات زهرابادره راستي از خداوند مي خواهم تمام بيماران را به يد توانمند خود شفا بدهد و همچنين مادر شما در صحت و سلامتي عاجل باشند ان شاالله @};-


@زهرابادره توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 10:27

ربات خوب اومدی بانو به بابا گفتم یکی برام بسازه

حالا اگه ساخت ...جون به لب می کنه آدموx-(


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 11:27

نمایش مشخصات زهرابادره درود بر متين عزيزم
اگه بابات زحمت كشيد براي شما ساخت من زنبيلم تو نوبت مي زارم كه بعدن يكي هم براي من بسازه =))
البته دوست دارم همه كاري بكنه هااااااا=)) =)) @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 10:25

این داداشا چی می خوان از جون آدم ? زن هم نمی گیرن آدمو خلاص کنن


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 11:28

نمایش مشخصات زهرابادره =)) :)


@مریم مقدسی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 14:36

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن آره والا...x-(
متین خوشگلم عکس جدیدت مبارک...یه خوشگل دیگم اضافه شد:x :x :x :x :x :x


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:01

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بانوی مهربانیها@};- @};- @};- @};- @};- @};-
عاشق انسانهایی هستم که شادی را برای دیگران می خواهند و شما بی شک از این زمره اید.
مثل همیشه عالی بود
امیدوارم همیشه شاد و شادی بخش باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x
:* :*


@آزاده اسلامی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 17:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيزم خانم اسلامي نازنين
از حضور پرمهر شما ممنونم
به اميد اينكه روزي برسد كه هيچ دردمندي در سراسر گيتي نباشد سرتاسر دنيا عشق حرف اول و آخر را بزند و محبت شنونده و گوينده باشد .
عزيزم من اگر لبريز عشق ام به خاطر وجود خالص و بي رياي شماست و مثل آيينه اي هستم كه نور شما را مي تابانم.
فداي قلب باصفاي شما ،همه دار و ندار من :* :x :* :x
خوشحالم كه داستان مقبول نظر افتاد
برايتان ايامي نيكو و سرشار از خوشبختي آرزومندم عزيزدل @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x :* :x @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنای عزیز و دوست داشتنی
اول بدی رو بگم بعد خوبی رو
یه چند جا احساس کردم فعلها ایراد داشتند! ولی بی خیال
داستان بسیار زیبایی بود
کاش من هم دونفر بودم
یکی برای کار کردن و دویدن دنبال بدبختیهای زندگی :(
یکی هم برای خواندن و نوشتن و زندگی کردن

ناشکری نباشه ;)
خیلی هم عالی :x :* @};- :x :* @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 17:45

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شهره بانوي عزيز و نازنينم
از حضور باصفايتان ممنونم
من با فعل ها كاري ندارم ديگر، اونا منو اذيت مي كنند =))
دور از چشم همسايه گرامي ام =))
ممنونم كه نگاه زيبايي بر داستان انداختيد بله جريان همزاد رو كه حتما شنيديد بر طبق افسانه ها اونا تلاش مي كنند كاري را انجام بدهند كه مي خواهيم انجام بدهيم ولي نبايد مانع از تلاش خودمان هم باشد . اصلا بي خيال نشنيده بگيريد=))
و ديگر اينكه از اينكه همراه هميشگي من هستيدمتشكرم مهر شما هميشه در دل ماست عزيزم
برايتان سعادت روزافزون آرزومندم
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 16:33

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب
خوب بود و خسته نباشید.
واقعا اول مطالعه بعد نوشتن
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 17:52

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي روحاني عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه نيكويي كه بر داستان داشتيد متشكرم
واقعا همينطور است كه مي فرمائيد و من خوشحالم كه از داستان ها و نوشته هاي شما عزيزان اينجا بهره مي برم هرچند نوشته هاي من اندك است در مقابل نگاه دوستان
برايتان اوقاتي خوش و خرم و باطراوت آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 16:57

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آنا جانم:x :*
داستان بکر و جالبی بود.
واقعن چقد خوب میشدا:D
به اون خانمه بگید بمونه که شما واسه ما فقط بنویسید آنا:x
لذت بردم.ایده خوبی داشت.
شاد باشید و نویسا :x :* @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 17:56

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم انديشه نازنين
از حضور زيبايتان ممنونم عزيزم
خوشحالم كه داستان مورد پسند واقع شد غرض كاشتن گل خنده بر لب دوستان بود و ديگر هيچ ، قابل نگاه پاك و خالص شما را ندارد متشكرم
اميدوارم تك تك دوستان در محافل ادبي بدرخشند و همچنين شما نازنين همينطور :* :x :* :x
برايتان اوقات و لحظاتي خوش و سعادت زا آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محبت امیرنژاد   ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 17:11

عالی بود. یه جورایی استرس گرفتم. تو یک بازه زمانی کوتاه میخواستم ببینم خودشه یا نه...


@محبت امیرنژاد توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 18:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي امير نژاد عزيزو گرامي
از حضور سبزتان ممنونم
و همچنين نگاهي كه به داستان انداختيد متشكرم
بعضي نيمه شب ها آبستن روياهايي ست كه در بيداري آرزويش را داريم .
اميدوارم اين ديدارها تداوم يابد
برايتان اوقاتي خوش و خرم آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: سمیه نوروزی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 17:41

نمایش مشخصات سمیه نوروزی سلام به خواهر گلم خانم بادره عزیز
کوچکتر از اونم که بخوام ایرادی از نوشته های شما بانوی بزرگوار بگیرم ولی به نظر بنده هم چند جایی افعال ایراداتی داشت .اما محتوای اصلی داستان عالی و مثل همیشه خوب بود .خواهر گلم خانم بادره عزیز دست گلتون درد نکنه.


@سمیه نوروزی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 18:00

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم نوروزي عزيز و نازنينم
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه بي شائبه اي كه به داستان داشتيد
بله كاملا صحيح مي فرمائيد و گويا من در مورد افعال بايد مطالعه جداگانه اي داشته باشم تا اين نقطه ضعف خود را برطرف نمايم از شما متشكرم
از اينكه داستان مقبول نظر افتاد بسيار خوشحالم
برايتان اوقات دلپذير و سعادتمندي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 18:11

با سلام و عرض ادب فراووووووووووون:)
عجب !!! پس چرا من فکر می کردم خانوم بادره لنگه ندارن ؟:D :D :D :D :D :D :D
هنوزم میگم خانوم بادره همتا ندارن ... تک تک هستید
لذت بردم از خوندن داستانتون ...کلی هم خندیدم
همیشه زنگ تفریح های شما حرف نداره
اون پاراگراف اول نوشتید دوباره به رختخواب خزیدم ..ک خوندم... کلی خندیدم ...یاد خودم افتادم ک گاهی خودمم می خزم و زیر پتو میرم :D
واقعا دمتون گرم ...دستمریزاد ..خیلی با حال بود
سرعت اینترنت پایینه ...هیچ شکلکی نمیشه گذاشت ... به جاش می نویسم یه دنیا گل :)
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 21:29

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم نرجس خاتون عزيزم
از حضورتان ممنونم نازنين
ممنونم شما در مورد من لطف داريد مي توانم فقط بگويم نگاهتون و احساس تون زيباست و لنگه ندارد متشكرم عزيزم :* :x :* :x :* :x @};- @};- @};-
در مورد داستان خوشحال شدم كه شما را خنداند. اميدوارم كه در زندگي تون هميشه خنده و تبسم، يار چهره تون باشد آن هم از سعادت زياد @};- @};- @};-
زندگي و حياتتان هميشه سرسبز و پاينده @};- @};- :* :x :)


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 18:44

نمایش مشخصات شيدا سهرابى
درود بر بانو بادره نازنینم!
بانوی مهربان!
با داستانتون خیلی ارتباط برقرار کردم!
اینکه مطالعه ام پایینه !
و چقد واس نوشتن مطالعه ضروری هستش !
ولی واقعنی وقت نمیکنم !
الان سه هفته هستش قراره یه داستانو کامل کنم هنو وقت ازادی برام پیدا نشده!
یه جورایی حس کردم داستان حال و روز من هستش!
البته من مطالعه علمی اجباریم فراااوانه

داستان اموزنده و زیبایی بودش بانوی نازنین!
ن خسته!

همایون باشید هوااااااااااااااااااااااارتا بوس@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :* :*


@شيدا سهرابى توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 21:42

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم سهرابي دختر عزيزم
از حضورتان خيلي ممنونم نازنين
بله متاسفانه در زندگي ماشيني كه ساعات به سرعت بال زدن پرندگان طي مي شود فرصت خيلي كم داريم تا به كتاب خواندن اختصاص دهيم .
و اينكه فرموديد مطالعه اجباري ، اگر در مطالعه خود را مجبور كنيم و شرطي كنيم در اين صورت است كه شايد ميزان مطالعه بالا برده شود .
متاسفانه آن قدر كه به غذاي جسم اهميت داده مي شود به تغذيه روح اهميت داده نمي شود .
خوشحالم كه داستان مورد توجه شما واقع گرديد
برايتان آرزوي بهترين اوقات را دارم @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 20:00

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام بانوجان
چه جالب:) هم داستان جالبی بودهم زنگ تفریح جالبی
دستتون دردنکنه:*


@فاطمه مددی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 21:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم مددي عزيزم
از حضورتان ممنونم و همچنين نگاه زيبايي كه داشتيد متشكرم
برايتان آرزوي بهترين ها رو دارم @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 20:36

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو بادره ارجمند
مفهوم داستانتان کمی برایم لاینحل است. اینکه شخصی موهوم ما را تشویق به نوشتن کند بجایگزین مطالعه، خودش محل تفقد است. نوشتن و خواندن به آن معنایی که شما استفاده کردید، با هم تفاوت دارند بنابراین چگونه در دو چیز متفاوت، می توان یکی از آنها را جایگزین دیگری کرد.
نوشتن چگونه می تواند جای خالی مطالعه را پر کند؟ این سوال من است شما. داستانتان این تفکر و پیام را القاء کرد که نوشتن، جایگزین خواندن یا بهتر از آن است، اما با چه استدلالی؟
مسئله دوم، آوردن اتصال موهومات به واقعیت در داستان است که فحول نویسندگان، غالبا در پایان موهومات را بنحوی در موهومات می برند و اتصالشان را از دنیای واقعی قطع می کنند.
اما در داستان شما، ما یک شبه و روح سرگردان داریم که بهترست هویتش حل شود و بنحوی توهمی نمایش داده شود تا اینکه جلوه واقعیت بگیرد. در غیر این صورت، اثر ناخودآگاه در دل افراد عامه مردم ایجاد هراس و فوبیا می کند. پیوند توهمات به واقعیت بشدت برای مخاطبین خطرناک و غالبا ایجاد ترس و وحشت می کنند.
در پایان ببخشید که کمی بی رحمانه نقد کردم، گفتم این دفعه کمی متفاوتتر تحلیل کنم.
اما اثرتان بصورت تضمنی حس امیدی را در نویسندگی زنده می کند و بنوعی محرک قلمهاست که جای تقدیر دارد.
موفق باشید
@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 22:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي جعفري عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم و خوشحالم كرديد كه با ديدگاهي متفاوت داستان را ديديد و نقد كرديد البته من در مقام دفاع كردن از داستانم نيستم ولي سعي دارم عواملي كه باعث شد به نگارش اين داستان دست بزنم بگويم تا شايد معما حل شود و مشكلي دامنگير بعضي از خواننده ها نشود .
من به شخصه مثل ساير دوستاني كه الان اظهار كردند كتاب هايم در قفسه مانده و بعضي ها را هنوز وقت نكرده ام كه ورق بزنم و تنها سهم من از آن كتب حسرت و آه كشيدن است .و از زندگي ماشيني انتظاري جز اين
نمي رود .
هدف من در اين داستان ترسيم آرزوي خودم بود كه كاش من دو نفر بودم تا بتوانم هم كتاب بخوانم و هم بنويسم و كسي كه به طرف نوشتن برود به نوعي به ضعف خود پي مي برد و مجبور مي شود كه بخواند .
همچنين در استدلال خود اصرار نمي كنم و چناچه اگر اين داستان انرژي منفي روي خواننده داستان بگذارد من حتما آن را تصحيح خواهم كرد .
فراموش نكنيم كه اين سري داستان هاي من كه با عنوان زنگ تفريح منتشر خواهند شد هدفي جز سرگرمي و صرفا آرامش لحظه اي به خوانندگان ندارد .
و نيز بديهي است كه نتوانسته ام هدف و مرام خود را از نوشتن اين داستان بيان كنم بنابراين در ويرايش سعي مي كنم انسان موهوم را به طريقي از داخل داستان بيرون بكشم .
از شما متشكرم و خوشحالم كه نقد كرديد
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 21:59

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب . داستان خوب بود و روان . چند نکته به نظر باید رعایت شود : نکته ای که سرکار خانم کبودوندپور هم اشاره داشتند . جمله هایی چون : " بلند شده در رختخواب نشستم . ..." ایراد دارند و اشکال در آوردن نامناسب فعل های نقلی است . ببینید ! "بلند شده و در رختخواب نشسته ام " درست است ؛ چون شما در دو جمله که یکی پایه و دیگری پیرو است ، اگر بخواهید شناسه ی " ام " را حذف کنید ، باید فعل جمله ی بعدی را هم حتمن به صورت نقلی بیاورید ؛ همان کاری که من در مثال انجام دادم . لذا " بلند شده و نشستم" درست نیست . اصولن آوردن این جور جمله ها در اساس ، حالت گزارشی دارد و حس داستان خواندن را از آدم می گیرد . همین جمله را می شود به این صورت نوشت : " بلند شدم و در ...نشستم ."
نکته بعدی در باره ی شخصیت اول داستان که آقای جعفری اشاره های خوبی داشتند. بد نیست بگویم بنده داستانی با مضمونی شبیه داستان شما دارم که اگر فرصت کردید بخوانید ( زندانی خویش )


@حمیدرضا محدثی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 22:41

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيز و گرامي
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه سازنده اي كه به داستان داشتيد
حتما در داستان هاي بعدي و همين داستان اعمال خواهد شد متشكرم
بله همين الان رفتم و داستان "زنداني خويش" را خواندم داستان ها از نظر وجود شخص موهوم به همديگر شباهت دارند . در مورد فرمايشات آقاي جعفري من نكاتي عنوان كردم البته در صحت نظرياتم شك دارم و نمي دانم واكنش خوانندگان بعد از خواندن چه خواهد شد ، و باز هم چون اين داستان را در دفتر زنگ تفريح انشا كرده ام براي من مورد ترديد است كه خواننده چه برداشتي خواهد كرد .
و احتمال قوي اينكه شايد در ويرايش شخص موهوم را به طريقي از داستان خارج بكنم . تا نظر ديگر اساتيد چه باشد .
با تشكر از وقتي كه براي خوانش داستان كشيديد اوقات خوشي برايتان آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 01:04

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو زهرابادره عزیز
عرض ادب و احترام
داستان شما را خواندم موضوع جالبی را انتخاب کردید
خود خود و خود درون
ولی جسارتا جا داشت چالش بین این دو کاراکتر را قوی تر به تصویر بکشید
و خواننده را به تامل بیشتر وا دارید
ذهن خلاق و قلم شیوا و روان تان ستودنی ودر خور تحسین است
مانا و نویسا باشید
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 12:22

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر جناب حاجي آقاجاني عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
و از نگاه جذاب و درون نگري كه به داستان داشتيد .
بله كاملا صحيح است و اگر بين اين دو كاراكتر روابط بيشتري ايجاد مي كردم داستان جالب مي شد كما اينكه فكر مي كنم در نسخه اي كه الان دارم روي آن كار مي كنم همه اينها را لحاظ بكنم افسوس كه وقت دوستان را نمي خواهم بگيرم والا خيلي دوست دارم بعضي از داستان ها را بعد از ويرايش منتشر كنم ولي مطمئن باشيد هر داستاني را بعد از انتشار ويرايش مي كنم داستان تغيير محسوسي پيدا مي كند .
متشكرم از ديدگاه بخصوصي كه ارائه داديد
روز و اوقات خوشي تجربه كنيد @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط مرتضی حاجی اقاجانی Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 18:51

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مجدد خدمت مهربانو فرهیخته زهرا بادره عزیز
عرض ادب و احترام
بانوی گرامی من بازهم عذر میخواهم من در این وادی دارم از شما و اساتید دیگر منجمله اقای روحانی خانم کبودوند پور و اقای شریفی خانم ماندگار و خانم جعفری واقای حمید جعفری و .... چیز یادمیگیرم
راستی بانو گرانقدر به گزافه گوی هام سر بزن تو سایت شعر نو خوشحال میشم
ایام به کام
یاحق
.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 20:27

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود فراوان شاعر گرانمايه جناب آقاجاني عزيز
با كمال افتخار در اولين فرصت از شعر هاي زيباي شما استفاده استفاده خواهم نمود متشكرم از دعوتي كه
فرموديد@};-
و در ضمن من شاگردي بيش نيستم و هنوز در اول راه هستم و در خدمت اساتيد تلمذ مي كنم و اين نظر لطف شماست باز هم متشكرم
برايتان بهترين ها را آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 01:39

سلام بانو
یه پیشنهاد دارم داستانتونو پاراگراف پاراگراف از آخر بخونید بیاین اول
خط به خط نه ها.
معنیش فرقی نمی کنه. مثل همون میشه که از اول داستانو بخونی بیای به آخر. :D
جالب بود و موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 01:44

بیشتر بخاطر اینکه می خواستم ببینم ابتدا و انتها چقدر باهم رابطه نزدیکی دارند اینطور خوندم و خب دیدم رابطه خوبی برقرار شده بود. اینطور خوندن من هیچ علمی نیست اما جالبه امتحان کنید :D


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 12:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم متين عزيزم
اول اينكه از ديدن تصوير زيباي شما كه مقدس وار است خيلي خوشحال شدم ، هيچ چيز مانند ديدن دوستان مرا خوشحال نمي كند :* :x :* :x
از حضورتان همچنين ممنونم
نگاه دقيقي داريد و من هم اكنون مثل شما از پايين خواندم و به نظر خودم هم جالب اومد واقعا دقيق هستين و براي من وجود شما مايه افتخار است =))
در بين شاعران ، شعرهاي استاد گنجوي اين خاصيت را داراست كه بعضي از شعرهايش را به صورت معكوس به نظم آورده است .:) البته ما كجا و ساحت كبريايي ايشان كجا ؟
باز هم از حضورتون و از نگاه چالش برانگيزي كه داشتيد
متشكرم
برايتان اوقات بسيار زيبا و خاطره انگيزي آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 12:34

نمایش مشخصات زهرابادره ببخشيد اون پاراگراف دوم نبايد شكلك خنده مي شد به عوض آن اين را قبول بفرمائيد
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-
:*


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 12:53

نمایش مشخصات زهرابادره اون يكي هم استاد نظامي گنجوي است
كه اصلاح مي كنم @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 02:33

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر آنای مهربان سایت
داستان زیبا و خلاقانه ای بود مثل همیشه از قلم زیباتون لذت بردم بانو
سبز باشید:x :x :x
@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 12:36

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مژگان دختر عزيزم
از حضورتان ممنونم
و همچنين نگاه زيبايي كه به داستان داشتيد و ايرادات را نديده گرفتيد متشكرم
برايتان روز و اوقات خوشي آرزومندم نازنين @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 11:51

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر سرکار خانم بادره ! خواهر گرامی مهربان و هنرمندم
داستان زیبایی بود از کارهایی که هیچ وقت فرصت انجامش را نداریم درحالی که شدیدا دلمان می خواهد آن کارها را انجام بدهیم! و به این دلیل گاهی دچار عذاب وجدان و خود خوری و لذت نبردن از سایر فعالیتها می شویم و گاهی مجبوریم مثل کودکی هامان به تخیل پناه ببریم !! و گاهی هم آنهارا فقط در خواب می بینیم . ...
خخب دیگه با اجازه من برم در تخیلم به کارهای عقب مانده ام برسم

دست و قلمتان پاینده و پرتوان
تنور دلتان گـــــــــرم

@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 12:45

نمایش مشخصات زهرابادره سلام استاد گرامي و برادر عزيزم
از حضورتون ممنونم
طبق معمول ديدگان نافذ شما حرف اول و آخر دل مرا زد و از علت به وجود آمدن اين شاهكار فرهنگي رونمايي شد =))
واقعا نمي دانم با چه زباني تشكر كنم به خاطر نگاه عميق تان به داستان من و داستان هاي همه دوستان
از حضور صميمي و بي شائبه شما كمال تشكر را دارم و اميدوارم سايه تان هميشه بالاي سرداستانكي ها مستدام باشد@};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 12:34

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام خانم بادره عزيز


خوبه که شما مشکلتون با يه کپى از خودتون حل ميشه !
من بايد شيش هفتا از خودم کپى بگيرم تا کاراى نيمه تموممو انجام بدن ...
ولى در نهايت اکثر اوقات حسش نيست , زنگ تفريح جالبى بود . فکر کنم پاراگراف اول تلاش رو جا انداختيد . ممنون که به فکر تفريحات ماييد ... راستى چرا اينقدر طنز کمرنگ شده بين اهالى داستانک , بابا پوکيديم انقدر "ماتام" خونديم ...
همه صفحه ها رو خزون زده ...
شاد باشيد و طبق معمول درود ديگه !!!


@زهرا بانو توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 12:50

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم زهرابانوي عزيزم
از حضورتان ممنونم
بله عزيزدل اين يك كپي براي كتاب خواندنم ابداع شده بود و كارها و امورات ديگرم همچنان در طلب كپي است بدون اينكه ترتيب اثري به درخواستش داده شود =)) =))
عاقبت تمام ساعت هاي دنيا را خواهم شكست تا شايد زمان اينقدر تند حركت نكند :)
خوشحالم كه داستان مورد توجه شما واقع شد البته من طنز نويس نيستم ولي سعي مي كنم به نوبه خود گاهكي چيزكي نويسم =))
ان شالله دوستان نيز نويسند ما استفاده كنيم
قربان قدم هاي شما
همچنان منتظر شما در داستان هاي بعدي خواهم بود
اوقات بسيار مفرحي داشته باشيد @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: چیا   ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:02

چشم جان بازکن که جان بینی / وانچه نادیدنی است آن بینی
سلام بر بانو بادره گرامی.از خواندن زنگ تفریح مفرح شدم@};- @};-


@چیا توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:27

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي چياي عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
تا زان كه خودبيني نه آن بيني
اگر آن بيني رهي از خودبيني
خوشحالم كه داستان مفرح اوقات شما گرديد
برايتان اوقاتي خوش و خرم آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:12

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به زهرای عزیزم
بازم شما با این زنگ تفریحاتون حال میدید به اهالی سایت داستانک ;) ;) ;) ;) ;) :) :) :) :x :x :x :x :x :x :x
با مزه بود امااز اینکه شخصیت شما بلند بشه و نصف شب یکی رو پشت میز ببینه و فقط تعجب کنه خیلی شجاع بوده .کاش جیغ و داد میکرد تا مخاطب تو این دروغ رو باور میکرد .
ممنونم بانو جان :x :x :x


@ زینب ارونی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر بزرگوار و عزيزم :*
از حضورتون بي نهايت ممنونم
باور كنيد دل به دل راه دارد همين الان فكر مي كردم كه به شما پيام خصوصي بدهم كه اومدم ديدم شما خودتان قدم رنجه فرموديد ممنونم:)
اما مي خواستم از شما بپرسم پس قسمت بعدي آموزه هايتان چه شد و چرا منتشر نمي كنيد ؟ من داستاني كه نوشته ام همينطور كله پا =)) مانده است اصلا دوست ندارم كاري را نيمه تمام رها كنم و همچنان منتظر شما هستم :)
اين هم گلايه و شكوه من از خواهر نازنينم :* :x :* :x
و از نظر سازنده اي كه كرديد بي نهايت ممنونم بله يه سري داستان دارم كه به عنوان زنگ تفريح نامگذاري شده است و بايد روي آنها كار كنم نظر زيبا و سازنده شما و ديگر دوستان را در همين داستان لحاظ خواهم كرد ان شالله .
من هم از شما سپاسگزارم به خاطر همراهي خوبي كه با من داريد
روزتان به غايت خوش و خرم @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:22

درود بانو بادره

داستانک زیبایی بود@};-

لذت بردم

قلمتان سبز@};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:35

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر ميناي عزيزم
از حضورتان ممنونم و خوشحالم كه داستان مورد قبول افتاد
كماكان منتظر شما خواهم بود
برايتان سعادت و شادابي آرزومندم نازنين @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 15:12

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بزرگوار
بنده هم دوست خودم را نادیده میگیرم ، کتاب بهتزین دوست است
از تلنگری که به بنده زدید خیلی ممنون هستم
بهترین ها نصیبتون @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 15:59

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي شريفي عزيز و گرامي
از حضورتون ممنونم
و همچنين از ديدگان ملطوفانه شما متشكرم
و خوشحالم كه برداشت بسيار خوبي از داستان كرديد برداشتي كه همه مان به آن نياز داريم
با آرزوي سعادت و موفقيت روزافزون براي شما ارجمند @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 23:01

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

بگمانم من و شما دریک کار شبیه هم باشیم .اینکه بجای کاغذ /صفحه داستانک را باز میکنیم و همونجا مینویسیم . اما شما استادانه وبا اشکالات بسیار کمتر اما من نه با اینکه با ماژیک حروف کیبورد را فارسیتر کرده ام با (از ) را (عض )مینویسم.
واقعا مهارت دارید
لذت بردم
اما یک توضیح کوچک در جمله آخر بگمانم اگر من بودم ، نمینوشتم (من خود تو هستم) مشکلی پیش نمی اومد.

موفق باشید گرامی



@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 23:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزيزو گرامي
از حضورتان ممنونم
استاد بعد از خوندن كامنت شما سريعا رفتم سرداستان و دوباره از اول داستان را مرور كردم و اينكه شما از كجا حدس زديد كه من اصلا خوكار دستم نمي گيرم خيلي متعجب شدم چون نتوانستم چيزي پيدا كنم :-/
بله من اصولا خيلي بدخط هستم به همين خاطر ترجيح مي دهم كه اصلا با خودكار ننويسم و كارهايم را با تايپ انجام دهم :D
البته شما شكسته نفسي مي فرمائيد و حتما
نوشته هاي شما به مراتب ارجح تر از نوشته هاي
من خواهد بود .
در مورد اون جمله كوچك هم همانطوري است كه شما مي فرمائيد و در ويرايش تغيير كلي خواهم داد به صلاحديد شما عزيزان .
و اينكه زحمت كشيده و داستان را خوانديد از شما تشكر مي كنم و برايتان آرزوي ايامي خوش و خرم آرزومندم
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 23:20

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیبم



عالی بود


غافلگیر شدم

گفتم شاید کتاب قدیمی وقیمتی داشتید

آمده ببره -آخه این روزها تجارت کتاب مد شده

از داستان قشنگتان ممنونم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 00:00

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي فراز مند گرامي برادر عزيزم
از حضورتان ممنونم
خوشحالم كه شما داستان را با تعبيري جديد و نو ديديد
تعبيري كه براي خود من هم جالب بود و قابل تعمق و اميدوار كننده .
به خاطر همراهي مستمري كه با من داريد متشكرم و برايتان آرزوي اوقاتي خوش و خرم را دارم @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 18:25

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به زهرای عزیزم زهرا جان من ادامه تمرین رو نوشتم اما نیومد نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟
چشم یک بار دیگه اینکا رو میکنم :x :x :x :x :x :x


@ زینب ارونی توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 21:27

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر فرهيخته و عزيزم
جاي تعجب دارد و چه عاملي باعث شده كه منتشر نشده تامل برانگيز است اميدوارم اين بار منتشر شود من منتظر خواهم ماند
با آرزوي بهترين اوقات و سلامتي نازنينم
@};- @};- :* :x :* :x @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 16:03

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آنای عزیزم
قدرت تخیلی شما فوق العادست
واقعا اول مطالعه ...بعد نوشتن
بسیار عالی بود
خسته نباشید @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 17:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم آرميتاي نازنين
از حضورتون ممنونم عزيزم
نگاه تان و ديدگاهتان و حضور ارزشمندتان خوشحالم كرد متشكرم
برايتان ايامي سعادت زا و مفرح آرزومندم @};- @};- @};- @};- :* :x


نام: ستاره   ارسال در سه شنبه 10 آذر 1394 - 02:22


سلام خانمی.خوبی؟

دلم برای نوشتن خاطره و دلنوشته و غیبت زندگی مردمو نوشتن تنگ شده
امون از دست این مدیر
یکی نیست بگه نام ونام خانوادگی کامل من به چه درد تو می خوره
چند تا داستان نوشتم به همین بهانه چاپ نکرد
هربارم همون پیغام رو میزاره
به نظرت
واسه چی نام کاملمو می خواد؟ :D


=))


@ستاره توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 11 آذر 1394 - 02:21

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر بزرگوارم خانم ستاره نازنين
از حضورتان ممنونم
شكر خدا خوب هستم و دعا گوي شما :)
راجع به اون موضوع شايد مسئولين سايت به نوعي در قبال داستان ها احساس مسئوليت دارند و براي جلوگيري از بي نظمي هاي احتمالي اين كار ر ا انجام مي دهند .
اميدوارم در اولين فرصت داستاني از شما بخوانيم و محظوظ شويم
با آرزوي بهترين اوقات براي شما
@};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 11:02

نمایش مشخصات سبحان بامداد آاااااای سبحااااان...من همان داستان هایی هستم که تو دوس داری بخونی ولی نمیخونی!!!!:D :D :D :D

سلام و درود

خوب و خوش و سلامتین؟خونواده خوب هستن؟نوه ها؟

ببخشید که دیر کامنت گذاشتم. قبلا با گوشیم داستانو خوندم ولی الان اومدم باز ...

عالی بود .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

خداقوت بزرگوار


شادمان و سلامت و موفق باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 11:46

نمایش مشخصات زهرابادره رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنين نماند و چنين نيز نخواهد ماند :)
سلام بر تو آقاي سبحان عزيز و گرانقدر
خيلي خوشحالم از ديدارتون و نظر پرمهري كه داشته ايد
شكر خدا همه خانواده خوبند و به شما سلام دارند :)
عطر دوست و همراه خوب هميشه مشام نواز است متشكرم .
از حضور باصفايتان خيلي ممنونم و همچنين وقتي كه در اختيارم گذاشتيد . اميدوارم داستان همانطوري باشد كه شما مي فرمائيد
برايتان آدينه اي مفرح و سرشار از شادابي و سعادت آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.